نتایج پست ها برای عبارت :

شده از در بخندی

دوست دارم که بخوانی غزل ایجاد کنیمیل دارم که بخندي عسل ایجاد کنیاولی دینم و بعداً دلم ، اصلا تو بگومایلی توی کدامش خلل ایجاد کنی ؟خوش ندارم که به دنیا بنمایی رخ راناگهان شورش بین الملل ایجاد کنی !یا که آغاز کنی زله‌ی هجرت راباز هم روی دل من گسل ایجاد کنی .
بستنی می‌خرم و می‌نشینم روی لبهی یک سنگِ ساییده شده.  عکسش را توی گوشی می‌بینم، دلم برایش تنگ شده، رویش زوم می‌کنم. گاهی آنقدر زیاد که پیکسل هایش بیرون بزند. می‌گویم هوای اینجا عالی‌ست. بیا بدویم تا آن کاج‌ها و بنشینیم زیر سایه‌شان و من دستم را بگذارم روی موهایت. و یادآوری کنم که بخندي! آخر اخم به تو نمی‌آید. به خودم می‌آیم؛ بستنی‌ام آب شده روی سنگ ساییده شده. رویایی‌ترین شهرها هم بی تو کسل کننده‌اند.
حدسم درست بود از اوّل، زن حال انتظار ندارد
مهمان نیاورید برایش؛ این خانه خانه‌دار ندارد
دیوار پیچ‌پیچ تخیّل، دیگر به گِل نشسته مخاطب!
حتا به قدر رنگ گُلی هم، از حرمتِ بهار ندارد
نه شاعرم نه زن نه اقلاً یک تن میان این‌همه تنها
اصلاً بدم می‌آید از این‌جا ـ این حس هم اعتبار ندارد ـ
باور نمی‌کنی به چه میزان، زشت است این عدالتِ ویران
از ری بگیر تا به شمیران، زن با کسی قرار ندارد
تند از کنار آینه رد شد، تا حس کند هنوز جوان است
زیرا که روبه‌روی و
مرد از زن خیلی تنهاتره.
مرد نمیتونه وقتی دلش تنگ شد زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشهبعضی وقتا باید مرد باشی تا گریه کنیبعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندي …دلت بگیره ولی دلگیری نکنی …شاکی بشی ولی شکایت نکنی …گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن …خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری …خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی
امروز کمی از فناوری و هیاهوی رسانه ها، گرانی دلار، برداشتن صفرهای پول ملی و . فاصله میگیریم و شما را به خوندن گزیده ای از اشعار سهراب سپهری دعوت میکنم.
چه کسی میداند؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهایی
چه کسی می داند؟
که تو در حسرت یک روزنه در فردایی
پیله ات را بگشا!
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی
ازصدای گذر آب چنان فهمیدم: تندتر از آب روان، عمر گران میگذرد.
زندگی رانفسی، ارزش غم خوردن نیست!
آرزویم این است آنقدر سیر بخندي که ندانی غم چیست!

اد
ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن.

راستش را بخواهی عزیز دلم .گاهی بدجور از دست عکس هایت کفری میشوم .انقدر که دوست دارم بکوبمشان به دیوار و به لبخند وامانده ات که هیچ وقت از جایش تکان نمیخورد بدو بیراه نثار کنم ‌.چطور میتوانی به من زل بزنی و بخندي و پلک هم نزنی .چطور میتوانی گونه های خیسم را با خنده های آدمکشت به مسخره بگیری ؟؟؟واقعا چطور؟؟؟توی یکی از منفور ترین هایشان با آن کلاه لبه دار و دست هایی که همیشه به سینه میزنی به وسعت تاریخ لبخند ز
بسم الله
دوست دارم فیلم ایرانی ببینم. آنقدر فیلم غیرایرانی دیدم که یادم رفته چطور باید به چشم‌هایت خیره شوم. این خارجی‌های دو دقیقه‌ای که نمی‌فهمند دو ساعت و نیم دست دست کردن برای یک چشم در چشم شدنِ طولانی، چه زحمتی دارد. راستش را بخواهید این را حتی فیلم‌های ایرانی هم نمی‌دانند. آنقدر از بدجنسی‌ها و خیانت‌ها و طلاق‌ها و بدبختی‌ها فیلم ساخته‌اند که یادشان رفته هنوز هم می‌شود دل بست و بازش نکرد. دوست دارم فیلم خودم را بسازم. فیلم اضطراب
هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم، مثل بچه ها گریه میکردم.
آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن. حرف هایی مثل بعدا به حال این روزهات میخندی» یا جاش رو آدمهای دیگه پر میکنن.»
تا مدت ها، شب ها رو بی خواب بودم. بعضی از آدما رو تو خیابون از پشت با اون اشتباه میگرفتم، بعضی وقت ها دلم برا صدا کردن اسمش تنگ میشد و با هر آدمی که اسم اون رو داشت دمخور میشدم. خودم رو مقصر میدونستم و احساس میکردم اگر آدم بهتری میبودم اون هیچو
یه وقتایی یه حسایی تا حدی زیاد میشه ک آدمو فلج میکنه. فلج واقعیاااااا! مثلن یه طوری ک ن میشه حرف بزنی، ن گریه کنی، ن بخندي، ن بنویسی، ن داد بزنی، نه.
حتی وقتی میبینی. نمیتونی ببینی انگار.
یه همچین حالی دارم الان!
یه چن وقته اینطوری شدم! مینوسم. ولی دیگه حال ندارم ادامه بدم.واسه همین ناخودآگاه میکشه سمت چرت و پرت گفتن!
ولی میدونین. یه سری حقیقتایی هست ک میشه گفت و میشه نوشت ولی. امیدی ب فهمیده شدنش نیس درواقع
یه چیزی توو مایه های اینکه ماه
براستی دنیا اگر خدایی نداشت، دنیا اگر دست خدا نبود، اگر پشت ما نمی ایستاد، اگر نمی گفت من هستم با یاد من آرام باش، اگر نمی گفت دلت با من قرص باشد، آن وقت دنیا به چه چیزی می ارزید؟ شاید بگویید عشق هست، مهر فرزند هست، لبخند هست، زیباییهای دنیا هست، اما هیچ یک آنجا که تویی و تنهاییت نیستند، آنجا که تویی و دردهای نهانیت نیستند، و فقط همین نیست، داشتنهای دنیا، زیباییهایش، خنده هایش در برابر دردها و نداشتن ها و گریه هایش اندک است. یک شبانه روز بخند
دوستی ازم پرسید: ازش خبر داری؟گفتم: نه هیچیگفت: تو هم ازش خبر نگرفتی؟سراغی ازش نگرفتی؟گفتم‌: نه! وقتی که رفته، دیگه سراغش رفتن نداره. دوست داشتن که زورکی نمیشهبا تعجب پرسید: برای برگشتنش هیچ کاری نکردی؟ براش نجنگیدی؟با خودم فکر کردم جواب سوالشو چی بدمفکر کردم جنگیدن برای یه آدم چه شکلیه؟ آدم چطور برای برگشتن یکی می جنگه؟ اصلا میشه برای عشق یه نفر جنگید؟ مگه نه اینکه عشق، صلحه آرامشه آزادیه، پس عشق و جنگ با هم جور در نمیان چند مدت پیش زندگی ن
پرسش
من دانشجوی ترم ۳ در رشته تربیت بدنی هستم و مشکلم به قول خانواده نداشتن اعتماد به نفس است و از نظر خودم خجالتی بودنم هست.
ما اصولا بیشتر واحد هامون عملی هس ولی
تئوریم داریم و کلاسا همه پسرونس ولی بخوام درس عمومی بگیرم ممکنه دخترم
باشه. از الان برای فردا که حذف و اضافس و میخوام زبان عمومی بگیرم عزا
گرفتم چون کلاس مختلطه البته من تو کلاس غیر مختلطم هیچ حرفی نمیزنم و با
چندتا بچه ها دوستی دانشگاهی دارم فقط و هیچ دوستی بیرون دانشگاه ندارم.
د
 
مشاعره در کلاه قرمزی
فامیل دور: چی بگم؟!آقای مجری: اگر در بند در ماندو نه! اون قبول نیست!فامیل دور: اونو میخواستم بگم آخه! اینو میگم حالا: از در درآمدی و من از خود به در شدم.پسرعمه زا: سلطان غم مادر، بی تو پسر نمی‌شود!آقای مجری: نه بچه جان! یه شعر قشنگ؛ باید میم هم داشته باشه.پسرعمه زا: می تو پسر نمی‌شود. خوبه؟!فامیل دور: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم.آقای مجری: این دیوونم کرد از دست این دره!پسرعمه زا: سلطان غم مادر!ببعی: مرنجان دلم را که
ساعت یازده و نیم رسیدم فرودگاه و از ساعت دوازده دیگه همش بابا رو میگرفتم که تا گوشیشو روشن کنه باهاش حرف بزنم
ساعت دوازده و بیست دقیقه جواب داد.گفتم الان دقیقا کجایید؟ گفت تو اتوبوس فرودگاهم،  دلم یه ذره شده برات بابایی میرم هتل جا به جا که شدم میام دنبالت شام باهم بریم بیرون.فقط به مامانت بگو.
گفتم بابا شما دلتون یه ذره شده ولی من دیگه دل نداشتم دلم کلاااا تموم شده بود دیگه:))  ایندفعه دیگه من اومدم دنبال شما فقط به راننده اتوبوس بگید یه کم ب
 
ببین اسکندر، من زیادی ناامیدم از زندگی‌ای که داشتم. هفتاد سال، تو خودت اصلا مگه چقدر عمر میکنی؟ من زیادی خستم واسه یه همچین شروعی. اصلا فکرشو که میکنم، میبینم حتی ترسناکه. ترسناک نیست ؟ متولد شدن خیلی ترسناکه. بی خبر از همه جا، چشم وا میکنی تو یه دنیای ناشناخته بین یه عالمه آدمای گنده که قیافه‌های مسخره برات درمیارن و برای اینکه ساکتشون کنی مجبوری بخندي و با قیافه‌ت بگی آره خوشم اومد تا ولت کنن تا با جغجغه‌ت تنها باشی و برن پی بحث های آدم
اشعار سعدیاشعار سعدیدر این مطلب مجموعه ای برگزیده از اشعار زیبای شاعر بزرگ ایرانی سعدی شیرازی را جمع آوری کرده ایم ، برای مطالعه این اشعار زیبا در ادامه با وبسایت پارسی سرا همراه باشید.اشعار سعدیشبها گذرد که دیده نتوانم بستمردم همه از خواب و من از فکر تو مستباشد که به دست خویش خونم ریزیتا جان بدهم دامن مقصود به دستمن بی مایه که باشم که خریدار تو باشمحیف باشد که تو یار من و من یار تو باشمتو مگر سایه لطفی به سر وقت من آریکه من آن مایه ندارم که ب
آره . این انتخاب خودم بود تا حرف ندارم چیزی نگم یا وقتی دستم درد میکنه نارسا ننویسم‌. فکرا رو میزنم کنار، پنجره رو میکشم به چپ تا هوا بیاد .لپتاپ رو باز میکنم. مقاله ی ۴۴ ام :اختلال ناهماهنگی رشد» که میگه: هماهنگی حرکتی ضعیف در کودکان  از سالهای قبل از ۱۹۳۷ مورد توجه قرار گرفته بود و.» سال ۱۹۳۷. اگه تو آلمان بودم شغلم چی بود؟ تازه چند سال سایه ی سیاه و شوم جنگ از زندگیم دور شده بود، یه شِف بی حوصله بودم که تو یه رستوران  که بعد اون همه دریدن و
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب