نتایج پست ها برای عبارت :

اون دیگه نمیتونه منو کوچیکم کنه من دیگه به این حرفا باج نمیدم یه کار میکنم

خیلی عجیبه که اون همه حس خوب  از بین رفته باشه:)  اينو امشب متوجه شدم.:)نمیدونم اون لحظه به چی فکر میکرد ولی من به متن بالا فکر میکردم.:)+عجیب دلم يه ادم واقعی میخواد كه ساعتها بشینه كنارم و باهاش حرف بزنم فقط.ديگه اينجا نوشتن حالم خوب نمیكنه.نمیدونم چرا.دلم يه ادم واقعی میخواد.میام اينجا كلی تایپ میكنم يه بار میخونمش پشیمون میشم و همه رو حذف میكنم.ديگه اون حس خوب ندارم بهش.حس ميکنم پر از حرفم.مثل وقتاییم كه بغض میكنم ولی گريه نه.تك تك
یادمه یكی بهم میگفت تو خیلی صبوری هر كی ديگه ای بود اينطوری ریكشن نشون نمیداد یادمه همون ادم كاری كرد كه خرد شدم اما بازم صبور بودم مثه خودش نتونستم رفتار كنم یادمه وقتی عذر خواهی كرد ازم بابت هر چیزی كه سرم اورده بود وقتی منتظر كلمه ی بخشیدم بود حرفی نزدم تنها ادمی كه هنوز نبخشیدم همون ادمه ادم كینه ای نیستم ولی نمیتونم ببخشمش یادمه ی نَفَر ديگه هم میگفت هر اتفاقی كه بیوفته من فقط تو رو باور دارم یادمه اونم گذاشتو رفت باورت نداشت به من همون
نرفتم امامزاده و نمیرم به مراسم شام امشب چون واقعا حالم خوب نیست سر همون قضيه شیری که خوردم :دی اما دوباره شروع کردم. حتی اگه توی حالت روحی خوبی نیستم. اين یک هفته انگار يه قرن گذشت. اما ديگه بسه. باید بلند بشم. بلند شمو دوباره شروع کنم. شروع کردن سخته نمیدونم چرا همش اين اتفاقا میفته و منم هر بار خودمو گم ميکنم. میترسم نتونم اما میگم گور بابای ترس حرکت کن شد شد نشد بازم امتحان میکنی. نمیخوام تو اين وضعیت بمونم. فقط میدونم باید رهاش کنم. نمیدونم م
آقا امروز تصمیم گرفتیم پاشیم بریم الکامپ و اين حرفا
صبحش پاشدم داداشمو بردم کلاس فوتبال و قرار شد ورش دارم بیارمش خونه بعد برم (چون کسی خونمون نبود اين وظیفه خطیر افتاد گردن من :| )
ساعت یازده بود که دیننننننگ گوشیم زنگ خورد :|
کيه؟ بعله پدر هستن
جواب دادم و فهمیدم اين بچه با نیم متر قد پریده هد بزن کله ش خورده تو تیرک شیکسته :|
هیچی ديگه رفتم آوردمشو اين حرفا حول و حوش ساعت 2 بود زدم بیرون که برسم ببینم بالاخره چی داره
چشتون روز بد نبینه
اينقد ذهن
واسه بهراد دنبال كار هستم،هنوز جور نشدهعذاب وجدان دارم،باید توی اين سه سال كه بابا فوت شده يه كاری براش میكردم.دو جا كار جور كردم كه یكی 4 ماه و یكی 2 ماه و چند روز سركار بود و بعدش دنبال پولش بدو.هنوز از عروجی پول كاركرد پاییز و زمستون پارسال رو نتونستم بگیرم.سمیر چند جا سپرده.به رضا پروین هم سپردم و هفته پیش كلی باهاش حرف زدم.الان درگیر پایان نامه ش است بهرادزبان رو هم باید دوباره شروع كنه.با قرقی (پرایدمون)میره دانشگاه و میاد.امروز ص
ترس از زندگی باهامه.خیلی زیاد.خیلی چیزا عوض شده و من دارم هضمشون ميکنم تو خودم.دارم حلشون ميکنم.من ديگه نه آدم قبلم نه يه آدم جدید.اساس بی هویتی ميکنم.احساس ميکنم در سه سال گذشته اصلا وجود نداشتم و نمیخوام دنبال خاطره ای بگردم.دلم به هیچی چیزی ديگه نميتونه خوش باشه.حالم نامساعدشده.راستش دارم فکر ميکنم چجوری زندگی کردم اين مدت رو؟به امید کی؟وچرا گذاشتم با يه امید که اصلا اسمش امید نیست زندگی کنم؟احساس حماقت برای یک انسان گندترین اساس میتونه
امروز با معلم پژوهشمون قرار داشتم ر اينکه بخوام مکاسیستم درس بدم و اين حرفا
کلی کار کردیم و صحبت و اينجور چیزا گفت خیلی دوس دارم معلم وایسی و میدونم که میتونی
ولی میدونی مشکل چيه؟
گفتم چی؟
گفت چهرت :|
خیلی بچه میزنی D:
اولشم رفتم تو فکر کردن يه بچه 14-15 ساله م D:
خلاصه که يه فرصت يه هفته ای خواستم فکر کنم ببینم چه میشه کرد
از ساختنهای الکی که یاد گرفتن به صورت دوره ای خراب شن خسته شدم ديگه
از تکرار ناملایمات
از صبر کردن
کاش بخوابیم و بیدار شیم ببینیم يه چیزایی عوض شده
خیلی وقت بود تو سرم بود ديگه اينجا هم ننویسم.هی خودم رو سینه خیز کشوندم
احساس ميکنم امروز ديگه وقتشه
اگه تا دوهفته ديگه نیومدم ، برای همیشه میرم و اينجا رو هم تخته ميکنم
منم می خوام ، می خوام داد بزنم بلکه صدام به يه جایی برسه
منم میخوام دیده بشم جذاب باشم یکی باشه 
هه حتی نوشتن اين چیزا اينجا داره خردم میکنه، شاید دیره شاید عشق يه چیز بچگونس، شاید برا ۲۰ ساله هاس
شاید برا اين حرفا ديگه بزرگ شدم اما من دلم خیلی چیزا میخواد که به موقعش نداشته مشون هنوزم ندارمشون
 حال من دست خودم نیست، ديگه آروم نمی‌گیرمدلم از كسی گرفته كه می‌خوام براش بمیرمباز سرنوشت و انتهای آشناییباز لحظه‌های غم‌انگیز جداییباز لحظه‌های ناگزیر دل بریدنبازم آخر راه و حس تلخ نرسیدنپای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالمتا منو ببخشی آخر، تا دلت بسوزه كم كممثل آینه روبرومه، حس با تو بودن مندارم از دست تو می‌رم، عاشق كن منو نشكن
1. اوف اقا رفتم دندون پزشکی بالاخره :| صندلی رو با اين بیلبیلکا داشت میداد بالا و مشغول حرف زدن با یکی شد. منم همینجور داشتم میرفتم بالا. #معراج :| ديگه خوردم به اون لامپه ، زارت صدا داد برگشت دید عه يه دختر با پرهای ریخته داره پرواز میکنه :))) خلاصه که الان دهنم کجه :))
2. يه خررررروار سوال حسابان دارم که ننوشتم. يه خرواااااار چرک نویس که باید پاک نویس و يه خرواااااار ادبیات برای خوندن. درست حدس زدید هیچکدومو انجام نميدم :))
3. بالاخره کتابمو آوردن با
بهله و در اولین روز چهله ی ترک گناه با وجود اينکه سعی کردیم حالا به قول خودمون کلی دعا بخونیمو از اين حرفا ما چن تا هم اتاقی با چن تا ديگه بحثمون شد که خداروشکر بخیر گذشت .
امیدوارم خداوند مهربان در تمام لحظات یار همگی ما باشه.
بیشتر از اين براتون نمیتونم بنویسم صبح باید برم بیمارستان .
دوماه بد سپری کردم، قرار نبود اينطور بشه ولی شد، مهم اينه پاشم دوباره خودم رو پیدا کنم. زندگی هنوز قشنگیاش رو داره. 
  اجازه نميدم کسی منو ناراحت کنه
اجازه نميدم کسی کنترل من رو به دست بگیره 
اجازه نميدم افکار منفی منو از پا در بیاره
اجازه نميدم دنیا منو بازیچه خودش کنه
اجازه نميدم بقيه منو ابزار دست خودشون کنن تا به اهدافشون برسم
  پایان من اين آدم ضعیف و بی اراده نیست.
پایان من رسیدن به تمام رویاهامه
ادامه میدم با قدرت ادامه میدم هزار بار هم
مریضم.سه هفته س مریضم و دل درد و حالت تهوع و غیره دارم .غذا هم هیچی.سمیر میگه حامله شدی.خدا روشكر.خدا رو شكربهراد يه هفته س رفته سركار.كارش توی مترو تهران است.توكل به خدابعد از ماهها دوباره موزیك گوش میدمتنوع موزیكهام هم باحاله،سیاوش قمیشی و محسن چاووشی.شایدم زند وكیلی.تمامآخر هفته ها میریم طالقان و جمعه بعدظهر میریم مهرآباد خونه بابام .شبش هم جنازه میرسیم خونه.ببین چيه كه توی هفته استراحت میكنم.طالقان هم همیشه كار واسه انج
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهی وقتا يه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اينا يه خوبی كه وجود داشت اين وسط اين بودش كه ديگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از اين شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
 
1.بهمن ماه.آه از بهمن متنفرم.نه بخاطر فصل و ماه و هوا اينجور چیزها.فقط بخاطر اتفاقات و آدمهای اين ماه.کاری کردن ازش بدم بیاد و حس خوبی بهش نداشته باشم.من بهمن رو گذاشتم ماه شکستنم.
2.همون روزهای اول خیلی ناخودآگاه و زیاد آه میکشیدم.آه حسرت آه درد.سینه ام انگار باد کرده بود و سنگینی میکرد یسال از عمل میگذشت و اين اولین بار بود که اون حس برگشته بود.حس ناجوری بود.یبار کنار دوچرخه ام وایستاده بودم و داشتم قفلش رو باز میکردم که يهو اه کشیدم و پیرمرد
من هروقت میخوام برم بیرون در خونه مونو قفل ميکنم
همسری: در رو چرا قفل میکنی؟
من : من همیشه درو قفل ميکنم!
همسری: عزت ممکنه ناراحت بشه ها!!!
من: وا ناراحت چرا؟
همسری:آخه اون درخونه شو قفل نمیکنه تو هم نکن
من: خواهشا از اين حرفا مد نکن!ناراحت میشه  بهش برمیخوره!!! شاید اون دلش بخواد وسایلشو دو دستی تقدیم دزد بکنه به من چه!من نمیتونم قفل نکنم،شاید اونام بخوان برن بیرون من که نمیتونم به هوای اونا درخونمو قفل نکنم بگم اونا حواسشون هست
همسری: .
من: :دی
وا
هنوز نرفتم واسه امتحان گواهینامه. واسه کارای فارغیم. کلا زندگی رو بستم ولی نبوسیدم اما گذاشتم کنار.چکارررررررر کنم ک اينقد دلتنگ نباشم ! نمیدونم.من نزده میرقصم. وای بحال اينکه برام بزنن. اونوقت پدیده ای میشم نوظهور.یعنیا روغن دآغم محرمه . یعنی اگر اومد اين آدمو دیگ حساب آدم روش نکشید فکنم یا عینکی بشم یا کور.آخه  شدم عین آدمای فکری.هی میزنم  رو پام میگم وای از دل زینب.حالا چه ربطی داره ؟ خب موضوع دل کندنه. هی میگم عمه ی سادات الهی من مویرگ
نیگا نارنجیا رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن میگه! پادشاه فصل‌ها پاییز! اگه پاییز اينقدری که تو میگی خوبه، چرا همه رفته بودناشون رو میذارن واسه پاییز! پاییز همه‌ش شبه ديگه، نصف روز غروبه! پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون! لبت کجاست که خاک چشم به راه است؟! آدم به دلش چجوری حالی کنه که اشتباه شده اونم وقتی نشده! کنار دیوار تکيه داده خیره به روبرو! وردار يه نارنجی بزن رها کن اين حرفا رو! بلند شو بریم تو
داخل خط يه پیرزن دیدم 60 داشت» 
خوشگل  و خوشتیپ بود  :)
رفتم جلو گفتم :
+ببخشید میشه يه چیزی بگم ؟D: فکر کنم شما خیلی خوشگل بودین البته الانم خوشگلین ولی خب من خیلی کم به يه نفر میگم خوشگل ، دلم نیومد نیام بهتون بگم :)
-مرسی شما هم خوشگل و بانمکی :)) 
کلی هم لبخند زد
#باور ميکنم 5 سال جوون تر شد آخه میگن اگه به يه خانم بگی چقدر شما خوشگلی چند سال از سن واقعی عمرش جوون تر میشه به نظرم همون منظور حس جوانی روح هست نه جسم. 
اما از شما چه پنهون يه نفر بهم بگه
طبیعی آدم روز تولدش به کارای کرده و نکردش فکر کنه به راه های رفته و نرفتش به شکست و نرسیدن هاش به رسیدن ها و موفقیت هام بماند که تو ذهنم برای خودم بیست سالگی رو يه جور ديگه میدیدم خب الان هیچ جوره شکل اون تصوراتم نیست هرچند که مهم نیست تصویرش هم غلط بود سعی ميکنم هدف هام رو کوچیک تر کنم تا کم کم بدست بیارمشون نه اينکه گندش کنم تو ذهنم و مجالی نباشه برای بدست اوردشون سعی ميکنم بیشتر بیخیال بی اهمیت ترین چیزها بشم برای خودم روزا
فکر کنم تنها کسی که حال دلمو میدونه حافظههر بار تفال میزنم انقدر قشننننگ حالو روزم و احساساتمو توصیف میکنه که ذوق ميکنم امشب هم روی مود خیره به افق وبی انگیزگی بودم.يه تفالی زدم و الان با لبخندی گنده در خدمتتونم.انگار باید یکی اون حرفا رو بهم میزد که حافظ عزیز زحمتش رو کشید. شما هم يه فاتحه نثارش کنید و باهاش صحبت کنیدضرر نداره
من اصن از کاری که کردم پشیمون نیستم فقط دلم گرفته خیلیم زیاد انقد که اولش میگرنم عود کرد زد بالا  بعد هی به پروپای ع پیچیدم حس کردم شاید اون مثه همیشه بتونه حالمو درک کنه یا خوب کنه دیدم نه اونم نميتونه اصن حس ميکنم فعلا هیچی نميتونه .  
قوه اظهار نظرم داره کور و کور تر میشه .
به حدی که ديگه برای کوچیک ترین مثال هیچ اعتماد به نفسی برای بیان نظرم ندارم.همش حس ميکنم اطلاعات کافی برای حرف زدن راجع به اون موضوع رو ندارم .میرم میخونم .سرچ ميکنم .در‌میارم و وقتی قراره حرف‌ بزنم ديگه بقيه نظرمو نمیخوان.!میدونید چی میگم؟
يه حس بديه .حس اينکه من هیچی نمیدونم .!
من نمیدونم.
حتی توی کلاسهایی که میرم .حتی تو دانشگاه و راجع به حقوق .من هیچی نمیدونم.!چطور باید راجع به مبحثی که اشر
و برای آخرین روز شونزده سالگی قراره نه صبح برم کارآموزی ،ظهر که از سرکار برگشتم دو ساعت استراحت کنم بعد برم کلاس تا ساعت نه ده که تموم شه برگردم خونه و بازم تو راه درسارو با خودم دوره کنم و از سال ديگه اينموقع رویا ببفام.
فک کنم پایان قشنگی براش باشه چون تا ظهر با بهترین دوستام وقت میگذرونم و
از ظهر تا شبم برای آیندم تلاش ميکنم
و يه روز میاد که بابت اين روزا از خودم تشکر ميکنم شاید اون روز دیر نباشه
شاید سال ديگه اين موقع
و قرارم با خودم اينه سا
بسم الله مهربون :)
زندگی ميکنم، درس میخونم، میخندم، ورزش ميکنم، نقاشی میکشم، زبانم رو تقویت ميکنم، علایقم رو دنبال ميکنم، اما از درون دارم درد میکشم. اين درد روز به روز درونم بزرگ تر میشه و منم متقابلا سعی ميکنم تحملم رو ببرم بالا. با اين درد بزرگ شدم‌، روحم بزرگ شد، قد کشیدم، اما جدیدا به يه حدی رسیدم که احساس ميکنم ديگه قوی تر نمیشم، دارم میشکنم ديگه!
از ضعفی که داره بهم غلبه میکنه متنفرم. درمونده شدم. هزار تا غم و حسرت و ناراحتی حرص گوشه ی د
 
من آدم ساده ایی هستم.
اصلا بزار ببینم به شما بگن 5 تا از نقصها و اخلاقای بدتون رو بنویسید میتونید بنویسید؟
اگه نتونستین پس خودتون رو نشناختین!اما من فهمیدم خیلی ساده ام.نمیگم مهربونم اما هر کاری تونستم کردم بدون منت و چشم داشت.
برای اين میگم ساده ام چون براحتی حرفای ادما رو باور ميکنم.متوجه منظور واقعی نمیشم اينو نفهمیدم هر کی دنبال يه چیزی هست از گفتگو.
چیزایی دیدم که دیدم رو به همه بد کرده لااقلش گاردم رو کاملا میبندم و ديگه به هیچ کس اجا
دوستای خوبم روزای آخر سالتون به خیر و خوشی
اينم پست اخر ٩۶ 
(درد ودل اخر سالی مدیر وبلاگ)
همیشه وقتی هنرمندا میومدن تو يه برنامه ای مهمون میشدن درد دلشون یا حرف اخرشون اين بود که مردم لطفا اينقد راحت قضاوت نکنید اينقد زود برداشت نکنید و اين حرفا. حقیقتش اولا اصلا متوجه خواستشون نمیشدم همش میگفتم هوفف باز اين حرفا شروع شد. 
ادامه مطلب
سکانس اول :
مریض صحبت میکنه :
+سلام دخترم
اولش متوجه نمیشم 
-شما چیزی گفتین؟
+میگم خوبی چه خبرا؟ 
- سلامتی :)
+ازدواج کردی ؟ 
اولش من اينجوری شدم
-نه !
+ای بابا ، يه تور بنداز ، اگه تور هم پاره شد قلاب بگیر
من فقط جوری خودمو کنترل کرده بودم که از خنده منفجر نشم
بعد منم گفتم باشه
سکانس دوم :
همکار صحبت میکنه دقیقا جمله اشو میگم 
+درس نخون زیاد که پشیمون میشی 10 با 19 هیچ فرقی نداره .!
#من موندم اينا بدون هیچ پیش زمینه چه جور اين حرفا رو میزنن ، نکنه خدا ب
دیروز غروب پارک بودم. دو تا گربه مقابل هم ایستاده بودن و برای هم غر غر می کردن. بعد کم کم حالت درگیری شد. پیشونی هاشون رو چسبونده بودن به هم و حالت دعوا گرفته بودن . چند دقیقه همین مدلی بودن و هی غرش ریز می رفتن. بعد یکیشون نشست. اون یکی هم نشست کنارش. یکیشون روبرو رو نگاه می کرد و اون یکی يه سمت ديگه رو. انگاری قهر بودن.
خیلی ناز و دوست داشتنی هستن گربه ها.
داشتم به همراهم می گفتم من گربه خیلی دوس دارم و از اين حرفا و کلی برای همین اتفاق ساده ای که اف
پس ازین که دختر نوجوان داداش کارفرما يه چیزی درمورد حجاب گفت که من از بديهی بودن اشتباهش تعجب دهنم باز موند و نتونستم ذهنمو جمع کنم و از چیزایی که میدونم براش بگم، و فقط تونستم باتعجب بگم : وااا چه حرفا! ، به اين نتیجه رسیدم که يه بار ديگه از اول سیر مطالعاتی شهید مطهری رو شروع کنم به خوندن، تا اگه پس فردا علی بزرگ شد و يه سوالی ازم کرد، حضور ذهن داشته باشم که راهنماییش کنم.
چه بلایی دارن سر نسل نوجوان ما میارن با اين شبهه های آبکی؟؟ بچه ها رو وا
دقیقا توو تاریخ ١٥ مرداد ٩٣ چیزی نزدیک به پنج سال پیش نوشته بودم "که بهت مشکوکم و حس آشنایی بهم میگه همه حرفا و کارا و ادا اصولات فیلمه". و چه جالب که بهم ثابت کردی درست فکر ميکنم و نذاشتم بشم مترسک و عروسک خیمه شب بازی مسخره بازیای تو
مرسی ازت که عذاب وجدان ندارم
مرسی که نیستی
بالاخره بعد دوساعت گريه كردن و با سه تا ادم مختلف حرف زدن تونستم به خودم بیام الان ديگه بهش فك نمیكنم اولش كه با زهرا حرف زدم خیلی خودمو كنترل كردم ولی نشد بعدش فائزه زنگ بیست دیقه هم لا اون گريه كردم بعدش شفق پی ام داد ی ی ساعتم با اون حرف زدم گريه كردم گفت كه میاد پیشم گفتم نه نیاد  خیلی باهام حرف زد از خواب بیدارش كردم ولی چون حالم بد بود هیچی نگفت خیلی اروم شدم الان ارومم حالمم خوبه بریم كه به زندگیمون ادامه بدین اصن گور بابای همچی
چند روزه تا تصمیم به نوشتن میگیرم پشیمون میشم یا اگر هم بنویسم، میذارم‌ش تو لیست انتشار در آینده، ولی دقیقاً قبل از اينکه منتشر بشه سریع میرم پاکش ميکنم. یا چند روزه(فکر کنید چند هفته) تا می‌خوام تو کانتکت‌هام دنبال primadonna girl بگردم از ترس گفتن درماندگی و بیچارگی یا حتا رد تماسام خودم رو به کدای پروژه و فیلم و آهنگ و اينستاگرام مشغول ميکنم. شاید بخاطر همینه که بعضی حرفا رو نه میشه نوشت نه میشه گفت، گفتنش راحت نیست و نوشتنش بعدها نبش قبر. در عی
خب از شنبه شروع میکنیم :)
شنبه صبح رفته بودیم مدرسه برای صحبت و اينجور چیزا که ديگه قضيه رو تموم کنیم و قرار شد از اواخر سهریور همکاری رو با کادر مشاوره امسالمون شروع کنیم 
برگشتنی با معلم هندسه یازدهممون رو در رو شدیم و با اونم حرف زدیم بعد قرار شد جزوه هاشو حدودا با هفت سوم قیمت بیرون بزنیم 
یکشنبه صبح پاشدم شروع کنم جزوه زدن کارت گرافیک کامپیوترم سوخت 
کلی سر اون پیاده شدم و اين حرفا :/
دو شنبه رفتیم مدرسه خودمون برای بازپس گرفتن تخته های مک
چه دنیای کوچیک و عجیبيه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نمیدونم حسم بهت چيه به تویی که تاحالا يه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری يه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که يه نقطه نظر مشترکم نداریم، نمیدونم چرا دوستت دارم نمیدونم چرا هربار میبخشمت نمیدونم چجوری یادم
اگه بین دو تا مسیر تو زندگیت شک داری، کافيه یکیش رو انتخاب کنی و درعین ناباوری میفهمی چقد اون یکی رو دوست داشتی :)بذار يه مثال واضح بزنم
امروز (تقریبا رسما) کاراموزیم شروع شد، چی یادمیگیرم؟
امیدوارم HTML,CSS,PHP بعد دیدم چقد دارم حال نميکنم
به يه جایی رسید که شبيه کدهای برنامه نویسی شد، دیدم جقد دارم حال ميکنم  :)
دیدی؟
به همین راحتی فمیدم اصلا از طراحی سایت خوشم نمیاد
يه کم اين وسط تایم از دست میره که فدای سرم مگه نه؟
دو ماه کاراموزی، بعد حیف نیس یا
اومده تو آشپزخونه میگه ( یادم نیست ی سوالی پرسید)
خندیدم بهش گفتم از اون یکی زنت بپرس
خیلی جدی میگه : من اگر بخام ی زن ديگه بگیرم اول به زن خودم میگم. بعدش طلاقش میدم بره پی زندگیش. بعدش میرم با یکی ديگه. اينجور نیستم ک خیانت کنم به زنم.
مسخره بازی ميکنم و بحثو عوض ميکنم.
مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم.
 "بسم ربِّ الضعفا "
نمی دانم پدر خواست فرار کند که او را کشتند، یا شکنجه اش دادند و بعد او را کشتند، یا او را به الریاضيه بردند و داخل کامیون هایی بوده که مردم را به جای نامعلوم و بی بازگشتی می برده. غیر از پدر، دو پزشک دیگر هم بودند که هیچ اثری از آنها پیدا نشد. دکتر سامی الخطیب دکتر محمد عثمان. عده ای دیده اند که در استخر شهر الریاضيه 4 جسد با روپوش سفید را غسل داده اند اما نمی دانیم پدر هم بین آنها.
(صفحه 259)
_____________________________
پ.ن : یادی کنیم از مردم
میدونی قدیما آدم ها اگه رازی داشتند که نمیخواستن کسی اونو بفهمه،چیکار میکردن؟از يه کوه بالا میرفتن،يه درخت پیدا میکردن،سوراخی توی اون درخت درست میکردن و رازشون رو داخل اون سوراخ نجوا میکردن.بعد با گِل،اون سوراخ رو می پوشوندن؛
اين طوری ديگه هیچکس نمیتونست راز اونها را بفهمه.
زمانی،من عاشق زنی شدم.بعد از مدتی،اون رفت.من به 《2046》رفتم.فکر میکردم ممکنه اون،اونجا منتظرم باشه اما اونجا نبود.همیشه با خودم فکر ميکنم که اونم منو دوست داشت یا نه؟
. درد معدم که خفم کرده بماند،
درد دلتنگی هم داره خلاصم میکنه. اتفاقا ايندفعه ها دلتنگی واسه محمد
نیست، دروغ چرا؟. دلتنگی محمد ديگه برام عادی شده. ببینمش یا نبینمش
برام فرقی نمیکنه.
دلتنگ مامانم شدم. خیلی دلم براش تنگ شده.
اونقدر که وقتی یکیو میبینم از مامانش میگه ناخواسته حسودیم میشه. وقتی
یکیو میبینم با مامانش میره بیرون منم ناخواسته دلم میخواد یدفعه.
اين
هفته رفتم بهشت صادق، ولی فقط سرخاک آقاجون؛ سرخاک مامان هیچوقت دلم قبول
ن
دوشنبه هجده تیر:
گفته بودم من و خواهرام هفته ای يه بار یا دو هفته يه بار دور هم جمع میشیم؟ مثلا از عصر يه روز تا عصر فرداش؟؟
امروز هم همینجوری بود.از عصر دیروز پیش هم بودیم.مهمون آبجی صاحبخونه.تا عصر امروز.نشسته بودیم دور هم که دختر خواهرم بخاطر يه وسیله ایش که کوروش برداشته بود با پا زد تو کمرش. 
کلا يه چند وقتيه پرخاشگر شده.رفتارش غیر دوستانه شده.خصوصا از وقتی توله سگ خریده چند بار پیش اومده من خیلی نرم درمورد رفتارش با کوروش و گیر دادنای بی
عسل ویار الويه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمینیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتایى کارتون میبینیم.
همینجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره میچرخه. با اينکه تقریبا یک ماهه مامانم براى همیشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به اين وضع عادت نکردیم، امروز فکر میکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اينقدر اذیت نشدم که حالا دارم میشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها میشم واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم،یا ظه
اين هفته که گذشت اينقدر استرس داشتم که خوابم نمی برد. بالاخره به سارا پیام دادم چند روز پیش و گفتم که میخوام باهت صحبت کنم. بعد از صحبت فهمیدم که چقدر در حق خودش و خودم ظلم کردم و الان میدونم خودش و خانواده اش از من و خانواده ی من متنفرن و حس انزجار دارن، همه چیزو از دست رفته میبینم. هم شرایط ازدواج ديگه مثل قبل راحت نیست و هم سارا میدونم ديگه منو دوست نداره و بیشتر با بودنم داغ به دلش میذارم تا بخوام خوشحالش کنم. با اين حال وقتی به سارا گفتم خانو
5
دوری از همسرت خیلی سخته همه میدونن و ما درست 10 ماه و دو هفته و 5 روزه که دوریمو خیلی کم همو میبینیم و اين خیلی خیلی روی شخصیتم اثر کرده .من به حالت کشسانی عظیمی بین حالت قوی بودن و شکننده بودن در جریانم.
اون شکست مالی خیلی بیشتر منو ضعیف کرد الان هم که داره موقعیت کاریم متزل میشه و اعصابم خیلی تحت فشاره .سرکاريه سری موقعیت ها پیش اومده و ممکنه یکی  جایگزین من بشه و منم ول معطل بمونم و دیروز به همین خاطر خیلی پریشان حال بودم و داشتم برا خودم میگ
- شده تا حالا با کسی برخورد کنین که به دلتون بشینه؟
+ آره ولی به دلشون ننشستم.
- یعنی چی؟
+یعنی قبلن يه نفر به دلشون نشسته بود.
- آدم نمی‌دونه با شما چه جوری حرف بزنه!
+چرا؟ من که حرف عجیب غریبی نزدم. گاهی آدم دلش می‌خواد با يه نفر دو کلمه حرف بزنه
- خب؟
+اونوقت اگه اون نخواد دو کلمه حرف اينو بشنوه چی میشه؟
- خب میره سراغ يه نفر ديگه!
+ اگه نشد؟
- اونقد می‌گرده تا پیدا کنه.
+راه‌های ديگه‌م هست.
- مثلن؟
+مثلن از خودش می‌پرسه من چرا باید يه نفرو احتیاج دا
با عرض تاسف برای کسانی که دلمو شکستن.از بعضی ها واقعا انتظار نداشتم که اينطوری برخورد کنن.بعضیا يه جوری رفتار میکنن انگار مثلا من دارم  بهشون پز میدم.چرا؟واقعا از من همچی چیزی دیدین؟از من چی دیدین که اين حرفا رو میزنین؟چرا کاری میکنین که خوش حالیم تبدیل بشه به غم و عصبانیت و تنفر؟؟؟بله.مثل اينکه بعضیا اونجوری که تظاهر میکنن نیستن :/و مثل همیشه از کسانی بیشتر از همه عاشقشونیم ضربه میخوریم :(آهای بعضیای بی معرفت.کاری نکنین که ازتون متنفر
سلام :) 
من خوبم تشکر حال شما خوبه ؟
خواهش ميکنم ما ديگه عادت کردیم صداتون کنیم بعد صد سال ديگه ی صدایی بشنویم :| 
زندگی من هم پر شده از اتفاقات دردناک و تلخ و خدارا شاکرم ک تا الان زنده موندم :/ 
بنده پنج شنبه بیکارم 
قبل شب 
 
سلام به همه .
امروز در تاریخ ۱ مرداد ۹۸ شروع به ساخت اين وبلاگ کردم
و میخوام از ساده ترین نوع نوشتن استفاده کنم .
خوشم نمیاد از جملات نامفهوم استفاده کنم ولی میخوام از ته دلم براتون بگم که مطمئنم زدن اين حرفا برای شما سودی نداره اما شاید کمی دل من سبک بشه 
يه نکته بگم : من به هیچ وجه از کپی کردن خوشم نمیاد و تمام تلاشمو ميکنم که متنا از خودم باشه ، اگر هم کپی کردم ، حتما منبع رو ذکر ميکنم .
ممنون میشم با دنبال کردن و شنیدن حرفای من ، بهم آرامش بد
امروز
بعد از کلی گريه و زاری شدید کنار ابی رفتیم رستوران فرنگی و من کم کم
مهربون شدم D: . اخ چقد وقتایی ک با هم خوبیم خوبه. البته خوب و بد بودن
رابطه دست منه ، ولی چه کنم حالات روحیم دمدمی مزاجه و يهو سر يه مسئله
خیلی کوچیک زار زار میزنم زیر گريه . ابی هم خیلی خیلی لوسه و خودشو واسه
من لوس میکنه  :Xx. پسر مگه میتونه انقد لوس باشه ؟ ابی میگع من میدونم
مشکل مالی داری ، وقتی بدهکاری از قیافت مشخصه . گف فردا برات دو میلیون
میریزم ديگه ناراحت نباشی . ال
با اومدن رتبه‌ها بیشتر از همیشه احساس خستگی ميکنم. درسته که خیلی هم درست و درمون درس نخوندم ولی نمیدونم چرا حداقل دوست داشتم بهتر از اين حرفا بشم
شاید کلا قید خوندن ام بی ای رو بزنم
شایدم به رفتن به شبانه حتی راضی بشم
چرا اون روزی نمیرسه که بگم همین بود! همینو میخواستم! اين اون چیزيه که حاضرم در بدترین شرایط براش وقت بذارم و دوستش داشته باشم
فعلا قصد دارم یکی از علایق فراموش شده! ام رو دنبال کنم
نجوم آماتور!! 
تا کی به خاطر دلایل مسخره از علا
همه آدما تا وقتی سرشون به سنگ نخوره انتخاب درست رو نمیکنن؟ واقعا نمیدونم چرا بعضی اوقات میگم ولش کن بزار تا تهش برم فوقش سرم میخوره ب سنگ میفهمم ديگه! آخه چرا باید يه همچین کاری بکنم تا موقعی که سرم بخوره به سنگ کاسه چه کنم به دست بگیرم؟ خب چرا همون اول مث آدم انتخاب درست رو نميکنم؟ یا چرا وقتی انتخاب درست رو میدونم انجامش نميدم؟ واقعا بعضی موقع ها به مزخرف بودن خودم پی میبرم، يه سری چیزا که حتی بعد اينکه سرم خورد به سنگ روم نمیشه به روی خودم ب
اومد
الان که دارم مینویسم استخونای صورتم درد میکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزیکه فکرشو میکردم
از اون موقه تا الان دارم گريه ميکنم . فکر کنم تا يه سال ديگه اين وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال ديگه هم بخندم
(البته اينجوری شبيه کسی میشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چیکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر ميکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده ای ممکن نیست بیوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
بعد کلی وقت سلام :)
خب تابستون همتون شروع شده؟؟؟؟؟
من که کلی برنامه برای تابستون چیده بودم و هنوز در حال برنامه ریزیم اما بعضی وقت نمیدونم چرا حال ندارم:/
دار گلیممو چله کشی کردم اما ديگه ولش کردم .
کلی کتاب دارم که يه کوچولوش رو خوندم بعد امتحانام شروع شده کلا ولش کردم الانم نمیدونم چرا حال خوندن ندارم.
و کلی کار ديگه که اگه بیشتر ادامه بدم آبرو ديگه ندارم پیشتون:)
حالا کلی کار مثبت هم انجام دادما.کلی اهنگ حفظ کردم:)
نه شوخی کردم علاوه بر اهن
دلم رو درس نمیره پ.ن: به بیتا میگم یعنی من 48 ساعت ديگه چیکار ميکنم میگه خوابی میگم نه نمیخوابم . به نظرت ديگه دارم چیکار ميکنم میگه من مجبورت ميکنم اتاقای خونه رو مرتب کنی :||| پ.ن : الان فهمیدمه تو خونه اصلا وسایل کیک نداریم . احتمالا جشن پایان کنکورم باید لواشک سیب درست کنم  
 هر کی ديگه ای بود اينطوری ریکشن
نشون نمیداد یادمه همون ادم کاری کرد که خرد شدم اما بازم صبور بودم مثه
خودش نتونستم رفتار کنم یادمه وقتی عذر خواهی کرد ازم بابت هر چیزی که سرم
اورده بود وقتی منتظر کلمه ی بخشیدم بود حرفی نزدم تنها ادمی که هنوز
نبخشیدم همون ادمه ادم کینه ای نیستم ولی نمیتونم ببخشمش یادمه ی نَفَر
ديگه هم میگفت هر اتفاقی که بیوفته من فقط تو رو باور دارم یادمه اونم
گذاشتو رفت باورت نداشت به من همون فرد وقتی ازم معذرت خواهی کرد د
چند وقت پیش که رفته بودم تو گروه ترجمه، يه مسابقۀ ترجمه گذاشته بودن که واقعا ساده بود، منم شرکت کردم؛ اما اصلا بهم مزه نداد. وقتی با م دربارۀ رمان‌هایی که خوندیم صحبت می‌کنیم نمی‌آم هرچی مقالۀ تخصصی در زمینۀ ادبیات داستانی خوندم براش تکرار کنم. راستش ديگه وقتی که با ن می‌رم کافه منچ بازی نمی‌کنم؛ چون اصلا بلد نیست و اون برد هم بی‌مزه می‌شه. از اين نمونه‌ها کم نیست و غرض از گفتنش اين نیست که نشون بدم خیلی فهمیده‌ام و اينجور حرفا، نه. قضيه
+ اين همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فامیل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمی‌شه. می‌دونم اسمش داداش عليه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان ديگه عوض نمی‌شه. اونایی که نمی‌دونن، يه بستنی‌فروشيه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی ديگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دایی‌اينا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
وارد محوطه ی باشگاه که شدم صدای داد و فریاد شنیدم، نگران شدم . صدا از دفتر مدیریت بود.مدیر و يه خانم ديگه با نهایت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میزاون خانم مادر یکی از بچه های کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اينکه شهريه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشدهمدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز ا
خب باید بگم که ورود خودمو به جمع کنکوریای 99 خوش آمد میگم :/
بعععله دوستان بازم پشت کنکوری و بازم درس ولی ديگه سال آخری که اينکار ميکنم چون بعدش نه ديگه واسه نظام قدیما کنکور برگزار میشه نه من ديگه توان اينو دارم که یک سال ديگه بشینم .
فقط و فقط همین 1 سال رو وقت دارم بجنگم بعدش ديگه تماااااام .
نمیخوام به نشدن فکر کنم فقط میخوام به شدن و رسیدن فکر کنم .
زندگی من گره خورده به اين کار .
همه حرف و حدیثا رو به جون میخرم ولی بازم تلاش ميکنم .
يه روز بالاخر
از دور که به خودم و زندگیم نگاه ميکنم میگم نه ديگه آدمای جدیدی قرار نیس ولرد زندگیم بشن زندگیم اونقدر حال بهم زن هس که خودمم میخوام ازش فرار کنم از زندگیم از خودم از اطرافیانم 
یا مثلا وقتایی که حوصله ندارم با ادمای جدید اشنا بشم نمیخوام بدونم کی اند چی اند و حتی اسمشون چيه!چون همیشه پیش خودم میگم همه ادمارو هم که بشناسم هیچ کس حاصر به شناختن تو نیس! شاید حرفام عجیب باشن و هیچکس نفهمه چی میگم. نمیدونم هرشب سعی ميکنم تو ذهنم خودم با آدمی که نمیش
 دارم به اين فکر ميکنم که من دقیقا چند بار اومدم اينجا نوشتم که ديگه درباره ی کاف صحبت نميکنم !حتی نوشته بودم که خطش زدم . اره نوشتم ديگه . خیلی . اما خب نمیدونم چرا باز یکی دو شبه به اين فکر ميکنم که عجب دوره و زمونه ای اِ!به کسایی گفتیم دوست . که الان هر چقدر چشم بگردونیم نمیتونیم پیداشون کنیم . نیستن . ديگه تو قلبمون نیستن .دارم به اين فکر ميکنم که چطوری میشه که ادما اينطوری میشن! اصلا چه بلایی سر خودمون میاد .که ديگه نمیتونیم منعطف باشی
سلام
من همیشه نسبت به قوی تر کردن شخصیتم تعلل میکردم ولی بالاخره یکم ازین ویدئو های به قولی انگیزشی که ماه ها بود یوتیوب بهم پیشنهاد میداد رو دیدم. ویدئویی از آقای Jordan Perterson بود. انقدر خوب صحبت میکنه اين شخص که شاید 10 تا ویدئو نیم ساعته ازش رو تو همین چند روز دیده باشم. 
آدم مغرور همینه ديگه. فکر میکنه خودش بیشتر از بقيه میدونه و نميتونه بپذیره که يه فیلدی هست که هر روز باهاش درگیره ولی نسبت به درست کردنش اقدام نمیکنه
ممکنه بعضی عقایدش یکم را
يه وقتایی میشینم آرشیو و موضوعات وبلاگ رو میخونم. چه حسی داره، گذشته، گذشتن. اصلا انگار يه کس ديگه ای نوشته از حس و حالش. اينقد که برام دوره، اينقدر که همشون تموم شده ان. عجیب تر اين که بعدا هم همین حس رو پیدا ميکنم نسبت به حال اين روزا.
هم شگفت انگیزه، هم عجیب و هم ترسناک!
گذر زمان واقعا میتونه تغییرات اساسی ایجاد کنه.
مثلا منی که از چند نوع غذا به شدت بدم میومد الان ديگه برام تفاوتی ندارن یا مثلا جاهایی که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم رو الان با علاقه میرم و حتی هم صحبتی با خیلی ها رو که روزهایی شده بود عادت هر روزه م رو ديگه تمایلی بهش ندارم.
زمان و روزهای زندگیمون یکی یکی داره سپری میشه و من اين روزها به شدت گذر اون رو در زندگیم حس ميکنم.
همه ش حس ميکنم زمانِ یکسری چیزها داره میگذره و دارم از زندگی عقب میافتام در ح
آدمای خوب هم در شرایطی کارای بد انجام میدن ،
گرچه يه روزایی هم میتونن بد باشن و کارای خوبی بکنن ،
وقتی در میانه ی همه حرفای نگفته ام به گلايه هام میرسم اونا رو تو خیسی چشام حل ميکنم و به خودم میگم ،
تو که همه جوره از تقدیر طلب کاری  اينم روش ،:
و اين منم 
که ديگه  حتی با خودمم دردودل نميکنم به گمانم غم وغصه هم از دست من عاصی شده ،
خیلی ها فکر میکنن چون کسی دور و برشون نیست یا با هیچ کس رفت و آمدی ندارن ،
تنهان 
ولی تنهایی رو کسی میفهمه که شلوغی دورو
میدونین ب نظر من خوشبخت ترین آدم اونی ه ک میدونه کيه!خب من نمی دونم کی ام واقعا.همه اونایی ک من از نزدیک میشناسنمیگن تو خیلی پیچیده ای در حالی ک خیلی آدم ساده ای هستی یعنی میدونیم چی تو سرته ولی اين که میخوای چیکار کنی دقیقا همون لحظه آخر مشخص میشه اين چکیده حرفای چند نفرشون بود من کم کم دارم خودم و میشناسم .تازه دارم میفهمم کی ام اونم نه اينکه بشینم فک کنم و ب ی جایی برسما نه.از برخورد ادمای ديگه میفهمم .مثلا من اهل آرایش کردن و بزک و
میخوام یکم حرف بزنمخیلی جالبه اينو تقریبا دوست های نزدیکم میدونن که من قراره 18 اردیبهشت بمیرم.به اين قضيه کار ندارم .به اينم کار ندارم که اين روز دقیقا وسط فاصله تولد دو تا از دوستامه اونم به فاصله 4 روز اينور اونور.چیزی که مهمه اينه که من حسش نميکنم اون روزو و خوب خواستم که بگمش.انگار اصلن هیچ 18 اردیبهشتی رو به چشم ندیدم یا  حس نميکنم که عه امروز 18 اردیبهشته و اين حرفا حتی اگه ادامس توت فرنگی هم بخورم نمیفهمم که ادامس توت فرنگی با اونهمه تقدس
برای اولین بار تو طول زندگیم يه اتفاق خفن و غیر منتظره افتاد!
بووممم. بالاخره موفق شدم تابستون رو بترم 
البته تردن نه به اون معنا که هر روز گردش و مسافرت و مهمونی باشم، نه. همین که دارم از روزام استفاده ميکنم و کارایی که دوست دارم رو ميکنم خوشحالم میکنه که مثل تابستون سالای پیش الکی وقتمو هدر نميدم.
و خب اين بخاطر دوستای خوبيه که دارم، که خواسته و ناخواسته بهم انگیزه میدن
هر کسی میتونه جمله های خوب و ماندگار بگه که اون جمله منحصر به خودش باشه.  اما اين حرفا فقط از زبان کسی تاثیر گذار خواهد بود که خودش بهش عمل کرده باشه. شخص باید بزرگ باشه تا بتونه بزرگی رو یاد بده. 
من يه دفترچه داشتم که اسمشو گذاشته بودم دفترچه موفقیت و توش مثل سخنان بزرگان ولی از خودم می نوشتم. یعنی جملات متعلق به خودم بود. يه جورایی تجربه ها و کشف های خودم بود. اما متأسفانه خیلی از اين حرفای خردمندانه رو فقط نوشته بودم هرگز عمل نکرده بودم. ولی
هیچی نمیدونم.
توی يه قطارم
از پنجره بیرونو نگاه ميکنم
هوا تاریکه
همه چیز مدام عوض میشه
نمیدونم چیکار باید کرد.
هر از چند گاهی يه حرفی ، يه نوشته ای يه جایی میبینم، یادم میفته که سوار قطارم اصلا.
کس ديگه ای راه میبرتش.
ریل يه ور ديگه میره.
کاش میفهمیدیم خدا چقدر دوسمون داره :)
× حاضر نیستم ديگه تلاش کنم! برای دکتری. اينکه هر سال با يه رتبه ی خوب دعوت به مصاحبه نمیشم داغونم کرده. لعنتیا، لعنتیا، لعنتیا
×× کم نمیشه، غمم رو میگم، از چهارشنبه تا همین الان بغض دارم، بی اختیار گريه ام میگیره، هیچ فکری هم نميتونه آرومم کنه. من یک دختر سی و یک ساله ی عاشق گیاهشناسی ام. چه کنم؟
به خودم قول دادم تنها بمونم ولی شکستن غرور و له شدن و انتظار بیخودی رو متحمل نشم  
گاهی اشک میریزم گاهی دلم بغل میخواد يه بغل از جنس دوس داشتن ولی خودمو نگه میدارم و تحمل ميکنم  :(
ديگه نمیخوام اشتباه کنم و ديگه اشتباه نميکنم
خدایا دستمو بگیر سفت تر دستمو بگیر خدا جونم :*
1.دختر کم حوصله:
تو اينستاگرام باهاش پیجش اشنا شدم،دختر با نمک و کول و همسن و سالم بود.تحصیل کرده و اجتماعی.اتفاقا جواب سوالی که اونروزا تو ذهنم میچرخید از تو يه پستش معلوم بود که دستشه!(تو ذهنشه).معلم بود سوای در مورد معلمی و روش کار و اينچیزا پرسیدم (تو کامنتا)فراتر از حد انتظارم با حوصله و قشنگ و کامل جوابمو داد.خوشحال شدم و تشکر کردم.فالوش کردم و لایک و اين حرفا.
دو سه هفته بعد یسری سوال ديگه هم در ارتباط با اون موضوع قبلی پیش اومد و پرسیدم و
خب حالم زیاد خوش نیست و نمیدونم چمه شاید واسه اينه که قرصامو جا به جا خوردم! يه ذره ديگه مونده دکارت تموم بشه. من ازش خوشم میاد. توی بدایة الحکمة راجع بهش چیزایی گفته بود اما من ربطی بهش ندیدم یعنی نتمیتونم اون نوشته ای که اونجا از دکارت نوشته بودو توی دکارت و هدفش ببینم به نظرم چرت نوشته بود. به هر حال هنوز اول راهمو زوده که بخوام اظهارر نظر کنم. رفتم دنبال کتابش که ببینم ترجمه شده یا نه دیدم نه ترجمه نشده یاد حرف ارش افتادم که گفته بود از يه جا
دلم رابطه جنسی میخواد!
میدونم زشته اين حرفا رو زدن، ولی خب وبلاگمه و دوست دارم توش بنویسم.
واقعااااااااااااااااااا دلم رابطه جنسی میخواد و تمام بدنم و فکرم و همه چیم بهش معطوفه و به شدت درد دارم.
متاسفانه هرگز خودارضایی نکردم و يه بارم در جوانی خواستم انجام بدم و دیدم اصلا خوشم نیومد و به روحیاتم نمیخوره.
جدا دلم رابطه جنسی میخواد.
نمیدونم چی شد.چرا؟واقعا عاشقش شدم.از اين موضوع خوشحال نیستمنمیخوام طرد شماز همه.نمیخوام وقتی حس مو میفهمه پرتم کنه بیرون و  واسه همیشه ازم متنفر شهالبته الانم فکر کنم ديگه دوستم نداشته باشه و ازم خوشش نیاد:/از بس وقتی می‌بینمش به هول و ولا میرفتم و هیزی ميکنم.دست خودم نیست:/یک بار مچ خودمو گرفتم که به سینه هاش زل زده بودمبعد همش عذاب می کشم که چند نفر ديگه منو تو همچین حالتایی دیدنواقعا هیچ تحریکی نسبت به پسر جماعت حس نميکنم:/او
آقا یک اينکه پولمو زنده کردم
هر چند مجبور شدم يه قرار بذارم که ۱۵ تومن بابتش از کفم برفت
اما خب عوضش اون پول زنده شد
کلی هم خندیدیم
مورد بعدی اينکه کامپیوترا دارن خیلی خیلی باهوش میشن
ديگه دارم ازشون میترسم
لامصب کافيه به يه چیزی فکر کنم
اونوقت تمام صفحات و تبلیغات و پیامهای بازرگانی و هر چی که فکرشو بکنی بهم اون محصول رو پیشنهاد میده
یعنی چی آخه؟
اينقدر هوشمند؟
همون کرمه که گفتم گرونه، دو تا سرچ زدم راجع بهش
ديگه دست از سرم برنمیداره
هر پیجی
 یکی از روزهای اسفند پارسال که تازه وارد کلاس شدم،همزمان که رفتم پالتوم رو آویزان کنم "س" اومد کنارمیواش حرف می زد گفت میخوام يه چیز بگم به کسی نگو!گفتم چی؟ گفت راستش نمی دونستم اين رو به کی بگم؟
گفتم الان استاد میاد بیا بریم بشینیم. "س" روی صندلی رو به دیوار نشست و مثلا من را صدا زد که نگاه نقاشی اش کنم و جوری که تلاش می کرد لب هایش تکان نخورد حرف میزد و من با بدبختی می شنیدم گفت جلسه قبل که کلاس آمدم تنها بودم و استاد قصد داشته لپم را بکشد و اذی
4 روزی میشه برگشتم خونه . اين ترم لعنتی هم تموم شد وبرای بار 4 ام درس گسسته رو افتادم :/
خب گور بابا دانشگاه بریم سراغ بحثا اصلی . تو اين بازه شروع امتحانا با بچه های تیم چندتا جلسه و داشتیم و ساز و کار شرکت رو چیدیم و سهاما رو تقسیم کردیم و اينا . بعدش برای آنیف برنامه ریزی کردیم . اين از کارای شرکت .
امروز صبح دوچرخه رو گردگیری و دیباگش کردم و از فردا صبح دوچرخه سواری لب دریا رو هم به یاد تابستون شروع ميکنم . همچنین فیلم و سریال هم که همیشه تو بر
4شنبه غروب رفتیم طالقانطالقان رو واسه استراحتش دوست دارم،چند هفته س قبل از طالقان رفتن كار اسكله و مصیبت های بنادر رو دارم و میرم طالقان فقط میخوام فراموشش كنم و بس.دوشب خوب خوابیدم و با پشه گزیدگی و خوردگی كنه برگشتم و تمام بدنم میخاره اما می ارزه.زمین رو هنوز درست نكردم و پول هم دستم نبوده اما ایشالله تا 2 هفته ديگه يه حركتهایی میزنم.5شنبه قربونی كشتیم واسه نفس و گوشتش رو قسمت كردیم،كله و سیرابی رو هم تمیز كردم اما دلم نبود خودمون بخوریم
نمیدونم چجور دفتر قشنگ زندگی رو ببندم و از تازه شروعش کنم تا يه جاهایی موفق بودم و به خواسته هام رسیــدم ولی از يه جایی ديگه واقعادوست دارم اين فصل رو یجور ببندمش و يه دوپینگ ديگه واسه تغییراتم بزنم میدونم زمان بر هستند ولی سخت نیست تلاش ميکنم زندگی من يه مراحلی سختی های خودش رو گذروند و الانم سختی داره ولی شرایط خیلی از قبل بهتره من يه آدم مستقلــم و رو پاهای خودم ایستادم .
ولی از حالا تمام لحظاتم رو ثبت ميکنم نمیدونم چرا تنبلیم میشه ولی دو
ديگه نه محبت آدم ها برام مهمه و نه دشمنیشون.
باهرکس حد و حدود رو رعایت ميکنم و هرگونه حس بدی رو رها ميکنم و همون لحظه که میخوام حرص بخورم میگم که خدا اين جنگ کار من نیست سپردمش به خودت و سکوت ميکنم.
کتاب اسکاول شین اوایلش جذبم کرد وسطاش افت انرژی رو سبب شد و حالا در انتها داره تازه با جملات و فرهنگ و ادبیات ما همخوانی پیدا میکنه و میشه حرفاشو باور کرد.
مدت هاست که وقت نکردم بیام اينجا.توی اين دو سه ماهه اخیر مشکلات زندگیم زیاد شدن که ديگه حتی نمیتونم به يه آینده روشن فکر کنم.صبح تا شب گرفتارم و هر وقت هم بیکارم هزار تا فکر و خیال ميکنم.
وضعیت مالیم ، وضعیت خانوادگیم ، وضعیت درآمدم ، وضعیت روابطم و . خیلی وخیم شده و راستش ديگه نمیکشم.میخوام از خیلی هاشون فرار کنم و دوباره برگردم عسلويه و به يه کاری شبيه به کار قبلیم ادامه بدم.قرار نیست من همه مشکلات رو حل کنم و خیلی هاش از عهده من هم بر نمیاد.ح
میخوام قید تیم رو بزنم . چون موندنم فقط منجر به نابوديه ديگه نمیخوام . ديگه هیچ شوقی ندارم برای اين جمع اگه يه ذره امید داشتم الان ديگه ندارم چون هرچی بیشتر میمونم احساس ميکنم خودم دارم ذره ذره از بین میرم . باید اين ریسک رو بجون بخرم و قید همه چیو بزنم و از اول شروع کنم . یادمه با خودم میگفتم تا جایی ادامه میدم که خودمم پیشرفت کنم ولی الان فقط يه جا وایسادم هیچ حرکتی نميکنم هیچ حرکتی . فقط میدونم باید اين جریان رو بهم بزنمنگاهام عوض شده طبیع
خوابام هر چی باشن دوسشون داشتم. ترسناک بودن دوسشون داشتم برام الهام میشدن برای نوشته های ترسناکم. هر چی بودن دوسشون داشتم. رویایی , غم انگیز و.
 ولی اين خوابای اين روزامو اصلا نمیتونم تحمل کنم. تنها حسی که بهم تحمیل میشه ازشون محدودیت هست و محدودیت.
تکرارین. حداقل هر کدوم از اين خوابامو سه بار دیدم در زمان مختلف. منظورم قدمتشونه حداقل میتونم بگم یکی از خوابام اولین باری که دیدم پنج سال پیش بود. نمیدونم چرا باز دارن برام تکرار میشن فقط میدونم
دست راستم که زیر بارون بود هنوز خیسه. رفته بودم زیر سايه‌بون يه جایی پیدا کردم که بارون خیسش نمی‌کرد و نشسته بودم اثر بارش روی زمین رو نگاه می‌کردم. دستم رو از منطقۀ امنم بردم بیرون، چند قطره افتاد روی مچم، فهمیدم مستقیم از آسمون نیست، از یکی از شیارهای سايه‌بون می‌آد. دستم رو طوری گرفتم که قطره‌ها بیفتن کف دستم. احساس خوبی بود ولی اصلاً خاص نبود، حتی تکراری هم بود. یاد يه روز توی خوارزمی افتادم، بارون خیلی شدیدی می‌اومد و بچه‌ها هی می‌گ
دانلود اهنگ هنوزم يه تار موتو به دنیا نميدم همین دیشب بازم خوابتو دیدم (مهراد جم) کیفیت 320
دانلود اهنگ مهراد جم هنوزم يه تار موتو به دنیا نميدم
دانلود هنوزم يه تار موتو به دنیا نميدم
دانلود آهنگ مهراد جم شیک و پیک (هنوزم يه تار موتو به دنیا نميدم) | کیفیت . دانلود آهنگ جدید مهراد جم شیک و پیک ♫ دانلود اهنگ تورو دیده ردداده قلبم ♫ آهنگ دلم میخواد يه جای شیکو پیکو از مهراد جم به همراه تکست و بهترین .دانلود آهنگ مهراد جم به نام شیک و پیک - رز موزیک
مامانم خیلى زن خوبيه
از اون خوبا که بابام دوستْ داره و هى قربونش میره و هى دورش میگرده !
چند سال پیش يه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده !
میگفت طرف دختره خیلى خوبيه !
از اونا که تو دانشگاه جزء نمره اول هاست !
از اونا که ته منطقن و میشه يه عمر زندگیو باهاشون ساخت !
از اونا که حرف نمیزنن هرجا،هر چیزیو نمیگن !
خلاصه اينکه خیلى دختر خوبيه !
وقتى اينا رو تعریف میکرد داداش کوچيکم اخماش تو هم بود!
وقتى ازش پرسیدم چته، با حرص گفت خب آخه چه جورى میشه عا
دوست دارم برم باشـ(ون) حرف بزنم ولی خب نمیشه، بیش از پیش بینمون دیواره
اقلا حالا حالا ها نمیشه، و خب بعد ازینم ديگه اونقد فاصله‌ست که نمیشه
حیف شد.
-
بابا هر وقت کلّه ظهر میخواستم برم بیرون همینو میگف، میگف آفتاب میخوره فرق سرت ازینی که هست خرابتر میشه :))
-
از حرفا و رفتارام میترسم گاهی، نشونه چند رنگی میبینم توشون چون شاید، خودمم با خودم غریبه‌م و نمیدونم چی منم چی نیستم
-
حس بر باد رفتگی هویت دارم 
کدوم هویت؟ :))

بدون وجود قواعد از هم می‌پاش
قسمت هشتم فصل دومِ 13 Reasons why جسیکا و الیویا دارن با هم حرف می‌زنن که الیویا می‌گه اگه هانا‌ می‌اومد و همه چیو بهم می‌گفت شاید همه چیز يه جور ديگه پیش می‌رفت. جسیکا جواب می‌ده که شاید واسش سخت بوده و با نگه‌داشتن همهٔ اون حرفا تو خودش می‌خواسته از خودش محافظت کنه و اين نشون دهندهٔ شجاعتشه. اما مامان هانا می‌گه که نگه‌داشتن درد نشون‌دهندهٔ شجاعت نیست. اين حس‌کردن و مواجه‌شدن باهاشه که جسارت می‌خواد.
اما می‌دونید چيه؟ درسته که مواجه‌شد
ذهنم هیچ طبقه بندی خاصی برای فکر کردن نداره. همه چی درهم برهمه توش.
از دین و مذهب بگیر تا درس و کار و مهاجرت.
آروم و قرار ندارم.
يه کتاب رو تموم نکرده به شروع کردن يه کتاب ديگه فکر ميکنم و هرچی میخونم حس ميکنم داره وقتم تلف میشه.
همش احساس ميکنم یکی دو روز بیشتر وقت ندارم که به همه ی چیزایی که میخوام برسم و بیست و چهار ساعت خیلی کمه.
نماز که میخونم به اين فکر ميکنم اين ديگه چجور مسلمون بودن مسخره ايه حتی نمیدونم دارم چی میگم، نماز که تموم میشه سریع
خب بگم اين چند روز رو طبق معمول جاوا اسکریپت کار کردم و آموزشا رو دیدم . الان به مبحث Timing functions رسیدم که مبحث خیلی مهميه توی جاوا اسکریپت . به احتمالی خیلی زیاد امشب تمومش ميکنم . بعدش ديگه لذت اصلی شروع میشه . یعنی Jquery . ديگه باید رو خلاقیت و کد های باحال کار کنم از جمله انیمیشن های تحت وب و از اينجور چیزا . 
تا بادا چنین باد ;)
وقتی دوسِت داشته باشم؛هندزفریمو باهات شریک میشم و هر آهنگی تو دوس داری وگوش میدیم. کاری که واسه هیچکس انجام نميدم.اجازه میدم تمامِ وسایلمو زیر و رو کنی و هرکدومو دوس داشته باشی واسه خودت برداری.
همه ی حرفایی که روی برگه باطله هام مینویسم و میدم بخونی بعدشم همشونو خط خطی میکنیم که کسِ ديگه ای نخوندشون.
دفترچه ی کوچولومو که هیچکس از نوشته های داخلش خبر نداره رو باهم پر میکنیم.
همه ی بستنیا و کاکائو ها و تخمه آفتابگردونامو میدم به تو اگه دوس داش
عمل جناب میم به سلامتی انجام شد و دکتر براش ده روز مرخصی و استراحت نوشت و انجام هرگونه فعالیت سنگین رو منع کرده و به هیچ عنوان نباید کاری بکنه که به کمرش فشار بیاد و نباید چیزی رو برداره و جابجا کنه و.
من ولی حال دلم خوبه اين روزها و با کلی عشق پرستاریش رو ميکنم.از نظر مالی و روحی خداوند انگار نگاه ویژه ای به ما داشته و کلی اتفاق کوچیک کوچیک خوب اين مدت افتاد و من ممنون اين نگاه و اين توجه اش هستم.خانواده میم و بخصوص خواهرش هم اين چند روز کمک حال
امان از اين نخوابیدن های الکی . داره حالم از خودم بهم میخوره برنامم به هم ریخته از همینجا میگم از فردا به اين وضع مسخره خاتمه میدم ديگه واقعا حالم از خودم بهم میخوره اونم بخاطر اين بیدار بودنا و صبح خوابیدن . درضمن بیدار موندنم کلا پوچ شده و هیچ کاره مفیدی نميکنم فقط pes بازی ميکنم روانی شدم از اين وضع . از فردا کلا خوابمو تنظیم ميکنم میرم سراغ برنامه هام و به اين وضع تخماتیک خاتمه میدم . رمان کوری هم چند روز پیش بدستم رسیده باید شروع کنم . ح
بالاخره يه روز باید تصمیم نهایی رو گرفت و فقط عمل کرد
باید يه جایی فکر کردن رو تعطیل کرد .
ديگه ادامه نداد .
ديگه عاشق نبود
ديگه خودخوری نکرد
ديگه همه چی رو تحمل نکرد .
برای يه بار هم که شده تکلیف خودتون رو با خودتون مشخص کنید
عاقل باشید .
درست تصمیم بگیرید
عمل کنید
فقط عمل
برای یک عمر .
برای یک عمر به حماقت ادامه ندید.
همین . تمام
بسم الله الرحمن الرحیم
همه ما از دم مشکلات داریم. در اين که شکی نیست. هیچ کسی هم نميتونه ادعا کنه که آقا من بی مشکلم. دنیا اينطوريه ديگه.باید باهاش کنار اومد.ولی یک سوال.
ديگه باید تاآخر عمر اين همه مشکلو ناراحتی رو تحمل کنیم؟ نمیشه کاری کرد مشکلات همه حل بشن و یک نفسه راحت بکشیم؟
ادامه مطلب
يه شب مزخرف ديگه. چندتا حرف که باهاش میگه يه دختر نابود کرد بگید میخوام ببینم چیز ديگه مونده؟ من ديگه تموم شدم نمیتونم با کلمات بگم حالمو نمیتونم توصیف کنم چه حسی دارم نه مرگه نه آسایش نه خورد شدن يه حس گه که از آدمایی که با محبت باهاشون سر کردی بهت رسیده.امشب هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت.
از يه جایی به بعد ديگه ناخن هات رو قد بیل نگه نمیداری ، ديگه خودتو با آرایش خفه نمیکنی ، هر لباسی رو نمیپوشی ، اگه اهل رنگ کردن مو باشی ديگه رنگای مختلف رو امتحان نمیکنی ، سبک خودتو توی زندگی ، لباس پوشیدن و استایل پیدا کردی . از اونجا شروع میکنی به بزرگ شدن .
خب بعد 2 ماه و نیم به شهر لعنتیم برگشتم . البته ديگه فقط شهر خودم لعنتی نیست کل اين کشور شده لعنتی بنا به دلایلی بعضی وقتا احساس خفگی بهم دست میده . ولی تا وقتی که اينجام سعی ميکنم از جامعه فاصله بگیرم و طبق معمول تنها چیزی که میتونه منو سرگرم کنه کد زدن و تمرین برای حرفه ای شدنه .
خب از اينجا بگم براتون تا ظهر خوابم . ساعتا 2 ظهر خوابم بعدش با رفیقم میریم و توی مغازش من مشغول آموزشام میشم . اونم کارا طراحیشو انجام میده . فک کنم کل تابستون همی
سلام.یکم طول میکشه به اينجا عادت کنم و جاهای مختلفشو بفهمم کجاست. با اين حال شروع میکنیم.خیلی حرفا دارم از جمعه. از هرچیزی که روال دعواهای روزانه ی خونه رو تغییر میده متنفرم! میخاد عروسی باشه یا شهربازی یا هر کوفت و درد ديگه ای. جمعه رفتیم عروسی و چون راهش دور بود نیاز به ماشین داشت و بابام سر لج افتاده بود ماشین نمیگیره. جلوی پسرداییم مامان و بابام داشتند دعوا میکردند خخخ.  بیخیال عروسی که غرامو تو وبلاگ قبلی زدم ولی اينو بگم که آخر سر زفه ر
یوقتا باید با پشت دست بزنی تو دهن بعضیا -__- خب بیشعور اگه جوابتو نميدم شاید حوصله ندارم چرا پیامتو پاک میکنی میخونم جواب میدم دیگ بعدم يه پشت دستی هم باید بزنی تو صورتشون و بگی بیشعور اون موقع که پیام دادم رید زدی جواب ندادی میخواستی التماست کنم و زر و زر پی ام بدم که الاغ چرا میخونی جواب نمیدی ؟ -__- خب باید بگم که الان مودم اينطوريه عصبانی نمیشم ینی میشما بیرون نمیتونم بریزم حوصله جنگ و دعوا ندارم وگرنه اگه مثه قبل بودم که هیچی .اصن من از ای
روز پنجشنبه با ده کیلو آلبالو شروع شد. من کمک کردم تا الان اما ديگه بسه گفتم برسم به کارم. نمیدونم زبانو از کجا شروع کنم. استرس امتحانشو دارم همینم باعث میشه قفل کنه مغزم. از آخر شروع ميکنم به اول چون اخریاش سخت تر از اولشه. استرس اونجایی از امتحانو دارم که باید گوش بدی علامت بزنی اگه نشنوی ديگه تکرار نمیشه :( 
به نظرت نمرم چند میشه؟ هووف نباید به اين چیزا فکر کنم اما دست خودم نیست. فکر ميکنم از پسش بر بیام با اين که اعتماد بنفسم صفره. ولی باید تم
سالی که نکوست از بهارش پیداست .
دیشب دوباره مهمون حرم بودم.
جایی که رفتنش دست خودتهولی برگشتنش دست دلت چون دل نمیکنه.
جایی که دور میشی از تمام دنیا و حرفا و ادما.
جایی که در تقابل پنجره فولاد و گنبد می مانی.
جایی که میفهمی هنوز خیلی عقبی
.
.شبی بس عجیب و اروم.
هوای مثل بهار.بارون نم نم.
زیارت عاشورا زیر بارونو شدت بارون هنگام سلام بر حسین (ع)و روضه مادر.
بگذار هرچه می خواهند بگویند.
دنیای من با شماست که معنا پیدا می کند.‬
‫#هم_از_
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب