نتایج پست ها برای عبارت :

دانلد استیکر پونی کوچولو درواتساپ

فائزه رو شیر کردم که زنگ بزنه به روابط عمومی سیما و بهشون بگه تو شبکه پویا به جای پنگوئن پورورو، پوني کوچولو بذارن. 
هرچی من خجالتی‌ام تو مقوله زنگ زدن و حاضرم بمیرم و به جایی زنگ نزدم، این خواهر اصلا این جوری نیست. زنگ زد، سلام کرد، پیشنهادشو گفت، گفت ممنون و قطع کرد. البته جمله‌بندی پیشنهاد رو من بهش گفته بودم، اما بازم بهش افتخار می‌کنم که با اینکه می‌ترسید یه خرده زنگ زد گفت. 
بعد از چند دقیقه، می‌زنه تو صورتش و می‌گه: خاک تو سرم آبجی! ب
کاش میموندی خانوم کوچولو کاش حالا که بعد ده سال اومدی میموندی کاش حالا که قلب کوچولوت تشکیل شده بود میموندی کاش حالا که اروم با پاهای کوچولوت لگت میزدی میموندی کاش حالا که شده بودی همه ی دنیای مامان بابات میموندی کاش بودی چشمای مامان وبابات که فکر میکردن همه دنیا تو چشمای تو جمع شده میدیدی کاش میموندی ولباس چین چین صورتیدا میپوشیدی ودلشونا میبردی کاش فقط 3ماه دیگه تحمل میکردی. بمیرم که امشب اخرین شب سه نفر بودنتونه بمیرم که امشب باهم نشس
میگه : مامان دلم برات تنگ میشه
میگم منم دلم برات تنگ میشه عزیزم
میخنده و با شیطنت میگه پس نرووووو
راحت ترین و بهترین راه حل
نان برداشتم و داشتم پنیر میذاشتم ک دید با همون ناراحتی توی صداش از رفتنم و همون چند قطره اشکی ک هنوز خشک نشده بود گفت: مامان شما برو اونجا ساندویچ بخرید بخورید تا گرسنه نمونیداااا (دقیقا افعال را جمع ب کار میبرد )
چند روزیه روی بازوش ی دونه کوچولو زده؛ با خوشحالی فراوان ب همه میگه جووووش زدممممم دارم بزرگگگگ میشمممم. چند ر
سلام فاعزه کوچولو.این سخن ننه اقدس بود.فاعزه کوچولوازننه اقدس خوشش نمیامدزیراننه اقدس همیشه به اومیگفت فاعزه کوچولو.فاعزه کوچولوهروقت مهدکودک میرفت بانرگس کوچولوخاله بازی میکردوقتی ازنرگس کوچولوجداشد.کم کم خاله بازی راکنارگذاشت وشروع به جمع کردن پول برای آینده خودنمود.هرچی جمع میکردبه سرماه نرسیده خرج چیپس وپفک وشکم میکردزیرابتازگی باشیماکوچولودوست شده بودواومیگفت جمع نکن که یکی دیگه بخوره تامیتونی بخورچون گرون میشه وهمونم گیرت ن
من دارم برمی‌گردم.گردم من بر دار.تو داری کابوس .کابوس تو داره.دار.مثل آخر کلمه‌ی خنده‌دار.وقتی رسیدم هنوز زنده بود.یه نفر از پشت در پرسید یعنی می‌خواهی بیایی تو؟و من گریه‌م گرفت.گفت توالت کمی پایین‌تره.و من دارم برمی‌گردم.قول بده ای‌بار کورتاژ موفقی خواهیم داشت.اول میشه چشمامو در بیاری؟من تب دارم.تو تب داری.تو یک بدبختی که توالت‌ها هم نمیذارن بری اونجا گریه کنی‌.من تب دارم.من دارم دری رو می‌بینم که یه باد هلش می‌ده.تو تب داری.تو یه احم
از وقتی یادم میاد از هر گونه جک و جونِوَری میترسم. به جز مورچه کوچولو و پشه. از مگس هم نمی ترسم ولی گاهی که یه مستندی ببینم از اینکه فلان و بهمون بیماری از مگس منتقل میشه از اونم وحشت میکنم. نمی دونم این ترس لعنتی از کجا نشات گرفته. مثلا حتی از جوجه کوچولو ها هم میترسم‌ حتی تو روز عروسی که میخواستیم برای کلیپ کبوتر آزاد کنیم من دست نگرفتم و مستر که یه کبوتر دست گرفت من به صورت نمادین و (الکی پلکی) دستم رو گرفتم رو دست مستر   یا مثلا هانا که جوجه رن
سال‌ها پیش گفته بود اگر پسردار شدم اسمش را "سعید" می‌گذارم، وقتی خبر پسردار شدنش رسید منتظر بودیم یک سعید کوچولو به جمع خانواده اضافه شود؛ هنوز چند ماهی نگذشته بود که گفتند اسم تغییر کرد، مادرش خواب دیده و حالا شده سبحان! دوباره چند وقت بعد سارا گفت:_عمه! میدونی اسم نی‌نی‌مون چیه؟
_اره! سبحان کوچولو
_نه! اون قبلا بود الان قراره یه چیز دیگه بذاریم!
_شما هم اخر برا این بچه اسم نمی‌ذارین!
احمد: حالا اگه ندیدی اخرش هم دنیا اومد تا به جای پسر، دختر
بوقول همون روزی که گفتم جوجه در نمیاره 6تا جوجه درآورده امیدوارم اینا دیگه نمیرن.جوجه هاش خیلی خیلی هم کوچولو هم نازن
هر بار میبینمشون بهشون میگم خیلی امیدوارم زودتر بزرگ بشین در حدی که بشه به سیخ کشیدتون:)))) اصا جوجه کباب میبینمشون:))))
این شکلی هستن:
ادامه مطلب
دستای کوچولو و یخ زده ش رو توی دستم می گیرم و میگم: الان که فصل آب بازی نیست. ببین چه یخ کردی. سرما میخوریا ! لبخند شرورانه ای تحویلم میده و میگه: بذار سردت کنم. بعد فوری دستاش رو میذاره روی گونه هام و از واکنشم خنده ش میگیره.
 به خاطر همین شیطنتاش، خنده ی نمکینش، کلمه های قلنبه سلمبه ش و دستای مهربونشه که بیش تر دوستش دارم. 
گفت: کوچولو چطوره؟گفتم: بزرگ ماست!
الولد سید سبع سنین و عبد سبع سنین و وزیر سبع سنین
(مکارم الاخلاق طبرسی، چاپ شریف رضی قم، 1370، ص 222)
به فرموده رسول خدا که الگوی ما باید باشند، بچه تا هفت سالگی، آقا و سرورماست. بعدش تا 14 سالگی باید عبد و بنده باشد؛ بعدش تا 21 سالگی هم باید وزیر باشه.
 
آنتوان دو سنت ـ اگزوپری (۱۹۰۰-۱۹۴۴)، نویسنده و خلبان فرانسوی، حدود هشتاد سال پیش داستان مکاشفه‌ای را که در صحرای افریقا برایش اتفاق افتاده بود نوشت و نام اثرش را Le Petit Prince (شازده کوچولو) گذاشت. اگزوپری ۴۴ سال زیست و در سانحه هوایی کشته شد. زبان اصلی رمان اگزوپری فرانسه است. او رمانش را اولین بار در امریکا منتشر کرد.
شازده کوچولو از بهترین کتاب‌های قرن بیستم محسوب می‌شود. این رمان به بیش از ۲۵۰ زبان دنیا ترجمه شده و خوشبختانه بارها مترجمان ا
سه شنبه
صبح کسل بودم   تا ظهر کار خاصی نکردم   یه ریزه گردگیری و جمع و جور کردم که ظاهر خونه مرتب باشه برای عصر که قرار بود شاگردام حضور به هم برسانند    بعد ناهار یه چرت کوچولو موچولو زدم عصر هم از ده دقیقه قبل از ساعت موعود تا نیم ساعت بعد ساعت موعود منتظر تشریف فرمایی شاگردان محترم بودم   نیم ساعت دیر اومدن میگم چرا انقد دیر اومدید زوم کردن به من میگند دیر اومدیم؟          من: اونا ساعت دیواری من‍♀️      مبحث و روش آموزش و عوض کردم که راح
و باز هم منِ دیوونه چارتا پست گذاشتم توهم برم داشت که دارم خودمو خیلی بروز میدم  و باز تصمیم گرفتم بکوبم از نو بسازم اه بابا خسته شدم دیگه چرا ادم نمیشی ؟
اوووف اره خوبه بذار یکم غر بزنم و چسناله کنم حالم بیاد سرجاش که الان سر اون غر نزنم بعدم بخواد بگه . لا اله الا الله بذار هیچی نگم .
شمام مختارید اون کوچولو اون بالا رو بزنید و بذارید من به چسناله هام ادامه بدم 
اه بابا فرزانه تو با این واژه مختارید چیکار کردی که بعد چند سال هنوز تایپ
با وجود اینکه از پنجره‌ی ماشین به بیرون نگاه می‌کردم، اما چیزی نمی‌دیدم. داشتم فکر میکردم. توی ماشین، من تنها کسی بودم که می‌ترسیدم؛ تنها کسی بودم که با چنین مسئله‌ای درگیر بود. بابام می‌شد عمو و مادرم هم می‌شد زن عمو. برای اون‌ها فرقی نمی‌کرد، ولی برای من چرا. دارم درباره‌ی دختر عموم صحبت می‌کنم. از وقتی که به دنیا اومده بود جای خواهر کوچولوی نداشته‌م رو پر کرده بود؛ اما الان شرایط فرق کرده بود. امسال به سنِ تکلیف رسیده بود. موضوع این
الان بیش از یک ماهه آریان سرما خورده. یعنی دو هفته سرما خورده بود دو سه روزی خوب شد و باز دوباره سرما خورد. دفعه دوم که بردم دکتر گفت ویروسه و آنتی بیوتیک نمیخواد و فقط سیتریزن داد اما گفت اگر تب داشت بیارش. آخرهای هفته اول از دفعه دوم کمی تب کرد اما با استامینوفن کنترل شد ولی سرفه داشت و من براش شربت بنفشه باریج گرفتم که سرفه هاش بیشتر و اخلاطی شد. آخر هفته دوم از دفعه دوم D: اینقدر بد سرفه میکرد و سینه اش خر خر میکرد که بردم یه دکتر دیگه و گفت بای
من نمی دونم چرا اتاق پرو ها  اینقدر کوچولو هستن
با خودم فکر کردم من که درشت هیکل نیستم چقدر داخل اتاق پرو و اون لامپ لعنتی اذیت میشم 
وای به حال افراد تپل 
سال سوم دبیرستان که بودم یه نفر داخل مدرسمون بود ،خیلیییییی بزرگ بود 
مامانش کنارش می ایستاد اندازه پاهاش بود 
اونا چطور میرن اتاق پرو ؟
جواب :لباس میدوزن چون لباس اندازه اونا نیست :|
+یه خورده کمتر بخوریم 
امروز رفتیم یکی از رستورانای مثلا درجه یک. از ظهر تا حالا که ۱۲ شبه این غذاهه مونده سر دلم
تازه دو بارم رفتم دسشویی
جرات نمیکنم خیلی چیزی جلو مامان اینا بگم
هر چند از عرق نعنا و نبات خوردنام میفهمن
چین این رستورانا آخه عوضیا
هیچی دیگه هی عرق نعنا میخورم
تازه شامم نخوردم
بابت حرکت زشت دیروز اون نارفیق امروز ما صد و خورده ای پیاده شدیم تا حالمونو خوب کنیم
ولی روز خوبی بود 
صبونه خوبی زدیم بر بدن و بعد از یه استراحت کوچولو نهار رفتیم یه جای باکلا
 سلام به هرکی حرفام رو خوند:) یک کوچولو دیر امدم .
یسری ادما هستن واقعا نیاز به روان درمانگر دارن روان کاوه یا هرچیز دیگه ای که هست آخه چرا تا کی میخوان این اخلاقاشونو تو خودشون نگه دارن .
دلم میخواست حرفام رو بزنم باهاشون خیلیییی محترمانه و مودبانه ولی متاسفانه وقتی حرفای من با اون همه ارزشی که داره یکی ک شعورشم پایینه بیاد سرت بخاطرش داد بزنه قطعا ک نتیجه خوبی نمیده و ارزشی نداره خودمو خراب کنم .
سختی کشیدن در گرو موفقیت می ارزه تو بدترین
با عین بحثم شده بود، وسط بحث پتوی مچاله شده وسط اتاق را برداشتم و بلند شدم که بروم پی کارم، اعصابم برای ادامه‌ی یک جدل دوستانه_دشمنانه نمی‌کشید!هنوز دو قدم نرفته بودم که گفت:
_ تو همینجوری؛ وقتی که چیزی مطابق میلت نیست بلند میشی و میری، گور بابای استدلال و بحث و صحبت کردن!
کفری شده بودم، کفری که بشوم صورتم مثل گوجه سرخ و تُن صدایم بالا می‌رود، در یک کلام آمپر می‌چسبانم! برگشتم، نفس عمیقی کشیدم تا آرام شده و به خودم یادآور شوم که فرد روبرویم
"سکوت را بر هم مزن.
نتیجه فریادها، 
پژواکی ست که نهایتا به خودت برمیگردد.
در سکوت اما،
قادر به شنیدن اسرار خواهی بود."
امروز توی باغ یه بچه گربه خیلی کوچولو پیدا کرده بودیم که فکر نکنم بیشتر از چند روز سن داشت چون گوشت نمی خورد ولی وقتی یه پاکت کوچیک شیر رو دم دهنش گذاشتم خیلی خوشحال شد و همه ش رو خورد. کلی به سرو گوشش دست کشیدم و وقتی کار می کردم همش بین پاهام با هر چیزی که اطرافش بود بازی می کرد. دوست داشتم با خودم بیارمش خونه ولی خب هم اجازه آور
نشسته بود از تجربه های رنگی زندگیش طرح میزد. گاهی رنگ را میگرفت و سیاه و سفید میکشید. مثل نقاشی های رنگامیزی کودکانه. آخر اینطوری حجمش کم میشد و توی یک قوطی کبریت کوچولو جا میگرفت. 
بچه ها آمدند، طرح ها را بردند، با ماژیک و آبرنگ و مداد رنگی، رنگ وارنگ، رنگ زدند. بهشان مزه داد. خودش را هم از خودش گرفتند و بردند رنگش کردند. هر روز، یک رنگ. به رنگی که همان روز، باد هوا و هوسشان میوزید و منافعشان اقتضا می کرد.
+ آدم را ملامت نمی کنند که چرا حقش را دیر
همیشه قبل اینکه فحش بدیم اگه به چندتا چیز فکر کنیم میبینیم اون فحش داریم به خودمون میدیم ینی چی؟ ینی اینکه من اگه به عشقم فحش بدم دارم به خودم فحش میدم یه مثال کوچولو میزنم (ببخشید) مثلا وقتی من بهش بگم "آشغال" خودم زیر سوال میرم چطور؟ من دارم با همین "آشغال " زندگی میکنم باهاش خوشی و بدی میگذرونم همسرمه . همین آشعال پدر بچه هامه خلاصه که هرچی توهین کنیم به خودمون کردیم.
یه مشاور میگف حتی با همسرتون جلو بقیه یا تو پارک بگو مگو نکنین بزارین تو خلو
همیشه که نباید با کیمیاگر و شازده کوچولو به سال‌های نوجوانی‌ات برگردی. حتی هیچ نسخه‌ای هم برای اینکه مجبوری مدام چارتار و شجریان گوش بدهی وجود ندارد. گاهی خیلی اتفاقی بین تدتاک‌های آفر یو.تیو.ب یک "بگو منو کم داری بگو" تو را تا روزهایی که هنوز دانش‌آموز ریاضی‌فیزیک بودن ابهت داشت و می‌توانستید گرد هم جمع شوید و بخوانید "نمره بیست کلاسو نمی‌خوام" عقب می‌کشاند و یهو به خودت می‌آیی و می‌بینی حتی دلت برای خانم یوسف‌پوری که سر کلاس هندسه‌
اومدم بگم اصلا پایان کتاب جذاب نبود!همیشه گفتم از اینکه مفصل یه کتاب نقد و بررسی کنم فراری م و ناتوان.
نوشته ها فقط برداشت من از کتابِ نه چیزی بیشتر؛
موضوع کتاب "زهیر"مربوطِ به یک نویسنده مشهور فرانسویِ که همسرش به طور ناگهانی ترکش کرده و شوهرش رو در سردرگمی قرار داده،توی کتاب تاجایی که به خاطر دارم اسمی از نویسنده برده نشد!و این باعث شد فکر کنم اتفاقات مربوط به خوده پائولوِ!
یه کتابِ پیچپیچی بود برای من D: خوب بود اما نه اونقدر که بگم برید و بخ
 چند ساعت به عید مانده، راضیه دلش از آن ماهی تپلی هایی می خواهد که بیرون می فروشند و گوشش به حرفهای مادر که اصرار می کند آن ماهی ها هم از همین ماهی های داخل حوض هست، بدهکار نیست!!!
فیلم قشنگی بود و بازی ها مثل همه این فیلمایی که این چند روزه دیدم عالی. فقط همینو بگم که این فیلم کلی جایزه برده ؛ این دختر کوچولو هم به خاطر این فیلم، جایزه بهترین بازیگر کودک جشنواره فجرو برده و چقدر هم بازیش معرکه بود. اون بغضاش و اون چپ چپ نگاه کردناش دل ما را برد.
ی
بهترین و کامل ترین 
مجموعه آموزش ساخت استيکر تلگرام 
 
بعد از یادگیری اصول ساخت استيکر می تونید از این طریق کسب درآمد کنید . در این اپلیکیشن صفر تا 100 ساخت استيکر رو با زبانی ساده و روان همراه با عکس بهتون آموزش دادم .
تصاویر برنامه :

این مجموعه شامل موارد زیر می باشد : ○ ساخت استيکر سریع ○ ساخت پکیج استيکر ○ تبدیل عکس به PNG○ تبدیل استيکر به عکستمامی آموزش ها همراه با تصویر می باشدو با زبانی ساده و روان توضیح داده شده .بعد از دانلود این اپلی
دیشب ساعت یک رفتم سراغ دختر خاله ام و با هم رفتیم خونه ی مادربزرگ.
بساطمون رو جمع کردیم و به اتاق خرپشته کوچ کردیم، دیدیم حیفه تو این هوا، زیر سقف بمونیم و راهی پشت بوم شدیم.
همزمان با صدای محسن ابراهیم زاده ،موهامون با نسیم، به رقص دراومدن و ما شدیم شاهزاده های نیمه شبِ پشت بوم؛)
شهاب سنگ دیدم و چشمام رو بستم و دعا کردم برای خودم و دختر خاله.
با طلوع آفتاب، دیوونگی هامون جون گرفتن و پشت بوم و آسمونِ سر صبح، آتلیه ی مخصوص ما شدن.
ساعت ۷ از سرما لر
بعد کلی وقت سلام :)
خب تابستون همتون شروع شده؟؟؟؟؟
من که کلی برنامه برای تابستون چیده بودم و هنوز در حال برنامه ریزیم اما بعضی وقت نمیدونم چرا حال ندارم:/
دار گلیممو چله کشی کردم اما دیگه ولش کردم .
کلی کتاب دارم که یه کوچولوش رو خوندم بعد امتحانام شروع شده کلا ولش کردم الانم نمیدونم چرا حال خوندن ندارم.
و کلی کار دیگه که اگه بیشتر ادامه بدم آبرو دیگه ندارم پیشتون:)
حالا کلی کار مثبت هم انجام دادما.کلی اهنگ حفظ کردم:)
نه شوخی کردم علاوه بر اهن
امروز بعد از کلاس آناتومی خوابیده بودم و بیدار نمیشدم! انقدر خسته بودم که دلم میخواست یه روز کامل بخوابم.
تنها چیزی که میتونست منو از خواب بیدار کنه، شنیدن صدای دختر کوچولوی همسایه بود. اومد، کلی بازی کردم باهاش، فیلمشو گرفتم، لاک زدم به دست و پاهاش، آهنگ باز کردم رقصید و . . تا حد امکان سعی میکردم بخورمش^__^ ولی فشار که میومد به بدنش، فرار میکرد:( . هنوزم مزه ش زیر دندونامه:)) . سر تا پاشو بوسیدم و خوردم:) (زیاد اجازه نمیداد متاسفانه).
شبم رفتیم خ
بسم الله الرحمن الرحیم 
یه بنده خدا می گفت من یه اسپیکر و ضبط کوچولو دارم فلش خوان است نسبتا خوب کار میکنه این بیچاره هروقت باطری اش خالی و تمام میشه جیغ میکشه ❗❗
حال و روز بعضی از ما مالباخته ها هم همینه❗
در ارتباط با مردم باطری انسان کم کم خالی میشه بخصوص آنهائی که اهل خدا و دیانت و عبادت نباشند.
سرمایه عمر و نماز و عبادتها رو دادیم و دیگر هم کاسبی نکردیم دیگه نماز شب نخوندیم تا باطری پر بشه بعد دائم داریم از کیسه می خوریم
باطری وجودمان دار
گوشت چرخ کرده
نمک . فلفل. زردچوبه. پودر سیر
تخم مرغ
جعفری خشک
پنیر موزارلا
سیب زمینی آب پز
پودر سوخاری
گوشت، تخم مرغ، پنیر پیتزا رنده شده، نمک و فلفل و زردچوبه و جعفری خشک را با هم مخلوط میکنیم.
به اندازه یه گردو از مواد برمیداریم و یه تیکه پنیر کوچولو توش قرار میدیم، گردش میکنیم و سرخش میکنیم.
سیب زمینی آب پز رو با چنگال له میکنیم. یه تیکه برمیداریم و دور گوشت سرخ شده میپیچیم.
(اگه سیب زمینی وا رفت میتونید یه مقدار تخم مرغ بهش اضافه کنید، ولی ب
امشب چشمامو رو همه چی بستم و فقط نشستم به روزای ازدست رفته ای که میشد به بهترین شکل با مشکات بگذرونم و نشد فکر کنم. فقط به این فکر کردم که من هنوزم چقد مشکاتو دوست دارم. فقط به فکر این بودم که ما بخاطر یه موضوع کوچولوی کوچولو که از همون اول میتونستیم حلش کنیم چقد دور و دورتر شدیم ازهم.آتیش گرفتم وقتی یچیزایی رو شنیدم. اصلا نمیدونم چرا این اتفاقا افتاد. همش از همونروز لعنتی شروع شد. البته حالاکه تموم شده ست.عادتمه، اینموقع هرسال نابود با
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر داییم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه ای از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هایی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
سلامدوسه روز امتحانی پستای وبم سکرت شدن. فقط یه عده خاص خوندن. تا حدودی خوب بود. ولی میخواستم مثلا حرف نخورم، که هزاربرابرش بدتر خوردم.ولی من دیگه برام مهم نیست هرچیم که بگن. من ادمای واقعی زندگیم خیلی راحت بهم حمله میکنن و هرچی که دلشون میخواد بهم میگن، اینا که ادمای مجازین دیگه. برام اهمیتی نداره. بذار هرجوری دلشون میخواد حرف بزنن. دلی که شکسته، دیگه شکسته. براش چه فرقی میکنه کی چی بگه. از فرداهم پستارو آزاد میکنم. هرکی مشکل دا
اینکه ندونی دنبال چی هستی و چی میخوای حقیقتا خیلی ترسناکه،شازده کوچولو رو خیلی وقت پیش چندبار خونده بودم و بلاخره فرصت اینکه ببینمش پیدا شد،نشستم پای انیمیشن.اون تیکه ای که خلبان رو بردن بیمارستان،با دیدن استوری های اینستاگرام ف.ح و اسکرین شات چتش با فلانی همزمان شد.دلم یهو ریخت و چیزی که از چشام میومد پایین شبیه اشک بود ولی میشست و میبرد و پهن میکرد اندوه جدید رو.
اونقده مثال جورواجور زدم واسه ی خودم تا راحت تر فراموشت کنم،فراموش کردن تو ی
میخوام از آدمایی بگم که میان تو زندگیمون ، ماهی میشن و میشینن وسط حوض دلمون.شبا هم ماه میشن که نورش تو همون حوض، دل میبره.همین باعث میشه بهشون بگیم دلبر.اما خیلی عجیبه که تا متوجه توجه بی حد ما میشن، یه نیروی منفی ایجاد میشه که انگار میخواد همون ماهی قرمز کوچولو،نهنگ بشه،اون ماه سفید، تار بشه و حلاصه کمر میبنده به قتل هرچی دوس داشتنه!!این احساس از کجا سرچشمه میگیره رو نمیدونم.اما اینو میدونم، دوس داشتن لیاقت میخواد، تا اونجایی که اگر ثابت بش
فکر کنید که دارید به یه جعبه کوچولو جم و جور نگاه میکنید و تصور تون از داخل جعبه یه انگشتر یا یه حلقه دخترونه یا گوشواره یا هرچیز دیگه ای در این زمینه هاست!
بعد یهو بازش کنید ببینید که ؛
اون داخل یه USB  داشته انتظار شمارو میکشیده D:
[درحالی که متوجه شده ست که میشود هنوز با چیز های کوچک خوشحال شد لبخند میزند وزمزمه میکند ممنون دوستم]
:)
گذشته خیلی وسوسه انگیزه
شاید چون روزی بوده شاید چون آشناست احساس امنیت بیشتری نسبت به آینده ای که نمیدونیم با خودش چی داره داریم
اما مهم نیست چقدر وسوسه انگیزه
مهم نیست چقدردلت میخواد حتی شده یه کوچولو برگردیو توش سرک بکشی
مهم نیست چقدر حس آشنایی داره
مهم نیست.
اشتباهه.
برگشتن به گذشته فقط چون ترسیدی و نمی دونی چیکار کنی اشتباهه.
هم زدن حس ها و خاطرات گذشته حتی از روی کنجکاوی هم اشتباهه.
هیچوقت از جستجو تو گذشته چیز جالبی گیرمون نمیاد.
+
هرچه که بیشتر از عمرش کاسته می‌شود او بیشتر به شباهت متضادها پی می‌برد و دلایل تلاش‌هایش محوتر و مسخره‌تر می‌شود. کم‌کم دیگر برگمان و بلاتار و لینچ و تقوایی و بیضایی و کیمیایی برایش فرق چندانی ندارند. دیگر تفاوتی بین استقلال و پرسپولیس و رئال و بارسا و یووه و اینتر و دورتموند و بایرن و چلسی و منچستر و لیورپول و سیتی قائل نیست. سفر به انتهای شب و جز از کل و اتحادیه ابلهان و عقاید یک دلقک و پیرمرد و دریا و برق نقره‌ای و تام سایر و شازده کوچول
سلام دوستان
پسری هستم 22 ساله که سال آخر دانشگاهم، تو این مدت تمام تلاشم رو کردم و حدودا 100 میلیون جور کردم. میخواستم بدونم با این پول تو شیراز میتونم یه آپارتمان کوچولو یه خوابه بخرم؟، تا 50 تومن هم میتونم وام بگیرم.
1. اصلا با این پول ها میشه تو شیراز خونه پیدا کرد؟،جاش برام مهم نیست ولی محله خلافکارها و مسکن مهر نباشه. 
2.کف قیمت تو بازار چی میگه؟
3.راه دیگه ای برای سرمایه گذاری اگر دارید پیشنهاد بدین به جز طلا و ارز چون دیگه اینا به ثبات رسیدن
4.
وی در سالهایی ن چندان دور ، در چنین روزی دیده ب جهان گشود!
گویا پروردگار از همان ابتدای خلقتش، سرنوشت اورا با خودکار سبز نوشت!!!
ب سبزی برگ گل.
ب سبزی چمن.
ب سبزی انسیتی!
.
خوشحالم ک ب دنیا اومدی و بخشی از دنیای من شدی.
آیینا. مکنه ی کوچولوی کیوت دوس داشتنی فوروای. نونا خیلی خیلی خیلی دوستت داره.
نونا رو ببخش ک امسالم نتونست پیشت باشه.
سعی کن روز تولدت شادترین آدم دنیا باشی! مگ آدم چند بار ب دنیا میاد آخه؟ ب این فک کن ک چقدر خوب شد ک ب دنیا اوم
چند روز پیش یه جمله انگیزشی قشنگ برای خودم رو کاغذ نوشتم و گذاشتم تو جیب مانتومهر از گاهی سر کار که بودم نگاهش میکردم و لبخند میزدم.تو مترو که بودم و حوصلم سر میرفت، اون تیکه کاغذ کوچولو رو از جیبم درمیاوردم و نگاش میکردم و دلم قنج میرفت.خلاصه که اون یه تیکه کاغذ کلی انرژی داشت توش.امروز سوار تاکسی شدمراننده تاکسی ادم خیلی مودب. خوش برخورد و پر از حس خوب و انرژی بود.حس خوبشو ازش گرفتم و تو مسیر هم کلی براش حس های خوب تر خواستم تا همیشه هم
دو هفته است تصمیم گرفته‌ام این فوق لیسانس لعنتی که دوسال وقت براش صرف کرده‌ام رو رها کنم و برم دنبال آینده‌ای نامعلوم. تو این مدت کتاب زبانای عزیزمو خریدم، یه مسافرت کوچولو رفتم و کلاس فوتوشاپ رو هم شروع کردم. همه‌ی کارایی که با وجود پروژه‌های سنگین دانشگاه فکر کردن بهشون غیر ممکن بود.
 قاعدتا الان باید خیلی خوش‌حال باشم ولی راستشو بخواین بیش‌تر ترسیده‌‌ام و یه روز درمیون هم پشیمون می‌شم.
شاید تصور کنید رها کردن درس یا کاری که دوستش ن
 دردسر جدید این هفته من :
این هفته علی مهمون ماست بخاطر شرایطی که داره حالا به هر حال یه هفته مهمون ماست 
سوالی که اینجا دارم  اینکه تا جاییکه امکان داره انواع بازی های پسرانه رو به من بگین‌ که این
هفته با علی کوچولو (۹ سالشه) بازی کنم‌ .
دوم غذاهای کودکان اگر میشناسین بازم بهم بگین‌ ممنون میشم .
علی هر غذایی نمیخوره و اینکه نمیدونم چی دوست داره چی نداره؟ متاسفانه به منم نمیگه:|


+   
داداشم این هفته سرکاره . 
مامانش هم بیخیال بیشترتون میدونین
به صحنه های آخر فیلم آخرین مسئله دقت کردید؟همون صحنه هایی که خانواده ی هلمز بعد از مدت ها دور هم جمع می شن.مادر،پدر،مایکرافت،شرلوک و یوروس.همون صحنه ای که مادر دست پسرش(مایکرافت)رو می گیره و بهش لبخند می زنه.همون صحنه ای که همه خوشحال اند.یوروس می خنده.حتی دوستی شرلوک و جان هم عمیق تر شده.رزی کوچولو بزرگ تر شده.شرلوک رزی رو به آغوش پدرش می سپره.لستراد آشفته(ولی اگه دقت کنید خوشحال. :) )از اتاق بیرون می ره.مالی با خوشحالی وارد اتاق می شه.
و مری
امشب موقع برگشتن از پاساژ، ویترین یه مغازه ای که از قضا چراغاش خاموش و تعطیل بود،چشممو گرفت.رفتم پشت ویترین وایسادم اجناسِ جذابشو تماشا کردم ! مغازه ى متفاوتی بود.
انگشترای نفیس،با نگین های فیروزه و عقیق و که برق نگیناشون چشمامو میزد.اسکناس ها و سکه های قدیمی! بشقاب های نقاشی شده.سماورِ طلایی! جعبه های جواهر و قاب عکس های نفیس.مغازه،مغازه ی عتیقه فروشی بود.رفتم پشت درش تا شاید محتویات داخل مغازه رو ببینم.با دستم رو پیشونیم سایبون گرفتم و دا
استيکرها، برچسب‌هایی هستند که بر اساس ساخت آن می‌توان بر روی دیوار، شیشه، یخچال، درب چوبی و فی و … چسبیده شوند. کارایی استيکر معمولا برای جنبه تزیینی است. شیشه شفاف است. اگر در محل کار نیاز به نصب پارتیشن اداری از نوع شیشه‌ای دارید، می‌توانید به کمک استيکر، هم فضا را زیباتر کنید و هم حریم کارمندانتان را تا حدی حفظ کنید. ما در این مقاله به شما نکاتی را برای خرید استيکر شیشه ذکر می‌کنیم.برای خرید استيکر شیشه و انتخاب آن مح
شبی کودکی که خوابش نمیبرد،پله های مارپیچ خانه تا پشت بام را طی کرد و در آنجا، زیر چراغانی آسمان نشست .
در حالی که داشت زمین را تمیز میکرد تا دراز بکشد،سو سوی نوری را از پشت سر،نظرش را جلب کرد.
سرش را چرخاند و ستاری ای نورانی را دید. ستاره به او چشمکی زد و گفت
-پسر کوچولو،چرا در رخت خواب نیستی؟
+امشب تنهایم و کسی نبوده تا برایم قصه بگوید،تو چرا بیداری؟
-من نمیتوانم بخوابم،اگر بخوابم دیگر نورانیتم را از دست میدهم
+بلدی قصه بگویی؟
-قصه ای بلد نیستم
دارم خودمو تیکه تیکه میکنم.
هزارتا برنامه چیدم نه برای زندگی ایده‌آل برای مهدیه‌ی ایده‌آل. اینایی رو دیدین که برای خوشگل شدن توی جراحی زیبایی افراط میکنن؟ من دارم با روحم این کارو میکنم. دشمن شدم با خودم. همه رو میتونم راضی کنم خودمو نمیتونم. اینارو مهدیه‌ای مینویسه که زندانی شده توی خودش. شاید بگین دختر خوب تو غم نداری، غم‌سازی میکنی واسه خودت از سر دل خوشت. منم غم دارم. غم‌های کوچیکی که بزرگ میبینمشون و غم‌های بزرگی که باورم نمیاد بزرگ
1-1- یک دنیا سپاس بابت تبریکهای قشنگتان در پست تولدم. ان شالله تولدتان جبران کنم! =)
2-1- دلم می خواست آن خبر خوب را، که در لیست آرزوهای خیلی شدیدم، رتبه ی 2 را دارد (یعنی فقط یک چیز هست که بیشتر از آن می خواهمش!) روز تولدم بشنوم. اما اتفاقی که افتاد این بود که یک روز قبل از تولدم فهمیدم همه حساب و کتابهایم غلط از آب در آمده و آن خبر، به صورت یک خبر بد به من رسید! چیزی که می خواستم به سرانجام نرسیده بود. خیلی سعی کردم محکم باشم و اصلا خودم را نبازم. در جوا
دانلود رایگان فیلم The Little Witch 2018 دوبله فارسی
دانلود فیلم جادوگر کوچک 2019 کیفیت عالی 1080p
دانلود نسخه کم حجم فیلم The Little Witch 2018
لینک دانلود قرار داده شد دوبله فارسی
مطابق با قوانین جمهوری اسلامی
 

موضوع فیلم :
یک جادوگر کوچک را به تصویر می‌کشد که خود را بهترین و قوی‌ترین جادوگر در
جنگل می‌داند و ماجراجویی‌های زیادی را تجربه کرده است. اما یک روز که…
ادامه مطلب
محصول کشور: هند
ستارگان: Juanna Sanghvi, Akshay Kumar, Fardeen Khan
کارگردان: Sajid Khan
ژانر: کمدی , درام , عاشقانه
امتیاز IMDb: 6.1 از ۱۰
امتیاز کاربران: ۷٫۷ از ۱۰
آروش مهرا”آکشای کومار” به همراه دو هم اتاقی خود تانمی و فرهان در سیدنی زندگی راحتی را می گذارنند.او در رستورانی زنجیره ای کار می کند، تانمی کودکان را سرگرم می کند و فرهان از آپارتمانشان مراقبت می کن
ادامه مطلب
چگونه استيکر تلگرام بسازیم ؟

ساخت استيکر در تلگرام دو مرحله  کلی دارد :
تهیه تصاویر مد نظر بدون پس زمینه (بکراند) یا به اصطلاح حرفه‌ای ترنسپرنت - Transparent
ساختن استيکر در تلگرام با استفاده از ربات رسمی این نرم افزار


از آنجا که بسیاری از کاربران امکان دارد با تدوین تصویر در فتوشاپ یا نرم‌افزارهای مشابه آشنا و یا به عبارت دیگر توانایی برداشتن پس زمینه را داشته باشند و بعضی ازکاربران تصاویر مورد نظرخود از ابتدا آماده داشته باشند،  مرحله اصل
من از بچگی دلم میخواست کامپیوتر کوچولو داشته باشم، اون موقع میخواستم هر جا میرم ببرمش باش نقاشی بکشم، حتی یادمه یبار از مشهد یه آتاری خریدم که شبیه کامپیوتر بود. 
بعد که بزرگ تر شدم برا اینکه بتونم هر جا میرم با خودم ببرمش و توش بنویسم، چون دستم یا از نوشتن زیاد با خودکار درد میگرفت و سرعتم توش به شدت کند بود یا از بس گوشی دست میگرفتم دستم تیر می‌کشید به قدری که مچ م رو می‌بستم. 
برا همین دلم یه چیزی میخواست که قد یه کتاب باشه و من بذارمش تو کی
1.کاش ماه رمضون یه آپشن بهش اضافه میشد و یه ساعت خواب محدود تعیین میکرد و میگفت اگه بیش از این ساعت خوابیدین یا حسش بهتون دست داد  باطل است روزتون :|
این بهار و خواب الودگیش بدبختمون کرد:|

2.هر موقع ماهی قرمزمونو میبینم یادم میره به گذشته ها
 زمان بچگی هر موقع ماهی عیدمون میمرد میبردم خاکش میکردم توی باغچه کلی خاک میریختم روش یه کوچولو هم اب میریختم بعدم یه علامت میذاشتم که گمش نکنم بعد ها و بعدش براش گریه میکردم:))
هر روزم نبش قبرش میکردم ببین
دیشب میون اون حجم ازعظیم خستگی دل طلبِ سفرکرده بوداماخب گاهی شرایط برای مسافرت مُهَیانیست وهرچی برای دل توضیح میدی که فعلاشرایطش جور نیست متوجه نمیشه خب اخه دل،منطق حالیش نمیشه.همیشه دلم میخواست که جهانگردبشم اما نشدم حتی ایرانگردهم نشدم چون اغلب درگیردرس بودبدلیل اینکه تحصیل وعلم روهم خیلی دوست دارم ازاین که جهانگردیاایرانگردنشدم پشیمون نیستم چون همیشه با بازکردن یکی ازکتابهای درسیم اونقدر درعمق مطالب غرق میشدم که وقتی خوندنم تموم
 و سر شوخی
و خنده م فال قهوه گرفتیم. خواهرم که ته نشین های قهوه اش رو هم
خورد و چیز زیادی برای فالش در نیومد ولی مال من پر نقش و نگار شد. خواهرم
کامل تفسیر کرد. من خودم یه شکل شبیه روباه دیدم که دقیقا شبیه روباه توی
داستان شازده کوچولو بود.  حالا یا من اهلی یکی شدم یا یکی اهلی من شده.  ولی
خواهرم گفت که اون روباه نیست بلکه یه مرده که زانو زده. جلوی اون مرد یه
دختر افتاده بود که خیلی قدرتمندانه پاش و گذاشته بود روی یه سنگ. که
خواهرم گفت
کتاب پرواز تا بی نهایت
 
وقتی سریال شهید بابایی رو دیدم فکر می کردم حسابی شهید بابایی رو می شناسم اما وقتی کتابش رو خوندم اونم با این قصه های کوتاه و کوچولو، تازه فهمیدم نمی شناسمش.شهید بابایی همون شهیدی است که حضرت آقا می فرمایند:  من به حال او غبطه می خورم.”شهید بابایی انقدر بزرگ بود که تو سریالش هم جاش نشد!!!
 
بریده ای از کتاب:یک ماشین بیوک و یک ماشین پیکان در فرماندهی وجود داشت اما شهید بابایی همیشه پیکان را ترجیح می دادند . در یکی از سفره
می نشینیم گوشه ی حیاط . حیاط خیسی که شب قبل باران حسابی بر آن کوبید .
هوا بوی خاک می دهد  انگاریک گوشه از باغچه ی ننه جان در هوا حل شده .
به هم نگاه میکنیم  ، من به او فکر می‌کنم و او . نمیدانم !
به اویی فکر میکنم که چهره اش بزرگ شده . که دیگر آن دختر سر به هوایی نیست که مقنعه اش را کج و کوله سر میکرد 
بله ،  او بزرگ شده  ، همان دختر کوتاه قدی  که یک زمانی دوست داشت در قابلمه ی پلاستیکی ، برای عروسک هایش قرمه سبزی بپزد .

میپرسم : تو تاحالا اشتباه ک
فرموده اند:
المال و البنون زینة الحیاة الدنیا
خیلی جاهای قرآن مال و فرزند کنار هم اومده
میگفت مال و فرزند، یه ویژگی مشترک دارند، اونم اینه که هم بودنشون آدمو مشغول میکنه هم نبودنشون
مثلا همین علی کوچولو! تا وقتی که من نداشتمش، همش غور و غمگین بودم، مدام چشمم به بچه های مردم بود، پیش خودم میگفتم خدایا چی میشه یه دونه ازین بچه تپلوها به من بدی که لپاشون داره میچکه!
الانم که خدا یه فروند وروجک لپو بهم داده و از دست شیطونیاش از کار و زندگی افتادم،
انقد که ننوشتم، نوشتن یادم رفته انگاری. صفحه های خالی بعد از چند دقیقه همچنان خالی اند. پس از مدت ها به درس خواندن علاقه مند شدم، علاقه مند که نه ولی اکراهی هم در کار نیست. خستگی روحم به جسمم منتقل شده و به همین هم راضی ام. همین که ذهنم هی خودزنی نکند، دلم هی خودزنی نکند برایم کافیست.
نگفتم پدربزرگم فوت شد، پانسیون بوده ام و بعد از پانسیون روحیه ی بدی داشتم، حس ناامیدی، بی حوصلگی بر من غالب شده بود. خواهر دومی ام بعد از کلی وقت که از آزمون استخدا
چرا عزا نمیگیرم من؟ عجیبه. خیلی شکل قبلنام نیستم دیگه.
صبح ِ امروز اولین روز ِ روان بود و تقسیم بندی، قرعه کشی شد و با اتندی افتادم که یه عالم تخت و مریض داشت. حالا من ۶ تا تخت دارم و هم گروهیم ۵ تا، اکسترن بقیه اتندا؟ ۲ یا نهایت ۳ تا. یه سری بحثا هم با هم کلاسی پیش اومد که خب دیگه اذیت نمیشم فقط نفرتم از خود اون آدم بیشتر میشه. ۶ تا تخت و شرح حال میگذره ولی گندی که همکلاسی به رفاقت زد نمیگذره و فراموش نمیشه، که خب مدتیه میدونم چقدر نباید گیر ِ ادم
وقتی کسی تعریف میکنه که یه مارمولکو کشته من غش میکنم و مدام بهش میگم چطور تونستی؟؟؟
اگه ببینمش که ممکنه تا مرز سکته هم برم
درمورد سوسک هم حداقل جیغ میکشیدم که از وقتی تو خونه قبلی لونه کردن صمیمی تر شدیم باهم :)
در مورد مار نمیتونم فک کنم! و اگه فیلمشو ببینم حتما شب خواب وحشتناکی از خواهم دید!
.
.
.
اما همین من سر کلاس آزمایشگاه فیزیولوژی
وقتی قرار بود نواسانات ماهیچه پشت پای قورباغه رو اندازه گیری کنیم داوطلب شدم از طرف خانوم ها قورباغه ی بی نو
دلــــم برای خودمـان میسوزد ‌ 
آری ،خودِ خودمان را میگویم 
بچه های نسلِ اینستاگرام و تلگرام و واتس آپ
مایی که نیمی از عمر و شخصیت مان مجازی است 
بودن و نبودن هایمان از روی لست سینِ تلگرام معنی پیدا میکند 
به  جای قرار های واقعی و لمس دستانِ هم 
و پیاده روی های عاشقانه ی زیر باران، 
قرار میگذاریم که مثلآ 
فلان ساعت آنلاین باشیم و
 پیامی رد و بدل کنیم یا نهایتآ 
ارتباط ویدیوکال بگیریم و 
از پشتِ قابِ سردِ گوشی همدیگر را ببینیم.
پسرانمان با
پنجشنبه هفته پیش رفتم آرایشگاه به این هدف که‌ موهامو یه حالتی بدم و بعد لایتشون کنم برای بار اول بصورت اصولی!
تو فاصله‌ای که منتظر بودم ارایشگر موی نفر قبل منو تموم کنه، مسئول سالن بردتم اونور که مشاوره رنگمم بگیرم. دختره که رنگ می‌کرد ازم پرسید چجوری میخوام، موهام که بلندی‌شون روی از استخون کتفم دو بند انگشت پایین تر بود رو نشون دادم بعد انگشتمو تا دو بند انگشت زیر شونه‌م نشون دادم گفتم میخوام قدشونو انقد کوتاه کنم و جلوی موهام که تا زیر
دیشب که تا خود صبح بیدار بودم و نتونستم بخوابم. الانم که خوابم میبره یدفعه از خواب میپرم. آدم تو زندگیش خیلی چیزا میشنوه؛ ولی گاهی اوقات از کسیکه توقع نداری، یه حرفایی میخوری که تاابد داغش رو دلت میمونه.صبح ساعت ۹ تازه یکم خوابم برده بود که گوشیم زنگ خورد. چشمامو یه کوچولو باز کردم، عکس چشماشو رو صفحه دیدم. ناخواسته لبخند زدم ولی جواب ندادم. بازم زنگ زد. این دفعه هزارمش بود. ولی بعدش یه پیام اومد رو گوشیم، گفتم ولش کن الان یا ایرانسله
مثبت بودن رو باید از پروتون یاد گرفت؛ چون همیشه مثبته :) امیدوارم همیشه‌ی خدا با آدمای مثبت برخورد داشته باشید :)
تابستون با گرمی خاص و منحصر به خودش رسید :) اول تابستونتون مبارک. اگه اشتباه نکنم امروز طولانی ترین روزه ساله :) روزاتون پرکار :) امیدوارم تو این روزای گرم؛ دلاتون گرم :) و خوارکیاتون چیزای خنک مثل یخ در بهشت با طعم آلبالو باشه ^_^ تابستون همه چیش خوبه الا پشه هاش :/ همیشه اول تابستون یادی از مظلومیت پشه ها با این لطیفه می کنم: به پشهه م
بابت مساله ای اضطراب داشتم و نمیتونستم روی درس متمرکز باشم.هر نیم ساعت یکبار بی هدف دست به موبایلم میبردم.بچه ها توی گروه کلاسی درحال بحث در مورد چند و چون جشن بودن.عکسهای خنده داری از ترم های اول تا همین ترم آخر رو میفرستادن تا برای کلیپ ازشون استفاده بشهدلم میخواست در جواب عکسهایی که میکول میفرستاد استيکر خنده بفرستم.دوست داشتم من هم جزئی از این بدو بدو میبودم.
مادرم گفت بدون گرفتن جشن چطور میخوای فکر کنی این هفت سال تموم شده و از فر
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسهراننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست دادنزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شدبرای
چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم
فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت
این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"مسافر عذرخواهی کرد
ما یه گروه فامیلی داشتیم و داریم و فوق العاده فعال 
 چند سال پیش؛ اخر شبا اکثرا همه آنلاین بودن.
فعال تر از همه داداشم بود و فوق العاده شیطون .
یه شب از چت ها، اسکرین گرفت تا برای یه عده که گروه نبودن، ارسال کنه. 
خدا رو شکر یه زمانی بود که کسی داخل گروه نبود 
داداشم ابتدا  اسکرین ها رو فرستاد گروه 
هر کدوم از اسم دختر های فامیل و من و خواهرم رو با یه نام سیو کرده 
من به نام عطا 
خواهرم ساسان 
دختر خاله هام و دختر دایی هام  خسرو؛ کیوان، سامان، د
از آخرین باری که اینجا نوشتم ۶ ماه میگذره و با خوندن چار تا پست قبلی فکر کردم چه خوب، که اولین باره راضیم و دلم نمیخواد واسه بازم نوشتن نوشته های قبلیم رو پاک کنم.
منی که الآن اینجام سه ماه داخلی رو پشت سر گذروندم و مث این زخم و زیل و تیر خورده های تو فیلما جا خوش کردم تو ذهن خودم. تو نوشته های قبلیم از سخت بودن جراحی و روان نوشته بودم و چه میدونستم چی پیش رومه؟:))
حالا دارم فکر میکنم که واسه بار هزارم این رو تجربه کردم و با تموم حرفایی که تو همین م
کتاب"پدران فرزندان نوه ها"تموم شد،قسمت های تکراری انگشت شماری داشت که اون ها رو مشخص کردم،اون مطالب رو در کتابِ "مکتوب"و"دومین مکتوب"خونده بودم.
این کتاب هم مثل مکتوب و دومین مکتوب برش هایی از کتاب ها و اثرهای دیگر نویسنده ها و برخی نوشته های خودِ پائولوِ.
سفر و کارای بعد از سفر و موقعیت های عجیب غریبی که پیش اومد نذاشت که بتونم زودتر کتاب تموم کنم ولی بلاخره امروز صبح انجامش دادم.
نمیدونم کتاب بعدی برای خوندن چی باشه،با خرید کتاب از تهران و ق
پدر بود. گه گاهی زنگ میزد و حالمان را میپرسید. هر چند خیلی خوشحال میشدم ولیاین مدت حرف زدن باهاش برام سخت بود. مرتب سراغ کامران را میگرفت و حالش رامیپرسید. -سلام پدر . حالتون چطوره؟؟ -خوبم بهار جون. تو خوبی گلم؟؟کامی خوبه؟؟ -ما خوبیم پدر. دلم براتون یه ذره شده.پس کی میاین اینجا؟؟؟ -قربون تو برم که دل بدل راه داره منم دلم براتون خیلی تنگ شده. -خب بیاین ما رو خوشحال کنین. -ببینم دخترم. تو مطمئنی حالت خوبه؟؟ - خب بله چطور مگه؟؟ -راستشو بهم بگو
خب این هفته ای که گذشت رو تو شهر خواهر گذروندیم :)
دو روزش کامل درگیر دکتر و بیمارستان بودیم ، 1 روز درگیر خرید لباس واسه عروسی آخر این ماه ، و
بقیه روزهای رو درگیر مهمونی و مهمونی بازی ! من جدا قصد خرید نداشتم و هر لباس خوشگلی که
میدیدم پا میذاشتم رو نفس اماره م که نههههه نمیخرم من به اندازه کافی لباس دارم ! تا اینکه یه کت
و دامن سرخابی فوق العاده خوش دوخت دیدم و به اصرار مامانم پرو کردم و لباس انگار واسه من
دوخته شده بود ! انقدر تو آینه ذوق خود
مهدی کوچولو تیزهوشان قبول شده و من جون میدم برای دیدن خوشحالیش. دیروز داشته والیبال بازی میکرده که میخوره به میله (!) بینیش و زیر چشش جمعا هفتا بخیه میخوره و من دل دل میزنم برای دیدنش. برای دیدنشون و تسکین دادن نگرانیشون. همه عکس ها و آزمایش هارو از همونجا برام میفرستن. سه بار بالا آورده و سی تی گرفتن و شکر خدا هیچی نبوده. میگم خون سردیتونو حفظ کنین و دنبال جراح زیبایی باشین برای بخیه زدن. با تک تکشون حرف میزنم و تهش بهم میگن خدارو شکر دکتری! میگ
وقتی بق بقو بعد از مدتها حدوداً 10 سال رو میاره به رشته ورزشیش یعنی هندبال
موقعیت :رختکن
من :وااااای چقد دلم تنگ شده برای اینجا 
دوستم: مگه اومده بودی ؟
من: یه زمانی تو تیم بودم مسابقات میومدیدم اینجا و باشگاه .
دوستم: عه پس بلدی؟
من: یه کوچولو البته یادم رفته 
موقعیت : زمین بازی
مربی: زمینو نصف نکنیییییییییییییییییییییید (فریاد میزد جا داشت میزدمون )
ومن در حالی که دیگ نفسی برای دوییدن نداشتم رو به دوستم میگم: بابا چرا تمومش نمیکنه دیگ؟
دوستم:
شرلوک بر روی صندلی همیشگی خود در جلوی شومینه که اکنون خاموش بود نشسته بود.خوابش می آمد و چشمانش نیمه باز بود.تقریبا داشت خوابش می برد که ناگهان ویبره ی گوشی موبایلش او را از جا پراند.به صفحه ی گوشی موبایل خود نگاه کرد.
یک پیام خوانده نشده
رمز گوشی را وارد کرد و پیام را خواند.
???Miss me
شرلوک با خودش فکر کرد:
-هان؟؟؟؟؟؟این دیگه چیه؟
به شماره ای که این پیام را فرستاده بود نگاه کرد.
-این که شماره ی جانه.
نگران شد.با خود فکر کرد:
-یعنی اتفاقی افتاده؟؟؟
دو
اولین چیزی که از آینده توی ذهن هرکسی ممکنه بیاد شاید شغل باشه! که تکلیفش هنوز برای من مشخص نیست و فقط میتونم بگم در آینده شاغل خواهم بود چون برای ادامه ی زندگی به عنوان یه فردِ مجرد و مستقل حتما لازمه.
یه خونه ی نقلی ترجیحا ویلایی(ینی آپارتمانی نباشه!) اگه نشد یه آپارتمانِ دو خوابه که اگه اون شغلِ آینده درآمدش خوب بود میخرم و اگه نه رهن یا اجاره میکنم. یه خودرو که اونم به درآمدِ همون شغل بستگی داره. یکی از اون دوتا اتاق رو از کف تا سقف قفسه بندی م
دیروز یک آروزی 15 ساله و شاید هم بیشترتر من به تحقق پیوست :)
وقتی کوچولو بودم و همه میگفتن میخواهی چی کاره بشی من میگفتم نقاش! بعد دست نوازشی رو سرم می کشیدن و میگفتن آخی!
بعدها به مدد خواهر و برادرای بزرگ تر و مثلا عاقل تر فهمیدم که شغل نقاشی اصلا خوب نیست.(چرا بچه های کوچک تر خانواده دستاویز بزرگ ترها میشن، چرا آخه)
بعد هر کی میپرسید میگفتم معلم! انگار بیشتر خوششون میومد و یه بارک الله هم نثارم می کردن.
اما من همیشه نقاشیم خوب بود و ته دلم می گفتم
این روزا هر طور که هست سرم رو به کار گرم می‌کنم.هشت و نیم - نه صبح می‌زنم بیرون می‌رم سر کار، تقریبا هشت شب برمی‌گردم. تا یه استراحت کوچیک کنم و یه سریال ببینم نصفه شب شده و باید بخوابم.اگه کار نباشه می‌شینم سر پروژه و خودم رو خوب مشغولش می‌کنم. البته اونم ددلاینش سه چهار روز دیگه‌س. باید یه سرگرمی جایگزین پیدا کنم. آها البته یادم به پروژه کارشناسی نبود! شاید فردا باز بشینم سر اون. یا بعد از ددلاین. هر وقت که کاری نداشتم. هر وقت دیدم فکرم داره
اوووووه چقد دور بودم از فضای مجازی ؛ البته به لطف برنامه های گوشی مثل واتساپ و تلگرام و . آدم دیگه جسارت کرده اگه اهل دنیای اینترنتی نباشه.
بگذریم
سلام؛ 
من برگشتم با یک دنیای کاملا متفاوت!!
بعد از سفری که حالا می فهمم چرا لغو شد و کلا از صحنه ی زندگیمون محو و به دست آرزوها سپرده شد، از روز اولی که در کمال ناباوری و در عین نا امیدی تست ها رو چک می کردم و به چشم های خودم شک داشتم و باورش برام سخت بود. از اون روزای ماه رمضون که با این که روزه نبو
به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، با
فرارسیدن آخرین ماه از سال ۱۳۹۶، طرح کتاب‌خوان اسفندماه با معرفی ۵ اثر امی نوتر:
مادر جبر نوین» نوشته
مارگارت تنت، زندگانی فاطمه زهرا سلام‌الله علیها» نوشته
سید جعفر شهیدی، چهاردیواری در کف آسمان» اثر یاسر رضازاده، یادگاران» نوشته فاطمه غفاری و سار کوچولو نمی‌تواند پرواز کند»
نوشته جنیفر بِرن، به علاقه‌مندان مطالعه و کتابخوانی معرفی شد.
 
گفتیم تابستون میشه و مدارس تعطیله شبای که نتونستیم خوب استراحت کنیم صبحش یه چرت میتونیم بزنیم حالا !
ولی زهی خیال باطل درسته مدارس تعطیله ولی پادگان ها که تعطیل نیست ! 
رژه مکان های نظامی و انتظامی و پادگان ها هست که نشه با صدای اَجلو به نظام شون اون
کوچولو چُرت صبحگاهی هم به لطف خودشون ازت بگیرن :|:)) 
 
بابا خب منظم باشین عجبا !! مگه بچه مدرسه ای هستین خو ؟! :| این فرمانده چقدر تو بلندگو داد بزنه !!؟
به فرمانده  تون رحم نمیکنین تو رو خدا به من وا
تا ۲۵ تیر روزا به طور mp3 فشرده هستن‌.
اوضاع اینجوریه که:
_درس، درس و درس!
(تو این گرونی ، ۲۱ هزارتومن عضویت کتابخونه رو تمدید کردم.آخه واقعا چخبره؟؟! .همش هم برای یه ساله و من در طول یکسال ، حداکثر روی هم رفته دو ، سه ماه میرم کتابخونه و از سالن مطالعه استفاده میکنم.خلاصه درصدد این برآمدم که نهایت استفاده رو ببرم.فردای روزیی که این پول گزاف! رو واسه عضویت دادم ، درحالی پا به کتابخونه گذاشتم که یه لیست با ۱۲ عنوان کتاب دستم بود تا امانت بیارم
همه ی دخترها به دوست داشته شدن نیاز دارند ، به یک نفر که احساسشان را بفهمد و پا به پایشان دیوانگی کند معنی اخم هایشان را بداند و با غر زدن های گاه و بی گاهشان کنار بیاید ، 
آنها یک نفر را میخواهند که عشق را بلد باشد و برای دنیای دخترانه شان بشود آن پادشاه سوار بر اسب سفید ! انتظار زیادی هم ندارند ، همین که لاک های رنگی هدیه بگیرند و کتاب های عاشقانه ، همین که قربان صدقه های واقعی بشنوند و غیرتی شدن های پر جذبه ببینند انگار دنیا را دارند ، دخترها
تقویم 1396 با عکس روستای سوچلما
تقویم 1396 با عکس روستای سوچلما امروز برای شما کاربران گرامی سایت عکس سوچلما تقویم سال 1396  اماده کردم که یک عکس با تقویم 12 ماه بصورت یکجا و 12 عکس بصورت هر ماه روی یک عکس اماده و برای دانلود در ادامه مطلب قرار داده شد.
برای اضافه کردن تقویم به صورت استيکر در تلگرام روی لینک زیر کلیک کنید
https://t.me/addstickers/taqvim1396suchelma
مشکلات ,انتقاد,پیشنهاد در ادامه مطلب بخش نظرات
برای دیدن کیفیت اصلی این عکس روی عکس کلیک کنید.

 سو
آموزش ساخت استيکر متحرک تلگرام

تلگرام تو نسخه جدید خودش قابلیت استيکر متحرک رو اضافه کرده که مورد استقبال کاربراش قرار گرفته. ما تو این آموزش قصد داریم روش ساخت این نوع از استيکر ها رو آموزش بدیم.
 
نحوه ساخت استيکر متحرک در تلگرام
شما برای این کار باید از نرم افزار هایی استفاده کنین که قابلیت طراحی وکتوری داشته باشن و بعد از اون باید خروجی رو از اون نرم افزار وارد برنامه افترافکت کنین که کار با اون نرم افزار از اهداف این آموزش نیست! پس مستق
ف هف هش ده تا استوری گذاشت واسه تبریک تولدم از گندکاریا و خیره بازیام :/
ولی خب درکل با نمک بود خوشم اومد
 
استاد استوری گذاشت و ل و گلگلی هم پست گذاشتن اونا آبرومندانه بود باز
 
قلی دو صفحه متن تبریک برام نوشته
قشنگ نود و نه درصدش رو رید بهم :/
گفتم شب تولدم کظم غیظ میکنم نادیده میگیرم ولی بعدا حالتو می گیرم
فقط کم مونده بود تهش یه آرزوی مرگ کنه برام :/
 
یکی دیگه از بچه هام استوری گذاشته بود اونم باز با نمک بازی قشششنگ رید بهم و ابرو بری کرد
 
و ا
همانطور که همیشه گفته بودم و نوشته بودم، خیلی دوست دارم کوچولو بمانم :)
در همین سن ها، نوجوانی ها و آزادی ها :) آژانس که سوار می شوم خوشم می آید که طرف بهم بگوید کجا میری عمو؟ چیزی که بچگی آزارمان میداد و مسخره اش می کردیم :)
دستم به نوشتن نمی رفت. کمی خشکی قلم گرفته بودم. داستان و پست وبلاگ هم که نمی نوشتم هیچ، حتی خاطره هم نمی نوشتم.
هرچند که روزهای خیلی خوبی بود. پر از هدف. پر از انگیزه. پر از فعالیت. پر از کتاب. بدون آنکه مثل سال های قبل برنامه های
کتاب خواندن حرفه ای را دقیقا اگر بخواهم بگویم با آن شرلی شروع کردم .و عجیب به شخصیت آن شرلی نزدیکم و دوستش دارم در واقع خانواده اش و خودش را خیلی دوس دارم و تابستانی که مهرش میخواستم بروم هفتم شروعش کردم و خواندم و خواندم و از آن پس فهمیدم که چه می خواهم که من چه قدر کتاب ها را دوس دارم و هنوز هم گاه و بی گاه کتاب های آن شرلی ام را بر می دارم و ورقی می زنم و دو سه خطی از آن را میخوانم گاهی فقط نامه ی والتر گاهی ازدواج آنه و . هر گاه موتنگمری خونم پ
امتحانات به طور کلی احترام نگذاشتن به درک.فهم.ودر نهایت هوش دانش آموز است.(جمله ای از خودم!)
امتحانات درخشان وگل منگلی زیبا مون که بدستمون میرسید هر دفعه حدود 80 درصد به انعطاف پذیری چشمان گرانقدرمون اضافه می شد!بطوریکه الان خود بنده حدودای یه 400-500درصدی انعطاف چشم دارم!
بعد از یه مدت یه آقایی اومد به نام آقای بروز!.این آقای بروز خیلی مخ بود.ینی مخترع بود!بعد اومد به ما گفت بهمون کمک میکنه (البته به داوطبا)که ایده هامونو عملی کنیم.حدود یکی
بر بساطى که بساطى نیست، زیرانداز و بساط خاله بازى در گوشه کوچه و حیاط خانه قدیمى، مجموعه تصاویرى از اسباب و وسایلِ بازى در دوران کودکى در سال هزار و سیصد و شصت و هفت خورشیدى: بالش هاىِ کوچک، ردیف عروسک هاى نشسته، ورق هاىِ بازى، چرخ خیاطى و قابلمه ها، قورى، لیوان، پارچ و گاز پیک نیکِ پلاستیکى کوچک، دارت هاىِ پرتابى با تیرهایش، پاک کن هاىِ طرح نینجا، جامدادى هاىِ لوله اى و خط کش هاى طرح هفت تیر، تیله هاى سه پر و دفترهاى مشق، کیف چرمى آویز دعا، ن
دلم برای رایان تنگ شده
بچم از جوونم از خونم
همه میگن خیلی شبیه منه
همینه که گریه م میندازه
کاش مث من نباشه کاش بختش از من بلندتر باشه
نمیتونم برای هیچکسی دعا کنم مثل من باشه
دلم گرفته باز از آدمای سگ نظیرقلم میرقصه باز رو کاغذ های خط خطیخـب ، حاجی زندگی همینهگذشته ها گذشت و رفت بالایی کریمهامروزت باشه فرداها خمیرهببین ، کور بشه دو تا چشمی که نبینه
اینجا شهر وحشی هاستباخت ها مال مشتی هاستبکش تو حبس کن چرک تو تو هضم کناز این قبیلهبرو هار و د
گروه دکوراسیون و تزئینات ساختمانى خانه ى مدرن تقدیم مى کند. 
با نسل جدید و بسیار زیباى کفپوش هاى اپوکسى زیبایى خانه ى تان را به ارمغان آورید .
*کفپوش هاى اپوکسى در طرح هاى :
-3 بعدى 
-استيکر 
-ابروباد
-ساده 
-صنعتى 
با بهترین مواد موجود و ارائه توسط نصابان بسیار مجرب و ماهر دوره دیده در ترکیه . 
دیگربا پارکت و سرامیک و نشتى حمام خداحافظى کنید .
*قابلیت اجرا در :
-محیط هاى عمومى 
-سالن هاى صنعتى
-آزمایشگاه ها
-بیمارستان ها و کلینیک ها
-سرویس و حمام
2 هفته پیش قرار شد برای مأموریت بریم پایتخت . منم کارهامو انجام دادم و از اونجا که همسری بسیار پایه است و به نوبه خود بادیگارد محسوب میشه کارهاش رو کرد و برای جمعه ظهر بلیط گرفتیم . قرار شد دخترم رو خونه مامان بذارم چون طبق آمار هواشناسی دمای هوا در پایتخت بالای 40 درجه بود و ترسیدم خانوم کوچولو مریض بشه .
5شنبه قرار بود دوستم ناهار بیاد خونمون  صبح رفتیم با دخترم  خرید وبعدش  به سفارش دوستم دیزی گذاشتم وقتی اومدیم دوستم رسیده بود و مونده
بدون شک می‌دونیم که عقل سالم در بدن سالمه. اما مطمئناً زمانی که بار شیشه داریم، نمی‌تونیم به راحتی روپایی بزنیم بنابراین یه مقدار احتیاط واجب میشه J
در اینجا قصد داریم در مورد ورزش‌های مفید و مضر در دوران بارداری صحبت کنیم.
شما به چه ورزشی علاقه دارید؟ ورزش رو به صورت حرفه‌ای دنبال می‌کنید یا با نرمش‌های سبک روز با نشاط خودتون رو شروع می‌کنید؛ شاید هم از دوران بارداری کلافه شدید و با خودتون گفتید که بد نیست یه تی به خودم بدم و الان دار
سلااااااااام سلاااااام سلااااااام سلااااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که پریروز رفتیم دو کیلو سبزی قرمه و یک کیلو سبزی کوکو و یه کیلو هم سبزی آش گرفتیم و برگشتیم خونه یه چایی خوردیم ساعت سه و نیم بود شروع کردیم به پاک کردن سبزیها ، کوکو و قرمه رو که تموم کردیم من رفتم مشغول شستنشون شدم و آش رو هم پیمان تنهایی پاک کرد و اونم بعدا من شستم و بعدش همه رو پیمان جدا جدا خرد کرد و منم کیسه کردم و روشونو نوشتم و گذاشتمشون تو فریزر تا اینکه ده دق
دو ساعت پیش میخواستم حمله کنم اینجا و کلی غر بزنم و از این بگم‌که چقد از دست ادمای به ظاهر دوست عصبانیم!
ولی به جاش فرندز دیدم :)))
بعد سنتور زدم بعد از دو ماه!و بعد دوباره فرندز دیدم!
خوشحالم که خودم بالاخره میتونم واسه همین چیزای کوچولو حال خودمو خوب کنم و نشینم غر بزنم!
خیلی وقته تلگرام نیستم!میدونی حس‌خوب میده بهم!یه حس تونستنی طور :)
امروز داشتم اینستا رو یه نیگا مینداختم یهو یه جوریم شد!انگار اینجوری شده که به جا اینکه رمان بخونیم و داستان
این چه حس و حال عجیبیه که من دارم؟ خدایا تحملش برام سخته! یه چیزی تو دلم داره داد میزنه. ولی بی صدا. نمیشنومش. دلم برای یه چیزی تنگ شده که به گمونم هیچ وقت نداشتمش. به گمونم اونقدر از دو ساعت پیش تا حالا فکرای متنوع اومدن و رفتن که ذهنم خسته شده. انگار که واقعا با تک تک آدمایی که بهشون فکر کردم حرف زدم و تو تک تک جاهایی که بهش فکر کردم راه رفتم و همه اتفاقایی که بهش فکر کردم برام افتاده. تو همین دو ساعت. واقعا فکر کردن آدمو خسته میکنه. چرا فکر میکنم
از روی بی حرفی این صفحه رو باز کردم تا شاید کمی بتونم حرف بزنم
یه ادم پر حرفی مثل من وقتی انقد بی حرفی پیشه میکنه یه چیزیشه نه؟
وقتی با تقریب خوبی هر شب کابوس میبینه!
هی نیگا میکنم میبینم همه چی سرجاشه!همه چی درسته!استراحت کافی به موقع هم درس و دانشگاه!تقریحات خوب!همه چی دارم!
همه چیزایی که میخواستم!ولی بی حرفم!ولی تو فکرم!ولی تمرکز ندارم!ولی خستم!ولی حوصله ندارم!ولی .
خیلی فکر کردم که چمه!که چرا پنجشنبه شبیه جمعه شده برام!یا حتی شنبه
حتی دیگ
حدود یک ماه پیش رفتم یه جایی مصاحبه کردم به منظور شغل دوم میخواستم پول بیشتر دربیارم خیر سرم.
رفتم مصاحبه هم خوب پیش رفت قرار شد که مشغول بشم البته پاره وقت چینی بودن. این شخص شخیص رئیس دوشنبه من رو به شام دعوت کرد هتل اسپیناس پالاس بود خودش دعوتم کرد تو رستوران طبقه 21 ام هتل منم رفتم بهرحال میخواستم درمورد کار صحبت بکنم. وقتی تو آسانسور بودیم گفت تو خیلی کوشولوهی! انگار تازه فهمیده باشه خودش دومتر قد و هیکل داشت برعکس چینی های مع
ما توی همشهری ناهار می‌خوریم؛ درست مثل هر
انسان عاقل و فهمیده دیگری. چند ماه پیش مدیریت تصمیم گرفت که لیوان‌های یک‌بار
مصرف را جمع کند. خب چطور باید آب می‌خوردید؟ به هر کسی یک لیوان شیشه‌ای دادند تا
جبران مافات بشود. اما کسی لیوان خودش را با خودش به رستوران نمی‌آورد.

اتفاق جالبی که افتاده چنین است: پارچ‌ها در این
ظل گرما، همیشه پر از آب‌های خنکی هستند که قطعه‌های یخ‌ کوچولو، جلوی چشمان ما در
آن‌ها شناورند. اما نمی‌توانیم از آن‌ها است
با مامان رو مبل نشسته بودیم.گفت امروز چه روز بدی بود خیلی کسل بودم دلم به کار نمیرفت.
آروم گفتم خیلی هم بد نبود.
حرف زد از اینکه چرا هیچکدوم مون از زندگی لذت نمیبریم،بهش گفتم مامان تو خسته نشدی؟گفت:به نظر میاد تو از منم خسته تری،تو خیلی دپرس و آشفته به نظر میای من نمیدونم چه کاری میشه برات کرد.
آروم گفتم اره من از زندگی لذت نمیبرم.
گفت چرا؟دوستداری چطوری باشه؟چی میخوای؟
دیگه نتونستم هیچی بگم،چیزی که سریع توی چشمای من برابر میاد همش اشکِ و اشک،
سایت تفریحی چفچفک :یک هنرمند، گربه ها را به غول هایی دوست داشتنی تبدیل کرده است که قلبتان را تسخیر می کنند. بدیهی است که چنین گربه‌ های غول پیکری که در واقعیت بتوانند باعث ایجاد ترافیک بشوند و یا بر روی یک کشتی کروز غول پیکر لم بدهند وجود ندارند. اما تصورات افراد مرزی نمی‌شناسد و می‌توانند هر چه را می‌خواهند به واقعیت تبدیل کنند، فقط کافی است کمی فتوشاپ بدانند و کمی خلاقیت را چاشنی کارشان کنند تا عجیب‌ ترین خیالات و تصورات خود را همانند تص
یکی از موارد استفاده از این تصاویر (PNG) ، در ساخت استيکر تلگرامه و شما می تونید پس از مشاهده این آموزش بدون استفاده از کامپیوتر ، خیلی راحت تصاویر بدون پس زمینه طراحی کنید و در استيکرهاتون ازش استفاده کنید .

خب ، بربم سراغ آموزش
در همین ابتدا لازمه بگم : در این آموزش من از نسخه 5.38.3 اپلیکیشن PicsArt استفاده کردم . شما اگه آخرین نسخه فعلی (9.13.2) PicsArt استفاده می کنید ، دقت کنید یکم شکل و شمایل تصاویر در این نسخه عوض شده و نسخه جدید برنامه فارسی هم شده .
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب