نتایج پست ها برای عبارت :

در اغوش غم پارت1

نگو نمیخاهمت ، بی تو زندگی معنا ندارد به من زنگ نزنبه دیدنم بیااین تلفن لعنتی دست اغوش نداردرفتی. رفت از دلم امید حسرتت. مرا به رسوایی کشیدخسته ام. مثل سرباز برگشته از جنگکه ببیند شهرش نیست.مثل پرواز بعد از شلیک توفنگکه ببیند دگر بالش نیست. بعد هشت سال انتظارکه ببیند یارش نیست.  
خب سلام به روی ماهتون 
بالاخره ستاره سهیلتون به اغوش گرمتون برگردید . 
بعد از یه غیییییییییبت طولانی خجالت اور برگشتم !‌ببخشید دیگه نتونستم اپ کنم حالا با قسمت اخر در خدمتتون هستم 
لطفا لطفا لطفا حتما حرفای ادامه ی مطلبو بخونید و بعدش برید سراغ خوندن قسمت اخر داستان 
این شما و این هم اخرین قسمت داستانم !

ادامه مطلب
امروز یک مرداد است :) تاریخی که در قلب من جای دارد نمیدانم برای اینکه یک روز خاص شود دقیقا چه اتفاقی باید بیفتد باید عاشق شد یا نمیدانم!
اما میدانم خاصی این روز برای من در زیباترین پارادوکس دنیا نهفته است!امروز من با یک گریه سرشار از زندگی خاص میشود:)❤همان روزی که زندگی را به بهانه ی گریه ای اغاز کردی :)گاهی وقتا خود را سرزنش میکنی و میگویی کاش پسر میشدم!اما نمیدانی که با دختر شدنت چه دنیایی را برای من بنا کردی:) 
شاعر نیستم که زیبا ترین شعر
خرید و فروش فیاب
 
نشانه کمان در گنج یابی و دفینه یابی بیان کننده چیستنشانه کمان را دنبال کنید در مسیر پرتاب تیر توجه کنید باید نشانه های غیرطبیعی دیده شود .نشانه کمان هم می تواند تنها باشد می تواند با تیر همراه باشد .طبق گمانه هایی که هست این نشانه نشانه آخر نیست .
در دو طرف تیر نشانه کمان جستجو کنید درخت کهنسالی وجود دارد یا خیر ،طبق کمانه هایی که ما داریم احتمالا درختان کهنسال نشانه آخر هستند.
هیچ وقت به اثار های هنری و یا کتیبه ها یا
عکس علی ضیا و مادرش
عکس علی ضیا و مادرش
علی ضیا مجری خوب و دوست داشتنی تلویزیون ضمن تبریک تولد مادرش ، عکس از خود و مادرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با سایت تفریحی پارسی سرا همراه باشید.
علی ضیا و مادرش
علی ضیا با انتشار تصویر بالا نوشت : مادر بودن واژه ی عجیبی است حضرت اغوش حضرت مادر حضرت لبخند های دور غصه های زیاد تولدت شب قدر من است احیا میگیرم و خدا رو شکر میکنم که مرا در دامن تو به دنیا اورد و پرورش داد تولدت مبارک حضرت مادر
خرید و فروش فیاب
سنگ کیلومتر در گنج یابی و دفینه یابی بیان کننده چیست؟سنگ کیلومتر در گذشته در سر راه ها برای اندازه گیری مسافت استفاده می شود ،سنگ کیلومتر مانند تابلو های امروزی که در راه ها برای نشان دادن شهر های در مسیر قرار داده می شوند ،اکثرا سنگ کیلومتر استوانه ای و یا به شکل لوحه سنگی می باشد ،بر برخی از آنها مجسمه ای هم وجود دارد .
دانش اولین قدرت می باشد و بی اطلاعی، بزرگترین دشمن می باشد .مراقب باشید شما زمانی که دانش کافی پیدا نکر
میدونی،من آدم بغضای همیشگی بودم
آدم نباریدنآدمی که اکه ابری باشه، ابرای بزرگیه که هیچکس نمیفهمه پشتشون یه عالمه بارون تلنبار شده است 
هر ادمی تو زندگیش دردایی داره. منم،
هیچوقت نگفتم دردای من از بقیه دردترن!نگفتم سلطان غمم و نخواستم کسی حتی بفهمه غمگینم.
 خواهر نداشتم. تا تو اغوش مهربونش راحت غمامو زار بزنم تا سبک شم
 همه غمام بغض شدن چسبیدن به گلوم
من داد نزدم های های گریه نکردم، برای هیچکسی خودمو لوس نکردمهیچکسی نداشتم سرمو بچ
مادر

سلام ؛ سلام میدهم برای سلامتی ات ، برای پایدار بودنت برای استوار بودنت
سلام عزیزتر از جانم ،
ملکه ی ، قلب تپنده ام ،
خوب میدانم ، که میدانی ، دوست داشتنم ، عشقم ، در هیچ کلمه ای گنجانده نمیشود ،
پس حرفی نمیزنم ،
فقط میخواهم بدانی که این روز ، روز شادی من است 
اخر میدانی؟ قلب من به قلب تو متصل است ، لبخند که میزنی ، قلبت که شاد میشود ، در قلب من هم همهمه ای از شوق برپامیشود
بر قلبم همیشه فرمانروایی کن، که فرمانروایی، بهتر از تو ، هیچ
تنهایی را با تمام وجود حس کردم و چون ارگ بمی که از زله تاریخ فرو ریخت، وقتی نه برادری برای خواستگاری همراهم باشد و نه خواهری، که دلگرمی دهد و نقش مادر نداشته را ایفا کند.راستش، دلم برای خودم می سوزد، امروز مثل هر روز دیگر دلم پر کشید، تا مقبره شهدای تپه، گفتم می روم و حرف می زنم، انها که کمکی از دستشان بر نمی اید، تنها به این بهانه که تا سبک شبک شوم و ارام ارام.نزدیکی های تپه چند دختر دلگیرتر از من، با حال غریب دیدم، که بر سنگ شهید سر گذاشته
آدمی در اغوش شک رشد میکند بزرگ میشود پیر میشود و میمیرد .
روزی که فهمیدم شک جز جدا نشدنی زندگیه و نمی تونم همیشه در یقین باشم خیال کردم این دونستن میتونه حالمو بهتر کنه .که کرد .اعتراف میکنم که حالمو بهتر کرد .دیگه یه لنگ پا در هوا مدتها صبر نمی کردم تا یقین پیدا کنم بابت هر چیزی تا بتونم ادامه بدم .تونستم در هاله ای از شک ادامه بدم و تلاس کنم و رشد کنم و شکست بخورم .
ولی وقتی دیدم این شک در یک جایی دیگه هم هست نتونستم تحمل کنم .شک به خودم .شک به توان
بخون من که اشکم در اومد
☺وقتی یک سالت بود مشغول شد به غذا دادن و شستنت.
و تو با گریه های طولانی   شب از او تشکر کردی.
☺وقتی دو سالت بود مشغول شد به اموزش دادنت به راه رفتن 
اما تو با فرار از ان هنگامی که صدایت میکرد از او تشکر کردی

 ☺وقتی سه سالت بود مشغول شد به غذاهای خوشمزه برایت پختن
و تو با ریختن غذا بر روی زمین ازش تشکر کردی
☺وقتی چهار سالت بود مشغول شد به دادن مداد به دستت تا نوشتن را یاد بگیری
و تو با خط خطی کردن روی دیوار از او تشکر کردی
صبورانه در انتظار زمان بمانهر چیز در زمان خودش رخ می دهدباغبان حتی اگر باغش را غرق اب کنددرختان خارج از فصل میوه نمی دهند
سالها پیش تو اوج جوونی وقتی عاشق شدم وقتی یه رابطه برای من عاشقانه خیلی زود تموم شد.مردی که عاشقش بودم توی اخرین پیامش متن بالا رو برام فرستاد.تمام این سالها یادم مونده و جمله خوبی بود برام ولی حالا فکر میکنم.خیلی وقتا خیلی اتفاقا توی بدترین زمان ممکن اتفاق میوفتن.
با قبول شدنم توی ازمون تخصص اتفاقا یکی بعد از دیگری د
فقط کافیست باد بوزد،باد گرم شرجی اطرافم را پر کند و در اغوش بکشد تمام اجرهای خانه مان را تا ایمان بیاورم به تو باری دیگر.ایمان به رویدنت در لابلای کاشی‌های خانه در کالبد یک شاخه سبز.تصویرت در اسمان سنت پیتر،در کیف خانم تماشاچیِ گنبد اهنین واتیکان.در شیرینی اب‌نباتِ بوفه مدرسه‌ایی با مختصات جنوبی‌ترین نقطه شهر در سلول‌های مغزم است.
اینقدر جاری هستی که بی تو نفس نتوان کشیدن.مدیون ملکول‌های هوایت‌ام،در یانکی سیتیِ نیویورک میان اختلاف طب
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: بر شما باد حفظ آرامش و وقار؛ بر شما باد آرام راه رفتن با جنازه هایتان.
صبح رفتیم تشییع جنازه یکی
پیرمرد بود داشتم به رفتن تو این موقعیت ها فکر میکردم که برای خودم نسبت به زمان های نوجوانی بیشتر شده نمیدونم هم انتظار ها هست که باشیم  هم اینکه خودم اگه از طرف ما هم چند نفر برن اگه برسم باز خودم حضور پیدا میکنم دلایلش متعدده اما یکیش که مهمه برام به خاطر بستگان درجه یک فوت شده هست که فکر میکنم  نباید احساس غم و اندو
به نام کسی که میداند اخر قصه جریان چی چیست!
تیر پارسال من این نوشته را در "معرفی خود" در یکی از انجمن های داستان نویسی، در پروفایلم نوشتم:
در حال حاضر که سال 97ایم ساعت 4 و 7 دقیقه بعد از ظهر ،یکم تیر.یک کنکوری نچندان خوشبخت 98
بعدش رفتم و درسم را خواندم. یادم است داشتم شیمی جامع را میخواندم. یادم است.
حدودا یک سال و 12 روز بعد این نوشته را به پروفایلم افزودم:
حدودا یک سال و 12 روز بعد از نوشته شدن عبارت چند خط بالاتر "کنکوری نچندان خوشبخت". امروز 13 تیر 98
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه‌ ای بند نشد
با چراغی همه‌ جا
گشتم و گشتم در شهر
هیچ‌کس، هیچکس اینجا به تو مانند نشد
____________________
دلم شکسته ست و
هیچکس دردم را نمی داند
آه از این غم که با من
می سوزد و می سازد
این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند
زیبایی هایش را بیرون بکشد …تلخی هایش را صبر کند…
آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند؛ یک کنسرو که فقط درش را باز کنند
بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون
و
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب