نتایج پست ها برای عبارت :

ای کاش بیایی ای کاش ای کاش بیایی ای کاش

دلم تنگ است . حالم خوب نیست . کم آورده ام .سرما خورده ام . جسمی و روحی داغون هستم . کاش بیايی و آرامم کنی . کاش بیايی و دلداریم بدهی . چقدر نشانه می فرستی ؟؟؟ حواسم هست . فکر نکن که نمی فهمم . گزارش چشمهايت . عکسها . پرنده ی حرم رضوی . تسبیح گلی .شعرهاي حافظ و حضورت که چقدر نزدیک است . تاکید جمله ی " آدمها بی دلیل سر راه هم نمیان " . لب تاب قدیمی . عکسهاي قدیمی . نوشته هاي قدیمی .
چرا اينقدر از نور گفتی؟ چرا اينقدر از پرنده گفتی ؟ نخستین پر
دانلود اهنگ اومدی تو زندگیم تا تو بیاي غمم بره (ايوان باند) با لینک مستقیم با متن
دانلود آهنگ جدید ايوان بند بمونی برام♫ دانلود اهنگ جذاب و شنیدنی آی دیوونه بمونی برام از خیالت نمیشه درام . اومدی توو زندگیم؛ تا تو بیاي، غمم بره…
آهنگ جدید ايوان بند به نام بمونی برام بمونی برام موزیک جدید ايوان بند با . اومدی توو زندگیم تا تو بیاي غمم بره بی اراده هر دفه میبینمت دلم بره.
دانلود آهنگ جدید ايوان بند به نام بمونی برام عکس جدید ايوان بند عکس
من کمم، کوچکم، ضعیفم، تنهام. خلاصه که درخور نیستم که با دبدبه و کبکبه ی خدايی ات بیايی بايستی مقابلم به زور آزمايی.
از پا افتادن من به افتادن ِ برگِ خشکیده ی زمستان زده‌ی درخت می‌ماند از شاخه . چه بسا سهل تر . به نسیمی که به خیالش آمده است که دست نوازش بر سرم بکشد، می‌افتم از شاخه ام .
کوتاه بیا کمی. خسته ام!
من اعتراض دارمو تا وقتی "روز جهانی خنده هاي تو" رابه تقویم اضافه نکنندمن امسال را تحویل نمی دهمعید بايد روز خنده هاي تو باشدو آن روز به خانه ام بیايیو آغوشت را به من عیدی دهیو چنان سخت در آغوشم گیریو هواي خنده هايت برَم داردکه #جدايی در تقویم جهان بمیرد. .
نه غزل نوشته بودم نه ترانه اي سرودمکه به حرمت سکوتم تو بدیدنم بیايیمنم و ترانه هايم شب و بغض گریه هايمتو فقط اشاره اي کن تو بدرد من دوايیدل من اسیر زلفت سر من فداي لطفتاگرم چه کفر باشد تو براي من خدايیبسراغ تو بیايم سوی باغ تو بیايم که به پاي گل نشینم بکنم غزلسرايینه ز بند تو گریزم نه به جنگ تو ستیزمتو بیا عنايتی کن که تو آن گره گشايیدل من بخون کشیدی من و به جنون کشیدیشده ام چو مرغ در دام که ندیده است رهايی(به کدام مکتب هستیم به کدام مذهب هستیم
عاشقی دردسری بود نمی‌دانستیم/ حاصلش خون جگری بود نمی‌دانستیم/
پرگرفتیم، ولی باز به دام افتادیم/ شرط، بی بال و پری بود نمی‌دانستیم/
آسمان از تو خبر داشت، ولی ما از تو/ سهممان بی خبری بود نمی‌دانستیم/
آب و جاروی در خانه ما شاهد بود/ از تو بر ما گذری بود نمی‌دانستیم/
 اين‌همه چشم به راهی نگرانم کرده/ عاشقی دردسری بود نمی‌دانستیم/
تا ظهورت چقدر فاصله داریم آقا؟/ آه از جمعه‌ی بی تو گله داریم آقا/
 رفته بودی که بیايی چقدر طول کشید؟/ عرض کردیم نبو
آخر چرا روز به اين مهمی در تقویم تعطیل نیست؟ بلکه حداقل براي تو وقتی باز شود بین کارهايت و همت کنی بیايی دنبالم. نیامدی و یک مناسبت خوب دیگر هم از کفمان رفت. 
استاد می‌گوید: تنهايی اربعین رفتن، خلاف کار تشکیلاتی است. کی می آیی که باهم تشکیلات شویم؟! 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فايل هاي صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهاي رايج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با اين حال ممکن است مرورگرتان توسط
همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ شدم مشکلات همه رو حل میکنم ومیشم قهرمان زندگی بقیه وهمه به من افتخار میکنن وبراي خودم برو بیايی داشتم توی ذهنم .حالا که بزرگ شدم و۲۷ساله شدم با کوله باری از مشکلات رو به رو شدم از ریز ودرشت بعضیارو حل میکنم وبعضیا رو فراموش. شدم دقیقا همون کسی ک دوران بچگی در ذهنم پرورانده بودم تک تک مشکلات دیگران روگوش میکنم وقابل حل ها رو حل وبقیه رو یه جوری براشون جا میندازم سخته اينجور زندگی کردن نه تنها قهرمان نشدم بلکه واقعاب
خودت را اذیت کرده‌اي. من نمی‌توانم از زندان اين "طرز فکر کردن"هام آزاد شوم. بیماری به سرعت مشغول ویران کردن تن و روان منست. حالا تنم شايد یک سی چهل سالی زمان ببرد که بهتر می‌شود اگر نبرد. مامان می‌گوید اين‌همه آدم مثل تو می‌رن خوابگاه، همه درماتیت نمی‌دونم چی می‌گیرن؟ اين‌قدر بیماری‌هاي روانتو تنی نکن.» اولین بار است که حس می‌کنم یک چیزیش می‌شود. ايستاده بالاي سرم و فریاد می‌کشد. من خودم فریادش می‌شوم، فرود می‌آیم روی سر خودم، دیوان
خیلی دوست دارم جواب ندی. یکی از هدفن‌ها را از گوشم بیرون می‌کنم. میخواهم قطع کنم. نمی‌دانم چرا دوست ندارم جواب بدی و از اين دلیل نداشتن کلافه میشم اما قطع نمی‌کنم. بدون دلیل قطع نمی‌کنم. برخلاف دیروز و پریروز اينبار جواب میدی. من اما همین امروز نمی‌دانم چرا نمیخواستم جواب بدی. صداي بچه از پشت تلفن میآید. حالم را می‌پرسی میگم خوبم و حالش را میپرسم. میگی چه خبر ولی من توجه نمی‌کنم. حال بچه‌ را میپرسم. می‌خندی. من کم‌کم صداي خنده‌هايت یادم
 مگر نمی گویند جلوه ی تو، در آینه هاي شکسته هویداتر است؟من اگر آینه هم نباشم براي تو، در تو که اين روزها شکسته ام.سنگ را در دستانم بنگر.با خود؛ خویش را شکستم.هنوز هم مات اين شکستنم.شکسته هايش را هنوز به هم نیاویخته ام، که سنگی دگرباره به دستم داده اي.چگونه تحمل کنم؟مگر نه اين که تو منی و من تو ؟و من همه از تو هستم .و تو در من، گاه نهانی و گه آشکار.یا کدر شده آینه دلم یا ترک ندارد. که تو نظر نمی کنی.ترک بردار اي دل، تا خریدارت شوند.شده ام
بدنبال روزنه‌اي ام. هرچقدر که می‌خواهد کوچک باشد. از آفتاب آموخته‌ام که چگونه بايد از ریزترین روزنه‌ها خود را به تو رساند و دستهايت را به گرمی گرفت. چگونه بايد روی موهايت مکث کرد و آخرسر صورتت را بوسه باران کرد. من همهٔ اينها را از آفتاب آموخته‌ام. از کسی که هیچوقت نمی‌تواند تو را روی پاهايش بنشاند و هر روزِ خدا، صبح زود، می‌آید و روی پاهايت می‌نشیند. و تو می‌گذاری‌اش. تو می‌گذاری‌اش اما مرا نه!؟
بگذریم. غیر از گذر راهی نیست. آسمانم را ب
جمعه رفتیم سالن و کمی فوتسال بازی کردیم. حالا یک هفته اي می شود که کل بدنم درد میکند. حتی کیسۀ صفراي بیچاره ام هم درد میکند.
فردا میرویم استخر. تمام خستگی اين دوران را از تنم درخواهد کرد. خیلی کیف میدهد از آب داغ در بیايی و مثل پنگوئن خودت را بیندازی توی آب سرد.
احتمالا در هفته پنج شش ساعت اوقات فراغت کافی باشد.
یک کلاس خصوصی فتوشاپ دارم و یک شاگردِ تقریبا زرنگ. سخت مشغول ضبط دوره طراحی سايت هستم و همچنین در حال آماده کردن جزوه دوره جامع آموزش فت
بسم الله
دوست دارم فیلم ايرانی ببینم. آنقدر فیلم غیرايرانی دیدم که یادم رفته چطور بايد به چشم‌هايت خیره شوم. اين خارجی‌هاي دو دقیقه‌اي که نمی‌فهمند دو ساعت و نیم دست دست کردن براي یک چشم در چشم شدنِ طولانی، چه زحمتی دارد. راستش را بخواهید اين را حتی فیلم‌هاي ايرانی هم نمی‌دانند. آنقدر از بدجنسی‌ها و خیانت‌ها و طلاق‌ها و بدبختی‌ها فیلم ساخته‌اند که یادشان رفته هنوز هم می‌شود دل بست و بازش نکرد. دوست دارم فیلم خودم را بسازم. فیلم اضطراب
داستانک
ماههاست منتظرم که بیايی کنارم بنشینی، دستم را توی دستهايت بگیری، زل بزنی توی چشمهايم و با مهربانی و نگرانی بپرسی:"خیلی سخت است؟" 
بعد من بغض کنم و بگویم "خیلی" و زودی بغضم بترکد و بلند بلند گریه کنم و با کلماتی بریده بریده از ترسهايم بگویم و از تمام شدنهايم و از خشمهايم .
اما خداي من! آن جمله ی احمقانه ی اشتباهی ات که "فلانی هم اين روزها را پشت سر گذاشت" و آن جمله ی نفرت انگیزِ حال به هم زن ات که "نمی توانم بیايم، طاقت دیدن اين صحنه ها را ن
تا اينجا صفحه پنجاه که خوانده ام
وه که چه هاي و هویی است که نوجوان باشی و آزادی خواه و تعالی طلب.یک روح باشی پیچیده شده در یک جسدیک راه بی نظیر براي ادامه زندگی
درخت نشینی است آن طوری که نویسنده ترسیم کرده است.یادم رفته بود .یاد یادم رفته بود بچه بودم  و با سپیدارهاي مدرسه بابام اينها چه نجواها داشتمدوستان دراز و سبز و صمیمی اي که اين آزادی را داشتند که سر به آسمان سائیده و از آن بالاها خبر بیاورند
خیلی خوب است.یک عصیان دوازده ساله ی
سلام و تسلیم جناب خانم / آقاي مزاحم .اولا جورائی ممنونم که فهم و شعور بکار بردی و از جسارت به ساحت حضرت زهرا س و مقام رهبری اجتناب میکنی .دوما ،فعلا هر چه میخواهد دل تنگت بگوی .و سوما ، میبینی که آدرس وب را تغییر دادم و کلیه مطالب منتقل شده به آدرس جدید .خیلی ساده و آسان میتوانستم اين وب را قفل کنم و فقط یک پست بگذارم بدون اينکه قسمت نظرات فعال باشد.و اون وقت هیچ کاری نمی توانستی بکنی .ولی به چند دلیل تعمدا اين کار را نکردم منجمله اينکه در ا
در خواب دیدم گشته پرهايم طلايی

آمد پیامک صبحدم : مشهد می آیی ؟

گفتم : کجا ؟ مشهد ؟ چه می گویی برادر ؟!

من ؟ مطمئنی باز پیغام اشتباهی . ؟

من سال هاي سال آن سمتی نرفتم

مشهد کجا و من کجا ، مرد حسابی !

آنجا فقط جاي کبوترهاي پاک است

من یک کلاغم ، پاي تا سر روسیاهی
         ------------------
 آمد پیامک : " دعوتی ، بی اختیاری"

تو زائری حالا بیايی یا نیايی

 یادت می آید صحن سید ، جمعه پیش
با حسرتی کردی به کفترها نگاهی
آهسته زیر لب کشیدی آه گفتی
آیا براي اين کلاغ
من دارم برمی‌گردم.گردم من بر دار.تو داری کابوس .کابوس تو داره.دار.مثل آخر کلمه‌ی خنده‌دار.وقتی رسیدم هنوز زنده بود.یه نفر از پشت در پرسید یعنی می‌خواهی بیايی تو؟و من گریه‌م گرفت.گفت توالت کمی پايین‌تره.و من دارم برمی‌گردم.قول بده اي‌بار کورتاژ موفقی خواهیم داشت.اول میشه چشمامو در بیاری؟من تب دارم.تو تب داری.تو یک بدبختی که توالت‌ها هم نمیذارن بری اونجا گریه کنی‌.من تب دارم.من دارم دری رو می‌بینم که یه باد هلش می‌ده.تو تب داری.تو یه احم
احساس مریضی می‌کنم. مثل وقتايی که غم بزرگی درگیرم کرده باشد. دلم میخواهد بخوابم. سنگینم. گرمم. انگار که مریض باشم. احساس خامی می‌کنم. نمی‌دانم دفعه‌ی قبلی که اين اتفاق برايم افتاد کی بوده. نمیدانم آخرش چطور شد. اما اين شرايط برايم سخت است. آستانه‌ی تحملم در برابر اتفاقاتی که خارج از برنامه میافتند و برنامه‌ام را خراب می‌کنند قریب به صفر است. زندگی دارد یادم میدهد آدم باشم. بفهمم که همه چیز همیشه طبق برنامه پیش نمی‌رود. دارد یادم میدهد همی
قرار بود من» در حافظیه ی شیراز باشم ؛ تو با قطاری از مسکو بیايی!
شبی خوش از بهار و ‌باد و باران! شايد ساقدوشی مست از پاریس برايمان شرابی گس، عطری دلاویز، کمی هم لبخند زیتون بیاورد.
باز یادم می‌آید ، قرار بود، انگشتری از غزل هاي حافظ به دستت کنم و با فالی سرخ شعر زندگی را با هم آغاز کنیم!
چه کنیم!
 در هر سه کشور انقلاب شد!
بر روسیه، سرخ ها حاکم شدند.
در فرانسه، عاشقان، سر بر گیوتین دادند.
و در ايران؟ البته که می دانی چه شد!
سالهاست که تو در ک
تفکر غالب ماها (یعنی من و میم و اغلب اطرافیانمون) اينه که روز تولد آدم هم یه روزی هست مثل روزهاي دیگه.یعنی در اين حد بی ذوقیم ما.ولی خوب آدم هرچقدر هم بی تفاوت باشه بالاخره اون احساس خاص به روز تولدش رو داره.آدمها همیشه مورد توجه قرار گرفتن و دیده شدن رو دوست دارن.ولی من واقعا واقعا الان و تو اين سن هییییچ توقعی از هیییچ کس ندارم که یادش بمونه و تبریک بگه.اونم با اين دغدغه هاي متعددی که آدم ها اين روزها دارن.فقط از میم توقع دارم همچنان، که اونم ک
کاش می شد تو
را از حافظه ی دلتنگی ها پاک کرد، گفته بودم انقدر مهربانی ات را خرجم نکن تا لطافتش دلم را ببرد که وقتی نباشی، اين گونه سخت تر
می گذرد بی تویی هايم.
حالا تو
نیستی و من مانده ام و یک دنیا بغض و حسرتی به خاکستر نشسته،
کاش می شد یک
بار دیگر به خواب هاي هر شبم بیايی و چون رویايی بازگردی به تمامِ هستی
من! و من بخوانمت و بگویم، می شود بخواهم که دیگر نروی و بمانی؟ یا حداقل
انصاف اين است که بی من.
یا لااقل اگر قصد سفر داری، بی خبر چشم نبندی
پول کثیف، حلال مشکلات، چرک کف دست، عامل اصلی اخلاق، دشمن و خیلی القاب دیگر که برايش وضع کردیم درسته بدون پول نمی شه زندگی کرد نمی شه همیشه خوش اخلاق بود نمی شه عشق رو ابراز کرد نمی شه درست درمون زندگی کرد و پیشرفت کرد اما همه چیزمون پول نیست همه اعتبارمون پول نیست.
دوستی داشتم کمی متفاوت بود براي هر کاری گماشته داشت براي تمام کارهاي شخصی اش اما گربه ها هم براي رضاي خدا مجانی موش نمی گیرند پولی تو جیب اذناب می کرد و به قول خودش
اين روزا روزاي خوبی ندارم


اين روزا روزاي خوی ندارم
روزگارم بی تو داره میگذره
باورت میشه تموم عمرمو
بیقرارم بی تو داره میگذره
فکر اينکه نبینم تورو یه وقت
مثل یک خوره به جونم افتاده
نکنه نیاي نبینم نباشم
ترس و دلهره به جونم افتاده
. یابن الحسن کجايی ، کِی میشود بیايی .
فکر اينکه نبینم تورو یه وقت
مثل یک خوره به جونم افتاده
نکنه نیاي نبینم نباشم
ترس و دلهره به جونم افتاده
اگه دنیا هم به کام من بشه
کمِ بی تو زیادم نمیشه
اگه اينجوری بخواي تموم ب
چشمانم را دوخته ام به تقویمی که بی تو،
حیران و سرگردان روزهايش میگذرد و سطر به سطرش، در دل خاموشی هاي اين دوران
، پریشانیِ احوال مرا ثبت می کند.
و در دل تاریکی هاي وحشت زا، دقیقا
میان راه، غریب مانده روی اين روزهايی که هرگز تکرار نخواهند شد.
اين
روزهايی که همیشه تو در آن بوده اي و من نبودم و اما بی تو تلخ، زندگی
جریان داشت.
تقویم من زخم هاي سربسته ی روزگار را در خویش به فراموشی نسپرده است، همچون زخم دلتنگی هاي مدام و حسرت هايی ناتمام.
به
مانده ام ! 
شايد دقیق ترین واژه همین " ماندن " باشد
آنروز که آشنا شدیم و تو حرفهاي مرا تکرار میکردی  .  من اخم کردم و گفتم تو چرا حرفهاي مرا تکرار میکنی ؟ گفتی حرفهاي تو نیست که ، تکه کلام هاي خودم است
آن روز که میرفتی میدانستم  که براي داستان ساختگی ات زیادی پايه ریزی نکرده اي ، من هم گفتم باشد برو  من که نخواستم تو را اذیت کنم هیچوقت!
اما الان چطور میشود که اينقدر احساست میکنم، تو حرفهاي مرا میزنی چطورست که کوچکترین اشارات تو به هر چیز همانی
سلام
بهار نوزده
دلتنگ که می‌شوی  سراغ هرچیزی می‌روی غمگینت می‌کند
شعر بخوانی ناخودآگاه اشک جاری می‌شود
عکس و فايلهاي تلگرامت را مرتب کنی وقت حذف کردن بغض می‌گیرتت
شروع کنی به کوک زدن خرس نمدی. بجاي لبخند :( می‌دوزی
آواز پرنده‌ها را هم بشنوی فکر می‌کنی زجر هجران سر داده‌اند!
سراغ گلدانهايت بروی بیشتر برگ زرد گل گندمی و سربرگهاي سوخته نخل مرداب و گلهاي خشکیده شمعدانی به چشمت می‌آید
بیايی بلاگستان، از بی اخلاقی اهالی بیمارستان و درما
مدت طولانیست که متنی ننوشتم،نه اينکه حرفی براي گفتن نداشته باشم،نه، اتفاقا گاهی انقدر جملات توی ذهن پخش و پلا هستند که یک فرمانده ی جدی نیاز داری براي به خط کردنشان!!!
نخواستم احوالاتِ پریشان را ثبت کنم و شما را شریکِ ملال اين روزهايم.
حال با خوشحالی و مسرت نیامدم بگویم که "رسید مژده که ايام غم نخواهد ماند" اتفاقا اين غم مثل همزادیست که بیخیال ما نخواهد شد و هردوره اي از شکلی به شکلِ دیگر رخ می نماياند!
سعی دارم طرحِ رفاقتی با او بریزم،هووووم
نوشته ی خاصی نیس. دوس نداشتید نخونید.
چند سالِ بعد عصر یک روزِ ابری دلت براي مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم میگیری به دیدنشان بیايی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه میکنی. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی میکنی. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش میگیری. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نمیکنی. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک میکشد تا ببیند کیس
یا محب المحسنین
وقتی سخنان رئیس جمهور را که در مراسم دومین سالگرد رحلت هاشمی رفسنجانی بیان شده را مرور میکنی به یکسری اکتشافات شگفت می رسی که در مورد هاشمی و است.
اول اينکه رفسنجانی خودش هم نمی دانست که چنین کارهايی انجام داده اينکه هاشمی بیان می دارد فرداي جهان گفتگوست ولی در همین حال پايه گذار ساخت آن هم هست یعنی کسی که به موشک اعتقادی ندارد خودش در ايران موسس آن است! آیا هاشمی خودش می دانست که چنین برچسب نچسبی در دوسالگی فوتش بهش بچ
عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه باران نرسیده است؟ به هر کس که در اين خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ايمان نرسیده است و هنوزم که هنوز است غم عشق به پايان نرسیده است بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیايد بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است، چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است، دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد زمان بر سر دوشش غم و اندوه ب
داستان ” دانه کوچک و سپیدار ”
دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیايد، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:
من هستم، من اينجا هستم، تماشايم کنید .”
اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هايی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند،
شرح ماوقع ۹۸‌و همه ی انچه که ننوشتم !
یک : اقا حبیب ! 
از اتوبوس که پیاده شدم ، خانم مادر کوله پشتی را از دستم گرفت . همه ی چیزی که دررحوصله ی نوشتن با موبايل درباره ی ماجرا هست اينه که : خانم مادر فراموش کرد کوله پشتی را موقع پیاده شدن از ماشین بردارد و یک نفر پیدا شده که طعمه ی خوبی دیده و کوله را برداشته و دِ برو که رفتیم‌.
حالا هی ما دوربین به دوربین  چک کردیم و پلاک ماشین را پیدا کردیم و اسم و فامیل و نام پدر اقا دزده را ! ولی دریغ از یک نفر که
همین یک جمله در قالب آن دست خط اساطیری کافی‌ست تا ضمیر آشفته من فاصله‌ی ده سال را در لحظه کوتاهی پیموده و برگردد به همان سالها! 
- چطور ممکن است؟ اين نامه اينجا چه می‌کند؟
- از لاي نمايشنامه راحیل پیدايش کردم؛ البته مدتها بعد از آن که شما از اينجا رفته بودید. و از آنجايی که فقط شما تمام نمايشنامه‌هاي اين کتاب‌خانه را به امانت برده و خوانده بودید فهمیدم که نامه متعلق به شماست. 
نامه را که باز می‌کنم هنوز هم بوی گل محمدی می‌دهد. تکه‌هاي خشک ش
 
یک حس دوگانه عجیب!
از یک طرف دلم می‌خواست خیلی قهرمانانه دستم را رها کنی و
بگویی می‌بینمت مامان! و وارد کلاس شوی.
از یک طرف دلم می‌خواست از کلاس بیرون بیايی و سراغم را
بگیری. مبادا دوباره فکر کنی گم شدی.
اتفاق افتاد.
کمی از هر دو.
دستم را رها کردی و با دوستانت وارد کلاس شدی. دو ساعت بعد
آمدی؛ براي اين‌که بیسکوییتت را بگیری.
و من تمام اين سه ساعت کنار مادرهايی نشستم که دلشان شور
بچه هايشان را می‌زد.
بعضی مدال‌هاي ستاره‌اي به سینه داشتند. فرزن
توی دنیا دو طبقه مردم هستند:
بچاپ و چاپیده. اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی ، سعی کن که دیگران را بچاپی.
سواد زیادی هم لازم نیست ، آدم را دیوانه میکنه و از زندگی عقب میندازه. فقط سر
درس حساب و سیاق دقت بکن. چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی کافیست ، تا بتوانی حساب
پول را نگه داری و کلاه سرت نره ، فهمیدی؟ حساب مهمه ، بايد هرچه زودتر وارد زندگی
شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخوانی بسه. بايد کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف
بشی. از من میشنوی برو بند کفش توی
* به هر حال،‌ بايد اين را قبول کرد: همیشه براي همه چیز توضیحی
علمی هست. البته می‌توان به شعر پناه برد،‌ یا با اقیانوس عهدِ دوستی بست،‌ به
صدايش گوش داد،‌ یا نیز به رازهاي‌ طبیعت همچنان اعتقاد داشت. کمی شاعر،‌ کمی خیال‌پرست.
به پرو پناه می‌آوری،‌ در پاي‌ جبالِ‌ آند»، روی‌ ساحلی که همه چیز به آن ختم می‌شود
ـ پس از آن‌که در اسپانیا با فاشیست‌ها، در فرانسه با نازی‌ها،‌ در کوبا با غاصب‌ها
جنگیده‌اي ـ زیرا که در چهل‌وهفت‌سالگی هر چه ب
می گذارم اولین لقمه را او بردارد و زل می زنم به حالت چهره اش بعد از خوردن اولین لقمه ی کوکویی که نصفش زیادی سرخ شد و نصف دیگرش وا رفت:/ می پرسم  چطور شده؟» و می شنوم عالی». به خیالش من نمی دانم که اين حرف ها را براي دلخوشک من می زند تا عذاب وجدان نگیرم که از همان روز اول سفر مامان، از پس یک کوکو هم برنیامدم. چند دقیقه ی بعد ظرف هارا می گذارم توی سینک و به آشپزخانه اي که در طی همان یک ساعت، زیر و رو شده و بوی روغن سرخ شده می دهد نگاهی میندازم و رهايش
خب انیو اونی هاي گلم واسه همتون شعر بگفتم ککک امیدوارم دوست داشته باشین هر چند چرتو پرته.هر کی رو یادم رفته بگه حتماااااااا چون خیلی واسم مهمه پس بگین فداي شما
من در غیاب تو همچون گلی شکوفه زن(در وصف اونی سیما کک).

اونی انا:
همعن گه که تو را دیدم از مهر تو خندیدم

اونی عسل:
عسل عسل ضرب المثلهر قطره اش خود یک مث
تقدیم به اونی عسل عسل گروهمون

رفتیو با رفتن تو شکوفه ها بریختندبرگرد که با برگشتنت همه بهارها شوداونی محدثه

تو در هما
به نام خدا

 

من جعفر هستم

بیژن شهرامی

من جعفر بن ابی طالب یا همان "جعفر طیار" هستم که
خدا به جاي دو دستی که از او در جنگ موته[1]
قطع شد دو بال زیبا مرحمتش فرمود که با آنها در بهشت پرواز می کند.[2]

من توفیق داشته ام برادری مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام
داشته باشم[3]
به همین خاطر تصمیم دارم برايتان چند سطری از او بنویسم البته می دانم که شما شیعه
حضرتش هستید و مصداق اين شعر زیبا :

تمام لذت عمر من اين است

که مولايم امیرالمؤمنین است

برادرم علی علیه
۱. وَلَا تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّـهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاءٌ وَلَـٰکِن لَّا تَشْعُرُونَ البقرة: ١٥٤

۲. وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّـهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَآل عمران: ١٦٩

واقعاً بنده ی حقیر بنظرم رسید امروز که اين ارزش اش را دارد که یک پست جدیدی با عنوان بنوویه عمارتیه بر حسب حکمت متعالیه ی نظریه هاي حمیدی مجیدی فقهی حتی المقدور بنویسم هر چند که در حقیق
سروده مثل خورشید
بگذارید
بنویسم
از دشمنی
معذورم
و مثل طلوع
خورشید
چشم دیدن
همه را دارم!
 ماهشهر ع-بهار
رواقی مکتب تحمّل بی شکايت مصائب!
می گویند مکتب
رواقی هم مکتب جهان میهنی ست وهم مکتب خوب زیستن است،به تعبیری عبور از عسرت به
فرج است تا زندگی علیرغم رنج و مصائبش براي انسانها آسانتر شود زیرا میوه آگاهی که
بشریت را از چاه ویل تاریکی نجات داد چه در اسطوره هاي نیاکان اقوام شرق و غرب و
چه در زمانه یونانی گری تا عصر خرد باوری دکار ت و کانت ساده  ب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب