نتایج پست ها برای عبارت :

بیر دفه سون دفعه

پسر به دختر گفت: متن زیبایی است، تا من بروم آبی به صورتم بزنم تو آن را بخوان. 
در آن متن نوشته شده بود: خانم زرنگ! از این به بعد با هیچ پسری دوست نشو، اگر هم شدی، پیشنهاد رفتن به رستوران را قبول نکن! 
حالا این دفعه پول ناهار را حساب کن تا دفعه دیگر هوس دوستی با پسران و غذای مجانی نکنی! با این حال غذای خوشمزه ای بود. مرسی!
تصمیمی که گرفته و قراره چندماه دیگه اجرا بشه خیلی روی زندگی من و همسر تاثیر میذاره اون لحظه که داشت راجع بهش حرف میزد با هر جمله اش من ناامیدتر و غمگین تر میشدم ولی بروز ندادم و سکوت کردم 
فقط تو دلم گفتم پس ما چی ؟
بعدشم تا همین چند لحظه پیش کلی غصه خوردم و از آینده ی مبهمی که پیش رومونه ترسیدم
یه لیوان چایی ریختم برای خودم برای رفع خستگی و پیشگیری از سردرد احتمالی 
حین خوردن چای رفتم تو فکر
به این که چندبار از وقتی من و همسر به هم رسیدیم این ا
حدود 39 روز دیگه محرم امام حسینه.
این یه انگیزه خیلی بالاست که به نیت با حال خوب وارد محرم شدن، رو کارهام دقت کنم.
بریم سراغ کاراها؟!
1- مراقبه:
سه چهار بار رفتم طرفش.
دفعه آخر از دفعات دیگه بیشتر تونستم پیش برم توش. در جریانید که دیگه؟! (از بخش موضوعات، بخش مراقبه رو انتخاب کنید!)
ولی بازم نتونستم ادامش بدم.
ولی این دفعه دیگه کم نمی ذارم. میخوام عادت بشه برام دیگه. چقد برم طرفش و ولش کنم.
2- درس:
این 6واحد درسی که برداشتم، یعنی 2تا درس رو فقط نمره 20 می خ
در این پست به معرفی سایت کسب درآمد ایرانی جدیدی می پردازیم که کلیک فکس نام دارد. این سایت یکی از بهترین سایت های کسب درآمد ایرانی است که شما به ازای انجام کارهای مختلف می توانید از این سایت درآمدزایی داشته باشید. شما در این سایت می توانید به ازای کارهایی مانند مشاهده آگهی کلیکی، مشاهده آگهی سورف، مشاهده آگهی آفری و آگهی های سایت های مختلف و . درآمد کسب کنید. برای برداشت درآمد خود در دفعه اول، حداقل درآمد و موجودی شما در سایت فقط هزار تومان اس
سلام
یکی از بچه ها هستش که همزمان با من اومد و لبشون خیلی نزدیک به ماست. فیلد کاریش هم یکیه. آدم ساکت و خوبی هم هست. بنابرین من 4 5 ماه سعی می‌کردم یکم باهاش دوست بشم ولی معمولا همه ی مکالمه هامون مونولوگ بود و خیلی حرف نمیزد. خلاصه که خیلی انرژی گزاشتم که بیاد حرف بزنیم، بریم بيرون، باشگاه، هر فعالیتی تقریبا. ولی خب هرچی انرژی میدی هیچی پس نمیگیری. 
خانمش البته بسیار اهل بگو بخند و اجتماعیه. جدی هم هست تا حد خوبی. 
خلاصه که چون این دوتا جدی هستن
دانلود اهنگ اومدی تو زندگیم تا تو بیای غمم بره (ایوان باند) با لینک مستقیم با متن
دانلود آهنگ جدید ایوان بند بمونی برام♫ دانلود اهنگ جذاب و شنیدنی آی دیوونه بمونی برام از خیالت نمیشه درام . اومدی توو زندگیم؛ تا تو بیای، غمم بره…
آهنگ جدید ایوان بند به نام بمونی برام بمونی برام موزیک جدید ایوان بند با . اومدی توو زندگیم تا تو بیای غمم بره بی اراده هر دفه میبینمت دلم بره.
دانلود آهنگ جدید ایوان بند به نام بمونی برام عکس جدید ایوان بند عکس
سلام
22 سالمه، فرزند آخر یه خانواده پرجمعیتم، بقیه به غیر از یه داداشم ازدواج کردن. راستش این چند وقته تو خونه مون یه جریاناتی پیش اومده که چند روزه دعا میکنم کاش بچه بودم و درکی از اوضاع دور و برم نداشتم، موضوع داداش دومم، این دفعه دومه که قهر کرده. 
دفعه اول سر اینکه میخواست با بابام شریک بشه مغازه بخره، بابام قبول نکرد و گفت دختر مجرد دارم شاید فردا شوهرش دادم و فلان بهش نداد، خودش رفت یه مغازه خرید، از قضا سرش کلاه گذاشتن بابام همه چک هاش ر
الان بیش از یک ماهه آریان سرما خورده. یعنی دو هفته سرما خورده بود دو سه روزی خوب شد و باز دوباره سرما خورد. دفعه دوم که بردم دکتر گفت ویروسه و آنتی بیوتیک نمیخواد و فقط سیتریزن داد اما گفت اگر تب داشت بیارش. آخرهای هفته اول از دفعه دوم کمی تب کرد اما با استامینوفن کنترل شد ولی سرفه داشت و من براش شربت بنفشه باریج گرفتم که سرفه هاش بیشتر و اخلاطی شد. آخر هفته دوم از دفعه دوم D: اینقدر بد سرفه میکرد و سینه اش خر خر میکرد که بردم یه دکتر دیگه و گفت بای
‏مامانه توی فروشگاه به بچش گفت چیپس و پفک نمیخرم برات







پسره چیپسو باز کرد گفت حالا مجبوری بخری
دهه نودیا واقعا گودزیلان
 
معلم به دانش آموزاش میگه : بچه ها شما دلتون پاکه دعاکنید بارون بیاد .





یکیشون پا میشه

میگه : ما اگه دلمون پاک بود تا حالا شما صد دفعه رفته بودی زیر تریلی
امشب گودبای پارتی داریم.
دوتا از همکلاسی های ارشد میان خونم.
منم برخلاف مهمون های قبلی که ماکارانی درست می کردم، می خوام از این دو دوست مهربان با الویه پذیرایی کنم.
آخه اینا دفعه اول و آخرشونه که میان اینجا.
در خونه رو که باز کردم، رفیقان جان با یک عدد کیک بزرگ اومدن داخل.
و بالاخره شیرینی پایان سربازی رو خوردیم.
6 روز مونده  و 14 گیگ:))اصن مدیریت منو باید ستود:)) دفعه پیش دو هفته ای تموم کردم نتم رو :)) تابستون پارسال بود:))البته واقعا خودم این چند روزه اینقد اینستا رفتم که تمومش کنم :)) ولی انگاری میدونست میخوام تمومش کنم ، تموم نشد!حالا ازونور بوم نیفتم :)) اضافه بیارم:))به نظرم سه روز مونده تموم شه ببینم جقد مونده فیلم دان کنم
بیش‌تر از یک هفته‌ست که برگشتم به اوضاع سابق، توی چاله
افتادم و فریب بدن‌م رو خوردم. دو روزه که انگار زمان کند می‌گذره، به سختی می‌شه
نفس کشید و جهان من به فضای اشغالی توسط تخت‌م محدود شده. توی حمام و دست‌شویی همه‌اش
از خودم می‌پرسیدم که چرا من این‌قدر باید ملاحظه‌ی آدم‌ها رو بکنم، خودم و آرامش‌م
رو زیر پا بذارم و این‌جوری در عذاب و زمین‌گیر بشم؟ انگار یه کهکشان روی سینه‌ام گذاشتن
که نفس‌کشیدن‌م رو سخت کنه. چرا این همه در جزئیات خف
سلام
از دفعه پیش که مطلب نوشتم مدت زیادری گذشته ناگفته ها اینقدر زیاد شده که این پست همت بالایی رو برای نوشتن میطلبه ! و قاعدتا تعداد ویرایش بالا.
از نزدیک شروع میکنیم
دیروز نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد امسال چندان براش وقت نزاشتم و انتظار نتیجه خوبی رو هم نداشتم و همینطور هم شد رتبه ۸ هزار ! خیلی بد
مریم می گه بابا برات یه هدیه کوچیک گذاشته کنار که وقتی اومدی بدیمش بهت :(
رها می گه: بابا به هرکدوممون تک به تک گفته بود این دفعه حالم بد شد نبریدم بیمارستان. دوست دارم تو خونه م بمیرم. رها گفت خوشحالم چون فکر می کنم خوشحاله.
میلاد گفت: بابا بین خواهرزاده برادرزاده هاش تو رو از همه بیشتر دوست داشت.
گفت بابا هفتاد سالش بود ولی از من تندتر راه میرفت.
چی بگه آدم جز گریه؟
اگر یک بار سکه بی‌اندازید یعنی به رُم بازخواهید گشت اگر دوبار سکه بی‌اندازید یعنی عاشق خواهید شد و نیمه گمشده‌تان را پیدا خواهید کرد. اگر 3 دفعه سکه بی‌اندازید یعنی ازدواج خواهید کرد. پس سکه‌ای بیاندازید و بگذارید فرشتگان برای‌تان معجزه کنند! 
سلام دوستان
 من یه دختر 23 ساله هستم، لیسانسم گرفتم، حدودا 2 ماه پیش یه پسر که از آشنایان دور ماست و منو داخل مغازه پدرش دیده بود اومد خواستگاریم، ایشون فوق لیسانس جامعه شناسی داره، 27 سالشه و کارمند دولته با حقوق ماهی 3 میلیون تومان، چهره خوبی داره خانواده خوب و نجیبی هم هستند، وضع مالی شون خوبه.
با اجازه خانواده هامون چند جلسه ای برای آشنایی بیشتر همدیگه رو دیدیم، اخلاق و رفتارش رو پسندیدم ، پسر مهربونیه، روابط اجتماعیش قویه، اهل مطالعه هم ه
نمیدانم حضور دوباره ات را در زندگیم به فال نیک بگیرم یا 
هستی و من عجیب حس خوبی دارم 
نمیدانم آیا چیزی که در ذهن دارم یک نتیجه گیری قطعی است یا نه ولی وقتی سه فرصت خوب بریدن بود ولی چیزی بریده نشد اگر این معنایش بودن نیست پس چیست
خدایا ممنون
دلم میخواهد دفعه دیگری که بخواهم بنویسم در شهر محبوبم باشم و مشکلم حل شده باشد خدایا می شود این محال را ممکن کنی جان من
دلم برای دخترکوچولوی همسایه یه ذره شده! چند روزه یا مهمون داریم و یا من کار دارم:/ درنتیجه نمیتونم برم بیارمش. صداش همش تو گوشمه. بچم نمیتونه جمله بسازه هنوز*__*  کلمه به کلمه منظورشو میرسونه و خیلیی باحال و شیرین کلمه ها رو ادا میکنه. هر دفعه که میارمش خونه، یه چند کلمه به دایره لغاتش اضافه شده. 
فعلا با دیدن فیلماش سر میکنم و از دیدنشون انرژی میگیرم.
این نی نی ها چه ها نمیکنن با دل آدم:) . هر حرکتشون یه دلبری محسوب میشه. 
دانلود آهنگ اومدی خوش اومدی مهدیصاد
mehdisad - Umadi Khosh Umadi
 
اومدی خوش اومدی ولی دیگه دیره
فکر کردی کسی نیست جاتو بگیره تو قلب من
دیگه جایی نداری باید تنهام بزاری
من سر حرفو با قلبت باز کردم حسمو ابراز کردم
دروغ گفتی میمونی من خودم احساس کردم
شدی با من غریبه یه دفعه هیشکی ندیدت
این دفعه بی شکو بی تردید خداحافظ غریبه
 
برای دانلود به ادامه مطلب برویددانلود آهنگ
خرید و فروش فیاب
 
اسکنر هوایی یا رادار پرنده OKM اسکنر هوایی اسکنر هوایی یا رادار پرنده OKMReviewed by فیاب on Apr 6Rating: 5.0اسکنر هوایی یا رادار پرنده OKMاسکنر هوایی یا رادار پرنده OKM برای اسکن کل منطقه . این دستگاه با پرواز بر منطقه مورد نظر میتواند تا 45 متر در زمین نفوذ کرده و هر نوع ف
اسکنر هوایی یا رادار پرنده OKM برای اسکن کل منطقه . این دستگاه با پرواز بر منطقه مورد نظر میتواند تا 45 متر در زمین نفوذ کرده و هر نوع ف.دفینه یا اتاقک را تشخیص بده
سلام
حدودای ده سال پیش بود که  با بچه های تالار رهپویان وصال شیراز، یه قرار گذاشتیم. گفتیم چون آقا جانمون رو ممکنه ببینیم و نشناسیم، هر وقت یکی از سادات رو دیدیم، برای سلامتی حضرت یه صلوات بفرستیم. 
یه دوستی داشتم که خارج از کشور بود و بهم سپرده بود که چون اونجا همچین امکانی براش کمتر اتفاق می افته، به جای اونم صلوات بفرستم. و این قرار رو هنوز منم اجرا می کنم.
یه قرار دیگه مون مال همین چند ماه پیشه، این بار با خانمای یاد ماه. اسامی همه مون رو
وقتی آن شب از سرکار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم: باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به‌آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی در چشمانش را خوب می‌دیدم.
یک‌دفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرف‌هایم ناراحت شده باشد، فقط به‌نرمی پرسید: چرا؟
ادامه مطلب
زشته که آدم 29 سالش شده باشه و دفعه اولش باشه که میره شمال؟؟اینجا جاده چالوس، سیاه بیشه! الان از فرط مه غلیظ صبحگاهی، چشم چشمو نمیبینه! شماها چطوری زندگی میکنید اینجا؟
نصفه شب مارو از جاده چالوس آوردن، از کل لذت زیباییهای این جاده فقط تهوع پیچ در پیچش نصیب ما شد! مخصوصا که پشت سریمون هی میگه تو رو خدا! چرا اینجوری میره؟؟ و شوهرش مدام تذکر میده که راننده جوری نمیره! جاده این‌جوریه!
هیچ وقت مثل من خربازی درنیارین و آدرس صفحات تون رو به هرکس و ناکسی ندید!درسته که هرچی دوست دارم مینویسم اما آرامش اعصاب ندارم!برای کتاب خوندن الان بدترین شرایطه ولی من میخوام برعکس عمل کنم.خوب حس میکنم چه قدر ف.ح تحت فشاره و خودمم همینطور،امروز در حین خندیدن اشکم ریخت،آره من اکثر اوقات از شدت خنده اشکم در میاد اما این دفعه خیلی فرق داشت.آدمم بلاخره دلم میشکنه نیاین جلوی من از روابط تون بگین.حسودیم نمیشه فقط اعصابم از خودم خورد میشه که نصفِ ش
یه فامیل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، میگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ میگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ میگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری میکنه ! واقعا یادش میره یا نه یه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ میکنه |:  
خانم اکسیژن!
عینک میزنی اما همیشه تاکیید میکنی که نمره چشمت خیلی پایین نیست و فقط برای مطالعه میزنی!اما من از وقتی دیدم که روی چشمت هست.بله نمیخوای نشان دهی نقصی داری.بله کمال گرا دوست داشتی.
هر دفعه باید عذر خواهی کنم بابت همان دفعه که با تنه زدن و با کلیشه ی همیشگی ایرانی اشنا شدن دو جوان سه ثانیه چشم در چشم شدیم.شاید بازوی نحیفت درد گرفته بود اما از روی غرور خم به ابرو نیاوردی بلند نشدی و فریاد بزنی سکوت کردی و من دستپاچه تر از ان بودم که بتو
میبینی از تو یادم رفت بنویسم؟ میبینی یادم رفت بنویسم كه چقدر كیف كردم از حرف هاُ رفتارهایِ دفعه یِ اخریِ خودم؟ راستش انقدر از اون روز از خودم راضی شدم كه دیه هیچوخت دلم نمیخواد ازش حرفی بزنم من اون روز ضربه یِ نهاییُ زدم تو اوج خداحافظی كردم نذاشتم یك كلمه حرف بزنه همه حرف هایی كه تو تمامِ این مدت رو دلم سنگینی كرده بودُ بهش زدم یك كلمه اضافه تر حرف نزدم یك كلمه كمتر حرف نزدم به ناحق حرف نزدم گذشتشُ اوردم جلویِ چشمشُ گفتم ببین این تو بودی پس ا
اینکه میگن هیچ چیز خانواده نمیشه،فقط خانواده میمونه و اینجور چیزا واسه همه صدق نمیکنه،خانواده خودم به شخصه چنان منو با تیپا از خونه انداختن بيرون(نه اینکه واقعا بيرون کنن،منظورم رفتاراشونه) که نه از کوچه ی دیگه سر در اوردم نه از محله دیگه نه از کشور دیگه،کلا از یه قاره ی دیگه سردرآوردم.اما از حق نگذریم بعضی وقتا خیلی دلم براشون لک میزنه،گرچه یه دو دفعه از شوخی بهشون گفتم من برمیگردم اونام گفتن که از الان ما هیچ مسئولیتی در قبال تو نداریم و
بعد مدت‌ها یه مهمونی رفتم که واقعا بهم خوش گذشت. از اون مهم‌تر احساس کردم چقدر رفتارم راحت‌تر و واقعی‌تر شده.
قبلنا توی جمع نمی‌تونستم خودم باشم و طبیعی رفتار کنم. احساس می‌کردم تکه‌ای از روحم بالاسرم وایساده و رفتارمو کنترل می‌کنه و بهم می‌گه چیکار بکن یا نکن. ولی حالا تمام روحم یگانه شده و با خودش به صلح رسیده.
معمولا نمی تونستم با کسی ارتباط بگیرم و فقط به حرفای دیگران گوش می‌کردم. برای همین یکی از فانتزیام این بود که یکی باهام حرف بز
بیا برویم به صد و پنجاه سال قبل ، به خانه های حوض دار ، به اتاق های تو در تو ، من پاییز که شد انار دان کنم برایت با گلاب و شکر ، شب ها درز پنجره ها را با ملافه بگیری که سرما توی تنمان نرود ، بنشینیم دور کرسی ، از حجره بگویی برایم و کسب و کارت.لبخند بزنم و سیب پوست کنم بعد از شامت بخوری که خستگی در کنی ، دراز کشیده باشی لا به لای حرف هایت سکوت بشود، دنبال چشم هایت بدود نگاهم بفهمم که خوابی و لحاف را روی تنت صاف و صوف کنم. بیا برویم به صد وپنجاه سال قبل
دلم گرفته امشب.
از کجا و از چه کس نمیدونم
کلاس ها تمامی ندارند انگار . خدا رو شکر امروز بعد از ظهر خوابم برد تا برای ساعاتی هرچند اندک متوجه این دل گرفتگی نباشم !!!
اتاق با وجود حضور بچه ها در خوابگاه ، خالی از سکنه است ؛ تقصیری ندارند دوستان ؛ یکی فردا امتحان داره ، یکی هم به دنبال انجام پروژه های روزهای آتی در حال دویدن! . انگار خوابگاه هم از قاعده ی دل گرفتگی مستثنا نیست؛ و همه انتظار این رو می کشند که بالاخره شب آخر حضورشان در آن فرا رسد ، و
چند روز پیش اومدم برنامه مهاجرت به بیان رو نصب کنم . ی دفعه دلم گرفت :/ اولش اسون بود اما موقع نصب سختم شد اینجا با همه کمبوداش نمیذاشت برم ! . پیش خودم گفتم خوبه ی وب که هیچ کس رو درش واقعی ندیدمه نمیذاره اینجا رو ترک کنم !واقعا تو کف اینم ری را سادات چجوری دل کند و رفت تو دیار کفر که هیچ کس رو نمیشناخت!!پ.ن: خب ی سوالی که ازتون دارم اینه که تا حالا که وب نوشتین ایا کسی تو دنیای واقعی تونسته شما رو پیدا کنه . و اینکه امنیت بیان بهتره یا اینجا ؟؟بعد
"ژ" به کیف‌های سفری من می‌گه جادویی. یه کوله‌پشتی مشکی و یه کیف دستی قهوه‌ای به طول یه وجب، که دل هر دوشون هم دریاست. اولین‌باری که محتویات کوله‌ام رو دید گفت لعنت بهت چطور همه‌شو جا دادی توش، و دفعه‌ی بعد که کیف دستی‌ام رو باز کرد رو به "نون" گفت کیف‌های این جادویی‌ان، ببین چی رو چپونده تو این! امروز برای چندمین‌بار کیف‌های جادویی‌ام رو آماده کردم برای سفر. خیلی دلم می‌خواد ماجراجویانه‌طور بنویسم قراره بزنم به جاده و حافظا. ولی واقعی
با سلام دوستان گلم
امشب وبلاگم رکورد زده فکر کنم ، چون نفرات آنلاین وبلاگم به 102 نفر رسید!!! اونم یک دفعه . . .
برای دیدن عکس روی عکس کلیک کنید. ^-^
جالبه وااالا ، خب! بنظرم باید تبریک گفت به یه همچین اتفاق مهمی . . . و ممنون از شما دوستان گلم که مرا در این راه حمایت کردید.
دستتون طلا ^-^
یکی از خصلت های بنیامین ناز کردن و لوس بودنش هست اونم بخاطر اینکه 
بچه آخر خانوادشونه، پیش پدر و مادرش خودشو لوس کرده گفته تو این شرایط نمی خوام برم ایران و می خوام با چنور بهم بزنم(اینا همش الکی گفته فقط خواسته واکنششون رو بسنجه)
اونا هم دعواش کردن گفتن زر نزن ، برو ایران با عروسمان برگرد (دقیقا تم حرف زدنشون عین منه برای همین بنیامین همیشه میگه تو چرا عین اینا صحبت می کنی خخخخخ)
بنده های خدا نمیدونن ترامپ چ سنگ بزرگی پای ما گذاشته و همینجوری
امروز خیلی حس بدی داشتم سر کار. روح و روان‌مون قاطی شده دیگه، هر چی هم بخوایم به رو خودمون نیاریم نمیشه باز. خلاصه که تو اوج بی حس و حالی یه دفعه همکاران کوچولوی ما رخ نمودن! :/
دو تا بودن!!! وسط جیغ جیغ کردنام توجهم به دم‌شون جلب شد!!!! :))) بدو بدو از زیر در رفتن بيرون. وقتی رفتن بيرون من تازه پریدم رو صندلی!!! با کلی ترس هی میگفتم سنجاب بودن! سنجاب بودن!
ولی خب همسر اعتقاد داره موش خرما بودن! به هر حال من همیشه خدا زیستم ضعیف بوده! :/
 
میخواستم عکسشو
استاد دانشگاهم می‌گفت: 
در حال رانندگی بودم و حواسم پرت بود. یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت: هی الاغ حواست کجاست؟! 
همانطور با سرعت رفت و پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم. شیشه‌های هر دوتامون پائین بود. یواشکی از کنار چشمش به من نگاه می‌کرد. منم مستقیم بهش نگاه می‌کردم. 
ادامه مطلب
تو مترو نشسته بودم ( بغل دستمم یه نفر نشسته بود )
داشتم تو برنامه گپ که یکی از دوستام گروه باز کرده بود چت می کردیم . . . ^_^
یه دفعه بغل دستیم بهم گفت:
به اون دوستت بگو مخ دختر رو نمیشه اونطوری زد . . . !!! O_o
حالا کاری به اون ندارم که از کجا فهمید اون دوستمه . . . +_+
برگشته میگه:
داداش به اون دوستت بگو اگه خواست براش کلاس آموزشی میذارم . . . @_@ دو جلسه اولم رایگان حساب میکنم.
با خودت هم که رفیقیم برا تو هم پنج جلسه رایگان میذارم. #_#
خلاصه اینکه نمیدونم چرا دوتا
بعضی روزا انگار با آدم سر لج دارن. امروز از اون روزا بود؛ برنامه‌ها پشت هم کنسل می‌شدن یا درست پیش نمی‌رفتن. تیر خلاص چی بود؟ عصر اس‌ام‌اس اومد که سفر فردا لغو شده.
شما شاهد باشین، من این دفعه بدون این که دیگه منتظر دوستام بمونم تنهایی ثبت نام کرده بودم با تور دانشگاه برم یه طرفی، خودشون کنسل کردن :(


پ.ن. عوضش خوب شد نمایشگاه الکامپ رو رفتم. برام جذابه! این که سر چند تا از غرفه‌ها (که یه کم به رشته‌م و چیزایی که بلدم نزدیک بودن) بیشتر وایس
خب این هفته ای که گذشت رو تو شهر خواهر گذروندیم :)
دو روزش کامل درگیر دکتر و بیمارستان بودیم ، 1 روز درگیر خرید لباس واسه عروسی آخر این ماه ، و
بقیه روزهای رو درگیر مهمونی و مهمونی بازی ! من جدا قصد خرید نداشتم و هر لباس خوشگلی که
میدیدم پا میذاشتم رو نفس اماره م که نههههه نمیخرم من به اندازه کافی لباس دارم ! تا اینکه یه کت
و دامن سرخابی فوق العاده خوش دوخت دیدم و به اصرار مامانم پرو کردم و لباس انگار واسه من
دوخته شده بود ! انقدر تو آینه ذوق خود
آه از درد.
امروز
هیچى
من درد سختى دارم که گاهى میگیره و تمام جسمم رو درگیر میکنه. یه چند سالیه سراغم اومده ، درد خیلى سختیه. آخرش هم فکر نکنم ولم کنه. دردش براى من شبیه باد براى این درخته.
اوایل خیلى اذیت میشدم چون از یه طرف درد داشتم، از یه طرف دیگه تمام تلاشم رو براى مبارزه باهاش مى کردم و نتیجه هم نمیداد.
بعدتر یاد گرفتم بپذیرمش. خیلى بهتر شد وضعیتم. الان فقط درد شدیده. مبارزه اى نمى کنم باهاش.
میاد
یه گوشه خونه میشینم
داغونم مى کنه
آروم گریه
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
چرا نمایشگاه کتاب را باز برگرداندند به مصلی؟ من یکی که خیلی خوشحال بودم از تغییر مکان نمایشگاه. خوشحالی من یک دلیل شخصی دارد و آن هم فرار از خاطرات تلخ است. با مصلی خیلی خاطرات تلخ و شیرین دارم اما نمیدانم چرا هر سال وقتی برای اولین بار پایم را میگذارم داخل شبستان و بوی کاغذ میخورد به دماغم خاطره های بد به ذهنم هجوم می‌آورند.
هر سال با خودم عهد میکنم که امسال اصلا پایم را نمایشگاه نمیگذارم و بعد باز ماجرا طوری
این روزها روزهای سخت و خسته کننده‌ایه ، از صبح که بلند میشم ذهنم مدام در حال دو دوتا چهارتا کردن‌هاییه که هیچ نتیجه‌ای هم نداره.در روز حداقل یکی ، دو وعده خواهرم به من میگه" خدا بزرگه، خدا کریمه"، عصر همین جمله رو من به اون میگم، دوباره شب دوتایی با هم به مامان می‌گیم و باز این روند ادامه داره و این دفعه مامان این جمله رو به ما میگه، یه دور کسل کننده و ملال‌آور !
یاد جمله‌ی اون بنده‌خدا افتادم که می‌گفت "خدا نکنه این خدا کریمه تو خونه‌ی کسی
اینکه من 27اردیبهشت عروسی کردم و 1خرداد اهالی محل از من میپرسیدن بچه نداری و زیاد جدی نگرفتم
ولی وقتی از همون روزهای اول بهم فشار میاوردن که بچه بیار بچه بیار و نمیفهمیدم و بازهم برام اهمیتی نداشت حرف هاشون
با همسرم اولِ زندگی مشکلات زیادی داشتیم تصمیم گرفتم از اوردن بچه خودداری کنم تا مشکلاتمون کمتر بشه بعد راجبش تصمیم بگیریم
حالا که دوسال از زندگی مشترکمون گذشته مردم بد پیله میکنن!!!
بچه بیاااار!!! چرا بچه نمیاری!!! با یه غضبی هااااا!!! انگار
دیشب وقتی حالم خیلی بد بود و داشتم از دست خودم افکارم و تمام اتفاقات دیوونه میشدم 
و به این فکر میکردم که باید چیکار کنم
سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین و یه دفعه چشمم به این ایه خورد که پشت شیشه ی اتوبوس نوشته بود:
ایّاکَ نَعْبُدُ وَ ایّاکَ نَسْتَعین»
(خدایا تنها تورا میپرستیم و از تو یاری میجوییم)
سخت ترین کار دنیا این بود که امروز دو بار خواب کامل نشده خودمو از تخت بکشم بيرون و ببرم بیمارستان. یه دفعه صب یه دفعه م الان. اطفال همه نیروم رو داره قطره قطره میکشه بيرون و تا آخر تیر هم ادامه داره. میانترم ها مثل اینکه خوب نبوده و تصمیم گرفتن حذف نکنن مطالبش رو. باورم نمیشه اون  امتحانی که پدرمون رو یک بار دراورده فقط بخشی از امتحانِ آخر تیره.
مامان اینا دارن به شروع تعطیلاتشون نزدیک میشن، برنامه شمال میریزن و به من میگن برای توئه و باید استر
دیدید وقتی برای ابرو برداشتن میرید پیش شهین خانوم اولین جمله ای که میگه اینه: وای ابروهاتو دفعه قبل کی برداشته؟! خیلی خرابشون کرده!!!
فکر کنم دندونپزشکا هم بین خودشون همچین چیزی دارن، یعنی هیچ کدوم کار اون یکی رو قبول ندارن
مثلا دندون پیشت رو نشون میدی تا معاینه کنه، یهو میگه: عه دندون آسیات رو کی پر کرده؟ خیلی بده بیا خودم برات از اول پرش کنم:/
مورد داشتیم همراه مریض رو خوابوند رو یونیت تا معاینه اش کنه، توجیهشم این بود که تا اینجا اومدی حیفه
سرمو بردم بالا و به سقف نگاه کردم. انگار وقتی سرمو بالا میگیرم صدامو بهتر میشنوه. + پس عدالتت کو؟ کجاست؟ چرا من نمیبینمش؟ چون آفریننده منی میتونی هرکاری دلت خواست باهام بکنی؟نشنیدم. نشنیدم چی جواب داد. شاید هیچی نگفت. شاید اونم فقط نگاهم کرد و هیچی نگفت.+ پس چرا؟ من که بهت گفتم. ازت خواستم. ازت خواهش کردم. گفتم اگه نمیخوای که بشه، جلومو بگیر. بهم یه نشونه کوچیک بده. باهام حرف بزن. تو هیچ کار نکردی. هیچی بهم نگفتی. هلم دادی تو گود. بعدشم تنهام گذاشت
انگار همین دیروز23 سالم بود و اینجا از حسم نوشتم.چند روز دیگه27 سالم میشه و من نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت فقط از فک کردن بهش دلم میگیره.
این روزها بزرگترین سرگرمی من تماشا کردن فیلم.من بهش می گم فرار کردن از خودم.اما ادم مگه تا ابد می تونه از خودش فرار کنه و خودش نبینه.هر  روز تو آینه از خودت می پرسی این منم؟ دختری که اینجاست منم؟ می گذری و میری اما حسش ته قلبت.انگار یکی با ناخن ته دلت خراش می ده.
از مدرسه و همکارهام خسته ام دلم میخواد زودت
دفعه قبل که به مشهد الرضا علیه السلام مشرف شده بودیم در راه برگشت یکی از همراهان مریض شد
نزدیک شاهرود گفتم ببریمش دکتر
گفتند که خدا را شکر بهتر شده
از شاهرود که گذشتیم یهویی تبش بالا رفت و تصمیم گرفتیم شهر بعدی که دامغان بود ببریمش دکتر
قبل از نماز مغرب و عشا جمعه بود که رسیدیم دامغان
رفتیم درمانگاه و وقتی بيرون اومدیم اذان شده بود
نزدیک درمانگاه مرقد شریف دو امامزاده بود برای نماز به آنجا رفتیم
موقع نماز یادم افتاد که اینجا دامغان است شهر
غیر از انتخاب لباس و زیورآلات و عطر مناسب، یکی از کارهایی که انجام دادنش زیبایی شما را دوچندان می‌کند لاک زدن است. انتخاب رنگ لاک متناسب با لباس کار آسانی نیست. همچنین قبل از انتخاب لاک، علاوه بر رنگ آن، باید یک سری فاکتورهای دیگر را هم در نظر بگیرید؛ فاکتورهایی مثل جنس لاک، براق بودن یا نبودن آن، و لایه آخری که روی آن می‌زنید. در سال‌های اخیر، مدل‌های مختلفی از لاک وارد بازار شده‌اند. هرچه تنوع این مدل‌ها بیشتر شود، سخت‌تر می‌توانید از
قبل‌تر توی قسمت عمیق استخر، وقت کرال رفتن، اونجا که هی کله‌تو میچرخونی و نفس میگیری و می‌چرخونی و یه منحنی میزنی توی آب و خودتو توی آب جلو می‌کشی، یاد نشدن‌ها می‌افتادم. اینکه ردخور نداره، همونطور که تا الان نشده و منو تبدیل به یه آدم خشمگین و ضعیف کرده، از این به بعدم.
اما آخرین بار، جای اینکه سرمو کنم زیر آب و گریه کنم، بدنمو با زور توی آب جلو میکشیدم، و هر بار میگفتم، من به رویام میرسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. و آبو پس میزدم. حا
1) یه دانش آموزی نمره فلان درسش 5 میشه, باباهه میگیره زیر مشت و کتک و بعد میگه باید دفعه بعدی نمرت بالای 10 بشه!
2) یه دانش آموز دیگم نمره ش 5 شده, باباهه از خونه بيرونش میکنه و میگه تا نمره  بعدیت بالای 10 نشده برنگرد!
3) بابای یه دانش آموز دیگه وختی میبینه بچش 5 شده, خودش با بچه روزی یه ساعت روی اون درس کار میکنه(حالا فرقی نمی کنه که مادره  یا دادش بزرگش یا یه معلم خصوصی میگیره منظور کمک کردن به بچه برای توانا شدنه) به بچه هشدار میده که تا وقتی نمرش بال
همینکه رسیدیم ، مستقیم رفتیم هتل. آسانسور خراب بود و همسرم که حاضر نبود اجازه بده پیشخدمت هتل زحمت چمدونمون رو بکشه ، واسه ش آیه لا تزر وازرة وزر اخری رو خوند. در حالیکه پیشخدمت اصلا متوجه آیه نشد و با چهره متعجب به ما نگاه میکرد ، خود همسر با مشقت تا طبقه سوم چمدون رو آورد بالا. در اتاقو وا کردیم و با دیدن اتاق خنده رو لباش خشک شد. فهمیدم که بخاطر من ناراحت شده. ولی چیزی نگفتم. چادرمو برداشتم و با همون لباسام در چمدونو باز کردم و شروع کردم وسایل
روز آخر است.بعد از ظهر ان شاالله به سمت
ولایت برمیگردم.
دیروز رفته بودم قم-جمکران.خیلی خوش گذشت.به
خصوص اینکه با یکی از عزیزام بودم.
همش میخوام بنویسم از اون حس  وحالمکه
چطور مثل برق و باد میگذشتن و همش میخواستم که تموم نشن ولی.
هنوز نرفته بود که دلم براش تنگ شده بود.
بیخیال.
جمکران خیلی خوب بوداین دفعه سوم هست که 
میرم جمکران و ربع ساعت بیشتر سهمم نمیشه.
ولی این بار خیلی خوب بود.
روز آخر دارم به خواهرم کمک میکنم که برای عید
آماده بش
سلام
ساعت 4 صبح بیدار شدم داشتم یه خواب میدیدم. گفتم بزار این دفعه تو یه ویس بگم چی داشتم میدیدم بعدا بررسی‌ اش کنم. شاید باورتون نشه ولی 10 دقیقه حرف زدم و با این که این همه حرف زدم ارتباط بین سکانس های مختلف که توضیح دادم رو اصلا یادم نمیاد. خودم فکر میکردم خیلی چیز روتینی تو خواب دیدم که یه دیقه میگم تموم میشه. 
البته با هدف lucid dream خوابیدم شب و قبلش یکم تمریناتش رو کردم. ولی انتظارم انقدر نبود!
دو مرحله خواب تو هم بود که تو مرحله دوم لوسید شدم ک
امروز حالم خیلی بد بود در جریانید که وقتی از اتاق اومدم یکیشون پیله کرد که چته ولی چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بيرون ی جفت گوشواره و کیف خریدم دیگه بیخیالش شدم هر چی میخواد بشه بشه ولی چرا اینو صد دفعه گفتم با هر کیم حرف زدم گفتم چرا ی اتفاق باید تکرار بشه وقتی داشتم به شفق میگفتم داشتم با صدای لرزون حرف میزدم صددفعه گفتم بهش گفتم خودت دیدی حالمو دیدی ی سال زندگی نکردم دیدی ی سال مردم خودت دیدی دیدی چیشد دوباره گریه میکردم هی تکرار شد این دیالو
میبینی دوروزه نبودم. باورت نمیشه این دو روز برام به اندازه یه قرن بود. خب سه شنبه که کلاس زبان داشتم بعدشم رفتم خونه خالم اگه اشتباه نکنم. امروزم که کلاس جبرانی زبان داشتیم. در نتیجه رفتم کلاس. دوشنبه رفتم عصرش دکتر روانشناسم خیلی بهش نیاز داشتم. این همه اضطراب دیوونم میکنه بعضی وقتا. روان پزشکم گفت هر دفعه اضطراب داشتم پرانول بخورم خب منم دفعات اضطرابم زیاده جلو خودمو نگیرم یه ساعت یه بار یه قرص باید بندازم بالا :/ فعلا سعی میکنم با کارایی که
اول: این‌روزا به بهونه‌ی رفیقم که میاد و از مامان قلاب‌بافی یاد می‌گیره، منم دوباره شروع کردم یادگیری‌ش رو. قبلاً امتحانش کرده‌بودم ولی دل‌به‌کار نداده‌بودم خیلی. وسطش رهاش کردم. اما مدتیه دارم فکر می‌کنم بلدبودن چندتا هنر ینی داشتن چندتا راه توخونه‌ای برای کسب درآمد و شاغل‌بودن. خلاصه که قضیه‌ی قلاب و کاموای کنار گوشی‌م اینه. 
و برای گرفتن این عکس -چون می‌خواستم تو مسابقه‌ی طاقچه شرکت کنم- داشتم فکر می‌کردم اگه گل‌خشک‌هام بودن
بسم الله الرحمن الرحیم./
 
سری اول که تو شهربازی دیسکوکاستر سوار شده بودم ترسیده بودم خیلی جیغ زدم. اونقد که وقتی تموم شد با اینکه ترس و لذتش قاطی بود و خیلی کیف داشت ، گلوم و سرم درد گرفته بود از صدای جیغام ! سری دوم خیلی بیخیال سوارش شدم ، نفهمیدم کی تموم شد همه ی لحظه هایی رو که دفعه ی قبل جیغ کشیده بودم داشتم میخندیدم و کیف میکردم و خنکای هوا و رهایی رو حس میکردم ، دریغ از یه جیغ کوتاه . اینو نوشتم که دو تا نکته رو بگم : تو زندگی همه چیز به انتخ
در اثر پرخوریای عید دو کیلو وزن اضافه کرده بودم که انتظار داشتم خود به خود برطرف بشه ولی الان چهار ماه گذشته خبری از کم شدنش نیست که نیست. تازه می‌فهمم تا به حال هنر خاصی نکرده بودم که وزنم متعادل بوده. با بالا رفتن سن سوخت و ساز بدن کم می‌شه و دیگه نمی‌تونی هرچی دلت می‌خواد بخوری و همچنان هم باربی بمونی.
عجالتا مصرف شکر رو کم کرده‌ام. هرروز صبح خیر و شر درونم سر مقدار شکر چاییم باهم چونه می‌زنند.
آیا می‌دونستید شکر اعتیادآوره و افرادی که ش
چه نمایش کسل کننده‌ای.نشسته‌ام و بازی را تماشا می‌کنم.اما متاسفانه بازیگرهای خوبی هم نیستید.تماشاگرها،مزخرف.بازیگرها،مزخرف.نمایش،مزخرف.صحنه مزخرف.من از همه مزخرف‌تر.به هر حال،نمی‌تواند فریبم دهد،کمکش می‌کنم.ربط؟نداشت.دفعه‌ی بعد بیشتر سعی کن.جملات باید خط طولی داشته باشند.مثل یه طناب که یکی رو از سقف به زمین می‌رسونه اما هیچ وقت پا به زمین نمی‌خوره.دیالوگ خوبی بود؟نه.مزخرف.فحش دیگه‌ای بلد نیستی؟چرا.پس بریم رو پشت بوم.و به خورشید ف
سارا دو روز بود سوالی نپرسیده بود و دیگه نگران شده بودم!
امروز پی ام داد و اسپیک های همدیگه رو تصحیح کردیم و بهم گفت لهجه م بانمکه! (خودش مشهدیه و رشته ش زیسته)
احتمالا منظورش لهجه ی گیلکی توی فارسی بوده :))
دفعه ی پیش بهش گفته بودم لغات کمی استفاده می کنه، این بار سعی کرده بود جملات بیشتری بگه.
تقریبا هم سطحیم، اما نکاتی که به هم میگیم گاهی به درد بخوره.
چهارشنبه رشت بودم، شهر کتاب رفتم و تخفیف 25 درصدی داشت. با اینکه قصد قبلی نداشتم اما دو تا کتاب
از تابستون پارسال خیلی علاقمند شدم به عکاسی 
نقد عکس ها رو میخوندم چنلش داشتم و واقعا دلم میخواست که دوربین داشته باشم 
ولی بالا رفتن یهویی دلار و 4 برابر شدن قیمت دوربین از این کار پشیمونم کرد و از طرفی مشخص نبود تکلیف دانسگاه واینا 
واس همین خانواده موافقت نکردن با تقبل هزینه اش و منم کاری از دستم بر نمیومد که دیگه بیخیالش شدم ولی تو این یک سالی که گذشت همش تو دلم 
میگفتم کاش ی دوربین داشتم 
اطرافیان و دوستامم بهم میگفتن چقد قشنگ عکس میگیر
بسمی تعالی
نویسنده : اشکان ارشادی 
      http://gerdabha.blogfa.com
آغاز داستان 
همه جا جنگ بود ، بدتر از همه قحطی و خشکسالی بود که گریبان همه را گرفته بود . مالیاتها به موقع داده نمی شد. قزلباش ها عصبی بودند ولی می دانستند که نباید حرکتی کنند که دامن همه را بگیرد. محمود آن مردی که پسر میرویس بود چندی قبل سیستان تا کرمان را مسخر کرده بود و می دانست ایندفعه قزلباش توانایی کمتری نسبت به دفعه‌ی قبلی دارد. قزلباش ها در آنسوی بلوچستان جنگی با مغولان کبير کرده ب
چه کسی باورش می‌شود که سریال چرنوبیل رتبۀ بالاتری از سریال‌هایی چون شرلوک، گیم آو ترونز، بریکینگ بد و انیمیشن آواتار آنگ بگیرد و یک دفعه بشود صدر جدول 250 سریال برتر سایت IMDB؟
نظارتِ بالای شورای عالی فضای مجازی با غیبت‌های مکرر رئیس جمهور به این جا کشیده که سایت‌های دانلود فیلم که مثل قارچ یک شبه سر برآورده‌اند، به راحتی و به طور کاملا رایگان فیلم‌های بدون سانسور خود را عرضه می‌کنند. آن هم با هزینه‌های هاست، دامنه و حتی با دوبله‌های متن
مامان از ظهر که اشتباها نامش را بردم نگاهت از من دور نمیشود. نه از من. نه از هاله ی دور و بر من. یعنی تا دورترین نقطه نسبت به من که وقتی نگاهش میکنی من باز هم تووی میدان دیدت باشم.
سهوا اسمش را جای اسم داماد فلانی گفتم و دیگر به این کار ندارم که بحث سر لباس عروس و تالار و اینکه لباس پف دار به آدمهای قدبلند هم می آید، بود.
برخلاف دفعه های قبل که اسمش را میگفتم، اینبار نگاهت نگران شده. شاید قبلا نمیدانستی یا حتی باور نمیکردی که تا این حد خودم را درگ
۱_ پسره تازه مدرسه‌شون تعطیل شده و ایستاده‌‌ بود کنار خیابون، به هر کسی، چه سواره و چه پیاده، رد می‌شد می‌گفت" دربست"!
 اومدم پیاده از کنارش رد بشم که برگشت گفت "خاله دربست میری؟"! خواستم چیزی نگم و رد بشم دیدم دلم رضا نیست، دستم رو ت دادم و گفتم دربستی که نمیرم ولی اگه بخوای دربستی چَک می‌زنم، ۱۰ تا ۱۵ تا ۲۰ تا، هر چی که بخوای. ساکت شد!
نکته: قبل از اینکه هی تو مغز بچه‌هامون فرو کنیم که دکتر بشید، مهندس بشید، این بشید و اون بشید که آدم حسا
کُلی حرف داشتم واسه نوشتن 
از اولین تجربه دندون پزشکیم تا مرگ یه مرد مهربون دوست داشتنی
هر دفعه که اومدم و تایپ کنم به این فکر کردم حالا رفتی دندون پزشکی که چی به مردم چه ربطی داره که تو رفتی دندون پزشکی بعد همین طور خودمو قانع میکردم که دیگه نیاز نیست همون قدر ریز مثل سابق بنویسی
کُلی کار ریخته سرم (مثل همیشه)
کُلی سختمه برنامه ریزی کنم که حد و مرز نداره
طبق برنامه ریزی پیش رفتن حس خوبی داره اما بهم ریختن برنامه ریزی بسیار تا بسیار ناراحت کنن
رفته بودیم مهمونی
همه بودن آشنایان و دوستان
دارم بین خواب بیداری مینویسم اونم فقط چون خیلی سرش خندیدم
با یک دوستی حرف میزدم بعد از کلی حرف اقتصادی و ی و حال و احوال پرسی
میگه: خب کادو تولدت جا گذاشتم کتاب بود دفعه دیگه دیدمت میارمش
میگم: اردیبهشت تولدم بود الان تیره کادو نمیخوام دست شما درد نکن من اصلا اون سبکی نمیخونم
از اون اصرار که کتاب خوبیه از من انکار که نثر سنگین نمی خونم خوشم نمی اد
دید حریفم نمیشه گفت: خب پس کادو چی بگیرم؟
منم رگ
واقعا اگر برجام نبود، ظریف باید می‌نشست کنار ، با هم هر روز یک دست کباب و بستون دبش بازی می‌کردند. اگر برجام نبود خبرنگاران و ژورنالیست‌ها از چه حرف می‌زدند؟ اگر برجام نبود که ما اصلا از 4 سال پیش حرفی برای گفتن نداشتیم.
ای مردم، یادتان هست شما سرگرمی نداشتید، ما برجام را آوردیم تا سطح رفاه ملی رو بالا ببریم؟ یادتان هست ای مردم که ما به خاطرِ شما فحش بود که به دلواپس‌ها می‌دادیم.
کری امضاش تضمین بود، آمریکا که با یک بمبش میتونست جهان
اون دختر ندید بدید که هیچی(البته خیلی هم بی تجربه بود)،
اون سلیطه هم؛
ولی ااون خانوم جاافتاده داشت حرف میزد. وسط حرفاش کلی از استقلال و حق انتخاب زنان میگفت. به شدت دوستش داشتم، نه به خاطر این حرفاش؛ به خاطر تمام حرف ها و رفتاراش. بعد آخرش گفت که مرد وظیفه داره خرج زن رو بده. من گفتم نه وظیفه نداره، اگر زن دنبال به دست آوردن استقلال خودشه و میخواد کار کنه، زن باید خرج خودش رو بده و مرد هم خرج خودش یجور شراکتی. گفت ببین، منطقی میگی، ولی یه چیزای
مردی ثروتمند وارد رستورانی شد. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی سیاه ‌پوست در گوشه‌ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد، برای همه کسانی که اینجا هستند غذا می‌خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!گارسون پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند غذای رایگان داد، جز آن زن سیاه پوست.زن به جای آن که مکدر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، تشک
جمعه صبح که از خواب بیدار شدم گلوم میسوخت و یکم متورم شده بود. طبق روال همیشه که با خوردن آب گرم و لیمو خود بخود خوب میشدم، خیلی گلو درد رو جدی نگرفتم . شنبه وقتی از سرکار رفتم خونه‌ی مامانم، خیلی بی حال بودم و علایم سرماخوردگی داشت خودش رو نشون میداد. تا عصر یکم استراحت کردم اما بی فایده بود برای همین به پرویز زنگ زدم که بیاد با هم بریم دکتر. دکتر هم گفت بله آنفولانزا گرفتی و دوتا آمپول نوشت با یه سری داروی سرماخوردگی و یک روز استراحت کامل. برا
دونالدبعدازخوردن یک ورق کالباس روبه جان بولتون کردوگفت:جانی جون ازمن یادمیگرفتی یخچالت راپرازکالاهای اساسی میکردی این ورق کالباس کجای معده رامیگیره.
جان بولتون کلمه جانی رامترادف باقاتل زنجیره ای میدانست.جان بولتون گفت قبله عالم درایالات متحده ودنیاشماهستیدتاشماهستیدیخچال راچراپرکنم شماهمواره روزی رسان عالم هستید.این چاپلوسی ازایی ابدی داشت همان حقوق نجومی پشت پرده ازاینجادرکاخ سفیدرقمش مشخص میشد.
دونالدگفت:حساب های بانکیت راشار
چند روز پیش یکی از دوستان اومدن توی گروه و گفتن که بعد از ۷ ماه ست در آلمان ( ویزای اولیه ی ۶ ماهه و یک فیکسیون ۱ ماهه!) رفتن برای تمدید و براشون تمدید نکردن با ثبت نام کلاس زبان، ازشون پاسپورتشون رو گرفتن و بهشون یک فیکسیون یک ماهه دادن و گفتن که یا پذیرش کالج یا دانشگاه باید بیارن یا از آلمان خارج بشن. ایشون ویزاشون برای کالج هانوفر بوده و خواستن هم توی هانوفر تمدید کنن، البته دو دفعه امتحان هانوفر رو دادن و متاسفانه دفعه دوم هم خصوصا به خا
متن زیر در خصوص یه سکانس زیبا از فیلم Good Will Hunting هست اگه دوست ندارید spoil بشه نخونید.
Sean از اولین روزی که همسرش رو دیده می‌گه، روزی که یه مسابقه بزرگ بیسبال بوده و برای تهیه بلیطش با دوستاش یه روز توی خیابون‌ها خوابیده بوده. از هیجان بازی و اتفاقات کم‌نظیرش می‌گه جوری تعریف می‌کنه انگار خودش یکی از بازیکن‌ها بوده ولی بعد یه دفعه بنگ، به Will می‌گه که در اون لحظات توی استادیوم نبوده و با دختر مورد علاقش توی بار نشسته بوده.
Will باورش نمی‌شه که فق
دیروز، نزدیک‌های ظهر ناگهانی تصمیم گرفتم که کیک تولدم رو یه شب زودتر درست کنم، شب ولادت امام حسن عسگری (ع). علاوه بر اون مهمون هم داشتیم. مامان که رفتن بيرون من دست به کار شدم. اما!!! دیدم شکر نداریم و بیکینگ‌پودر هم کمتر از نصف مقدار موردنیاز داریم. چند لحظه‌ای تسلیم شدم و بعد فکری به ذهنم رسید. مقداری قند ریختم تو هاون و کوبیدم، بعد هم ریختم تو آسیاب و تبدیلشون کردم به پودر قند! کمبود بیکینگ‌پودرم بیخیال شدم و با همون مقدار درستش کردم. بازم ا
این برای دومین بار در یک ماه اخیر است که منتظر می‌مانم. جواب اولی را دو هفته پیش گرفتم. نه بود. با ده روز این دست و آن دست کردن گفتندش. مادرش زنگ زد و گفت علی‌رغم میل خودش و پدرش به این وصلت خودشان به هیچ وجه مایل به ازدواج نیستند. با اینکه این یکی بلکل جنس متفاوتی دارد- کاری است- فرض کرده‌ام جواب این هم نه. آقای افرازی زنگ زده بود و شرایط شرکت را گفته بود و می‌خواست ببیند می‌توانم باهاشان کار کنم. پرسیدم کارهای من را دیده؟ برایشان فرستاده بودم.
+ این همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فامیل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمی‌شه. می‌دونم اسمش داداش علیه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمی‌شه. اونایی که نمی‌دونن، یه بستنی‌فروشیه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دایی‌اینا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
بانک مرکزی مسئول کنترل نرخ ارزوطلاهست الباقی مسائل موجود اقتصادی هم گره به تصمیمات مجلس خورده این دفعه اقتصادزله زده وسیل زده وزده ودرگیرتجملات تحریم معیشتی تاب نخواهدآوردکه درایستگاه تعادل وصبرایوب قراربگیرداین پنداشت اقتصاددانان دیپلمه بود که همه چیزازنگاهشان پشیزی ارزش نداشت جزطلاوارز.
انصاف این هست که اقتصاددانان دیپلمه میگویند.تصمیم گیرنده دولت میگفت این افرادبهتردرک میکننداوشخص رئیس جمهوربودمیتوانست همه چیز رابه حا
امروز من تا اینجاش مفید بوده. یکم کتیا یاد گرفتم. یکم گوشیمو مرتب کردم. الانم روانه‌ی آشپزخانه میشم که کتلت درست کنم. عصر هم برنامه دارم که کتابای مناسبتی رو شروع کنم بخونم انشاالله. بعدشم بریم تولد بگیریم تو پارک واسه عارفه. برای نگارم می‌خواستیم بگیریم که هر چی اصرار کردیم گفت نمیام. از تمام ترفندهای موجود استفاده کردیم. اول من بهش غر زدم. بعد گفتم بعد از رفتن مهدی حالم بده بیا جمعم کن. بعد ماجده گفت تولد صباعه بیا. بعد من گفتم بچه‌ها میفهم
وارد محوطه ی باشگاه که شدم صدای داد و فریاد شنیدم، نگران شدم . صدا از دفتر مدیریت بود.مدیر و یه خانم دیگه با نهایت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میزاون خانم مادر یکی از بچه های کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اینکه شهریه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشدهمدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز ا
"شمس تبریزی گوید: اگر سخنی را شنیدید و به دلتان نشست، بدانید که آن سخن حق است و به دنبال آن بروید، پس بر این باور باشیم که: متبرکند انسان های اندک شماری که پیوسته در روح دیگران جاری هستند و آدمی را از روزمرگی به روز سبزی می برند. - شمس تبریزی
تو دو تن هستی، یکی بیدار در ظلمت و دیگری، خفته در نور!  یادمان نرود، در دفتر دیکته فردایمان بنویسیم: باید انسان بودن، پاک بودن ،مسئول بودن و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن وظیفه نباشد، بلکه صفت آدمی باشد!"
برگ
الان تو مطب دکتر نشستم حوصلم سر رفته تا زودتر نوبتم بشه. همون حس گند کلافگی و اضطراب توی یک محیط بسته.  ۱۵ مین هست که نشستم. واقعا تحملش برام سخته. بیا یه راه پیدا کنیم تا حواسم پرت بشه. فردا زبان دارم تقریبا تا ظهر که خواب بودم یه ذره کار کردم دوباره خوابم برد تا بعد رفتم حمومو حاضر شدم. مطب بر عکس همیشه بیش از حد شلوغه تقریبا بیشتر صندلیا پر شدن. بیمار دکترم رفت بيرون احتمالا 
همون موقع صدام کرد رفتم تو الانم که اومدم خونه فکر کن تازه میخوام بش
به خانمش گفته بود "اگه رفتی سونوگرافی و معلوم شد دختره یه راست برو خونه‌ی بابات!" اول گمان می‌کردم شوخی بی‌مزه‌ای بیش نیست ولی بعد معلوم شد کاملا هم جدی‌ست.هربار پرسیدند" فلانی دوست داری بچه چی باشه؟" می‌گفت "پسر باشه،دو سر باشه" و می‌خندید.
آخر هم همین شد، بچه که به دنیا آمد ۴ کلیه داشت که هیچ‌کدام هم درست کار نمی‌کرد، از همان اول قلبش سوراخ بود، تا همین امروز که ۷،۸ ساله است دوبار عمل کرده و اینبار دفعه‌ی سوم است، چشمش هم درست نمی‌بیند
پریروز ظهر بطور ناگهانی توی شرکت خوابم گرفت اینقدر که هر یه دقیقه برام یک ساعت میگذشت تا بلاخره ساعت 2 شد و طبق معمول رفتم خونه‌ی مامان و بعد از ناهار آریان رو برداشتم و رفتم خونه. با هر بدبختی بود غذا درست کردم و بعد از خوردن شام، حدود ساعت 8 مثل جنازه افتادم. هرازگاهی با صدای آریان بیدار میشدم اما از شدت سرگیجه و سردرد دوباره میوفتادم. پرویز هم وقتی حالم رو دید ظرفها رو شست و مراقب آریان بود. صبح وقتی چشمام رو باز کردم که بلند بشم برای رفتن به
 









متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.






دریافت
+ ثریا شاهده چقدر اون روز ،بوشهر، برای این سرِ مزاحم که یه دفعه تو کادرم سبز شد حرص خوردم :)
++ امروز، بعد از بارونِ دمِ صبح :)
چند هنگامی بود دلمون یه مسافرت می خواست البته به خاطر مساله مالی ش نمی تونستیم فکرش بکنیم یه دفعه اتفاقی با یه تاکسی که طرف قرارداد سازمان مون بود تماس گرفتم و گفتم تور دبی چه قیمته و اونم به اینجانب اظهار کرد بیا بدون پول بفرستمتون دبی تنها ارزتون به ما به این واسم دیدنی بود حرفش استارت کردم به تحقیق که مگه اختلاف قیمتش چقدره که حاضره بدون پول مارو ببره! با یه اکانت کتاب دیدم می ارزه که خودمون تور بخریم و بعداز رجوع و برگشت ارزمون به بها آزاد
دیشب بعد از افطار همسرم رفت یکم خرید کنه،تو آشپزخونه بودم که یک دفعه همه جا تاریک شد.
از ترس زبونم بند اومد و حتی نتونستم جیغ بزنم، فقط خودمو سریع رسوندم پذیرایی و چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم و تند تند به همسرم زنگ زدم و گفتم: برقا رفته،فقط بیا. و گوشیو قطع کردم.
تمام اون ده دقیقه ای که تنها بودم وحشت زده زل زدم به دیوار روبروم و لرزیدم.
همسرم که اومد دیگه چیزی نفهمیدم، بغضم ترکید و گریه کردم. سرم گیج رفت، دیدم دنیا داره دور سرم می گرده و از حال
الان 2 روزه که بازی کامپیوتریم به دلایل نامعلومی خراب شده و بالا نمیاد و منم هرچی بازی رو پاک و نصب میکنم فایده نداره. حوصله هم ندارم ویندوز عوض کنم.
و در آخرین حرکت نمی‌دونم کی و چه موقع دستم به چه دکمه‌ای خورده ولی یه دفعه دیدم rosseta stone بعد از چند ماه اجرا شده. قشنگ لپ‌تاپم داره در نقش motivator عمل می‌کنه.
دوست عزیز چندین و چند ساله‌ام. می‌دونم نگرانی، خودم هم نگرانم دیگر اطرافیانم هم نگرانند :)) به هر حال قدردانی می‎کنم و تشکر می‌کنم بابت تما
به بدترین شکل ممکن خسته شدیم!دیروز با ف.ح همزمان رسیدیم دور میدون سرِ قرارمون یکم منتظر شدیم م.ش هم اومد راه افتادیم به طرف مقصدی که دقیق نمیدونستیم کجاس!اولین بارمون نبود که خربازی در میاوردیم اما این دفعه خیلی فرق داشت 12397 تا قدم :| نمیدونم از کجا تو مغزمون ثبت شده بود که نمایشگاه خیابون مدرس 46،درصورتی که تو این شهر اصلا مدرس تا 22 بیشتر نیست.
از میدونِ قرارمون تا اونجایی که پیاده رفتیم از سرما لرزیدم|ف.ح به زور سوییشرتم در آورد گفت روی مانتو
به عصای تکیه داده به کنج اتاق نگاه میکنمعصایی که در این لحظه از زندگیم بیشتر از هرچیزی در دنیا  ازش نفرت دارمدوست دارم لهش کنمجرش بدمنابودش کنمریز ریزش کنم اما اون  خشک و بی روح به کنج اتاق تکیه داده .بهش میگم چرا زودتر به من نگفتین؟ میگه چون چیز خاصی نیست نمیخواستیم نگرانت کنیم مادر.به قدم های آهسته و سختش نگاه میکنم و با هر قدمش انگار یه نفر میکوبه به دیوار دلمبهش نگفتم که وقتی نمیگی و همش میگی همه چی خوبه و یه دفعه اینجوری میبینم
باز هم شاهد شستشوی حیاط برای چندمین بار هستم،الان نظر دادن که حیاط چربه://
باید شب با پودر لباسشویی حیاط رو بشورن:|||
چرا شرکت آب و فاضلاب،بخاطر مصرف بیش از حد آب،جریمه نمیکنه تا انقدر آب هدر نره؟!!
۶ونیم صبح،پا شده حموم رو آب کشیده:(
دیشب دوش گرفتم،الان باز گیر داده لباساتو بنداز ماشین T_T
در جریان باشید طبق فتوای جدید ایشون،دست ها رو با وایتکس بشورید، پوستتون نرم میشه.
من گفتم خوشم نمیاد کفشام رو زود زود بشورم،اما هر دفعه همسر بیچارم بره بيرون
آثار سرماخوردگی هفته پیش هنوز هست و اینطور که معلومه فعلا باید فین فین و فرت فرت کنم. آریان خدا را شکر بهتره. پنجشنبه شب بعد از مدتها قسمت شد پسر خاله ام اینا رو دعوت کنم. از صبح ندا اومد کمکم و بالاخره مهمونی برگزار شد. صبح جمعه پرویز با سردرد شدید از خواب بیدار شد و کل روز رو در حال استراحت بود. از ظهر من و آریان هم رفتیم توی اتاق دیگه که سر وصدای آریان اذیتش نکنه. بچه ام هم همکاری کرد و کلی خوابید. عصر خانواده دایی پرویز اومدن خونه مادرشوهر و ما
بیدار شدم. اضطرابم کمتر شده بود ولی عضلات روی چانه‌ام می‌پرید. هر بار که فشار روانی به من حمله‌ور می‌شود دچار همین تیک‌های عصبی می‌شوم. خیلی میل نداشتم که از تخت بروم بيرون. این هفته که اصلا باشگاه نرفتم. حداقل امروز برم بدوم.» هر طور که بود از تخت جدا شدم. صبحانه خوردم و دوباره چند دقیقه‌ای دراز کشیدم. آشغال‌های ریز و درشت به کف پایم می‌چسبید. رفتم سراغ جاروبرقی. یادم آمد که باید به تعمیرکار زنگ می‌زدم. قرار بود دوربین آنالوگ برایم جور
هر چیزی یک بار مزه دارد.و به تبع ان هر چیزی فقط یکبار درد دارد؛بعد از آن حس هایمان ضعیف میشود،میخواهد شادی باشد یا غم.
شاید خیلی دیگر از آمپول زدن نترسیم؛میدانیم درد دارد ولی خوب تجربه اش را داشته ایم و فهمیدیم که میتوانیم سر بلند بيرون بیاییم از این قضیه،فهمیدیم که دردش قابل تحمل است.
مگر چقدر میتوان از رفتن ادم ها ناراحت شد ،آرام آرام کمرنگ و عادی میشود،تا جایی که پشت سر کسی که میخواهد برود خودت اب میریزی و بدرقه اش میکنی
ما خوب بلدیم درد ها
سلام
صبح سر زمستونیتون بخیر
امروز چند ترفند تصویری خیاطی براتون تهیه کردم که خیلی کاربرد دارن
و مطمئنم از اونها میتونید به خوبی استفاده کنید
 
برای استفاده از دوک های بزرگی که تو خونه داریم
و مجبوریم هر دفعه اونها را روی ماسوره بپیچیم و استفاده کنیم
میتوانید از یک فنجان استفاده کنید
و یا یک وسیله بلند مثل گوشتکوب های فی
به اینصورت که دوک را داخل فنجان قرار دهید تا جابجا نشه و یا
گوشت کوب را روی میز قرار بدهید و دوک را روی دسته آن ب
 
 
نیلسین
دینه ایراد دوتما قاردا ش دین و ایما ن نیلسین
بنده لر یو لدان چخو بللار  حی سبحان نیلیبن
 
بوسوزی گل تجزیه تحلیل ایله وار وجدانین
وقته که یئر شوره زاردور برف و باران نیلسین
 
جور به جور خلق ایلیوب الله بو مخلو قا تینی
شب پره گونن قا چار خورشید تابان نیلسین
 
ایله مو ر رحم و تر ّحم قارداش اوز قاردا شینا
قلبلر داشدان دا برک اولمو ش  سخنران نیلسین
 
ایرانی سن بوردا چاپ  اعوانین اوردا خشله سین
غر بدن تقلید ایدیر سن قم خراسان نیلسین
 
هانس
بیدار شدم. اضطرابم کمتر شده بود ولی عضلات روی چانه‌ام می‌پرید. هر بار که فشار روانی به من حمله‌ور می‌شود دچار همین تیک‌های عصبی می‌شوم. خیلی میل نداشتم که از تخت بروم بيرون. این هفته که اصلا باشگاه نرفتم. حداقل امروز برم بدوم.» هر طور که بود از تخت جدا شدم. صبحانه خوردم و دوباره چند دقیقه‌ای دراز کشیدم. آشغال‌های ریز و درشت به کف پایم می‌چسبید. رفتم سراغ جاروبرقی. یادم آمد که باید به تعمیرکار زنگ می‌زدم. قرار بود دوربین آنالوگ برایم جور
از آدمای جدید خسته ام از تمام مراسمات خسته ام آدم هایی که می نشینند روبه روی یک دیگر نظر می دهند میپرسند و بعد از هر نتیجه منفی همگی در سکوت مینشینن و در نگاهشان پر از حرفست که من از ترجمه تک تکشان بیزارم برای همین سرم را می اندازم پایین و دوباره سعی میکنم خودم باشم بخندم و فراموش کنم خانوادم چه انتظاری ازم دارن .
دفعه اخر چنان خورد شدم که نه حرفی برای گفتن داشتم نه رویی برای نگاه کردن به چشمان تک تکشان دلم نمی خواست خدا را صدا کنم یادم هست فردا
جایی میخوندم قرص،کتاب،فنجان های قهوه،پاکت های سیگار، موبایل یا اصن هر چیز دیگری بالاخره یه روز آدم ها میروند وشما وابسته یکی از همین اشیا می شوید. واقعا همینطور هست شما از آدمی به آدمی دیگر فرار می کنید و آنقدر اینکار را تکرار می کنید تا وقتی خسته شوید از آن، بعد دیگر از آدم ها میترسید و به اشیا وابسته می شوید بدون آنکه خودتان بفهمید و چقدر این عجیب است برای واقعا!مدت ها بود پیش روانشناس نمی رفتم چون فکر می کردم که خوب شده ام و دیگر افسردگیم ب
باید یاد بگیرم هرچیزی را به تنهایی تحمل کنم. نه این که تا الان یاد نگرفته باشم اما هر دفعه با اتفاقی جدید رو به رو میشوم باید دوباره به خودم یاد‌اور شوم که اینبار هم تنها خواهم بود. حقیقتِ داشتن خانواده، همسر یا دوست‌پسر چیزی از تنهایی کم نمیکند، لااقل برای من نکرده است. شاید دلیلش خودم هستم یا ادم‌هایی که انتخاب میکنم. همه دوست دارند من مستقل باشم یا به عبارتی اویزان ان‌ها نباشم. این یکی را هم مانند هر حقیقت دیگر زندگی‌ام سخت فهمیدم و دیر.
سلام به همگی
من حسینم. 25 سالمه و توی مشهد زندگی می کنم. چند وقتی بود که درگیر سرفه های عجیب و شدیدی شده بودم. سرفه هام به حدی بود که نفسم بالا نمی اومد و از شدت درد قفسه سینه داد می زدم.
من یک ماه درگیر این سرفه ها بودم و تقریبا وسط های هفته سوم بیماریم به اوج خودش رسیده بود.
به معنی واقعی کلمه داشتم هلاک می شدم.
هر کسی پیشنهاد خودش رو یه من می داد. مادر بزرگم می گفتند: زنجلیل رو با لیمو و عسل بخور پسرم چون مثل آب رو آتیشه.
خوردم، اما بدتر شدم و تقریبا
بسم الله 
عزیز پیرزنی بود باقد نهایت ۱۵۰ و با وزنی بین۴۰ تا ۴۵ کیلو با روسری سوزن زده زیر گلو بدون بيرون بودن یه خال از موهاش که با توجه به سن بالاش اتفاقا بیشترش سیاه بود . 
یه پیرزن با چروکای دل فریب که دوست داشتی مدام دستاش و بگیری و فرق بین چروک و رگ رو روی دستش کشف کنی .
تمام سالای عمرش رو بعد از بابا بزرگ به سفر بود البته جز ۵ ، ۶ سال پایانی که تنفسش سخت شده بود و دیگه نمیتونست تنها سفر کنه .
هر دفعه که پیشم می نشست و میدید کتابام جلوم ولو شده
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب