نتایج پست ها برای عبارت :

تو هم مثل منی یای به دلت میشینه بگوی تو دلت نمیمیره

تمامِ من به ناتمامِ کجا می‌ریزد وقتی که دریا دیگر ظرفیتِ خود را
ندارد و آفتابِ کبود سرریز کرده‌است ای غافل! بگذار تا بيايد آن که
نمی‌آید.
و لمس اشاره‌ای است به تمامی. کجاست به ناکجا. بودن است به نبودن. حاضر است و مستقبل. چیزی از خود دارد، چیزی از دیگری.
در
لمسِ تو، دستِ من، دستِ مرا لمس می‌کند. لمس، آیینه‌دارِ دست من است. زیرا
که لمس منعکس نمی‌شود مگر در غیرِ خود و غیرت از غیریت می‌آید ای برادر.
بگذار تا غیر باشیم وقتی دیگر چیزی ظرفیتِ خو
خدایا واقعا شکرت بابت قبولیم توی تخصص .ولی با قبول شدنم تو شهر زادگاه زندگی بدجوری انگشت شستشو گرفته سمتم
این چند وقته انقدر استرس کشیدم که ۲ کیلو لاغر شدم.خدایا چشه بابای من ول نمیکنه؟اینهمه خودمو سفت و محکم گرفتم .چند ساله فقط به خودم وابسته بودم.ولی الان واقعا یه بغل سفت و محکم میخوام.یکی که بهم بگه خره من میدونم همه چی خوب میشه و من دلم اروم بگیره
پی نوشت:خدا رو شکر اون دکتری که قرار بود بابام منو بهش قالب کنه در رفته و دیگه قرار نیس ب
یه عده آدما حضورشون یه چیزی شبیه معجزست!
مث یه دستی که دمِ پرتگاه جلوی سقوطِتو میگیره؛
مث یه امیدِ تازه توی اوجِ ناامیدی؛
مث یه روزنه ی نور توی تاریکیه مطلق؛
مث خیلی چیزای قشنگ دیگه.
یه عده آدما بزرگترین نشونه ی حضورشون لبخندیه که گاه بیگاه بی دلیل ميشينه روی لبات حتی اگه از وجودشون یه دنیا دور باشی:)
یه عده آدما یعنی :]
از این یه عده ها داری توی زندگیت؟!
وقتی در ریسرچت کانهو حمار در گل گیر کرده ای و کم مانده که سر به بیابان نهی! و جناب حافظ اینگونه دلداری می دهد: 

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوي :(  
بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار (حافظ جان اینجا زمستان است و در د
پنج مرد ناهارشون را خوردن و سر میز جلوی تخته وایت برد نشستن، یکیشون میگه اینجا قراره جلسات مهم برگزار بشه و نور باید بیشتر بشه و بقیه تایید میکنن. همه ریش دارن و روی پیشونیشون یک خشکی و چروکیدگی هست. یکیشون بلند میشه و ماژیک را بر میداره و روی تخته مینویسه: 1- اصلاحات . و پقی میخنده! بقیه هم نگاهی میکنن و میخندن. در ماژیک را میبنده و ميشينه
حالم کمی گرفته، خشم دارم از عین و چس کلاس‌هاش. چیا هربار و هربار ميشينه واسه ما کلاس میذاره و باید بشینم و تماشا کنم و گوش بدم. امیدوارم کارشون درست نشه هیچ‌وقت حالا یا برن یا بمونن دیگه فرقی برام نداره.
حالم کمی گرفته، خواب س رو دیدم که باهاش در رابطه‌ام و دوسم داره ولی بهم خیانت می‌کنه و من رنج می‌برم و سکوت می‌کنم. خواب ش رو دیدم و مادرجون و گربه.
حالم کمی گرفته ولی باید امروز هرجور شده کار پایان‌نامه‌ام رو تموم کنم.
حالم کمی که چه عرض کن
شروع کردم برای ارشد خوندن. 
اوضاع خوب هست .
فقط زمانی که میرسم به سوالاتی که معتقد هستم جواب خودم درست هست و نمیتونم بپذیرم و بفهمم که چرا فلان کتاب این سوال رو اینطوری حلش کرده و فلان چیز رو لحاظ نکرده یا الکی فلان چیز رو دخالت داده در حل , غباری از ناامیدی بر من ميشينه.
و به این فکر میکنم که سوال این تیپی بیاد توی ارشد من باید چی کار کنم!
اما باز هم میخونم. 
#ارشد
 Doukyuusei یا classmates رابطه ی بین دوتا دانش آموز دبیرستانیه. یه بچه درسخون عینکی و یه راکر شل و ول مو نارنجی. داستان قشنگی داره و روند دلنشینش باعث میشه متوجه گذر زمان نشی. حس این انیمه مثل اینه که تو یه شب تابستونی بدون نگرانی به صدای جیرجیرکا گوش بدی و به ستاره ها زل بزنی.در ضمن طراحی قشنگی هم داره اینطور طراحیا واقعا باحالن:))
یه جور تجربه ی جدیده. شاید اگه هردوتاشون پسر نبودن برای خیلیها جالبتر می بود حتی من هم تا چند ماه پیش زیاد علاقه ای نداشتم و
دوستان ازین تفکرا نداشته باشین که وای چه خوب.
نخیر.
بهترین شریک زندگی، شریک زندگی ای هست که یه آدم بالغ باشه.
نه خیلی پیر درون داشته باشه، نه خیلی کودک درونش فعال باشه. یه balance از هر دو رو داشته باشه.
به شخصه، با یه شریک زندگی بالغ راحت تر زندگی و تا میکنم تا کسی که عین پیرمردا ميشينه همه رو امر و نهی میکنه و به این و اون میپره و هی گیر میده خودتو درست کن و اصلاح شو و.
آدم بالغ هست، که زندگی باهاش لذت بخشه. نه کسی که ریسک های کودکانه و گاهی حتی احمق
+ عجبا آدم واقعا با حرف های این کانال های کنکوری ها انرژی میگیره :)
به نظر من اگه از الان واقعا برای هدفی که داره و دانشگاهی که مدنظرشه واقعا وقت بذاره پشتکار داشته باشه میتونه قبول شه
+ امروز کتابخانه مرکزی یه میزی بود که خیلی وقته یکی میاد از صبح تا بعد از ظهر ميشينه اونجا و هی میخونه هی میخونه امروز وقتی که رفت ناهار بخوره کمی خم شدم میزش رو نگاه کردم دیدم یه جا نوشته در فکر تو بیدارم اینطوری    #عشق_هاروارد _هدف     به خدا :)
+ الان داشتم برمیگش
سلام و تسلیم جناب خانم / آقای مزاحم .اولا جورائی ممنونم که فهم و شعور بکار بردی و از جسارت به ساحت حضرت زهرا س و مقام رهبری اجتناب میکنی .دوما ،فعلا هر چه میخواهد دل تنگت بگوي .و سوما ، میبینی که آدرس وب را تغییر دادم و کلیه مطالب منتقل شده به آدرس جدید .خیلی ساده و آسان میتوانستم این وب را قفل کنم و فقط یک پست بگذارم بدون اینکه قسمت نظرات فعال باشد.و اون وقت هیچ کاری نمی توانستی بکنی .ولی به چند دلیل تعمدا این کار را نکردم منجمله اینکه در ا
+ حس میکنم دیوار زندگیم کج رفته بالا.حس میکنم هرکاری کنم دیوار زندگیم همچنان کج میره بالاحس بدیه- چرا فکر میکنی دیوار زندگیت کج رفته بالا و نمیشه درستش کرد؟شاید تو داری کج میبینیش؟شاید اونقدرها هم کج نیستشاید اصلا کج نیست+نمیدونممثل یه مهندس شکست خورده شدم که حس میکنه ساختمانی که ساخته کجه مهندسی که به بن بست خورده.- ولی یه مهندس خوب با احساساتش خونه نمیسازه و تصمیم نمیگیره . ميشينه حساب کتاب میکنه ببینه کجا رو اشتباه کرده و تلاش
حرفی که از دهن دراومد قشنگ عین تیره ميشينه رو قلب و دیگه نمیشه کاریش کرد اما خداروشکر من اولش که تیر بخورم داغون میشم اما حداکثر در بدترین حالت سر یه ماه یادم میره بین ما و سال یکی هامون سه نفرمون از یک ورودی ان که به شدت رقابتی هستن جو درس خوندن دوستانمونو یه کم استرس آلود کردن.
یکی از سال یکی هامون خیلی مدلش با من فرق داره و هی بینمون کانتکت پیش میاد هی سعی می کنم رد کنم ولی باز یه حرف جدید پیش میاد، فهمیدم که منظوری نداره اما یه کم نیش دار
دیروز از تایم کلاس زبان تا همین موقع ها بیرون بودم،شاید برای چند ساعتِ کوتاه پنجره ی فکر کردن به تورو گذاشته بودم پایین تو تسک بار.م.ع هم خوب رانندگی میکنه،عصر خوبی باهاشون داشتم ف.ح و م.ش هم که همراهان همیشگی.فیس من همون شه په و داغون.
من حیرونم اخه چطور قده موسی کو تقی ای که میاد رو سیم های برق خیابون تون ميشينه هم پیش چشمت ارزش ندارم.میدونی،راستش دیگه نمیخوام بیشتر از این خودمو اذیت کنم،نه که دیگه دوستت نداشته باشم!دارم خیلی هم دارم ا
واقعیت عشق
قو ، تنها پرنده ایه که یک بار عاشق میشه،
و برای همیشه پای عشقش ميشينه،
و تو تمام زندگی هر کاری برای راحتی عشقش انجام میده.
قو تنها پرنده ایه که زمان مرگشو میدونه کی هست!
قو یک هفته مانده به مرگش میره جایی که برای اولین بار عشقش یعنی جفتشو دیده و عاشقش شده؛ اونجا میمونه تا زمان مرگش فرا برسه 
و یک روز مانده به مرگش یه آوازی برای عشقش از خودش سر میده و میخونه که بهترین و زیباترین آواز میان پرنده هاست.
و بعد سرش رو روی بال هاش میزاره و می
تقریبا دوازده سیزده ساله به نظر میرسه. شایدم بیشتر . یه شال وسط سرش انداخته. با مامانش اومده مسجد. مامانش میره نماز میخونه اون با حالت تدافعی و خشمگینانه ميشينه یه کناری تا نماز مامانش تموم بشه و برن.
توی فکر فرو میرم. دوباره همون فکر همیشگی میاد سراغم. قبلنا یه جمله معروف توی ذهنم داشتم که مادری که چادریه ولی نتونسته تفکر چادری بودن رو به دخترش منتقل کنه خودشم چادرشو بهتره کنار بذاره. حالا جمله م توی ذهنم تبدیل شده به اینکه مادری که خودش نما
دور تند که میگن اینه ها!اینگار همین دیروز بود که پست قبلی رو نوشتم و منتشر کردم.
خیلیییی سرعت بالاس :)))
اینطور که معلومه هنرستان تموم شد و پاشو از روی خرخره ما برداشت!
میدونین چیه اگر ازم بپرسن کدوم دوره از تحصیل بیشتر دوست داشتی حتما میگم دوره متوسطه اول(راهنمایی)اونقدر اون سال ها شیطون و رها بودیم که تکرار کردنش غیرممکن،بچه هایی که هیچ دغدغه ای نداشتن جز اینکه چطور کلاس و درس رو بپیچونن و به بهونه درس قرار مدار باهم بذارن و قایمکی برن خرید،ا
نشست سار بر آن شاخسارِ لب هایتبه سوزِ عشقِ تو می خواند سارِ لب هایتنشسته کوهنوردِ نگاه و بلبلِ دلبه کوهِ گونه و بر شاخسارِ لب هایتمنم که عاشقِ غربی ترین نگاهِ تواممنم شِکُفته یِ اشکِ بهارِ لب هایتکویرِ خشکِ دلم زیرِ پایِ کرکس هاچه مست می کُنَدَم آبشارِ لب هایتسخن بگوي سخن! چون که می فِشانَد دُردر این کتابچه ها شهریارِ لب هایتشبانه روز بریزد به بحرِ چشمانمتمامِ آبی یِ آن جویبارِ لب هایتقطارِ بوسه چه راحت گذشت از تونلشقطاری از دالانِ تنگ و ت
زیاد خورده ام این مِیِّ جاودانم رابگیر دیگر از این دست، استکانم راتلو تلو  چو در این راه می خورم نه عجب! زیاد خورده ام و بشنو داسِتانم راخدا چرا بَدَت آید ز نوش کردنِ مِی؟که بر سرم کُنی آوار، آسمانم را؟!شبانه بر سرِ کوچه کِشَم چه عربده هاکه وهمِ عربده غارت کُنَد امانم راچو جُرعه جُرعه بنوشی مرا گَلَست شویبدونِ جُرعه بخور باده هایِ جانم رانماز و روزه یِ من بوسه کردنِ رُخِ توستقبولِ حق چو شود شاد کُن روانم راهُمایِ بخت به بامم نشست و تاراندم !
امشب یکم دلم گرفت از  رنج نبودنش نمیدونم ته زندگی من چیه . حس میکنم عمرم رفته رفته داره کوتاه تر میشه. نمیدونم چرا حتی وقتایی هم که حواسم نیست ولی یهو بهم ميشينه ک عمرم خیلی قراره کوتاه باشه.خیلی غمگینم. بدترین حالت ی آدم غمگین بروز ندادنشه. اینروزا اگر کسی بامن دورادور درارتباط باشه شاید خیلی از نظرش فرق کرده باشم. شاید بگوبخند تر شده باشم شاید میزان چرت و پرت گوییم زیادترشده باشه. توی خونه شاید اون بزله گوئه هنوز خودمم.اما یه گودی عمیقی زیر
چند روز پیش بکهیون عضو اکسو اینستاگرامش رو اپدیت کرده و عکس مرموزی همراه با کپشن مرموز تر گذاشته
توی این عکس گردنی وجود داشت که روی اون چند کلمه بود.اما نمیشد فهمید که تتو هست یا تتوی موقته.به همین دلیل تا روز ها سر این بخش بود که معنی یا اصلا مفهوم این تتو چی هستدر حالی که باید به مفهوم عکس پی میبردیم به طرف یه چیز جزیی حرکت کردیمبه هر حال بگذریم
این عکسی بود که توی پیجش اپدیت کرد
و اما کپشن اون که نوشته بودبه زودی».
خب من توی چند
مجتبی. غمگین و بی تابمرتضی. میره به محرابزینب‌ش. میشه هراسونگریه کن. حضرت ِ اربابحالا وقت اذونهباید خونه نمونهدیگه خسته شدهآهغم دوری زهراشده قاتل مولاچشاش بسته شدهمیگه ای دنیا من میرم.محنت. شده کارتدست من رو بستی امادستِ. علی یارتیا علی. یا علی مولایاعلی. یا علی مولا::پر زدی. از بر دخترزار و غم.گین شدم آخرحاجتت. دیگه روا شدرفته ای. در بر مادرچی بود آخه گناهتخدا پشت و پناهتشکستی دلموآهببین اشک چشاموهمه درد و غماموشکستی دلموزی
بسم الله مهربون :)
 
اعلام نتایج شده و من دارم به اون سال و به ترم اولی که رفتم دانشگاه فکر میکنم. سال 95 نتایج نهایی 29 یا 30 شهریور بود که اعلام شدن. خب من دبیرستان که بودم به جز فیزیک و شیمی بقیه ی درس ها رو کلاس نمیرفتم. این عادت در من نهادینه (!) شده بود، ترم اول دانشگاه هم 70 درصد اوقات نمیرفتم! طوری بود که بچه های ورودی نمیشناختنم اصن، اگه منو میدیدن میگفتن نه بابا، این همکلاسی ما نیست :|| تا امتحانات میان ترم و ترمِ، ترم اول، که دیدن یه دختری هست ب
حرف از عناد بود،یاد کج بحث گفتناش افتادم،خدایی از رو لجبازی نیس
واقعا درک نمیکنم یوختایی!
ـ
دیروز صبحونه الهه سادات پیشمون نشسته بود
بهش گفتم صبحم بخیر شد دیدمت❤
و چقدر دیروز روز بخیری بود
ظهر که با رفیقجان گذشت
غروب که با خانواده
و شب که با جان ِدل بخیر شد.
اونقدر ک بعد مدتها هی غش غش بخندم و موهام بریزه تو صورتم
اونقدر ک از از حواس پرتی راه گم کنم
ـ
امیرعلی بغلم کرده محکم فشارم میده از این بغلا که میچسبه
کوفته قلقلی به روم نمیاره دلش تنگ میش
انتظاری که زندگی رو مختل نکنه و تمام جوانب کارها و افکارت رو تحت شعاع قرار نده انتظار نیست! 
در این شش سال لحظاتی هست که هنوز برام تکراری نشده هرچند که ده‌ها بار تکرار شده، لحظاتی که کاملا قابل پیش‌بینی هستند و هر بار ناب بودنشون رو تا اعماق وجودم حس می‌کنم. لحظات خداحافظی و لحظات دیدار!
لحظه‌ی خداحافظی‌ای که سنگینی دلتنگی رو به جان می‌خرم، لحظه‌ای که همه و همه پنهانش می‌کنند تا ضعیف نشم تا بتونم ادامه بدم، لحظه‌ای که فقط آرمین و صداقت
یادمه تو كتاب لذات فلسفه از قول ناپلئون بناپارت نوشته‌بود كه زنها دوست دارن تا ابد معشوقه باشن.
حتی دور این جمله خط كشیده بودم.
ما حتی دوست داریم آدمایی كه تو رابطه‌های قبلیمون بودن هم تا ابد دوسمون داشته باشن.
ما حتی رابطه های یك طرفه هم یه جورایی حفظ میكنیم كه به خودمون ثابت بشه هواخواه زیاد داریم منتها این ماییم كه طرفو نمیخوایم.
مثلا بعد از چند سال یاد فلان خاطر خواهمون میفتیم و یه مسیج بهش میدیم كه مطمئن بشیم هنوز فراموش نشدیم.
این مكال
یکی از اخلاقای عجیبم اینه که دلم نمیاد کسی که از من خوشش اومده رو برنجونمشاید علت اینکه معمولا باهام راحتن و زود خودشونو لو می دن هم همینه 
جدیدا این اخلاقم بدتر هم شده! سعی می کنم به اون شخص کمک کنم بفهمه چی در من هست که باید کجا دنبالش بگرده! 
مسئله ی تحمل ماه بودن خیلی پیچیده س. یه ماه نگاه ها رو به خودش جلب می کنه. چون عجیبه. اما باید دور بمونه 
یه ساله توی ترکم. ترک بعضی عادت ها و آدم ها. این باعث شده ماه تر هم بشم
سخته سخته سخته . 
سخت تر بود
بچه ها سلام.
باورم نمیشه دوباره اینجام و مینویسم.از بسکه دور مونده بودم.
دلم تنگ شده بود.خیلی 
خوب خواهرم اومده ایران و تقریبا بیست و چهار ساعته کنار اونم.خصوصا از وقتی شوهرش رفته خونه ی مادر اینای خودش و باقی شوهر خواهرامم نیستن دیگه شبها هم خونه ی مامانم میخوابم.
جعبه ی سوغاتی هام خیلی پربار بود و موقع باز کردنشون خدا میدونه که جای همتون ذوق کردم.راستش ذوقم فقط بخاطر این بود میدونستم سیاوش برام هدیه فرستاده.
از سوغاتی های خواهرم که بگذری
ارسالی از اعضای گروه
سلام به همه ی دوستان.
من ترم قبل (ترم تابستون ۲۰۱۹) امتحان کارلسروهه رو شرکت کردم که متاسفانه قبول نشدم و اینجا تجربه ی امتحان رو با شما در میان میگذارم.
امتحان ساعت ۹ صبح شروع شد و به صورت کامپیوتری بود. به این شکل که هرکس پشت یک سیستم ميشينه و از طریق پرتال سایت کارلسروهه وارد اکانت خودش میشه و امتحان میده. اکانت رو از زمان دریافت پذیرش میتونید خودتون بسازید که توی پذیرش راهنمایی کردن چطوری این کار رو بکنین. توی سالن امتح
1
به این فکر کردم یه برکی به خودم و ب بدم واسه همین آوردمش اینجا شهر محل کارم ، یه ویلا گرفتیم و یه شب موندیم هزینه اش گرون بود و  فعلا شرایط اقتصادیمون متوسطه و فعلا باید فکر زندگی جمع کردن باشیم  فکر کردم شاید مناسب باشه ،هم من هم ب شرایط خوبی نداریم،
به این فکر میکنم اگه کسی غیر ما دوتا بود میتونست تحمل کنه یا نه، میدونم ب هم مثل من فکر و خیال میکنه اونم ميشينه و هدر رفتن روزهای جوونیش رو میبینه شب قبل از اومدن ب به این فکر میکردم که چه کارایی ب
این روزا خونه نشین شدن برام خیلی عذاب آور شده. شما تصور کنید دختری که از 7 تا 26 سالگی حتی یک روز کامل رو توی خونه نمونده! دختری که تمام زندگیش تلاش و دویدن بوده. دویدن برای مدرسه، چون باید فرزانگان میخونده. دویدن برای دانشگاه، چون باید شریف میخونده. دویدن برای دکتری، برای مهاجرت، چون مثلا باید با کیفیت بهتری زندگی میکرده. دویدن برای راحت شدن از یک اشتباه، اشتباهی که به خاطر تنها موندن تو یه کشور زبون نفهم انجام داده. آووکادو راست میگه که "زی
علی رغم توصیه اکید پزشک به خودش و شوهرش، شوهر اجازه نده داروهاشو بخوره. باردار شه و بچه دنیا بیاد و هی اصرار کنه که باید پزشکش رو ببینه و باز هم اجازه نده. بچه هفت روزه شه و چاقویی که قراره باهاش برای بچه قربونی شه، مستقیم بره تو قلب شوهر و بیمار بستری و بدحال و اقدام به خودکشی و بد حال و معتاد و بچه پیش خونواده شوهر و محروم از دیدن مادر و پدر هم زیرِ خاک
بعدا نوشت: امیر میگه تو برو دِیْلی بذار. میترسه ازش حس میکنم. صورت سردی داره و هیچ احساسی ندا
اگه یه دختر رو تو خیابون با یه پسر دیدیم حتما دوست پسرشه، هیچ فرضیه دیگه ای موجود نیست.
اگه یکی پولداره حتما سر مردم کلاه گذاشته و پولشونو بالاکشیده.
اگه یکی رو پیشونیش اخم نشسته، حتما آدم بداخلاق و چندشیه.
اگه کسی به فقرا پول نمیده حتما خسیسه و از خدا نمیترسه.
اونی که سر به زیره حتما ریاکاره.
مگه نه؟
چی؟؟؟؟؟ موافق نیستید؟!! 
یعنی چی آخه. درکتون نمیکنم.
هر روز بار ها و بار ها مردم رو از زیر تیغ "قضاوت" های اشتباهی که توی مغزتون میچرخه رد می‌کنی
عمه ها دو تاشون قصد مهاجرت از شهرمون رو دارن و میخوان برن تهران و فقط خدا میدونه که این چقدر عجیب و احمقانه ست برای خواهرایی که اگه یه روز همدیگه رو نبینن دیوانه میشن
عمه هام هیچوقت محبوبم نبودن چون یه فاصله ای رو با من و خونوادم حفظ میکردن و یه حرص آشکاری نسبت به ما داشتن 
نمیدونم که دلیلی برای این بدخواهی وجود داشت یا نه!
من اصولا زیاد به آدم بدا حق میدم چون میدونم که همه ی ما یه قسمت پلید داریم که کافیه حس کنه که حق داره نمایان شه کافیه احساس
یکی مرد بود اندر آن روزگار

ز دشت سواران نیزه گذار


گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد

ز ترس جهاندار با باد سرد


که مرداس نام گرانمایه بود

به داد و دهش برترین پایه بود


مراو را ز دوشیدنی چارپای

ز هر یک هزار آمدندی به جای


همان گاو دوشابه فرمانبری

همان تازی اسب گزیده مری


بز و میش بد شیرور همچنین

به دوشیزگان داده بد پاکدین


به شیر آن کسی را که بودی نیاز

بدان خواسته دست بردی فراز


پسر بد مراین پاکدل را یکی

کش از مهر بهره نبود اندکی


جهانجوی را نام ض
 سلام سلام.
دارم بعد از ظهر یک روز اردیبهشتی رو کنار جوجه میگذرونم.
 هوا به شدت دلپذیره ابری خنک و از نسیمی که از پنجره ها میاد و روی پوستم ميشينه نگم براتون. از گلدونای شاداب پشت پنجره که لبخند به لبم مینشونن نگم براتون.
از شالیزار ها که دونه دونه دارن نشا میشن و تو همشون صدای تراکتور میاد و خانمای شمالی با تیپای با مزشون تا زانو توش فرو رفتن و دونه دونه بذر میذارن نگم براتون.
تو فاصله این دو پست اخیر یکبار بدجوری بدجوری به لحاظ روحی زمین خ
تو چه دورانی زندگی میکنیم تو چه روزگاری کسایی که دور و برمون میبینیم که مشکل دارن یه دردی دارن یه غمی دارن ولی نمیتونیم کاری انجام بدیم که دارن ذره ذره اب میشن عمرشون داره تموم میشه ولی نه میتونیم بهوشون راهی و روشی بگیم و نه میتونی حتی کمی خوشحالشون کنیم از همسایه تااا فامیل  دور تا مردمی که میبینی که مثل خودت مثل خونواده ی خودت دارن این ور اونور میزنن که جا نمونن که اگه بمونن دیگه .نمیتونن ادامه بدن که زندگی از روشون رد میشه مردمی که هر جای
اشعار زیر از قصاید سید قطب الدین حسین میرحاج گنابادی متخلص به آنسی می باشد. وی از شاعران و مشاهیر شهرستان گناباد است.
این شعر که در مدح امام رضا (ع) است که در مجموعه جنگ اشعار آمده است.


چو بر گرفت ز تارک سپهرِ زرّین تاج

    

زمانه مشک ختن ریخت بر صحیفه عاج


به شکلِ عارض خوبانِ ماه چهره نمود

 

رخ نجوم ثوابت ز طرّه شب داج


ز ظلمت شب مشکین ذوابه ره گم کرد

 

فراز چرخ سبک سیر کوکب وهاج


جهان به عادت معهود از شب شبه شکل

 

گرفت ظلمت اکسون به کسوت دیب
از فروردین ماه تا الان خیلی گذشته پیش خودم که فکر میکنم انگار همین دیروز بود که اومدم نوشتم ولی واقعا سه ماه گذشت .
دخترم رو بردم دکتر و خدا شکر شماره چشمش تغییر نکرده بود قرار شد دوباره مهرماه ببرمش چشم پزشک .
خودم هم چشم هام و معیانه کرد و عینک گرفتم البته برای مطالعه و TV و سیستم هست .
بعد از کلی تحقیق و تفحص بالاخره تصمیم گرفتم دخترم و بنویسم همون پیش دیبستانی مهدش هم هاش آشناس هم خیلی زوده فعلا توی محیط مدرسه قرار بگیره و
طولانیه و خوندنش یا نخوندنش فرقی به حالتون نداره! ولی جانِ خودتون کپی نکنید دیگه:/
از صبح کلافه دورِ خودم میچرخم. هزار بار صفحه ی گوشیو برای پیامی یا تماسِ از دست رفته ای چک میکنم. حتی بلاک لیست گوشیو چک میکنم و احتمال میدم شمارتو اشتباهی فرستادم اونجا که خبری ازت نشده ولی نه. دیشب که تا صبح خواب به چشمام نیومد و الانم حتی با وجودِ بی خوابی دیشب نمیتونم بخوابم. از دیروز هزار بار شمارتو دونه دونه روی صفحه تایپ کردم ولی آخرش قبل از اینکه تماسو بز
یه گرامر زبان هست به اسم "گذشته در آینده". با دیدن اولین پستی که تحت عنوان چالش "تصور آینده" بود، ذهنم flashback زد به زمانی که کانون زبان میرفتم. عنوان پست من برگرفته از اون گرامره. :) خب دیگه بریم سر اصل مطلب!
 
 صدای گوشیم بلند میشه. یه چشمم بازه یکی بسته، نیمه هوشیارم. دست میبرم به سمت میز کنار تختم تا گوشیم رو جواب بدم.
+ سلام. صبح به خیر نفس مامان.
- سلام مامان. خوبی؟ بابا چطوره؟ صبح تو هم به خیر!
+ الحمدلله. ما خوبیم. بیدار شدی دخترم؟ الان بیداری کامل
قسمت سوم 
ساعت 3 بعد از ظهر . 
سوهو: حاظرشید بریم
دیگه!!!! 
+ خدا لعنتت کنه  
دی او:به کی داری میگی ؟؟؟
 +به تو!!! عریزم !!

دی او: چرا من که هیچی وللش . 
+ چون فلفل ریختی تو غدام .
 دی او: من که
عذ. اصلا مگه نگفتی که چیزیت نمیشه ؟؟؟ 
+ قرص نخوردم و الان کل بدنم می خواره
، می دونی چه حسی داره؟؟؟  خدا لعنتت کنه
!! 
دی او : باشه فهمیدم ، خدا لعنتم کنه !!! 
+ باتو نبودم !!! 
سوهو: پس به کی
میگی؟؟؟ 
+ به کای !!! 
کای : من ، چرا، مگه چی کار کردم ؟؟
 + تو روخدا دیگه
سه شنبه هشت مرداد:
از دیروز خودمو بسته بودم به سنتور برای کلاس امروز.همون جریان دقیقه ی نودی و اینها.
نهایتا رفتم کلاس.و دونه دونه توی اجراهام تر زدم.چه حکمتیه واقعا؟ وقتایی که فکر میکنم تو یه چیز خوبم چپه میشه؟ قبلا هم کلاس زبان میرفتم مثلا یه امتحانی که با خوشحالی میومدم بیرون میگفتم عالی بود،نتیجه اش یه چیز افتضاحی میشد.همه ی امتحانای دوران مدرسه ام هم همینطور.بعد حالا امروزم فکر میکردم خوبم.قطعه ی اولو که خوب زدم باقی رو همش وسطاش یادم م
امروز امتحان ریاضی داشتیم.بسی احمقانه بود.صبح بلند شدم یک نگاهی به کتاب انداختم و بعد رفتم سرجلسه.این بچه‌های مدارس عادی چیکار میکنن خدایی؟لوزی کشیده بود بعد گفته بود جای خالی رو کامل کنید.شکل. است.سر جلسه به جای اینکه خوشحال باشم که امتحان آسونه حرصم گرفته بود وحشتناک.بابا حداقل یکم سختش میکردین.تو پنج دیقه من بیست تا سوالو حل کردم بعد از مراقب پرسیدم زمان چقدره؟گفت صد و بیست دیقه!مگه لعنتیا آزمون سمپاد میخواین بدین؟بعد جالب اینه که ما
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب