نتایج پست ها برای عبارت :

خودشو داخلم کرد

مهربونی اصلا به این معنی نیست که آدمهمیشه خودشو با خواسته های بقیه هماهنگ کنه و اصلا وجود خودشو یادش بره و این مشکل خیلیا هست که میگن هرکاری میکنم نمیتونم بگم: نه همیشه کسی هست که از مشاورها بپرسدکه مثلا اگه من تقاضای دوستم یا جاری و و یا. رد کنم طرف دلخور میشه اما اگه قبول کنم خیلی برای خودم سخت میشه مگی بدروسینِ روانشناس در جواب میگویدکاظم سعیدزاده
مهربونی اصلا به این معنی نیست که آدمهمیشه خودشو با خواسته های بقیه هماهنگ کنه و اصلا وجود خودشو یادش بره و این مشکل خیلیا هست که میگن هرکاری میکنم نمیتونم بگم: نه همیشه کسی هست که از مشاورها بپرسدکه مثلا اگه من تقاضای دوستم یا جاری و و یا. رد کنم طرف دلخور میشه اما اگه قبول کنم خیلی برای خودم سخت میشه مگی بدروسینِ روانشناس در جواب میگوید


ادامه مطلب
یه احساس گم شدن غریبی دارم
تنها جایی که خودمم اون موقع س که می رم توی رنگ ها و طرح ها

× وای به حال بازیگری که خودش نقش خودشو باور کنه! 
× نقش . نقش
؟
× مترسک گنده خندون شدم تو خونه. یه وقتا لپم درد می گیره از تظاهر 
ولی لازمه چ کنم 

× هیچی به هیچی 
شنبه وات؟ 
جواب اون خانومه وات؟ 
× مرداد ! 
سلام
گاهی وقتا آدم همه کس و همه چیز رو مقصر میدونه
جز خودشو
امشب میخوام بگم
از خودم گله دارم
از خودم ناراحتم.
زیادی به خودم بها دادم که نمیتونم جلوش رو بگیرم
خدایا خودِ من را در خودِمن زمین بزن
من به نگاهت نیاز دارم
فردا روز زیارتی امام رضاست.
کاش نبودم 
چند روز پیش اتفاقاتی افتاد که منو کلی ریخت بهم
درواقع شدیدا با حقیقت هایی رو به رو شدم
چیزایی که هی ادم میخواد بهش فکر نکنه و خودشو بزنه به اون راه، ولی اون مثل چی هی خودشو میندازه وسط و ابراز وجود میکنه که هی فلانی!خودتو گول نزن
من هستم 
خوبم هستم:)
الان که مینویسمش بنظرم چیز مهمی نیست اصلا 
واسه غر زدن گله کردن چیزایی وجود داره خب؟
ولی خب اکثرمون وجه مثبت زندگیمون بیشتر وجه دوست نداشتنیشه!!
مگه نیس؟
بیاین بشماریمشون دوست داشتنی های زندگیو 
ای کاش یه معیاری بود واسه این که استاد بفهمه این دانشجوی فلک زده چقد خودشو واسه این امتحان پاره کرده و چقدر بلده این سوال هارو حل کنه ولی الان مغزِ افلیجش کار نمیکنه.
کاش استادا میتونستن مغز دانشجو رو بخونن
اونوقت اینجوری گوه نمیخورد به امتحانی که انقدر بلدش بودم
تقریبا آخرین شانسم بود برای نمره درست درمون گرفتن  :(
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا این آخرین کشیکا رو هم بخیر بگذرونه!
له شدیم تو این ادمیت
فکرشو نمیکردم کشیکای جراحی انقدر سنگین باشه
یه موقع هست ادم خودشو برای یه چیز سخت اماده میکنه و میدونه که جلو پاش یه کار سخته
یه موقع دیگه هم به فکر این که زمین صافه پاشو که میذاره و یهو زیر پاش خالی میشه میفهمه چاله بود! بی هوا !
درود خدا بر او فرمود "سخت قبر است و سخت تر دستِ خالیِ در قبر"
آه من قلت ااد و طول الطریق .
حکایت ما هم شده مثل گرفتاری بشر
که اونقدر انسان ازاده که اصلا مشکلی نیست که تا کی بره دور هاشو بزنه خدا تو همین بین باز الرحم اراحمینه کمک خودشو به همه میکنه کار خودشو هم میکنه صالحان رو گلچین میکنه اما باز خدا بهتر میدونه عالم به تدبیر ها و امورات هست .
برای میراث زمین
بشر بعد که از چیزی نتیجه نگرفت میان جمع میشن دور حرف خدا
حالا ما هم بعد از این همه راه های رفته وقتی همون حرف ساده خدا رو گوش میکنیم میبینیم گرفت
و فقط از این حرصمون میگیره که
 
یه بار از حاله خوبم بنویسم
بنویسم ک وقتی دیدمش ضربان قلبم رفت بالا
قلبم اومد دهنم
بنویسم ک برا اولین بار برا خندیدنایه ینفر ضعف کردم
تو اون تاریکی چشم تو چشم شدیم
فقط ک حیف ک تاریک بود 
شاید اینا نشانه های عاشق شدنه
هرچی باشه دوس دارم این لحظه هارو
این روزایه من حالروز یه دختر14 سالس ک ک وقتی بهش هم فک میکنم قلبم خودشو میکشه :)
قهرمان هرکس تو زندگی اش خودشه! چه بخواد چه نخواد چون داره خودشو کنترل میکنه نه قهرمانای دیگه رو! امیدوارم رسما با قدرت قهرمان زندگی خودمون بشیم، چیزی که باید اتفاق بیفته!
فضای وبلاگ نویسی به طور محسوسی تو این گرمای تابستون داره سرد میشه؛ وبلاگ ها حذف میشن! نویسنده ها خداحافظی میکنن!what's going on!?
سلام :) حالتون چطوره ؟ 
این روزا اینقدر درگیرم که اومدنم به اینجا از اولویتام خارج شده 
پسر مدتیه سینه خیز میره و این روزا تبدیل به سینه خیز سرعتی شده 
مدام باید دنبالش این ور اون ور برم 
راستش خیلی خسته کننده است 
مخصوصا این که دست تنهام :( 
چقدر بده این تنهاییِ لعنتی !

همین پسر شیطون گاهی اینقدر خودشو لوس میکنه که میگم خدایا من چندتا دیگه ازین بچه ها میخوام
ولی باید حواسم باشه احساسی تصمیم نگیرم :))))
هوا همچنان بر طبل گرما می کوبه،بگو بکوب که این نیز بگذرد!امسال یه لحظه تن به آب دریا نزدم، بگو زمان باقیست!خوشبختانه پیاده روی هر روز با قوت ادامه داره،این یعنی به لطف پروردگار سالم هستم ولی شوربختانه در مقابل نعمت های آنگونه که باید شاکر نیستم که این نقص بزرگی است.شب با هادی تماس گرفتیم روی همرفته یک ساعت گفتگو کردیم.در برنامه ریزی ها قرار شد ان شاءالله آبان ماه بریم سفر مشهد بازهم ان شاءالله.خورشید چه بخواهیم و چه نخواهیم طلوع و غروب میکنه
حالش بد بود. خیلی بد. سردرد و سرگیجه و حالت تهوع و دل درد امونش رو بریده بود و فکر میکرد داره میمیره. قرار بود پنج شنبه چندتا فصل رواعصاب فیزیک رو جمع و جور کنه ولی نتونسته بود. تنها کار مفیدی که کرده بود، مرور چند درس ادبیات بود. جمعه به زور خودشو از تخت کنده بود و علیرغم اصرارای مامانش، میخواست بره آزمون. چون دلش نمیومد یه جمعه شو بدون هیجان آزمون و تراز بذاره :) سر آزمون حسابی گیج زد و هر سوالو ده بار خوند و کلی از سوالا رو نفهمید و رد شد. برگشت خ
سلام :) 
دیشب بعد از ۹ روز دوری از خونه برگشتیم به خونمون، چقدر من دلم تنگ شده بود برای خونمون 
همسر میگه من این دلتنگیتو درک نمیکنم، دقیقا برای چی دلت تنگ میشه :/ 
توی این ۹ روز فرصت نشد بیام بنویسم ازین اتفاق قشنگ :))
پنجم مرداد شب بود که متوجه شدم اولین دندون پسر به ما افتخار دادن و از لثه مبارک اومدن بیرون 
فکرشو نمیکردم اینقدر ذوق کنم و خوشحال بشم
پسر از ذوق کردن من خوشحال بود بدون این که دلیلشو بدونه :)) 
دندون دراوردن بچه ها هم مشکلات خودشو
پریروز بود فکر کنم به خودم سه تا هدیه دادم یه فرفره قهوه ای که خیلی خوشگله یه پیکسل و یه مانتو زرد وقتی میپوشمش احساس میکنم افتابگردونم و کاش افتاب گردون بودم این روزها همه چیز ریتم عادی خودشو داره صبح بلند میشم اگه مدرسه کلاس داشته باشم مدرسه میرم غذا میخورم درس میخونم و تو اینترنت ول میچرخم استاد شیمی مون خیلی دوست دارم انگار با روحش درس میده فردا میخوام موهامو خیلی خیلی کوتاه کنم بهونمم اینه کنکور دارم ولی دلیل واقعیش این نیست خلاصه که ه
Federer و Djakovic (جاکویج) الان چهار ساعته دارن مسابقه میدن! همین الان و واقعا چهار ساعت طول کشیده بخاطر سطح بازی و نزدیک بودنشون.
حالا کار به این ندارم، تو کل زمین بازی بطور واضح صدای تشویق برای فدرر بیشتر از جاکویچه و چیزیکه برای من جالبه اینه خودشو از تک و تا ننداخته و همین سه دقیقه پیش نتیجه نزدیک به باختش رو به برد صد در صد اون ست تغییر داد!
تفسیری ندارم واقعا!
الان باز است ست رو برد شدن ۹-۸ به نفع جاکویچ و حالا این ست تعیین کننده س
ببینیم چی میشه!
ا
از عطرش روی مچ دستم زدم. هی که راه میرفتیم هی عطرشو توی نفسم فرو میکردم و چقد حالم خوب میشد. چقد زیاد حس میکردمش ک انگار واقعا هست. این عطرشو خودم برداشتم آخراش بود و من قاپیدمش آخه چشمم دنبالش بود. دوتا عطر ازش دارم ک شدیدا بوی خودشو میدن.و من ب این فکر میکردم ک وقتی بوی عطرش تا این حد توی وجودم انقلاب میکنه پس اگر خودش بود چی میشد.امروز ی لحظه ب سرم زد برم بهش بگم بس نمیکنی نکبت ؟؟؟ ولی دیدم اینجوری ک فایده نداره. بدرد نمیخوره اینجور راه ها وقت
یکی از خصلت های بنیامین ناز کردن و لوس بودنش هست اونم بخاطر اینکه 
بچه آخر خانوادشونه، پیش پدر و مادرش خودشو لوس کرده گفته تو این شرایط نمی خوام برم ایران و می خوام با چنور بهم بزنم(اینا همش الکی گفته فقط خواسته واکنششون رو بسنجه)
اونا هم دعواش کردن گفتن زر نزن ، برو ایران با عروسمان برگرد (دقیقا تم حرف زدنشون عین منه برای همین بنیامین همیشه میگه تو چرا عین اینا صحبت می کنی خخخخخ)
بنده های خدا نمیدونن ترامپ چ سنگ بزرگی پای ما گذاشته و همینجوری
سیلهگرد و خاکبی آبیقحطی و گرانیجالبه! نباید همزمان همه اینارو با هم داشته باشیماما اینجا ایرانه!طبیعت وحشی، اقتصاد وحشی، آدما وحشی!البته خیلیا وحشی نیستن ولی هنوزم نامتمدننوقتی بلد نیستیم ده نفری یه کار جمعی انجام بدیم، چه برسه کنش دسته جمعیاقتصاد وحشی یعنی همونجا که هم تورم هست هم رکود!اینجا آدمای وحشی اختلاس میکنن، احتکار میکنن، ریش و قیچی دست خودشونه، گوش ملت رو میبرن!اینا سطوح عالی مملکت بودن، مردم عادی ام یاد گرفتنمیزنن، فحاشی
امروز محی اومد پیشم حرفایی که فاطمه یکی از دوستای قبلنم که از صافی رد نشد بهم نشون داد:))
سردرد شدم از چرتو پرتایی که راجبم گفته بود و سعی داشت ذهنیت بهترین دوستمو نسبت بهم خراب کنه و خودشو خوب جلوه بده
باورم نمیشد کسی که یکسال دائم پیگیر کارام بود و بهم میگفت تنها و بهترین دوستشم اینجور کاریو بکنه
میدونین من همیشه سعی کردم حقیقتو بگم حتی اگر برام بد بشه ولی خیلی از اونایی که باهامن اینقد ک من صادقم صادقو راستگو نیستن
حالا میفهمم چطور چند نفر
بهم گفت میشه منو یادت نره و فراموشم نکنی،؟گفت از اینکه فراموش بشم و از یاد آدم ها برم و منو یادشون نیاد میترسم.گفتم آره چرا نمیشه.گفت دروغ میگی،!!خندیدم و نتونستم جواب تو دل و ذهنمو بهش بگم با همون حالت خنده گفتم حافظه ی قوی ای دارم و تموم شد.ولی ماجرا این بود که ترس اون رو من ثانیه وار با حرکت عقربه ها و گردش خورشید تجربه کرده بودم.اما اون نمی‌دونست که من رنگ رژ لب همیشگی شو با اون قوس ابروهاشو حتی آشفتگی و موج ریز موهاشو توی تک تک سلول های خاک
امروز
بعد از کلی گریه و زاری شدید کنار ابی رفتیم رستوران فرنگی و من کم کم
مهربون شدم D: . اخ چقد وقتایی ک با هم خوبیم خوبه. البته خوب و بد بودن
رابطه دست منه ، ولی چه کنم حالات روحیم دمدمی مزاجه و یهو سر یه مسئله
خیلی کوچیک زار زار میزنم زیر گریه . ابی هم خیلی خیلی لوسه و خودشو واسه
من لوس میکنه  :Xx. پسر مگه میتونه انقد لوس باشه ؟ ابی میگع من میدونم
مشکل مالی داری ، وقتی بدهکاری از قیافت مشخصه . گف فردا برات دو میلیون
میریزم دیگه ناراحت نباشی . ال
دو ساعت پیش میخواستم حمله کنم اینجا و کلی غر بزنم و از این بگم‌که چقد از دست ادمای به ظاهر دوست عصبانیم!
ولی به جاش فرندز دیدم :)))
بعد سنتور زدم بعد از دو ماه!و بعد دوباره فرندز دیدم!
خوشحالم که خودم بالاخره میتونم واسه همین چیزای کوچولو حال خودمو خوب کنم و نشینم غر بزنم!
خیلی وقته تلگرام نیستم!میدونی حس‌خوب میده بهم!یه حس تونستنی طور :)
امروز داشتم اینستا رو یه نیگا مینداختم یهو یه جوریم شد!انگار اینجوری شده که به جا اینکه رمان بخونیم و داستان
سلام
کدو درخت پر ثمری دیدید  که خودشو بگیره،هی اوج بگیره تا وسی دستش به شاخه هاش نرسه.
کدوم عالمی دید که اهل زیاد حرف زدند باشه.
تو روایت ها هم داریم سکوت خیلی بهتر از زیاده گویی هست
چقدر این روز ها دچار زیاد گویی شدم
بنده مثل خیلی از طبل خالی هستم .
چقدر خوبه آدمی درست و به موقع حرف زدند رو تمرین کنه.
هر کسی از خودش و فهمش آگاه هست
سلام خوبم.‌‌چرا اینجوریه؟ما خودمون برای پوست سیاهو سفید مردم حرف میزنیم ولی خودمون همش میگیم در دروازه رو میشه بست دهن مردمو خوب مردم خودمونیم دگ چرا بس نمیکنیمخصوصا الان ک تو ماه رمضونیم همه خیر سرشون روزن همه کار میکن غیر از غذا خوردن ،خب چ کاریه ؟ چرا هرکی خودشو درس نمیکنهدرس استاد توسعه ی اقتصادیه ولی بچهای ما ساده ترین نکته دانشجو بودن ک رعایت حقوق بقیه دانشجوعا تو کلاسه و رعایت سکوت هنوزززز اینو یاد نگرفتنخب چجوری میخان ب توسعه اق
داره شروع میشه، یه ترسی تو اعماق وجودم حس می کنم. مثل ترس کسی که میخواد از بلندی شیرجه بزنه تو اقیانوس. اقیانوس قشنگه، آبیه، زلاله، اما بلندی وهم داره. باید درست بپره، باید شنا بلد باشه و بتونه خودشو تو آب نگه داره. اره داره شروع میشه و من کم کم باید پاشم راه برم برسم به اون بلندی، زمان پرتاب نزدیکه. دارم شنا یاد میگیرم، دارم اقیانوسو سبک و سنگین می کنم. دارم فکرمیکنم کجای اقیانوس میشه زندگی کرد کدوم بخشش آبی تره و آبش شیرینه. آخه باید بهترین بخ
نامزد کرد و وقت حلقه دست کردن و این ادا و اصولا من نبودم.کجا بودم؟
رفته بودم دنبال شوهر، ماشین نداشت و آوردمش خونه مامانم
بهتر که نبودم ، بیشتر شبیه مهمون ب نظر میرسیدم اینطوری !!
از همه شون هم خوشم نمیاد مخصوصا مامانش و داداشش و آبجیش :)))) سر مهریه بدجور ازشون بدم اومد.
شوهر وقت برگشت به خونه گفت دلم میخواد برا تو و دخترمون طلا بخرم گفتم باز دیدی یکی برا زنش طلا خرید جو گیر شدی؟؟؟؟
آخه کسی ک تا حالا برا زنش یه شاخه گل نخریده طلا میاد بخره؟!!:))))
ول
امشب باز یادِ ناکجایِ عزیز افتادم و عکساشو ورق زدم و برای دو تا از دوستان فرستادم، که یکیشون مهدی بود و اونم کم نذاشت و از خاطره های اونجا گفت و جوری از فقدانِ اون شهر و اون دوران دردِ دل کردیم که اسید معده‌م تا حد زد بالا و بعد از مدتها قرص کلیدینیوم سی خوردم و برای اولین بار آنچنان اثر نکرد.
یادت بخیر! 
اونروز هم با سجاد صحبتشو میکردیم، سجاد میگفت حاضرم بیست سال از عمرم کم شه و برگردم ترم یک. منم گفتم حاضرم پونزده سال از عمرم کم شه و بر
1. زبون مرورگرم روسی شده! سرچ کردم و هر چی هم لازم بود برا درست کردنش انجام دادم. اما نشد! :(
2. به نظرم نتیجه اون دو ماه فشارو داریم الان میبینیم. هر از گاهی یاد دوره میوفتیم، یه دو کلمه درموردش حرف میزنیم و باز میریم دنبال کارمون! :)))
3. ما تا حالا فک میکردیم خودمون دو تا تو کارگاهیم فقط. نگو یه همکارم داریم!!! در واقع یه همکار ترسناک. یه همکار کوچولوی ترسناک! :/
خودشو ندیدیم هنوز. ولی آثارش رو میتونید ببینید:


اینم به عنوان اولین ضرر مالی شغلمو
چقدر مهربون تر میشد اگه بقیه ی نیاز هامونم مثل گرسنگی و تشنگی کلا انقدر خوب متوجه می شدیم، و انقدر خوب ابراز می کردیم!
واقعا بعضی وقتا مثل نوزادی که هنوز روش درست ابراز گرسنگی خودشو نمیدونه، و برای نشون دادن همه ی نیاز هاش از یه راه استفاده می کنه هستیم. حالا نوزاده اگر شانس بیاره و اطرافیان خودشون متوجه باشن که هیچ ، (اینو گاها شنیدم که گریه ی شیر خواستن بچه مون با گریه ی مثلا خوابش فرق داره:)) ) اگه نه باید همینجور هی گریه کنه که آیا کسی پیدا بش
هر کسی میتونه جمله های خوب و ماندگار بگه که اون جمله منحصر به خودش باشه.  اما این حرفا فقط از زبان کسی تاثیر گذار خواهد بود که خودش بهش عمل کرده باشه. شخص باید بزرگ باشه تا بتونه بزرگی رو یاد بده. 
من یه دفترچه داشتم که اسمشو گذاشته بودم دفترچه موفقیت و توش مثل سخنان بزرگان ولی از خودم می نوشتم. یعنی جملات متعلق به خودم بود. یه جورایی تجربه ها و کشف های خودم بود. اما متأسفانه خیلی از این حرفای خردمندانه رو فقط نوشته بودم هرگز عمل نکرده بودم. ولی
داشتم فکر می‌کردم اگه فیلمساز شدم و خواستم فیلم عاشقانه بسازم نقش اول مرد و زن رو زن و شوهر واقعی می‌ذاشتم. والا. خانومه یه دکمه لباس به زور داره واسه شوهرش می‌بنده.
اصلاً من و فیلمسازی؟! واو استبعاد؟
راستش از خدا پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه، من از همون ترم پنج قصد انصراف از دانشگاه داشتم که بنا به دلایل خانوادگی نشد. فلذا بر آن شدم که کنکور ارشد را بنشینم  رشته‌ی سینما یا ادبیات نمایشی  بخوانم.
بدیهی‌ست که هر کس رشته‌ی یک چیزی را
یه معده درد عجیب از ظهر گرفتم که سایز معده مو از رو لباس به قاعده شکم 3 ماه تغییر داده! لذا همینجور که به پشت روی تخت دراز کشیدم و صدای تبلیغ خاویار بادمجون چین چینو گوش میدم به این فکر میکنم که آدما معمولا از کساییکه انتظار ندارن، بیشتر میخورن. حالا ااما خوردنم میتونه نباشه چون بهرحال اون فردم از دید خودش حق به جانبه ولی دونستن این مطلبم حتی از درد اون خوردنه کم نمیکنه!
اگه سال 1384 بود قطعا میومدم سیر تا پیاز ماجرارو اینجا شرح میدادم، نه که ن
روز اول که اومد حیاطمون، کوچیک و ناز بود، از آدما می ترسید و فرار می کرد. کم کم بهش نزدیک شدیم و نازش کردیم و غذا دادیم،الان دیگه یه عضو از خونوادمون شده. گربه ی نازم رو میگم:)
شنیده بودیم گربه بی وفاست بخاطر همین فکر نمی کردیم پیشمون بمونه و اسم خاصی براش انتخاب نکردیم و اسمش شد"پیشی".
الان؟ هر وقت دلمون براش تنگ میشه کافیه سرمون رو از در ببریم بیرون و بگیم "پیشی؟ پیشی؟" تا خودش رو برسونه دم در و برامون ناز کنه.
روزایی که سرگرم درس و کاریم و خودم
یادش بخیر ززمانی که رشته امار قبول شدم از رشتم متنفربودم دوست داشتم مهندس ای تی قبول بشم
بار دیگر کنکور دادم مهندسی ای تی قبول شدم خیلی خوشحال بودم
اما وقتی چند ترم گذشت فهمیدم اول باید افکار ساخته بشه تا بتونی بسازی 
وتا خودت نسازی نمی تونی چیزی را تغییر ویا بقول ما مهندسای ای تی مدیریت استراتژیک داشته باشی 
برای همین تصمیم گرفتم ارشدمو روان شناسی بدون در نظر گرفتن بازار شغلیش بخونم
یه مهندس واقعی مهندسی که خودشو بسازه وهمیشه درونش ساخته
امشب یکم دلم گرفت از  رنج نبودنش نمیدونم ته زندگی من چیه . حس میکنم عمرم رفته رفته داره کوتاه تر میشه. نمیدونم چرا حتی وقتایی هم که حواسم نیست ولی یهو بهم میشینه ک عمرم خیلی قراره کوتاه باشه.خیلی غمگینم. بدترین حالت ی آدم غمگین بروز ندادنشه. اینروزا اگر کسی بامن دورادور درارتباط باشه شاید خیلی از نظرش فرق کرده باشم. شاید بگوبخند تر شده باشم شاید میزان چرت و پرت گوییم زیادترشده باشه. توی خونه شاید اون بزله گوئه هنوز خودمم.اما یه گودی عمیقی زیر
وارد محوطه ی باشگاه که شدم صدای داد و فریاد شنیدم، نگران شدم . صدا از دفتر مدیریت بود.مدیر و یه خانم دیگه با نهایت صداشون با هم حرف میزدن و هی میکوبیدن روی میزاون خانم مادر یکی از بچه های کاراته بود، مدعی بود دیروز دخترش رو بخاطر اینکه شهریه نداده راه ندادن و آواره ی خیابونش کردن.اما مدیر می گفت دیروز دخترش رو اصلا ندیده و حتی وارد باشگاه هم نشدهمدیر با خونسردی رفت دختر اون خانم رو آورد و اول بوسش کرد و خیلی مهربون ازش پرسید: دخترم دیروز ا
یک سخنران مطرح در زمینه تند خوانی حرف جالبی زد: دانشجوها میگن بازدهی ما شب امتحان 5برابر میشه؛ ولی من بهشون میگم اشتباه نکنید بازدهی شما همین قدر هست منتها وقت های دیگه 1/5 میشه!!!
من برای یکی از امتحاناتم در این ترم حتی یک روز هم وقت نداشتم که تمرکز کنم؛ حتی یک روز! در حالیکه این درس امتحان میان ترم هم نداشت که نصف شده باشه! هرچند پرتی زیاد داشت؛ اما مطالب زیاد بود. درست در شب امتحان و بیدار شدن و درس خوندن فقط دو ساعت قبل امتحان همه چیزو مرور کرد
تا حالا دقت کردین دیوونگی چقد میتونه زیبا باشه؟!،! اصلا به نظرم در هر صورت باید مدال قشنگ ترین بیماری دنیا رو به خودش بدن.آدمی که دیوونه میشه دلیل داره، دلیل جنونش ماورایی و فراتر از موجودیت میشه.دلیلش از یه جای دیگه، از یه منبع دیگه که خودشو از روزمرگی های عادی این دنیا جدا کرده میاد.اصلا شما خودتون بگین کدوم بیماری اینجوریه آخه.اصلا بیماری نیست به نظرم موهبت الهیه که به هر کسی نمیدنش.بابا از قدیم گفتن دیوانگی هم عالمی دارد. تا حالا سعی کردی
سعدی تو بوستان به باب داره در فواید خاموشی.کلی توصیه کرده صحبت نکنی خیلی بهتره تا اینکه دهن باز کنی و چرت بگی
کم گوی و گزیده گوی چون در                    تا ز اندک تو جهان شود پر
ولی این استراتژی بدرد همون زمانا میخوره نه الان.
الان دیگه مهم نیست حرفی بزنی یا نه،چون لباسهای تو قبل از باز کردن دهنت ، میزان سلیقه، وضعیت اقتصادی ، اعتقادی و فرهنگی ات رو با زبان گویا شرح میدن.
چشم ها و حرکاتت ،تن صدا نوع راه رفتن و اندامت بدون حرف زدن، میتونه درص
چند روز که پیش که با همسر  رفته بودیم فروشگاه یکی از نیروهاشون که یه پسر جوونی هم بود داشت قفسه ها رو مرتب میکرد  دیدم دختری که تازه شده ارشدشون اومد و یه تذکری بهش داد و پسره گوش نداد رد شدیم و دوباره که از همین طرف برگشتیم دیدیم دختره با یه چیز خط کش مانند فی داره میزنه به پسره جدی نگرفتیم و بعد از یه مدت که مشغول بودیم دیدیم واقعا داره پسره رو میزنه من فقط نگاه میکردم باورم نمیشد بعد هم از سرو صدای اونا مدیرشون اومد و به پسره با تندی گفت
زری الیزابت منم. البته نسخهٔ دیگهٔ من. می‌دونم اینکه آدم چند تا نسخه داشته باشه بده و اینا اما لازمه. باور کنید. مثلاً من اگه برم همین حرفایی که اینجا می‌زنمو پیش دوستام (حتی صمیمی‌ترینشون) بزنم یه جوری نگام می‌کنن که پشیمون می‌شم کلاً. نه اینکه نگاه‌‌کردنشون بد باشه‌ها نه؛ ولی یه‌جوریه. یه‌جور گنگ.
آره داشتم می‌گفتم. زری الیزابت اون نسخهٔ منه که دوست داره تو چشماش خورشید باشه ولی تو واقعیت لامپم توش روشن نیست. اینجا داره سعی می‌کنه خو
تو تاکسی نشسته بودم و داشتم بارونو از پنجره نگاه می کردم، راننده بهم گفت سرد شده یهو تهران، بارونه همش. گفتم آره. گفت ولی خوبه بباره. گفتم آره، خداروشکر سال پربارونی بوده. و دوباره محو پنجره و هوایی شدم که همیشه دوست داشتم.   *** و همون شب بارون سقف کپرشونو آورده بود پایین و امروز شنیدیم که خودش و خواهرش جون دادن. عکسشو دیدم با کلاه روی سرش و لبخندش که کنارش یه روبان سیاه زدن. باورم نمیشد. گمونم تو جشن یلداشون دیدمش، یا گذری تو خونه علم. یادم نی
دیروز شنبه ۱۷ فروردین بود . مثل اون قدیما که بعد از عید تشنه دیدارت بودم بهت زنگ زدم . گفتی دندون عقلت رو کشیدی با بیهوشی کامل . هی ناز کردی، هی نازت رو کشیدم . هی سر به سرت گذاشتم . خیلی خندیدیم. اونقدر که گونه هام درد گرفت. گفتی استرس نداشتی. بالاخره دکتر دندون پزشک کار خودشو بلده . نگرانی نداره که . مثل اینه که قورمه سبزی نگران باشه من خوب می پزمش یا نه. کلی خندیدم به حرفهات. گفتی لپت ورم کرده و قلمبه شده . قربون صدقه ی لپ قلمبه ات هم ر
 بسم الله الرحمن الرحیم
برای اولین بار مجبور شدم برم بنزین بزنم
تو دلم آشوب بود چجوری جلو اون همه مرد و تو اون محیط پیاده شم و.
تو صف بودم نوبتم شد با اکراه و ناراحتی درِ ماشینو باز کردم
دیدم راننده کناری اشاره میکنند پایین نیاین من براتون میزنم
مسئول جایگاه با فاصله تو سایه نشسته بودند و کارت خوان دستشون.
ایشونم تا دیدند من میخوام پیاده شم کارت خوان رو گذاشتن رو صندلی و بدون حرف زدن با من برام بنزین زدند
حتی برای اینکه کارت بکشم اجازه نداد
از آدم‌ها بت نسازید، این خیانت است هم به خودتان ، هم به خودشان !
خدایى می‌شوند که خدایى کردن هم نمی‌دانند ، و شما در آخر می‌شوید سر تا پا کافر به خداى خودساخته .!
فردریش نیچه
چقدر تو این مدت تو دلم باهاتون حرف زدم، حتی یه شبایی خواب بیان رو میدیدم. راستش بعد یه مدت روزانه نویسی مغزم عادت کرده بود به دقت کردن به اتفاقات و تصور چطور نوشتنش برای پست گذاری. اون لحظه هایی که یهویی با خودم می گفتم جون میده واسه نوشتن و.
امروز تولد پسر برادرمه، یه
ای کاش همیشه پیشم میموندیای کاش هیچوقت نمی رفتی.
هر دو اینو گفتیم .اون بلند.من تو دلم.
نمی دونم چطوری یاد گرفتی که بغضتو نگه دارینه نه چجوری یاد گرفتی اصلا بغض نکنی چرا هیچوقت نتونستم یاد بگیرم.خیلی لازم داشتم بلد باشم .ولی می  دونی ای کاش میشد از آقای دکتر تشکر کنم که خودشو برای بدرقه ام رسوندچقد خوب بود که بود، برعکس استقبالش ایندفعه ازش ممنونم که اومدکه یادم انداخت هست .وقتی اومد تونستم برم سوار تاکسی شمتا قبل اومدنش پام نمی ک
آدمها فکر می کنند ؛ اگر یک بار دیگر متولد شوند ، جورِ دیگری زندگی می کنند . شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود . فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند ، محکم و بی نقص ! اما حقیقت ندارداگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم ، اگر قدرتِ تغییر کردن را داشتیم ، اگر آدمِ ساختن بودیم ، از همین جای زندگیمان به بعد را مى ساختیم !آنتوان دوسنت اگزوپری
خب این چند روز دوباره شلوغی های خودشو داشت، از شبی که تو خونه خاله ط سر شد، باغذاهای خوشمزه
سلااام سلام
صدای ما را از مشهد میشنوید!
ما دیروز غروب رسیدیم. این اولین باریه که با ماشین سواری میام مشهد. با اینکه خیلی قطار رو دوست و باهاش کلی خاطره دارم، اما ماشین هم کیف خودشو داره و خیلی از این بابت خوشحالم ^_^
اینکه شهر به شهر میری و هر جا خواستی توقف میکنی و مردم شهرای مختلف و مسافرا رو میبینی خیلی خوبه.
دیروز 25 ذی القعده، دحوالارض و روز زیارتی امام رضا علیه السلام بود که الحمدلله توفیق زیارت نصیبمون شد.
امروز تو حرم نشسته بودم. یه خانم ع
هفت سال پیش آقای ب از یکی از دوستاش میخواد که براش یه وام 20 میلیونی بگیره و قول میده خودش اقساطش رو پرداخت کنه و در ازای اون وام یه چک 20 میلیونی هم به دوستش میده. آقای ب نمیتونه اقساط رو پرداخت کنه و اون دوست شروع میکنه به پرداخت اقساط. بعد یه مدت یه پولی دست آقای ب میاد و میاد به دوستش میگه بیا شریکی یه کاری رو راه بندازیم. - دوستش همچنان در حال پرداخت اقساط آقای ب بوده-  خلاصه شریک میشن و یه کاری رو راه میندازن و آقای ب یه چک 60 میلیونی میده دست کس
با عوض شدن خونمون حس عجیبی دارم
احساس میکنم اینجا فضای بیشتره برای ارامش ذهنیم وجود داره
اتاقم بهم ارامش خاصی میده ک توی اتاقای قبلیم نبوده
بعد مدت ها به نوشتن روی اوردم
نمیدونم اما هرچی با ادما بیشتر معاشرت میکنم بیشتر دوست دارم ازشون فاصله بگیرم چون شخصیت واقعیشون خیلی ترسناک هستش
دوستی با رفیقای اکیپ داره منو اذیت میکنه شوخی هاشون ، رفتاراشون خیلی اذیتم میکنه جوری ک دیگه دوست ندارم بهشون نزدیک بشم دوست دارم از دور فقط یه دوست عادی باشی
وقتی کسی تعریف میکنه که یه مارمولکو کشته من غش میکنم و مدام بهش میگم چطور تونستی؟؟؟
اگه ببینمش که ممکنه تا مرز سکته هم برم
درمورد سوسک هم حداقل جیغ میکشیدم که از وقتی تو خونه قبلی لونه کردن صمیمی تر شدیم باهم :)
در مورد مار نمیتونم فک کنم! و اگه فیلمشو ببینم حتما شب خواب وحشتناکی از خواهم دید!
.
.
.
اما همین من سر کلاس آزمایشگاه فیزیولوژی
وقتی قرار بود نواسانات ماهیچه پشت پای قورباغه رو اندازه گیری کنیم داوطلب شدم از طرف خانوم ها قورباغه ی بی نو
خب حالم زیاد خوش نیست و نمیدونم چمه شاید واسه اینه که قرصامو جا به جا خوردم! یه ذره دیگه مونده دکارت تموم بشه. من ازش خوشم میاد. توی بدایة الحکمة راجع بهش چیزایی گفته بود اما من ربطی بهش ندیدم یعنی نتمیتونم اون نوشته ای که اونجا از دکارت نوشته بودو توی دکارت و هدفش ببینم به نظرم چرت نوشته بود. به هر حال هنوز اول راهمو زوده که بخوام اظهارر نظر کنم. رفتم دنبال کتابش که ببینم ترجمه شده یا نه دیدم نه ترجمه نشده یاد حرف ارش افتادم که گفته بود از یه جا
کلا مملکت خیلی وقته بی صاحاب شده و معلوم نیس مسئولان محترم کجا هستند
یکی از بخشهایی هم که کلا بی صاحابه موسسات آموزشی آزاد هستند
نه به مدارس دولتی و غیر دولتی که همش شاکی هستند که نظارت خیییلی بیش از حد هست
و نه به این موسسات که مجوز می گیرند و هر طور دلشون میخواد تبلیغ میکنند
هم در حوزه فعالیت هاشون که تقریبا هر کار با ربط و بی ربطی که به پول نزدیکشون کنه انجام میدن و کسی هم نیس نظارتی داشته باشه و هم در زمینه تبلیغاتشون در سطح شهر و عناوین جعل
حدود هفت هشت سال پیش، یه موسسه قرض الحسنه توی شهر ما تاسیس شد به نام بهمن ایثار» که بعدها شایعه ی ورشکستگیش منتشر شد و همین باعث شد موسسه کلا جمع بشه.
تو همون روزهای شایعه بود که دوتا مرد گنده تو ایستگاه اتوبوس داشتن باهم اینطور صحبت میکردن:
-میگم شنیدی موسسه بهمن عیسی» ورشکست شده؟  
-بهمن عیسی؟؟! عیسی پسر مریم؟؟
-آره همون. برمیدارن اسم اماما رو میذارن رو این موسسه ها، بعدم پولا رو بالا میکشن و در میرن!
نویسنده در برهه تاریخی میخواست سرش رو
من تازه فهمیدم که ریاضی خوندن چقدر کار سختیه! 
یه استاد زبان دارم که درست مثل خود خارجیا انگلیسی حرف میزنه؛ جوری که خودش تعریف می کنه یه عده رو سر کار گذاشته بوده؛ تا مدت ها فکر می کردن که این خارجیه! ولی میگه من همیشه به اونایی که ریاضی شون خوب بود حسودیم میشد؛ چون هیچ وقت ریاضیم خوب نبود.
اون موقع که دانشجوی کارشناسی بودم معمولاً نگرش ذهنیم این بود که وقتی میشه با ده پاس شد چرا آدم خودشو خسته کنه و انقدر درس بخونه که بیست بشه؟! و همچنین فرق ن
دیشب
اتفاق خیلی خوبی افتاد
چون ینفر که دوستم نداشت خودش منو ترک کرد . همیشه من بودم که گله و شکایت میکردم که چرا نیست  و ترکش میکردم کمی بعد قلبم میگفت چرا ترکش کردی. ولی ایندفعه خودش رفت قلبم به شدت شکست ولی الان خوابی دیدم که ماجرایی رو برام یادآوری کرد
خواب اون پسری رو دیدم که تو ۱۸ سالگی عاشقش بودم . اون موقع  از تبریز اومده بود تهران دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه تهران بود. خونه ما روبروی خوابگاه دانشجویان بود . باهم دوست شدیم . مدت طولانی ا
چرا مادر زن ها انقدر دومادشون رو دوست دارن؟ خیلی عجیبه ! یه ذوق و شوق عجیبی دارن برا دوماد، قبل از اینکه بخواد بیاد پا میشن با شوق همه جارو مرتب میکنن، غذاهایی که صد سال یبار میپزن بار میذارن، به دختر تشر میزنن که برو به خودت برس، هی میپرسن کجاست؟ پس چرا نمیاد؟احساس میکنم عقب گرد میزنن به دوران جوونی خودشون، شوق و ذوق های خودشون، یا شاید شوق و ذوق هایی که اون موقع تو دوران عقد کردگی خودشون از ترس چشم غره های باباها سرکوب میشد حالا میاد رو!
نمید
1. این متنو یه جا دیدم : "کسی که بخواد رو مخ باشه موز خوردنشم صدا خیار میده." و به این نتیجه رسیدم که چقد رو مخ داداشمم :|
2. چقد امروز گرم بود.
3. تو خیابون بودم، خیابونای سمت ما خیلی خلوتن و مخصوصا تو ساعتی که من میرم کلاس خیلی دیگه هیچکی نیست :| غرررق گوشی بودم و یه دفعه حس کردم سمت چپ سرم رفت کلا :| و همزمان صدای آهن اومد. خلاصه که کله من بود که زارت خورده بود به این تابلو آهنیا که اسم کوچه موچه رو می نویسن. بعد یه لحظه برگشتم ببینم کسی دید یا نه دیدم ی
+چند ساله برای دیدن فیلم هایی که تو خونه و تو صفحه کوچیک کامپیوتر به دلیل عظمتشون جا نمیشن میرم سینما.من با محمد رسول الله از شکوه فیلم شکه شدمبا به وقت شام ترسیدم.با تنگه ابوقریب لذت بردم.اما با دیدن این فیلم احساسات بهم هجوم اوردن،همه به جز گریه.برخلاف تصور خودم و همه گریه نکردم.فقط بغض کردم. وتا آخر فیلم بغضم نشکست.ولی هم شکه شدم.هم ترسیدمهم لذت بردم.و بیشتر از همه دلم سوخت.
+ دلم سوخت برای دایی نورالدین و تلاشش برای دفاع از فائز
خدایا نذار امید هامون ناامید بشه
امشب به خاطر جمله ی یه کسی خیلی .
به اوضاع احوالمون دلسوزای انقلاب سوخت.
که دارن یه جور هدر میرین میسوزن و کسی هم نیست از نیت های پاکشون  از درستکاریشون استفاده کنه !
وسط فیلم ایستاده در غبار پاشد رفت خونشون
حین رفتن حس منو دید و میدونست دغدغ هی منم چیه یه جور غریبی داشت گلایه میکرد
انگار که هنوز هم با این سن امید داره یه جا به کار گرفته شه یه گوشه ی کار رو بگیره زیر لب با خودش میگفت
خب که چی داره میگه که یه هم
یک
خواهرزاده‌م امروز رفت اجباری. نمیگم سربازی چون‌ اجباری واژه‌ی خیلی بهتریه. همون چیزی که قدیمی‌ترها می‌گفتن. اونا خیلی پیش‌تر از اینکه 《مقدس》 بشه به ماهیتش پی برده بودن. اجبار ظالمانه‌ای برای پسرا که نزدیک دو سال از بهترین روزای زندگی‌شون رو بر باد میده و جز افسردگی و فقدان و اندوه چیزی براشون نداره. پشت هیچ (باید برن تا مرد بشن) و ( سربازی برای پسرا لازمه) و (حالا‌ مگه میخوان هسته‌ی اتم بشکافن) و هیچ گزاره‌ی دیگری هم نمیشه مخفیش کرد.
یهو از پشت چپر پیداش شد. من
لال شدم و سالار هم فقط تونست بگه : یا خدا! این دیگه چی بود؟!
 
حسنعلی ولی انگار نه انگار.
خنده ای کرد و گفت : چته پسرجان؟! اون که باید ازش بترسی خداست! یا کمِ کمش بابای
خودت یا بابای این یکی، وقتی از صدای جیک جیکتون ردتونو می گیرن و میان پشت باغ انگوری
سر وقتتون. من که عددی نیستم! ولی نکن این کارا رو. عاقبت نداره به این برکت. به
تیر غیب گرفتار میشی ها!
 
بعدشم دو تا حبه انگور انداخت
دهنش و راهشو گرفت و رفت.
 
سالار هنوز خودش
1.سال ۸۷ بود که دیپلم گرفتم (حالا نشینین حساب کنین که من چند سالمه ها) و تو خونمون رسم بود که هرکی دیپلم گرفت براش گوشی بخرن! همون سال واسه تولدم این گوشی رو خریدن:
تقریبا چهار سالو خورده ای، بیشتر از اینکه ازش استفاده کنم ازش مراقبت کردم که مبادا خراب شه، آخه هم اولین گوشیم بود هم کادوی تولدم! اما خب بالاخره خراب شد و هرجا بردیمش برا تعمیر گفتن درست بشو نیست و بندازین دور! منم گفتم حتی اگه هیچوقت هم روشن نشه همینجوری خودشو یادگاری نگه میدارم. ت
1. از این پل هوایی جدیده اتوبان که دورش پلاستیک ضخیم کشیدن ادم خودشو پرت نکنه پایین متنفرم. اگه از دست خودم خسته شدم چی؟ 
2. یه غلطی کردم به آقاهه گفتم حاجی قبل امپول بی حسی به دندون صاحاب مرده م ژل بزن دردددد داااارهههه. حالا دو ساعت نشسته برا من توضیح میده ژل تاثیر نداره، بخاطر تلقین برا بچه ها میزنیم. برو بابا. لباس مدرسه تنمه ولی کند مغز نیستم که :| پارسال که یه راست بعد مدرسه میرفتم کلاس زبان کیفمو میذاشتم تو موسسه بعد میرفتم بیرون برا خودم پ
سلام.
شما
هم با پدر و مادرتون دعوا می کنید؟ اگر می کنید بدونید تنها نیستید. چون
خیلی ها این کارو می کنند. گر تو این متن احساس کردید دارم از این کار
حمایت می کنم، باید بگم : لطفا جلوی فوران احساساتتون رو بگیرید.
به
عنوان یک روانشناس (البته توی پرانتز من تازه میخوام بشم (دخترا فکر بد
نکنن) و هنوز در راستای بهبود وضعیت خویش قدم بر می دارم) عرض کنم که والا
من هم گاهی دعوا که نه ولی بحثم می شه و چیز عجیبی نیست اکثرا بحثشون
میشه لپ کلام اینه که نکنی
دوباره اشتباه کردم.اشتباه پشت اشتباه.از سر تعارف بود یا از سر دوستداشتن؟ولی واقعا دوستش داشتم.با تموم دور بودنش با تموم نداشتنش با تموم دیر به دیر جواب دادنش و یا اینکه اصلا خودش رو پیله کردن و بعد گفتن که سرم شلوغه نمیتونم یا دیر میشه یا هر چیزیچقدر شبها به زور بیدار موندن و قطره تو چشام کردم که بیدار بمونم تا بیاد وقتی می اومد که من نبودم و فرط خستگی خوابم برده بود.اصلا دوستداشتن آدمها این ارزش رو داره که تمام از وجود خودت بزنی و تمام وجود
م.ن از دبستان همکلاسیم بود و صمیمی ترین رفیقم شد توی دبیرستان.دو سال پشت کنکور موند.سالی که من دندون قبول شدم و دانشگاهم رو هم نمیدونم چرا خانوادش انقدر خفن میدوننش!همش باباش تحقیرش میکرد که ببین تیارا شرایطش مثل تو بود اما اون قبول شده اونم فلان دانشگاه!ولی تو نشدی.یه سال بیشتر از من موند پشت کنکور.انقدر براش استرس داشتم که زمان اعلام نتایج احتمالا جزو اولین کسایی بودم که توی سایت یه ریز در حال رفرش کردن صفحه بودم و من بهش خبر دادم که نتایج
سلام
دیروز یه تایم زیادی رو رفته بودم آزمایشگاه دوستام. ینی اول برا ناهار رفتم بعدش دیگه موندم :)) هم جو آزمایشگاه خودمون خیلی خسته‌کننده شده بود و هم اینا رو چند روز بود ندیده بودم. اون وسط داشتم به دوستم (همون که هفته‌ی پیش ازش ناراحت شده بودم!) می‌گفتم که یکی تو آزمایشگاه‌مون ملت عشق رو میزشه و من همین‌جا کمی‌شو خوندم ولی روم نمی‌شه ببرم خونه. منظورم اینه بود که چون خودش نیست روم نمی‌شه بی‌اجازه ببرم، ولی یکی از بچه‌ها برگشت گفت خب روز
من از یه جهت داشتن هم خونه ای رو دوست دارم.
تا وقتی نخوام ازدواج کنم هم میخوام همچنان هم خونه ای داشته باشم.
هر هم خونه ای یه زندگی جدیده، یه دنیای جدیده.
هر بازه سنی ویژگی ها و پیچیدگی های خودشو داره.
یه هم خونه ای داشتم که هر روز صبح ساعت 6 از خواب بیدار میشد و تا هشت همینجوری صبحونه میپخت.
از هشت نا نه صبحونه میخورد.
و از نه تا ده ظرف و اینها رو میشست و.
بقیه هم خونه ایام از دستش اسایش نداشتن.
یه بار صبح وقتی داشتیم صحبت میکردیم توضیح داد که چرا ص
شاید واسه شرکت در چالش توسعه وبلاگ بیان یکمی دیر شده باشه ولی چون یکی از دوستان زحمت کشیدن و بنده رو دعوت کردن ضمن تشکر از خانوم حریر و عذرخواهی بخاطر تاخیر در نوشتن، بعلت مشغله کاریی، چند نکته رو لازم دیدم ذکر کنم.

البته درخواستهایی که تقریبا مشترکه و اکثر دوستان اونها رو ذکر کردن رو من دیگه اینجا تکرار نمیکنم.

لازم نیست که تاکیدکنم دنیای امروز دنیای رقابت و بروز شدنه و هر شرکت یا سازمان و یا تشکیلاتی نخواد با این رویه پیش بره از گردونه خا
ﻨﺎﺭ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻬﻮ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺍﻭﻣﺪ! ﻔﺖ:ﺟَﻮﻭﻧ ﻦ ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭ!.ﻔﺘﻢ:ﺑﺒﺨﺸﺪ؟!.ﻔﺖ:ﺟَﻮﻭﻧ ﻦ ﺟَﻮﻭﻥ.
ﺍﻻ‌ﻥ ﺍﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﺖ ﻧﺒﺎﺷ ﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺩﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﻧﻤﺸﻪ!.ﺳﻮﺕ ﺮﺩﻡ ﻭ ﻔﺖ:ﺍﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺎ ﺴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻬﺶ ﻣﻔﺘﻢ ﺑﻌﻀ ﺭﻭﺯﺍ ﻗﺪ ﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﻮ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺗﺎ ﻟﻨ ﻇﻬﺮ ﺑﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ.
ﺑ ﺘﺮ ﺑﺮﻭ ﺯﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻭ ﺷﻌﺮ ﺑﺨﻮﻥ ﻭ ﻋﺎﺷﻘ ﻦ ﻭ ﻧﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺑﺮﺴﺐ ﺩﻮﻭﻧ ﺯﺩﻧﺎ ﺑﻘﻪ!ﻪ ﻗﻮﺭ ﺎ ﻫﻞ ﺩﺍﺭ ﺑﺮﺍ ﺧﻮﺩ
دانلود سریال ترکی عروس استانبول با دوبله فارسی
دانلود سریال عروس استانبول با لینک مستقیم و کیفیت عالی
  با دوبله فارسی اضافه شد
نام سریال : عروس استانبولی دوبله فارسی ژانر : درام , عاشقانه محصول : ترکیه زبان : ترکی ( دوبله فارسی ) کیفیت : ۷۲۰HDTV فرمت : MKV لینک دانلود : مستقیم – Direct کارگردان : Onur Güvenatam نویسنده : Ali Aydın بازیگران : Özcan Deniz , Aslı Enver , İpek Bilgin , Dilara Aksüyek خلاصه داستان: ثریا که یه دختر جوون و خوشگله در سنین جوونی مادر و پدرشو از دست
هوای شهرمون اینروزها بارونی و تمیزهکاش دلای ما هم از آسمون یاد میگرفت گاهی باید یه تی بخوره و با یه رعد وبرق عاطفی غصه ها و کینه هاشو بباره و خودشو سبک کنهاینروزها کم نیستند آدمهایی که وزن منفیهای دلشون انقدر زیاد شده که حتی حفظ تعادل قدم زدن توی خیابونهای زندگی شون هم براشون سخته و ممکنه با هر تلنگری به زمین بیافتند.ممکنه به کسای دیگر برخورد کنند و اونها رو هم یه جورایی از راه  بیرون بیاندازند.اینروزها کم نیستند دلهایی که نه
سلام
یکی از معضلات ما تو دوره ارشد این بود که ما سابقه کار صنعتی داشتیم و بالتبع نوع نگاه و سوالامون هم صنعتی بود،‌ ولی تعداد استادایی که کار صنعتی کرده بودن و از صنعت چیزی سرشون میشد بسیار کم.

یه بار با یکی از اساتید تو یکی از کلاس ارشد بحثمون شد!
هرچی سوال ازش میکردیم بلد نبود! کلی هم مدعی بود واس خودش. بعد نیم ساعت بحث علمی و جواب ندادن بی دلیل  شروع کرد به نق زدن و غر زدن که شرایط فلانه و براتون کار نیس و باید ازین مملکت رفت و جوونا با چه امید
آدماییم که مثلا خیلی دوسمون دارن واقعا جالب و عجیبن!! کلا فکر نمیکنم خدا مخلوقی عجیبتر از انسان افریده باشه.
وقتی میبینن و میفهمن که حالت خوب نیست، اعصابت بهم ریخته اس یا بی حوصله ای. با تمام قوا به میدون میان و بدترت میکنن تا میتونن به پرو پات میپیچن و اینقدر نیش و کنایه و بداخلاقی. اخرشم یه دعوایی راه میافته و قهر میکنن!!
خب اگر من میتونستم به شما خانواده!!!! گرامی بگم چه مرگمه و میدونستم کمی ازتون ساخته اس قطعا اینکارو میکردم وقتی نگفتم و
عمه ها دو تاشون قصد مهاجرت از شهرمون رو دارن و میخوان برن تهران و فقط خدا میدونه که این چقدر عجیب و احمقانه ست برای خواهرایی که اگه یه روز همدیگه رو نبینن دیوانه میشن
عمه هام هیچوقت محبوبم نبودن چون یه فاصله ای رو با من و خونوادم حفظ میکردن و یه حرص آشکاری نسبت به ما داشتن 
نمیدونم که دلیلی برای این بدخواهی وجود داشت یا نه!
من اصولا زیاد به آدم بدا حق میدم چون میدونم که همه ی ما یه قسمت پلید داریم که کافیه حس کنه که حق داره نمایان شه کافیه احساس
الان داشتم به مامانم میگفتم آره این نظرو دادم، این کارو کردم، این فکرو کردم، این حرفو زدم. و یهو بعد کلی مسخره بازی و اینا لبخند زد بهم گفت پریسا چقدر زود بزرگ میشی :) (نمیدونم چرا نمیخوام بنویسم میلوا، و ترجیح میدم اسم خودمو بنویسم. اینطوری اسمی ک برا خودم گذاشتمم جا نمیوفته و بده ولی خب چیکار کنم. آدمی به دلش زنده است!) گفت هر بار که باهام حرف میزنی به این نتیجه میرسم که چقدر زود زود داری بزرگ میشی! 
میدونین چیه؟ من اینو بد نمیدونم. حس میکنم به
این دل خیلی حرف داره. ولی حرفای رو مخش که الان نمیزاره بخوابم ایناست، دیروز بهش قول دادم فردا مینویسم ببار الان بخوابم الان کچلم کرده:)
دایی اش اورد. خیلی سرد بود. حق داشت ناراحت باشه. هنوزم حق داره. ولی تقصیر من چیه؟ من فقط کاری که بزرگ ترا رومیگم انجام میدم. یک بار حرف تورو انجام دادم نتیجشم دیدم. میدونم اکثر دلخوریش هم همین بزرگتراس این از اخرین گفتگومون میشه فهمید. ولی  سرد بودنش اذیتم کرد. کاش دوباره گرم نمیشدیم. چیشد اصن؟ دوباره من بات حر
نام کتاب: کلت طلایی
نویسنده: SILVERSEA HORSE
ژانر: پلیسی، عاشقانه
ناشر: رمانسرا
تعداد صفحات: 271
خلاصه‌ی داستان:
داستان در مورد دختری به اسم یگانه است که به اجبار، به راه خلاف کشیده شده و به یک قاتل تبدیل می‌شه و حالا می‌خواد انتقام بگیره و…
 
فرمت قابل دانلود: پی دی اف و اندروید
دانلود رمان کلت طلایی با فرمت پی دی اف
دانلود رمان کلت طلایی با فرمت اندروید
 
توضیحات:
۱- کاربر عزیز، برای دانلود کافی‌ است بر روی لینک هر فرمت کلیک نمایید.
۲- برای باز کردن
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه .تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .دست کردم تو آکواریوم درش آوردم .شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو .اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد .دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده و خودشو زده به خواب. .
این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.دوستشون
کلاسای آخر هر هفته در نهایت خستگی با خودش خواب هم به همراه می آورد.وهر دقیقه خواب سر کلاس معادل اس با:1ساعت خواب مفید روزانه بدون هیچگونه عوارض جانبی !
این کلاسای آخر هفته به طور معمول کلاسای فیزیک وبه طور غیر معمول.همچنان کلاسهای فیزیک بود.
تو این تایم دیگه عفت کلام نداشته بچه ها از بین رفته و یه جور فاتحه هایی به ارواح سرگردان فرد مدرس.فرد مدیر.فرد معاون.وحتی به افرادی که هیچ دخالتی در این موضوع خطیر نداشتن می دادن که با 140000صلوات هم ده
یکی از موضوعاتی که در موردش زیاد بهم پیام میدن
موندن سرلاک در چینه دان و هضم نشدنشه
دوستان این مشکل دلایل مختلفی داره
من جمله فاسد بودن سرلاک
متاسفانه آمار سرلاک های تقلبی تو بازار خیلی زیاد شده و تنها راه تشخیص سرلاک اصل از قلابی اینه که تو اب حل بگیرید
اگر سرلاک ته نشین شد بدونید سرلاک فاسده
ورم روده از دیگر دلایله
ورم روده هضم و جذب غذارو به شدت کاهش میده
ناوارد بودن در آماده کردن سرلاک از دیگر دلایله
این مشکل از اونجایی شروع شد
که چیزی به
#پارت31((هیوا))بعد برگشتبه جت کارامو کردم سرحال بودم به همه کارای خونه رسیدم البته با کمک هلن ماشالا خونه از تمیزی برق میزداخرین کاری که کردم رفتم تو اشپزخونه و قهوه جوش و روشن کردم  لم دادم جلو تلویزیون :من: اخییییییییش خسته شدم تلویزیون و روشن کردم و زل زدم به صفحش به حرفای امیر فکر کردم چه خوب که بهم اعتماد کرد اخه تو وضعیتی نبود که بخواد بشناستم یا بشناسمش ولی اونطور که به نظر میومد تونسته خودشو پیدا کنه راستش یه جوری میشد وقتی خیلی نار
امتحانات به طور کلی احترام نگذاشتن به درک.فهم.ودر نهایت هوش دانش آموز است.(جمله ای از خودم!)
امتحانات درخشان وگل منگلی زیبا مون که بدستمون میرسید هر دفعه حدود 80 درصد به انعطاف پذیری چشمان گرانقدرمون اضافه می شد!بطوریکه الان خود بنده حدودای یه 400-500درصدی انعطاف چشم دارم!
بعد از یه مدت یه آقایی اومد به نام آقای بروز!.این آقای بروز خیلی مخ بود.ینی مخترع بود!بعد اومد به ما گفت بهمون کمک میکنه (البته به داوطبا)که ایده هامونو عملی کنیم.حدود یکی
Garden party: فقط پایانش.
Piper: شیرین و دوست داشتنی.
Horror: مناسب بچه ها نیست؛ در اصل برا بزرگترهاست! بچه ببینه از ترس زهر ترک می شه! این به این معنی نیست که من زهر ترک نشدم!
ventana: بی سرو ته :/
Zero: دوستش نداشتم چندان! به خاطر روایت خسته کننده اش.
Ascension: در عین بامزگی متفاوت و حرص درآرش، قابل تامل.
The necktie: کسل کننده! ولی پایانشو دوست داشتم.
Threads: نمایش رشته پیوند بین مادر و فرزند.
Johnny express: بامزه بود. دلمان برای آن موجودات ریز فضایی کباب شد!
Weekends: طولانی و کشدار. درب
اونائی که مثِ ما مستأجرن، تقریبا دیگه اواسطِ تابستون دنبالِ خونه جدیدن و به فکرِ جابجائی و اثاث کشی. تلخیِ قیمت گزافِ اجاره بها و آشفتگیِ یک هفته ایِ زندگی و از همه مهمتر بدن دردو که نادیده بگیریم، بنظرم اثاث کِشی شیرینی ها، جذابیتها و درسهایی هم داره.
1️. برای حواس پَرتایی مثِ من، پیدا شدنِ "گُمشده"ها اگه تنها فایده اثاث کِشی باشه، بازم می ارزه.☺️ ریموتِ ماشین، دسته چک، کارتِ ملی، حلقه ازدواج، فلش مموری، اوراقِ امتحانی دانشجوها، شارژر گو
دارونما یا placebo یک چیزی شبیه به دارو هست اما دارو نیست یعنی اثر دارویی نداره. در واقع اثری که دارونما میگذاره از طریق تلقینی هست که به بیمار میشه. فرض کنید یه اسمارتیز به شما میدن و بهتون میگن این مثلا قرص خوابه و شما بدون این که از ترکیب واقعی اون خبر داشته باشید اون رو مصرف میکنید و به احتمال خیلی زیاد خوابتون میبره! این کار نه فقط در مورد داروها بلکه ممکنه در کارهای درمانی دیگه مثل جراحی هم انجام بشه. کاربرد اصلی دارونما، زمانی هست که میخوان
صبح با سر و صدا و هیاهوی اهل خانه بیدار شدم، چند دقیقه‌‌ای طول کشید تا بتوانم به خاطر بیاورم این همه سر و صدا بخاطر چیست، قرار بود آن روز مادر و خواهر‌ها به دعوت‌ چند تن از اقوام راهی زیارت بی‌بی حکیمه شوند و این هیاهوی سرِ صبح هم برای جمع کردن بار و بندیل سفری یک روزه بود!
غرغرکنان از اتاق بیرون آمدم، ساعت دیواری حدود ۸ صبح را نشان می‌داد،‌ پایم که به حیاط رسید چشمم به برادرها که کنار هم وسط حیاط نشسته‌ بودند افتاد ؛ به شاخه‌ی بریده‌ی در
بودن توی یه اتاق متوسط رو به بزرگ با حدود 32 عدد بچه ی شیطون خوش میگذره یا نوعی شکنجه س‌؟
امروز منی که خاله نمیشم خاله ی همون سی و دوتا وروجک بلا بودم :d فقط دقت داشته باشید چه خاله ی خل و چلی رو گذاشته بودن مراقب اونا باشه.
یه جا من که خودمو روی صندلی های کوچیک بچه ها جا کرده بودم و داشتم به دختری که تازه اومده بود داخل نقاشی میدادم تا رنگ بزنه، یه دختر دیگه اومده بود پشت میزم و مدام یه جمله میگفت که به معنای واقعی یه کلمه شم نفهمیدم.
گفتمش:چی؟؟؟ ت
اپیزود اول: عکس پروفایلم اینه: "although we never said it to each other, we both knew it". با گیانک داریم حرف می‌زنیم که بحثو می‌رسونه به عکس پروفایلم. می‌گه که می‌دونه و نمی‌گه، می‌پرسه تو چی؟ تو هم می‌دونی و نمی‌گی؟». می‌دونستم و نمی‌گفتم. نمی‌گفتم چون می‌ترسیدم از خراب شدن دوستیه. بهش از ترسم می‌گم. می‌گم که چقدر و چقدر دوستی باهاش برام باارزشه و چقدر و چقدر نمی‌خوام حتی یه درصد از دست بدم این دوستیو. ازش می‌پرسم که می‌تونه قول بده که هرچیم شد، این دوستیه
سلاااااممم :)) 
1. دیروز دو زنگ اخر پشت هم با قاسمی کلاس داشتیم و زنگ ناهار هم نذاشت داشته‌باشیم :( زنگ اخرش ۱۱۰ دقیقه بود! میفهمید ۱۱۰ دقیقه با قاسمی کلاس داشتن یعنی چی؟؟ تازه از اون بدتر اون دو تا جمعه‌ای هست که قراره از صبح تا ظهر باهاش کلاس داشته‌باشیم :/// دیروز یه اتفاق نادر افتاد! خیلی نادر!! و اون اینکه قاسمی خندید!!!! رسما پاچیده‌بود نمیتونست خودشو جمع کنه حتی!! همه مونده‌بودیم خدایی که این قاسمیه؟؟ اتفاقا صبح از یکی پرسیده‌بودیم که تا ح
Amir Tataloo
Khaar
#AmirTataloo
میدونی خار که میگین چیز بدی نیس
کارش محافظت از گل اما بازم خاره
میفهمی خار
تنها دعام اینه که بمونی برام
با حرفاتو صدات روحو نوازش میکنی
چشات دنیامه هر صبح تو همه دنیامو بازش میکنی
با خنده هام عشق میکنی
دلمو با خنده خامش میکنی
تو تنها دلخوشیم بودی
همیشه جون بهم میدن لبات
من فقط با تو زندگی نمیکنم
زندگی میدم برات زندگی میدم برات
دل من خون و داغونه برات
تو میدونی 
همه چیزو از تو این چشای خستم میخونی
بدنم روح نداره وقتی تو نیستی
من آدم فراموشی نیستم. آدم هی پشت گوش انداختن و هی به بیخیالی زدن.من حتی آدمایی ک مدتهای طولانی یا حتی کمی رو باهاشون حس خوبی داشتم نمیتونم کامل فراموش کنم. مثلا آقای عین.عوضی ک بعدازاینهمه زحمتی ک واسه خودشو و مغازش کشیدیم اخرش با بدترین شکل ممکن ازش جداشدیم و کارمون کم کم داشت بیخ پیدا میکرد. هنوزم از یاداوری اون روزایی ک هی میرفتیم دم کلانتری حالم بد میشه. نه بخاطر فضای بدش نه. بخاطر یاداوری روزایی ک مارو مثل نزدیک ترین کسای خودش میدید وقتای
صبح مامانم از خواب بیدارم کرده میگه: خانوم معین اس ام اس داده من امروز تا ساعت یازده بیکارم. میخوای بیای فیلم ببینیم؟ و من اصلا شوک بودم که گاااد چقدر سریع و اصن هی وای من! چرنوبیل رو ریختم رو فلش، یه کیک و چای خوردم و زدیم به چاک جاده! :دی! ولی خب بگم براتون که خود اس ام اسم دیدم و نوشته بود امروز پایه های دوستیمونو بتون ریزی کنیم :) بعد که زنگو زدم و آیفونو برداشت گفت: بدو بدو سیمانا رو درست کردم بریزم رو سرت. وسط بارم یه بار گفت که ظهر رفتی سیمانا


نیتن، تو آخرین نویسنده‌ی معروف این دهه‌ای –مردم هزار جور حرف می‌زنن. سوال من اینه که چرا دست‌کم به دیدن دوستای قدیمیت نمی‌ری.»ساده بود. چون نمی‌توانست بنشیند پیش روی آن‌ها و از این‌که آخرین آدم معروف دهه شده است شکوه و گلایه کند. چون تبدیل شدن به میلیونر بینوایی که درک‌اش نمی‌کنند واقعا موضوعی نیست که آدم‌های باهوش بتوانند زیاد در موردش حرف بزنند. حتی دوستان. اتفاقا دوستان کمتر از همه، و به‌خصوص وقتی نویسنده هم باشند.

زوکرمن ر
تمام هفته منتظر بودم بالاخره زمانش رسید. یه همچین ساعتی بهم گفت یه همچین فردایی همو می‌بینیم.
شاید برای اون گفتنش آسون بوده، اما برای من شنیدنش تمام حس های پارادوکس دنیا رو یهو بهم تحمیل کرد.
غرقه در شادی همراه با دلشوره، ذوق همراه با غم، نشاط توام با افسردگی و شجاعت هم قطار با ترس.
باید منتظر می موندم فقط تا فردا برسه، همین.
اما همین یک کلمه سخت بود و سخت تر شد.
دیر و زود گذشتنش قاطی شده بود. گاهی هر چه زور میزدم فردایی برسه، نمی شد. عقربه های س
شادی خانم لباس پوشید که بره سراغ فالگیر بادوستاش که دید دردونه هم لباس پوشیده منتظر وایستاده گفت
 
شما کجا ؟
 
دردونه گفت منم میام .
 
شادی خانم:لازم نکرده تو بمون همینجا مواظب بابات باش یه وقت نره بیرون آبرو ریزی میشه .
 
دردونه خودشو لوس کرد وگفت نوموخوام منم مویام .
 
شادی خانم قولی بازی در اورد باجیغ جیغ گفت لازم نکرده بتمرگ همینجا اینقدر هم لوس بازی
 
درنیاردرست هم صحبت کن .
 
دردونه اخماشو تو هم کشید وگفت من میترسم خب.
 
شادی خانم گفت از چی
اینقدر فیلم دانلود کردم که بالاخره نتمون تموم شد. الان اینقدر خوشحالم! :)))) تا بی نهایت حتی! حالا میتونم فیلمارو ببینم تا وقتی که دوباره شارژ بشه :)
+ آیا انسان ها از احساس کردن زیادی، خواهند مرد؟ مثلا ممکنه من از شدت حسادت یا فضولی بمیرم؟ :/ فک نمیکنم. چون اینطوری آزاد میشم. تازه فضولیه. آخ. لااقل حسادته یه چیز قطعیه. مثن وقتی فضول میشم هی میگم نه! تو نباید بری ببینی! نه، تو اگه بفهمی اعصابت خورد میشه! نه! فلان بهمان. ولی یه چیز ته دلم میگه مثن من با
خیال خیسی که امروز منو به فردا میکشونه و میتونه منو به صبح برسونه که طلوع و غروب خورشید رو از پشت همین پنجره اتاقم ببینم دلخوشم میکنه
که میتونم یه روزی هم تموم داشته هامو جمع کنم و از این شهری که بیشتراز هر چیزی اذیتم میکنه برم.از دور و نزدیک از تموم روزهایی که فکر میکنم برام یه امید داشته و یه نور داشته وتونسته به خودم و تموم حالم خوبی بده،قول گرفتم که برم و به جایی که نزدیک ترین چیزی که میشه خوبی هامو دارم و میتونم از پس سختی های که تو این چند
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">


 
یادت نره شکستن دل تاوان داره یادت نره عمر و جوونیت پایان داره
 
 
پ ن
بعضی از آدما حمید هیراد رو نیومده بد ناک اوت کردن حقش نبود!
 
 
پ ن
چند روز پیش ناخودآگاه تو محل هر هم
نیم ساعتی میشه که رسیدم خونه. داشتم آماده میشدم که پیش بابا بخوابم تا اینکه زن بابا بالاخره اومد و منم بابا رو بوسیدم و زود اومدم خونه.
اگه از حال بابا بپرسین میگم بهترن. بهتر یعنی اینکه بدتر نشدن و تو همون وضعیتشون استیبل شدن. بدتر از اغما یعنی مرگ. پس بابا بدتر نشدن و و بدتر نشدنشون یعنی اینکه بهترن. این نگاه من به حال باباس. پس الحمدلله.
امشب عقد محمد و عطیه بود و قسمت نشد که من اونجا باشم. تقدیر این بود که اون لحظات بالاسر بابا باشم و به بابای
خیلی خوش گذشت. ساعت سه خوابیدم 6 بیدارم کردند گفتند تو اتوبوس بخواب ولی مگه تونستم! همش با زهرا حرف زدم. زهرا ابجیم. میترسیدم دست به موبایلم بزنم یک خط کم شد ولش کردم:/ میخواستم تا شب بمونه.
بعد رفتیم اونجا همون اول یک دعوا شد بین مسئول و فرمانده. مسئول اونجا و فرمانده خخخ خیلی بداخلاق بود مسئول اونجا. (فرمانده پایگاه خودمون نه پایگاهی که رقیه میره ://)
بعد ما جدا شدیم رفتیم گشتیم یک جا نزدیک رودخونه که سایه باشه پیدا کردیم نشستیم. تا نشستیم گفت
سلام:)
کم کم دارم به دوری از مخاطب عادت میکنم، البته کلا من ادم خیلی وابسته ای نیستم، یعنی توی ابراز احساسات همیشه گند میزنم و کند عمل میکنم. تی ارتباط فیزکی لنگ میزنم مثل بغل کردن وبوسیدن و. دست دادن رو ترجیح میدم. اونم خودشو با کار کردن خفه کرده رسما، چون به اون کارش به چشم فرصت نگاه میکنه و خوب داره جلو میره. جوری که مدیر شرکت میسپاره بهش و میره مسافرت یا برای انجام ماموریت شهرستان. کلا ادم قابل اعتمادی و هرجا میره خوب میتونه اعتماد بقیه رو
-عاشق قاتل های باهوشم. دلشون میخواد گیر بیفتن
-چرا؟
- تا تحسین بشن! تشویق در پایان نمایش بی نظیرشون.نقطه ضعف نوابغ همینه . دلشون تماشاچی میخواد.
s1 e1 48':24

تد باندی
Ted Bundy ، نمونه اعلای یک sociopath جامعه گریز درجه یک !
قاتل سریالی . خوشتیپ و جذاب. با اعتماد بنفس. عدم حس پشیمانی.
باهوش در فرار از زندان .مغز متفکر در طراحی نقشه ها . آشنا به علم حقوق و بازی دادن دادگاه و رسانه ها و خریدن زمان

باندی  در مصاحبه‌ای گفته: "احساس گناه واقعاً هیچ مشکلی رو حل نمی‌ک
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب