نتایج پست ها برای عبارت :

شوهرم میکنه

اومدم اینجا چون امنیت ندارم 
کانالمو میخونه 
نمی‌خوام چیزی ازم بدونه ،من هندونه سربسته ام‌،هندونه در بسته‌ام 
بیرون این سبز قشنگ یه درون قرمز و سفید و زرده .پر از تخم 
نمیخوام کسی تخم هامو ببینه،بشمره،قرمزی‌ها و سفیدی ‌هامو ببینه 
حتی شوهرم ،مخصوصا شوهرم 
کانالم‌ خوند اومدم اینجا.وبلاگ قبلی رو شاید بدونه ،وبلاگ قبلی قبلی رو نمی دونه مطمئنم 
باید ایمیل جدید بسازم ،بازم بازم ،بازم 
اینطوری دوستی‌هام دووم ندارن 
ولی کسی نباید منو بلد
سلام
خانم متاهل 27 ساله ای هستم. کارمندم و 4 ماهه که زندگی مشترکم رو با شوهرم شروع کردم و مستقل شدیم. خودتون که در جریان شرایط بد اقتصادی جامعه مون هستید و میدونید که تشکیل زندگی و دادن جهیزیه خیلی سخت شده، من پدرم بازنشسته است.
بنده ی خدا با هزار زحمت اون وسایلی که نیاز بود برای زندگی رو، جهیزیه بهم داد، حالا با توجه به این که من خیلی چیزها رو نخواستم. اما یه جهیزیه ی معمولی با زور خودشون برام گرفتند.
حالا که ازدواج کردم نصف بیشتر حقوقم رو به ماد
 
آقای گرجی پورگفت وا دختر بهت یاد ندادن با عمت اینطور صحبت نکنی بی تربیت؟
 
دردونه که از تعجب دهانش باز مونده بود گفت بابا چی گفتی؟الان؟
 
آقای گرجی پور نازی اومد وگفت خجالت بکش بابا تو صدا میکنی؟
 
دردونه گفت :وای خاک بر سرشدیم مامان بابا از دست رفت .وبلند داد زد مـــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــان؟
 
شادی خانم از تو آشپز خونه در حالی که ترسیده بود باعجله اومد گفت :
 
هان چیه  ترسیدم دختر این چه طرز صدا کردن قلبم اومد لوز
 
به خانه برادر شوهرم رفتم و وسایل کمی که داشتم، جمع کردم و گفتم: ممنون. دیگر باید بروم به خانه خودم. خانه ام ساخته شد». برادر شوهرم و زنش، در حالی که می خندیدند، همراهم آمدند. هنوز از دیدن این اتاق روی کوه تعجب می کردند . هم عروسم کشور، مقداری وسایل همراه خودش آورده بود. کنار اتاق گذاشت و گفت: این سوغات و هدیه برای خانه جدیدت. منزل مبارک!».
وقتی گفت منزل مبارک، قلبم گرفت. هم خوشحال بودم هم یاد قدیم افتادم و اشک ریختم. وسایلم را چیدم و با شادی ب
دیروز ظهر تو شرکت وقتی داشتم با حرص و عصبانیت درباره‌ شوهرم مطلب میذاشتم زنگ زد و گفت عصری مامان می‌خواد واسه بابا تولد بگیره ساعت پنج میگیره ک کارگرشونم باشه آخه واسه باباش شکلات نذر کرده بوده کارگرشون 
گفتم جشن رو اگ آبجی بزرگه‌ت میگیره نمیام ،گفتش نه مامان داره جشن برگزار ميکنه
پرسیدم یعنی کیک رو فاطی نمیپزه؟ گفتش نه مامان پول داده بخرن کیک 
رفتیم و کیک رو آبجی بزرگه‌ش خریده بود و مراسم، مراسم آبجیش بود .
با اینکه از اول میدونستم دروغ
سحر شده،خواب به چشمم نمی اید.کتابها دور و برم پخش شده اما من چهار ساعت سرم در یک کانال اجتماعی بوده و یک رمان دنباله دار را بی هدف صفحه زده ام.دوران دبیرستان را سالهاست که پشت سر گذاشته ام.سالهاست که من بزرگ شده ام اما هنوز گرفتار رمان و داستان و زندگی نامه ها هستم.سرم که در کتابی فرو می رود .بلند شدنم سخت است.نه بی نظمی هال حالم را به هم می زند و نه اشپزخانه نامرتب.من چهار ساعت به همین نقطه میخکوب شده ام و کتاب خوانده ام.پیش ترها حال مادر را با کت
چکار کنم شوهرم بهم خیانت نکنه:ما باید بدانیم که اینها فقط مردان نیستند که خیانت می کنند.
اما زنان آن نیز را انجام می دهند، بنابراین بهتر است .
به دنبال دلیل خیانتبه جای این که به یک درگیری جنسیتی تبدیل شود، باشیم.
یکی از خصوصیات ازدواج، تعهد و پایبندی هر یک از همسر به یکدیگر و حقوق متقابل است.
به گونه ای که این تعهد پایه و اساس زندگی مشترک خواهد بود.
در غیر این صورت، اعتماد متقابل بین همسران یا اعضای خانواده کمتر و کمتر خواهد شد.
چکار کنم شوهرم
مخاطبای گوشیمو که میگردم،دلم میگیره.
یعنی چی که عکس تکی شوهرت رو میذاری پروفایلت؟ یا پروفایلتو پر میکنی از طرح های گرافیکی اسم شوهرت!!
یه گروه عضوم که همه ی اعضاش خانومن، حالا وقتی پیام میاد چی مینویسه؟
امیر می پرسه: عزیزای دل، چیکار کنم ته دیگم خوب بشه؟
علی میگه: بیا پی وی بهت یاد بدم:/
یا مثلا اصغر(مرد تنها) عکس لباس شبش رو میذاره، میگه فروشیه، بخدا فقط یه بار پوشیدم:/
من نمیگم همه باید عکس خودشون رو بذارن،نه.منم همیشه عکس خودم رو پروفایلم نی
از مدتها قبل دایی ، پرویز بهش پیشنهاد داده بود که همگی به اتفاق خواهرشوهرها یه آخر هفته رو بریم گردش. اتفاقا خواهرشوهر بزرگم هفته پیش اومدن شهرکرد و قصد داشتن با هم بریم بیرون اما وقتی شوهرش شنید این هفته با دایی شوهرم قرار گردش داریم گفت ما نمیاییم. اون یکی شوهرخواهرشوهرم هم که مشکل قلبی داره یه مقدار حالش نامساعد بود و گفت ما نمیایم. و چقدر اعصاب خردیه که یک نفر برنامه بریزه و بقیه قر و اطوار بیان. چون قبلا اکثر گردش و مسافرتها رو شو
جلوی دوستاش کار بد آبجی بزرگه‌شو گفتم و خیلی بهش برخورد 
شخصیت بی‌خود و مزخرفی دارم‌،عجول،غیر منطقی و.
دفاع کرد از آبجی‌ش ولی همه موافق بودن با من  و گفتن کاری ک برا آبجی‌ت انجام دادی حماقت بوده ، کار آبجی‌ت خیلی بد بوده و همیشه بدی رو با خوبی نباید جواب داد
با اینکه تو این شیش سال کارد رو ب استخونم رسوندن تا حالا اینطوری جلو جمع بازگو نکرده بودم و به شوهرم حسابی برخورد  ، از کارش دفاع کرد و بقیه متفق القول مخالفت کردن باهاش و بیشتر بهش ب
مهمونی دعوت بودیم و در محفل گرم خانواده همسر، گرمِ صحبت.
صحبت از کربلا شد، خواهر شوهرم گفت انقد من اربعین دلم میخواد، ولی همسرم میگه اربعین جای خانم ها نیست.
(چقدر من از این جمله حرصم می‌گیره. ولی خویشتن داری کردم اونجا) 
شروع کردم نگرانی هاش رو یکی یکی رد کردن، از تجربه هام گفتم، از فضا گفتم از وظیفه گفتم از ارجح بودن حضورمون نسبت به زیارت و
تهش هم گفتم که تردید نکنه و حتما با همسرش حرف بزنه که ان شاالله روزیش بشه امسال.
بنده خدا دو هفته هم ن
دخترم سرما خورده حسابی و این دو روز گذاشتمش خونه مامانم
با امروز میشه سه روز که صبح ها میبرم و اونجا میذارمش و بعد از کارم ناهار میخورم و شب میام خونه.
دیروز یعنی روز دوم مامانم بهم گفت بیا و دخترتو بذار پیش منو بهم پول بده براش ( مامانم پرستاری ميکنه از بچه ها) نمی تونستم بگم نه که !!
بهش گفتم نمیتونم پولی ک از بچه ها میگیری رو بهت بدم گفت تو بهم دویست بده، باید جاهاز بخریم واسه آبجی و تو بیا دخترت رو بذار اینجا .نبرش مهدکودک.
گفتم باشه ولی بابا چ
کتابِ یادت باشد، نیازی به تعریف ندارد‌. بین کتاب‌های روایت‌شده از زندگیِ شهدا، از بین اون‌هایی که امسال خواندم، بهترین بود. زندگی این شهید و همسرش پر بود از شاخصه‌های جوانِ تراز انقلاب. تحصیل و تهذیب و ورزش، همزمان با هم و به احسنِ وجه پیش می‌رفت و هیچ‌کدام مانع از دیگری نمی‌شد. عشق هم که نردبان رسیدن به خدا بود.
روایت کتاب عالی و دقیق و جذاب بود. عجیب هم نبود. همسر شهید، حافظ قرآن (حافظه قوی) و دارای ذوق و احساسِ منحصر به فردی بود. غم و شا
+ یکی از فامیلامون خیلی تو درس باهام کل کل داره،یه سال ازم کوچیک تره.وقتی رتبش اومد به همه گفت ۸۰۰ شده،من چون میشناختمش گفتم این اگه واقعا۸۰۰شده بود الان منو نابود کرده بود،اما چون خودش بهم پیام نداده یعنی کلکی در کاره.
خلاصه مامانش هر جا منو میدید میگفت امسال هرچی شد برو،بخاطر پزشکی نمون.همه که نباید پزشک بشن،البته دخترم امسال خیلی سختی کشید تا این رتبه رو به درست آورد.
حالا صداش دراومده که خانوم،مامایی استان خودمون قبول شده
سوال اینه آیا
چرا مادر زن ها انقدر دومادشون رو دوست دارن؟ خیلی عجیبه ! یه ذوق و شوق عجیبی دارن برا دوماد، قبل از اینکه بخواد بیاد پا میشن با شوق همه جارو مرتب میکنن، غذاهایی که صد سال یبار میپزن بار میذارن، به دختر تشر میزنن که برو به خودت برس، هی میپرسن کجاست؟ پس چرا نمیاد؟احساس میکنم عقب گرد میزنن به دوران جوونی خودشون، شوق و ذوق های خودشون، یا شاید شوق و ذوق هایی که اون موقع تو دوران عقد کردگی خودشون از ترس چشم غره های باباها سرکوب میشد حالا میاد رو!
نمید
یک روز صبح زود به کوه رفتم. روی کوه، دو رکعت نماز خواندم. با خدا حرف زدم و حرف دلم را برایش گفتم. گفتم می دانم سخت است، ما کمکم کن روی زمین تو برای خودم یک خانه ای بسازم. خسته شدم از آوارگی».
 
شوهرم از صبح زود رفته بود کارگری. با نظر من موافق نبود و نمی خواست توی دل کوه خانه بسازم. لباسم را جمع کردم و به کمر بستم. روسری ام را محکم کردم و دستمالی به دهانم بستم. با خودم گفتم: فرنگیس، از کار توی مزرعه که سخت تر نیست. نترس. قوی باش زن، تو موفق می شوی».
 
مفیدستان:
به گزارش جام جم آنلاین، توصیه می‌شود نکات زیر را هنگام خوابیدن رعایت کنید:
وقتی به پهلو می‌خوابید، یک بالش میان دو زانویتان قرار دهید و سعی کنید مانع از افتادن و قرار گرفتن پاهایتان روی هم بشوید. همچنین می‌توانید یک حوله کوچک زیر کمرتان قرار دهید.
زمانی که به پشت می‌خوابید بهتر است یک بالش زیر زانوهایتان قرار دهید.
علاوه بر این،‌ گذاشتن حوله زیر انحنای پشت موثر است.
اگر تشک‌تان خیلی نرم است، شاید خوابیدن روی سطح زمین برایتان
در روشنای خاموشی : داستان بعضی زندگی ها آنقدر زیباست که ختم در یک کتاب نمی شود
 
در روشنای خاموشی : فاطمه اکبری، نشر آهنگ قلم، مروج
معرفی:
خیلی از زندگی ها دچار مشکل می شود چون زن و مرد و یا بچه ها مشکلی دارند که همه شیرینی ها را مبدل به تلخی می کند. دلیلش هم بد زندگی کردن ماست.در روشنای خاموشی داستان زیبا و پر روح یک زندگی است که هم شیرین بوده، هم موفق و هم پر از زیبایی.حتماً حتماً بخوانید. نکات بسیار زیادی را خواهید آموخت.
بریده کتاب:
مادرم شوکت،
آثار سرماخوردگی هفته پیش هنوز هست و اینطور که معلومه فعلا باید فین فین و فرت فرت کنم. آریان خدا را شکر بهتره. پنجشنبه شب بعد از مدتها قسمت شد پسر خاله ام اینا رو دعوت کنم. از صبح ندا اومد کمکم و بالاخره مهمونی برگزار شد. صبح جمعه پرویز با سردرد شدید از خواب بیدار شد و کل روز رو در حال استراحت بود. از ظهر من و آریان هم رفتیم توی اتاق دیگه که سر وصدای آریان اذیتش نکنه. بچه ام هم همکاری کرد و کلی خوابید. عصر خانواده دایی پرویز اومدن خونه مادرشوهر و ما
جعبه میوه:
سال 1380 بود . برای کار به میدان تره بار رفتم. در آنجا خانمی را دیدم که جعبه میوه ای را در دست داشت . از او خواستم که کمکش کنم ، او پس از تعارف قبول کرد .
او زود با من آشنا شد و وقتی فهمید که  بیکارم گفت من نیاز به مستخدم دارم . با او به منزلش رفتیم . خانه بزرگی داشت .
او گفت حدود دو سال است که  شوهرش از وی جداشده و همسر دیگر گرفته . او تنوع طلب و خیانتکار بود و من هم به همین خاطر از او طلاق گرفتم .
او از من خواست نقش شوهر برایش بازی کنم و ماهانه
سلام سلام سلااااام :)
من با کلی تاخیر اومدم.جوجه با عموش رفته بیرون 
و از اونجا که این یه فرصت غنیمت برای پست نوشتنه احتمالا از بیشتر جزییات چشم بپوشم و اصلی ترین حرفامو بزنم.
خوب شیراز رفتنم چطوری شد؟؟ حتما خیلی هاتون اینستا رو چک میکنید و میدونید دیگه؟؟ من از شمال رفتم تهران .یه شب تا عصر خونه ی دوست خوبم نوستال بودم که از بچه های وبلاگیه.بعدش دقیقا وسط غذا خوردن و گپ زدن یهو چشمم به ساعت خورد و فهمیدم وااااای خیلی دیرم شد برای فرودگاه :/
اینج
شبا که میخوایم بخوابیم، حاجعلیاقا بعد ازین که یه ساعت رو کله و دست و پای من میپره و از هفت ناحیه ناقصم ميکنه، میره پیش باباش و مث جوجه ها سرشو زیر دستای بابا فرو ميکنه که یعنی کمرمو ماساژ بده تا خوابم ببره! اگه هم باباش خواب باشه انقد اعتراض ميکنه تا بیدار بشه (والا رضاخان هم با اون همه زورگویی نمیتونست اینجوری وسط خواب و بیداری از باباش ماساژ بگیره!)
پنج دقیقه که ماساژ گرفت دوباره میاد میپره رو سر و فرق من!
دوباره میره پیش باباش
دوباره میاد.
و
دوستان ازین تفکرا نداشته باشین که وای چه خوب.
نخیر.
بهترین شریک زندگی، شریک زندگی ای هست که یه آدم بالغ باشه.
نه خیلی پیر درون داشته باشه، نه خیلی کودک درونش فعال باشه. یه balance از هر دو رو داشته باشه.
به شخصه، با یه شریک زندگی بالغ راحت تر زندگی و تا میکنم تا کسی که عین پیرمردا میشینه همه رو امر و نهی ميکنه و به این و اون میپره و هی گیر میده خودتو درست کن و اصلاح شو و.
آدم بالغ هست، که زندگی باهاش لذت بخشه. نه کسی که ریسک های کودکانه و گاهی حتی احمق
سلام دوستان
این روزها تقریبا همه صفحه اینستاگرام دارن و ممکنه پیج های مختلفی رو ببینید، دیدین بعضی از افراد لحظه به لحظه زندگی شون رو به اشتراک میگذارن که اکثرا هم زن و شوهرهای بین رنج 21 تا 28 ساله هستن.
داستان عشق شون رو مینویسن، خلاصه که تمام زندگی شون رو از اینکه چی میخورن و کجا میرن و روابط با شوهرشون و غیره رو ریز به ریز به اشتراک میگذارن، جزئی ترین بخش های زندگی رو مینویسن و عکس میگیرن. و اکثرا هم نوعروس هایی هستن که فقط تجملات و مصرف گر
ظهر (فردای آخرین روزی که در پست قبل نوشتم ) که رفتم خونه زکیه، دلم می‌خواست فقط حرفای خوب بزنم ولی نشد. یه لحظه بغض کردم و زکیه دیگه ول کن قضیه نشد. منم تعریف کردم. از شرایط و آنچه هست و نیست. و زکیه خوب می‌فهمید من چی می‌گم. می‌فهمید اینکه من می‌گم من و مصطفی هیچ‌وقت با هم قهر نکردیم یعنی چی‌. می‌فهمید شرایطم رو: باردار و با یک بچه کوچولو که مرتب باید ببرش دستشویی، همش تنها! خونه مامان و تحت فشار و از همه مهم‌تر "چشم انتظار". زکیه از همه چیز به
"شیرین"
ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و
همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او
اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ،
ری ، همدان و اصفهان حکم می راند به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .


سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .ام
رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور ش
سلام 
اولین شعر در خارج از فضای عاشقانه رو نوشتم شاید زندگی دوباره رو شروع کردم شاید دوست تنهایی هامو پیدا کردم دوستی که بهترازهزاران آدم زمینیه نمیدونم چه جوری شروع شد و چه جوری تموم میشه بزارید ازشعرم بگم با تمام علاقه ی که به شعر دارم در یه روز گرم تابستون برا رونمایی کتاب استاد عزیزم رفتم نگارستان تو راه برگشتن تنها تراز همیشه بود زمان تنهایی من کلمات تو سرم میچند اما کنار هم نمیتونم رو کاغذ بنویسم توسرم شعر میشن اما رو کاغذ نمیان سوار
سلام دوستان
سوالی دارم که شاید باعث خنده تون بشه ولی واقعا ذهن من رو درگیر کرده، از قدیم تا امروزه اکثر عروس خانم ها از خواهر شوهر بد میگن، از رفتارش و اخلاقش، شاید واقعا این جور چیزی وجود داشته باشه از دو بهم زنی، از غیبت، از حسادت و . .
تا یک ماه آینده بنده خواهر شوهر میشم و دوست دارم رابطه خوبی با عروس مون داشته باشم، از شما عروس خانم های گل میخوام کمکم کنید و بگید چه رفتار و حرف هایی از جانب خواهر شوهر تو دوران عقد باعث ناراحتی تون میشد و چ
وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ۸۴شعرا-
و براى من در [میان] آیندگان آوازه نیکو گذار 
خدا انسانی رو که لایق بهشته با دو گزینه معرفی می‌کنه : ۱-ایمان و ۲-عمل صالح 
این دو تا که با هم باشن زمینه تقوا فراهم میشه  و بعد هم ان شاالله رستگاری.
بعضی هامون شاید فکر کنیم این دو کار چقدر سخت و دست نیا فتنیه اما واقعیت اینه که گاهی میشه با اصلاح چند رفتار و تفکر اشتباه ،به این دو گزینه دست پیدا کرد.
یکی از آرزوهای اکثر آدم ها جاودانگی تو دنیاست
مسابقه ای در کار نیست ! 
 
 یکی تو ۲۳ سالگی ازدواج ميکنه و اولین بچه شو ۱۰ سال بعد به دنیا میاره.!
اما اون یکی ۲۹ سالگی ازدواج ميکنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره!
 
 یکی هم ۲۵ سالگی فارغ التحصیل میشه ولی ۵ سال بعدش کار پیدا ميکنه!
یکنفر دیگه هم ۲۹ سالگی مدرکشو میگیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا ميکنه.!
 
 یک نفر هم از خوش اقبالیش! ۳۰ سالگی رئیس شرکت میشه اما از بخت بد در ۴۰ سالگی فوت ميکنه.!
اون یکی دیگه ۴۵ سا
دیروز با دوستای راهنمایی بعد از 7 سال اینا جمع شدیم دور هم. کلی حرف زدیم و خندیدیم و از هم دیگه خبردار شدیم و خوش گذشت. و چقدر تفاوت ها توو چشم میزد.
بچه ها قلیون کشیدن و من قهوه خوردم. دوست دارم درباره ی بچه ها بنویسم.
1. سین : دو سال و نیمه که فقط به خاطر لجبازی ازدواج کرده ولی شانس آورده. شوهرش رو دوست داره و میخواد به زودی بچه دار بشه. جالبه که سین دقیقا هم سن منه، توو یک روز به دنیا اومدیم!
میگفت شوهرش فکر ميکنه خیلی چشم و گوش بسته بوده، ولی نبوده.

.
عکس متعلق است به این بخش از کتاب #دلتنگ_نباش
.
وقتی برای عیددیدنی به خانۀ رضا رفته بودند، [روح‌الله]پیشنهاد داد همه با هم به خانۀ رسول بروند و عید را به پدر و مادرش تبریک بگویند. همه از پیشنهادش استقبال کردند. .
رضا با پدر رسول هماهنگ کرد و راهی خانۀ#شهید_رسول_خلیلی شدند. روح‌الله و زینب به‌همراه رضا و پدر و مادرش. زینب خیلی هیجان داشت. دوست داشت مجدداً مادر رسول را از نزدیک ببیند.
وارد خانه که شدند، عکس بزرگ رسول اولین چیزی بود که به چشم می
آره . این انتخاب خودم بود تا حرف ندارم چیزی نگم یا وقتی دستم درد ميکنه نارسا ننویسم‌. فکرا رو میزنم کنار، پنجره رو میکشم به چپ تا هوا بیاد .لپتاپ رو باز میکنم. مقاله ی ۴۴ ام :اختلال ناهماهنگی رشد» که میگه: هماهنگی حرکتی ضعیف در کودکان  از سالهای قبل از ۱۹۳۷ مورد توجه قرار گرفته بود و.» سال ۱۹۳۷. اگه تو آلمان بودم شغلم چی بود؟ تازه چند سال سایه ی سیاه و شوم جنگ از زندگیم دور شده بود، یه شِف بی حوصله بودم که تو یه رستوران  که بعد اون همه دریدن و
+ حس میکنم دیوار زندگیم کج رفته بالا.حس میکنم هرکاری کنم دیوار زندگیم همچنان کج میره بالاحس بدیه- چرا فکر میکنی دیوار زندگیت کج رفته بالا و نمیشه درستش کرد؟شاید تو داری کج میبینیش؟شاید اونقدرها هم کج نیستشاید اصلا کج نیست+نمیدونممثل یه مهندس شکست خورده شدم که حس ميکنه ساختمانی که ساخته کجه مهندسی که به بن بست خورده.- ولی یه مهندس خوب با احساساتش خونه نمیسازه و تصمیم نمیگیره . میشینه حساب کتاب ميکنه ببینه کجا رو اشتباه کرده و تلاش
یه بار یه جمله قشنگ شنیدم از یکی:
وقتی بارون میباره،
همه پرنده ها دنبال یه سرپناهن؛
ولی عقاب برای خیس نشدن بالا تر از ابر ها پرواز ميکنه.
پس شاید،

این دیدگاه آدماس که تفاوت هارو خلق ميکنه.
شاید برای موفق شدن باید دیدگاهتونو تغیر بدین*
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر ميکنه . و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت . 
یه مدت میگذره هم تو سعی میکنی باهاش کنار بیای
و هم حس میکنی این ادم انگار داره تغییر ميکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا میکنی نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض ميکنه و تو هم سعی میکنی خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
از همه چیت میزنی، از همه اصولت میگذری خودتو تا حد اون میاری پایین بعد بهت میگه من درحد تو نیستم بودن با تو اعتماد به نفسمو کم ميکنه و بهت نمیرسم پس میرم چون اگه باشم حالم بده! قشنگه نه؟همه دلخوشیت بین حال بدش اینه که براش با همه فرق داری بعد میاد مستقیم بهت میگه بعد از اینهمه سال شدی یکی مثل بقیه! همه دلخوشیتو میگیره اون کور سوی امیدتو نابود ميکنه و همه چی اوار میشه رو سرت.میره تنهات میذاره و هروقت دلش تنگ میشه میاد پیام میده صدات ميکنه و ناله
ی حس بدی دارم
هروقت مامانم اینا خونمون هستن علی یکم سرد برخورد ميکنه
ساکته و توخودشه
من از این رفتارش بدم میاد
قبلا اینجوری نبود
گرم بود میجوشید و می گفت و میخندید
ازوقتی من حالم بد شده و از اومدن مامانش دلم شاد نمیشه
اونم بدخلقی ميکنه
چیزی که عوض داره گله نداره
چند روزی هست که خبر گم شدن دوربین‌ِ فیلم‌برداری‌شان پیچیده ، همسایه‌‌ی تقریبا جدیدمان را می‌گویم ، گویا دوربین در خانه و جایی جلوی دید قرار داشته است و کسی آمده و برده است! البته همه‌ی این‌ها را خودش می‌گوید؛ می‌گوید که دوربین کنار تلویزیون بوده است و حالا نیست ، تمام سوراخ سُمبه‌های خانه را زیر و رو کرده است ولی دریغ ، پول نقد هم در خانه داشته است اما حتما دزد محترم وقت پیدا کردن آن‌ها را نداشته و فقط دوربین را برداشته و متواری شده اس
از تکرار خسته ام . از زیاده روی . از خشم و صدای بلند . از لحن بد . از نیشخند.از برداشت غلط.من از تکرار حرفِ از در این متن خسته ام ‌‌‌‌. من از گفتنِ خسته ام ، خسته ام:/  کارای بیهوده ، حرفای اشتباه . بدبین بودن و اسمون ریسمون بافتن. انگاری مغز منو و مغز ادماهای زیادی ویروس گرفته و پر از کپی اطلاعات هرز و باطله ست که سرعتمونو کند ميکنه. مارو گیج ميکنه .و وقتمون رو تلف. 
هفت سال پیش آقای ب از یکی از دوستاش میخواد که براش یه وام 20 میلیونی بگیره و قول میده خودش اقساطش رو پرداخت کنه و در ازای اون وام یه چک 20 میلیونی هم به دوستش میده. آقای ب نمیتونه اقساط رو پرداخت کنه و اون دوست شروع ميکنه به پرداخت اقساط. بعد یه مدت یه پولی دست آقای ب میاد و میاد به دوستش میگه بیا شریکی یه کاری رو راه بندازیم. - دوستش همچنان در حال پرداخت اقساط آقای ب بوده-  خلاصه شریک میشن و یه کاری رو راه میندازن و آقای ب یه چک 60 میلیونی میده دست کس
هاجر. میگما حکم اینکه آدم بی اجازه از جیب شوورش پول برداره چیه؟ ل. هاجر. مثلا" وقتی حواسش نیست ورداریم اونم نفهمه الهام. ااااا هاجر توام ل. هاجر. بله منم الهام. من با همراه بانکش ب حسابم میریزم بعدم پیامک هاشو پاک میکنم هاجر. تو دیگه خیلی تیزی خیلی بزی ل. هاجر. حکمش چیه؟ ل. خودت چی فکر میکنی؟ هاجر. من فکر میکنم از شیر مادرم حلال تره نظر تو چیه؟ الهام. منم همینطور فکر میکنم ل. نه درست نیست الهام. کجاش ایراد داره هاجر. بیا پاسخگو باش ل. عه خب
مابین هال و پذیراییمون دو تا
پله خورده که اون دو فضا رو از هم مجزا کرده . دمپایی پام بود .
میخواستم پله رو رد کنم قسمت جلوی دمپاییم گیر کرد به پله خوردم زمین
انگشت پام ضرب دیده و درد ميکنه . رفتیم بیمارستان عکس گرفتن از پام و
دکتر گفت فقط ضرب دیده 
پام باد کرده و نمیتونم بذارم زمین . شانسو ببین
حالا از شنبه قرار بود برم سرکار . خداکنه تا اون موقع خوب بشه 
 
دختر بدشانس روزگار  کاش بغضم بترکه . داره خفم ميکنه
مابین هال و پذیراییمون دو تا
پله خورده که اون دو فضا رو از هم مجزا کرده . دمپایی پام بود .
میخواستم پله رو رد کنم قسمت جلوی دمپاییم گیر کرد به پله خوردم زمین
انگشت پام ضرب دیده و درد ميکنه . رفتیم بیمارستان عکس گرفتن از پام و
دکتر گفت فقط ضرب دیده 
پام باد کرده و نمیتونم بذارم زمین . شانسو ببین
حالا از شنبه قرار بود برم سرکار . خداکنه تا اون موقع خوب بشه 
 
دختر بدشانس روزگار  کاش بغضم بترکه . داره خفم ميکنه
دنبال نوشته جدید بودمشاید هم میخواستم از حال و هوایی که دارم فرار کنم و بگم که من نمیتونم تغییر کنم مداوم و باید همونی باشم که خودم میخوام.اونم سخت بودهر دوی این عامل که میخواست منو به خودم برسونه سخت بود و نمیتونست منو به راهی بکشونه که بیشتر دنبالشم.فکر کردن به آدم های دور وبرم بیشتر منو به این فکر فرو ميکنه که من به چی میخوام برسم و دنبال چی هستم و میخوام برای بودن چه کسی تلاش کننم و بودن چه کسی رو تو زندگیم فراموش کنم.تنها چیزی که منو واد
سیدارتها» اثر هرمان هسه.
سیدارتها‌ی برهمن‌زاده بعد از تجربه‌ی سال‌ها برهمن» بودن، تصمیم می‌گیره به شمن»‌ها بپیونده و حقیقت دنیا و حقیقت درونی خودش رو از آیین اون‌ها بیاموزه. با بودا» ملاقات ميکنه و حتی سال‌ها بعد به دنیا و لذت‌های اون روی میاره. اما هیچ‌کدوم اونو به حقیقتی که جستجو ميکنه نمی‌رسونن.
با خوندن خط به خط این کتاب، ناخوداگاه آدم تک تک اون سوالات رو از خودش می‌پرسه و تلاش ميکنه هم‌قدم با سیدارتها، حقیقت درونی خودش و م
از کجا شروع کنم؟ 
از همینجا؟ 
که دوستم برادر حسین رو دید و چشماش برق زد و گفت حسین اینه؟ و گفتم نه داداششه خوشگله نه؟ گفت نه گفتم آره چشات داره برق می زنه 
گفتم این ۴۰ سالشه 
گفت عه! چه خوب مونده گفتم بله دو تا هم بچه داره 
چشم در چشم شده بودیم 
باباش نشسته بود 
مادرش کنارش وایستاده بود 
سلام کردم و انگار هر دوشون یا شایدم مادرش جواب داد 
اومدم نشستم که مادرش اومد جلو و احوالپرسی کرد! بعد دید به خودم نمیارم گفت کاری ندارین؟ 
که یهو گفتم بیام بب
میگفت خشمت زیاده
غیر تنفس عمیق و.باید چیزایی که ناراحتم ميکنه را به بقیه بگم مثل الان که دارم اینجا مینویسم
یه سری آدم الکی گاهی میان رو مخم یه آدمایی که سال هاس گاهی ندیدمشون و شاید مدت ها نبینمشون
ذهنم بی کاره.بی کاره بی کار واسه همینه میگرده یه چیزی پیدا ميکنه که بهش مشغول بشه
به حق این ماه عزیز و روزهای پر نور خدای مهربون نور بپاش به روح و جسم این بنده ی ناشکرت تا قدر زندگی و نعمت هاشو بدونه
نشستم روبه روی کافی شاپ کتابخانه پاتوق تماس با
یک آدمی رو تصور کنید که وقتی ازش تعریف میشه هیچ عکس العمل خاصی از خودش نشون نمیده. نهایت لبخند بزنه وقتی ازش انتقاد میشه بازم هیچ عکس العملی نشون نمیده و تشکر ميکنه . اغلب خستس و حوصله ی هیچ کس رو نداره . برای فراموش کردن مشکلات خودش به مشکلات بقیه گوش میده. در بیان کردن احساسات خیلی ضعیف برخورد ميکنه . اغلب کم میاره در جواب بعضی سوالات توی موقعیت های مختلف دقیقاً چی باید بگه ! خیلی ساکته . جدیداً داره بد قول میشه البته سعی ميکنه با بد قولیش به
سلام
ازتون میخوام به کامنتم جواب بدید و راهنماییم کنید .من ۲۳ سالمه و یه
خواهر ۳۴ ساله دارم همیشه اذیتم ميکنه میخواد جلو بقیه منو بد جلوه بده و
خودش رو خوب از طرف من کارهای زشت ميکنه و به همه میگه که کار من بوده و من
هم هر چی میگم کار خودشه و میخواد منو اذیت کنه هیچکس باور نميکنه .
همه بهم میگن به خواهرت حسودی میکنی مگه چیکارت کرده در صورتی که همه چی برعکسه
. تو رو خدا بیاید بگید واسه چی این کارا رو با من ميکنه ؟
خسته شدم به
خدا .بیخشید شاید کام
p.p1 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: left; font: 13.0px 'Helvetica Neue'}



همیشه نفر جلویی یه سؤال بی جوابه. 
کیه؟ اینجا چه ميکنه؟ از کجا اومده؟ به کجا میره؟ حالش چطوره؟ سنش چقدره؟ داره به چی فکر ميکنه؟ توی ساکش چیه؟ اون لنگ را واسه چی دستش گرفته؟
این سؤالها اینقدر درگیرت ميکنه که یکدفعه چشم باز میکنی میبینی نفر جلوییت عوض شده. سؤالهای بی پاسخت در مورد قبلی را کنار میگذاری و سعی میکنی این نفر جلویی جدید را تحلیل کنی.
 کیه؟ اینجا چه ميکنه؟ از کجا اومده؟ به کجا میره؟
 یادتون میاد قدیما تو کتاب زبان یه درسی بود به اسم تیتر این پست! که
در مورد مضرات تلویزیون نوشته بود و این که چقدر خانواده را از هم دور
ميکنه و اگه نباشه چقدر خانواده بهم نزدیک تر میشن
احتمالا هم دلیلش این بود که به جای این که همه ی اعضای خانواده در زمان  واحد
به سمت رو به رو نگاه کنند ، بهم دیگه توجه کنند و به جای صحبت در مورد
برنامه های اون! در مورد خودشون صحبت کنند،شایدم واسه این که وقتشون واسه
برنامه های الکی تی وی هدر نره.
الان یه پیامی ق
یه فامیل جالبی دارم ، سه بار منو تو این سال 98 دیده هر سه بار هم پرسیده که چه رشته ایی میخونم ، میگم فلان ، میگه : عه همینجا ؟ میگم بله ، میگه فلان دانشگاه اینجا ؟ میگم بعله ! بعد تو هر سه دفعه من علامت تعجب شدم که چرا اینجوری ميکنه ! واقعا یادش میره یا نه یه مردم ازاریی داره تو وجودش!
. حوصله ی هیچی جز خواب رو ندارم ، کی تموم میشه این دانشگاه یکم بگیرم بخوابم ! به تحویل پروژه فکر میکنم مغزم داغ ميکنه |:  
روز اول که اومد حیاطمون، کوچیک و ناز بود، از آدما می ترسید و فرار می کرد. کم کم بهش نزدیک شدیم و نازش کردیم و غذا دادیم،الان دیگه یه عضو از خونوادمون شده. گربه ی نازم رو میگم:)
شنیده بودیم گربه بی وفاست بخاطر همین فکر نمی کردیم پیشمون بمونه و اسم خاصی براش انتخاب نکردیم و اسمش شد"پیشی".
الان؟ هر وقت دلمون براش تنگ میشه کافیه سرمون رو از در ببریم بیرون و بگیم "پیشی؟ پیشی؟" تا خودش رو برسونه دم در و برامون ناز کنه.
روزایی که سرگرم درس و کاریم و خودم
بهش پی ام دادم خواستم خوب شروع کنم منطقی مهربون خونسرد اروم ولی بعدش کم کم همه چیزای بد یادم اومد باز بهم ریختم هر پیامی که ارسال میکردم خشمم بیشتر میشد و از پیامم و لحنم معلوم بود مث ادمی که داره میخنده یهو وسطش بغض ميکنه و گریه ميکنه :/ چیزی که خراب بشه دیگه به این راحتی ها درست نمیشه. همه پیامام پاک کردم دیگه نمیخوام باهاش حرف بزنم :/ حرفام خیلی وقته زدم و اون انتخابش کرده ولی چرا اینو نمیخوام بفهمم نمیدونم؟ 
+دیگه تلپاتی جواب نمیده !
مرحوم دولابی نقل کردند که:
در همسایگی مرحوم شهید مطهری خانم بی‌حجابی زندگی می‌کرد که یک باره چادری شده بود. خودش تعریف کرده بود که ما اصلاً اهل دیانت نبودیم. یک بار به قصد تفریح با شوهرم به مشهد رفتیم و چند روزی که آن‌جا بودیم در تفریحگاه‌ها گذراندیم.
روز آخر که می‌خواستیم به تهران برگردیم من از خیابان جلوی حرم مطهر امام رضا(ع) عبور می‌کردم که از خیابان نگاهم به ایوان حضرت افتاد. سلامی کردم و  رد شدم.
شب خواب دیدم که حضرت رضا(ع) فرمودند: کس
چه بهار دلگیری.اصلا بهار همیشه دلگیر بوده، نمیدونم چرا بقیه انقدر ذوق اومدنش رو دارن‌.چه ذوقی داره شروع یه سالِ دیگه بدونِ تو؟!
چقدر رنگ سبزِ این روزهای شهر تو چشم میزنه و حالمو بد ميکنه‌.
راستی بهت گفته بودم فصل بهار اذیتم ميکنه؟ بهار هیچوقت مالِ من نبوده، درست مثل تو.
اگه یه روز خواستی بیای، بهار نیا پاییز بیا، وقتی دارم پا به پای طبیعت برات میبارم بیا، وقتی امید مثل پرنده ها از دلم کوچ ميکنه بیا، وقتی هوای دلم ابری و تیره است بیا‌.
بذا
از فروردین ماه تا الان خیلی گذشته پیش خودم که فکر میکنم انگار همین دیروز بود که اومدم نوشتم ولی واقعا سه ماه گذشت .
دخترم رو بردم دکتر و خدا شکر شماره چشمش تغییر نکرده بود قرار شد دوباره مهرماه ببرمش چشم پزشک .
خودم هم چشم هام و معیانه کرد و عینک گرفتم البته برای مطالعه و TV و سیستم هست .
بعد از کلی تحقیق و تفحص بالاخره تصمیم گرفتم دخترم و بنویسم همون پیش دیبستانی مهدش هم هاش آشناس هم خیلی زوده فعلا توی محیط مدرسه قرار بگیره و
داشتن حس و حال خوب هم آرزوست! 
مدتیه که حالم اصلا خوب نیست اما حدودای یه هفته ای هست که خیلی حالم بده، اونقدر حالم بده که احساس میکنم قلبم داره از جاش کنده میشه خودمم اصلا نا ندارم و بی حوصلم :|
یه حس مثل دست و پا زدن برای رسیدن به سطح آب از یه عمق ده متری واسه یه آدم ناشی که هر چقدر هم تلاش ميکنه بازم نوک انگشت های پاش زمین رو حس ميکنه .
مردا بخاطر این دارن منقرض میشن ک جنس مخالفشون صداشون ميکنه داداشی!/:فکرشو بکن پول کافه رو حساب میکنیچسناله هاشو تحمل میکنی،آخرشم صدات ميکنه داداشی!نه ناموسا خودت باشی دوست نداری منقرض شی؟ -__-من ک هر سری دوس دارم آب شم برم تو زمین/:
عصبیم
بی دلیل و با دلیلشو نمیدونم
نفسم میون راه گیر ميکنه دستام میلرزه دمای بدنم بالاست
و حس میکنم یکی داره مغزمو اره ميکنه
عصبیم
به شدت و توان بالا 
انقدر که از صبح دلم نمیخواست جواب هیشکیو بدم
انقد که مطمئنم اگه دهنمو باز کنم چیزای خوبی نمیگم 
گمونم این قضیه عصبانیت از خواب شبم شروع شده
خوابی که خوب بود و اصلا حاوی کابوس و محتوای مجرمانه نبود :))
عصبیم
از خودم و خونواده ای که تموم برنامه هاش به چهارشنبه و کنکور بستگی داره
عصبیم 
از این نامر
حالت که خراب شد به هر دلیلی! رو بقیه خرابش نکن
بشین نویس. یه عالمه هرچی به ذهنت میرسه.  حتی بد و بیراه بعدم همه کاغذارو پاره کن بریز دور!
اگه خوب نشدی برو بیرون ترجیحا پارک راه برو راه برو راه برو
اگه بازم نشد یه جا پیدا کن و با خدا داد و بیداد کن هرچی فریاد داری بزن خدا مهربونه به دل نمیگیره ترکتم نميکنه حتی محکمتر بغلت ميکنه
گریه کن
یه جایی خلوت کن و با خدا حرف بزن یا سر سجاده یا با یه موزیک بی کلام
گفتم موزیک بی کلام وقتی حالتون خراب
یو نو من از ادمایی که مشروب میخورن خوشم نمیاد ینی برام عجیبه که بدتر از این برام خط قرمز نیستن ولی مشروب هست (شاید اصن تنها چیزی باشه که نسبت بهش انقدر گارد دارم)
مثلا یه هم وطنی میره کشور خارجی و از تنها چیزی که حرف میزنه الکله و کلی خدارو شکر ميکنه که بالاخره میتونه بخوره و من نباید از این ادم بدم بیاد چون که خب مشروبم مثل باقی چیزاست؟ یه عمر دوست داشته بخوره و تازه تونسته امتحانش کنه و کلیم خوشحاله و داره کیف دنیا رو ميکنه ولی نمیدونم چرا هم
دوست دلی-قسمت دوم
ناگهان پایش روی زمین لیز میخورد و به سمت سرش پرت میشود. مادرش سریع میاد کمک دلی،دستش رو میگیره و بلندش ميکنه و میاره دلی رو روی تخت خودش میخوابونه و میگه:خوبی؟کجات درد ميکنه؟آخه حواست کجاست؟چیکار میکردی؟
ادامه مطلب
ی عکسی رو بچه ها فرستادن تو گروه مربوط به راهنمایی . همه بچه ها تکذیب کردن گفتن اینا ما نیستیم * اهو  دستش زیر چونشه داره افق رو نگاه ميکنه !* شادی نورخورده به عینکش چشماش معلوم نیست :| (الان فهمیدم چرا میگن موقع عکس عینک نزنین )* فاطمه , بیرون کادر دوربین رو داره نگاه ميکنه :|* مینا , مقنعه اش شله . :|  پ.ن: تو واتساپ عکسا رو براشون فرستادم . اکثریت گفتن بابا حذف شون کن ابرومون رفت  .شادی که گفت اینا فتوشاپه. 
دامادمون داشته دیشب رانندگی میکرده ، یهو یه موتوری بی هوا میاد تو جاده برا اینکه نزنه بهش ماشینو منحرف ميکنه ،چپ ميکنه
ماشینش کاااملا داغون شده ، له له له شده اما بطرز معجزه اسایی حتی دستشم زخم نشده خداروشکر ، سالم سالمه❤
دارم فکر میکنم توی دنیایی که حتی نمیدونیم چند دقه دیگه چه اتفاقی میخواد برامون بیوفته ، چرا اینقدر دل میشکنیم؟ چرا اینقدر ناراضی ایم از همه چی ، چرا از زندگیمون لذت نمیبریم؟
تورو خدا موقعی میخواید وارد جاده ی اصلی بشید ،
حکایت ما هم شده مثل گرفتاری بشر
که اونقدر انسان ازاده که اصلا مشکلی نیست که تا کی بره دور هاشو بزنه خدا تو همین بین باز الرحم اراحمینه کمک خودشو به همه ميکنه کار خودشو هم ميکنه صالحان رو گلچین ميکنه اما باز خدا بهتر میدونه عالم به تدبیر ها و امورات هست .
برای میراث زمین
بشر بعد که از چیزی نتیجه نگرفت میان جمع میشن دور حرف خدا
حالا ما هم بعد از این همه راه های رفته وقتی همون حرف ساده خدا رو گوش میکنیم میبینیم گرفت
و فقط از این حرصمون میگیره که
سلام.
امروز تو روبیکا داشتم می گشتم یه فیلم دیدم به نام"بنجی".
داستان یه سگ ولگرده که یه پسربچه پیداش ميکنه و ش می خواد نگهش داره براش اسم بنجی رو هم انتخاب میکنن ولی مامانش نمیذاره نگهش دارن.پسره هم اون سگو از خونه بیرون ميکنه ولی بنجی اطراف خونه پرسه میزنه تا اینکه دوتا دزدِ ماسک زده موقع دزدی از یه مغازه به دلیل اینکه این دوتا بچه چهره شون رو دیدن میبرنشون و بنجی سعی ميکنه نجاتشون بده:)
محصول:آمریکا
خیلی قشنگه:)
معرفی میشود^.^
لحظ
میدونید همیشه یه نگرانی هست
که نکنه .
در هر مسئله ای
این نکنه ارام و قرار نداره جز با یاد خدا که هر چی خودش صلاح بدونه
همون حرف همون دستور العمل ازتو حرکت .
واقعا حتما دلیلی داره که یه همچین جایی خدمت میکنم !
شاید این هم جزئی از روند تایید باشه
اما میتونم بگم تمام فکر ذکرم اصلا اینجا نیست .
کارمو خوب انجام میدم طوری که جای حرفی نمونه
این چند مدت چقدر اتفاقات پشت سر هم میفته
همین بعد از ظهر بود که به دوستم میگفتم که اصلا قابل مقایسه نیست
اگر
دلتنگی بدترین دردیه که وقتی به جون آدم میوفته هیچ درمونی نداره لعنتی مث خوره از سر انگشتات و هوس تایپ کردن براش شروع میشه میاد جلو میاد تو دستات و هی هجوم میاره سمت شمارش که دقیقه نود عقلت یقش و میگیره می ره تو پاهات و ذوق میشه برا رفتن پیشش که ارادت دستور ایست میده دلتنگی وول میخوره تو صدات و میشه هزارتا حرفی که زده میشه و مهم نیس که حضور فیزیکی داره و میشنوه الان یا نه فقط مهمه که اون تو قلب تو همیشه حاضر حاضر حاضرهتا اینجا همه چی خوبه میخو
خیلی وقته که اون ریلکس بودنه اون الکی شاد بودنه و اون حسه خوبه پر زده رفته.آدم چشم میبنده و باز ميکنه میبینه شت!چه قدر همه چی عوض شده!عوض؟نه بد شده.اینقده خودمو خسته میکنم که تا یه جا ثابت میشینم بدنم ذوق ذوق ميکنه و از شدت کوفتگی بی حس میشه،شبا تا سر رو بالشت میذارم درد توی پاهام مثل مسکن عمل ميکنه.اولین امتحان از این ترم دیروز بود،پیاده رفتم سمت خونه ی اَ.خ نزدیک خونه شون که رسیدم دیدم داره از پالای راه پله طبقه دوم نگام ميکنه صدام زد،گفتم بی
جمعه بیست و چهار خرداد :
از دیشب اومده بودیم ییلاق و الان که ساعت داره دوازده شب میشه،تو راه برگشتیم.
چقدر برام لازم بود بیام اینجا.کلی از خواهرم ممنونم که اصرار کرد منم برم باهاشون.دیشب هوا یخ بود و خواب کلی چسبید.خواهرم اینا دارن طبقه دوم ویلاشونو میسازن.امروز کلی با شوهر آبجیم همکاری کردیم که کف پوش چوبی درست کنیم برای بالکنش. الوار ها رو اندازه زد و من کمک کردم ببره.بعد که چیدیمشون،داشت سوراخشون میکرد که به آهن پیچشون کنه. خلاصه منم دریل گ
خواب بد دیدم
میان تعقیب و گریز و فرار از ادم قاتل و نجات خانواده ام خصوصا مامانم ک میفته و پاش در میره و فداکاری من ک ببریدش تا من مشغولش کنم این قاتل روانی .
از خواب میپرم
میرم نزدیکش اروم دم گوشش میگم خواب بد دیدم.
هیچ عکس العملی نداره فکر میکنم خوابه یهو ت میخوره میفهمم بیداره
میگم تو بیداری و هیچکاری نکردی و خودتو بخاب زدی
روشو ميکنه بهم میخنده
عصبانی میشم
دستشو میاره بغلم کنه
دور میشم
میگه خب ببخشید نشد خابالو بودم
تکرار میکنم : تو شن
درد از پشت کمرم تیر میکشه تا کشاله رانم تا ساق پام بعد میپیچه تا انگشت‌هام . ساق پام میسوزه از درد . خواب چشام رو سنگین کرده اما درد نمیذاره آروم بگیرم و بخوابم لباسشویی سوت میکشه که شستن لباسها رو تموم کرده ؛ سوتش پشت سرهم  و آزار دهنده س . انگار که میگه وفاااا بیااا. نا ندارم ت بخورم.  این وسط دلم یه شب سرد زمستونی می‌خواد از اون شبا که آسمون سررررخ سرررخه و برفه تا زانو بالا اومده و هیچ ربطش به وضعیت الانم رو پیدا نمیکنم
عماد روغن سیاه دان
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله ای که شنیدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده ميکنه چیه و یا اینکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده ميکنه. نمیدونم این بیماری چطوریه؟
به غیر از این مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفایی که میزدیم این مسئله
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله ای که شنیدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده ميکنه چیه و یا اینکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده ميکنه. نمیدونم این بیماری چطوریه؟
به غیر از این مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفایی که میزدیم این مسئله
سلام!!!!!!
آن یو سا !!!!(کره ای)!!!:)))))
یه چند وقتیه دارم روی یه سری تغییرات درونیه خودم کار میکنم!!!
مثلا کلاس نقاشی میرم.راستش واقعا دوسش دارم.تو دوران مدرسه اینجور کلاسا تو خونه ی ما غدقن بود!!
در واقع تو خونه ی ما درس مهم ترین فاکتور زندگی محسوب میشه و از نون شب واجب تره!!!متاسفانه یا خوشبختانه؟؟؟
به نظر من متاسفانه!
آخه بابا چقد درس؟یه خورده هم زندگی کنی جای دوری نمیره
یا مثلا نجوم و ستاره شناسی که بهش علاقه دارمخانواده مخالفت میکنن که بچ
درباره ی نقد نسبت به برنامه های صدا و سیما که صد جلد کتاب میشه نوشت. اما چند تا نکته ی کلی هست که دلم نمیاد نگم.
اول اینکه؛ کاش برنامه سازان، و همچنین مدیران رسانه، اول یک آمارگیری از سطح روحیه ی جامعه داشته باشن تا ببینن بیشتر چه سبک از سریالها برای جامعه ی امروز ما لازمه. این نکته خیلی حیاتیه. اما متأسفانه صدا و سیمای ما اونقدر غیرکارشناسی عمل ميکنه که بعد از گذشت اینهمه سال و این همه پیشرفت علوم روانشناسی و علوم مدیریت رسانه، و علی رغم ادعاه
نگاه مکعبی یا شش جهتی یک اصطلاحه؛ یعنی آدم هر عملی رو میخواد انجام بده، از چند جهت بهش نگاه کنه.
ما آدما معمولا از همون یک جهتی که اول به ذهنمون میاد کاری رو انجام میدیم یا نمیدیم، ولی در نگاه مکعبی سعی میکنیم از چند زاویه ی دیگه هم به قضیه نگاه کنیم.
مثلا دوست دارم فلان چیز رو به دوستم بگم،
نگاه مکعبی میگه:
اثراتش رو هم بررسی کن، اگه بگی، اثراتش و عواقبشش چیه؟ 
شاد ميکنه یا ناراحت؟ 
یا مثلا رفتار یکی ناراحتم ميکنه‌، تو ذهنم اول میگم: 
قطع راب
گاهی دلم برای مردای این دوره زمونه ی ایران میسوزهنمونش همین دوستمخانوادش مذهبی بودن و این پسر تا حوالی سی سالگی محرم نامحرم رو رعایت میکرده و هیچ رابطه ج.نسی هم نداشتهبعد میفهمه که این تربیت ها قدیمی شده و این ارزش ها دیگه زندگیش رو پیش نمیبرههنوز اما، معیارای سنتی رو داره: میخواد یکی رو بگیره که خودش اولین مرد زندگیش باشه اما از اون طرف اعتماد نداره که دختره راستشو بهش گفته باشه که قبلا حتی عاشق هیچ مردی هم نشده باشه چه برسه به رابطه بدنیبه
سکانس اول :
مریض صحبت ميکنه :
+سلام دخترم
اولش متوجه نمیشم 
-شما چیزی گفتین؟
+میگم خوبی چه خبرا؟ 
- سلامتی :)
+ازدواج کردی ؟ 
اولش من اینجوری شدم
-نه !
+ای بابا ، یه تور بنداز ، اگه تور هم پاره شد قلاب بگیر
من فقط جوری خودمو کنترل کرده بودم که از خنده منفجر نشم
بعد منم گفتم باشه
سکانس دوم :
همکار صحبت ميکنه دقیقا جمله اشو میگم 
+درس نخون زیاد که پشیمون میشی 10 با 19 هیچ فرقی نداره .!
#من موندم اینا بدون هیچ پیش زمینه چه جور این حرفا رو میزنن ، نکنه خدا ب
شین بعد از اون ماجراها و حرف و حدیث ها کلا قطع رابطه کرده با ما.حالا این چیزی نیست و خدا کنه خوش باشن و دوری و دوستی.مشکل اینه که ایندفعه دخترش رو هم منع کرده از داشتن کوچکترین ارتباط با ما.دختری که تمام بچگیش بین ماها گذشته و به پدربزرگ و مادر بزرگ و خاله ها و داییش حتی بیشتر از پدر و مادری که هیچوقت کنارش نبودن، وابسته بوده و هست.
این روزا خیلی تو دعواهای ذهنی که داشتم به مرز تنفر رسیدم ازشون.چون باعث و بانی شکستن دل پدر ومادرم شدن و این قابل بخ
قبل‌تر توی قسمت عمیق استخر، وقت کرال رفتن، اونجا که هی کله‌تو میچرخونی و نفس میگیری و می‌چرخونی و یه منحنی میزنی توی آب و خودتو توی آب جلو می‌کشی، یاد نشدن‌ها می‌افتادم. اینکه ردخور نداره، همونطور که تا الان نشده و منو تبدیل به یه آدم خشمگین و ضعیف کرده، از این به بعدم.
اما آخرین بار، جای اینکه سرمو کنم زیر آب و گریه کنم، بدنمو با زور توی آب جلو میکشیدم، و هر بار میگفتم، من به رویام میرسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. و آبو پس میزدم. حا
همیشه معتقدم با هر ابزاری که میشه باید به کودک درون کمک کرد
‌.
تنها چیزی که منبع انرژی زندگیه، خلاقیت به کار و کسبتون میده، عشق رو به زتدگیتون دعوت ميکنه، و صلح رو به دنیا هدیه میده. کودک درونه
.
با چه چیزایی میتونید کمکش کنید؟
۱.از خودتون بپرسید یه بچه از چی خوشش میاد؟.از نمادهای کودکانه مثه اسباب بازی، تنقلات، چیزای رنگی، نقاشی و غیره 
۲.یه بچه باید محیطش تمیز و زیبا باشه.پس اگر به خودت نمیرسی و بهداشت رو رعایت نمیکنی و بدنت رو در حالت درد
سلاام قرار هست با پسر 28 ساله ای که شنیدم آسم داره ازدواج کنم . نمیدونم شدت آسم در چه حد است . نمیتونم ازش بپرسم نوع اسپری که استفاده ميکنه چیه و یا اینکه شدت بیماری در چه حد هست . یعنی خجالت میکشم و حس میکنم ناراحت میشه.فقط گفت آسم داره و اسپری استفاده ميکنه. نمیدونم این بیماری چطوریه؟
به غیر از این مورد پسر خوبیه و مشکلی نداره . به خاطر همین اگر شدت بیماری زیاد باشه ونمیدونم چطوری بهش بگم نه .میترسم دلش بشکنه
در ضمن توی حرفایی که میزدیم این مسئل
شاید فکر کنی دارم زیاده روی میکنم ولی باید بگم مستی هرچند از دنیا جدام ميکنه ولی به تو نزدیکم ميکنه و من دوستش 
دارم امروز که زنگ زدی به شدت سر درد بودم چون تقریبا یک روز نخوابیده بودم با این که روز قبلش قرص خواب خورده بودم
اگه گیج نبودم تمام تلاشمو میکردم که تلفنت قطع نشه چون خیلی منتظر بودم بهم زنگ بزنی و من صدای پر از انرژیتو بشنوم
صدایی که خون تو رگهامو جریان میده
دلم میخواد راحت باهات حرف برنم ولی شرم و حیا حتی تو مستی هم جلومو میگیره
میخو
آقا من اومدم شکایت کنم که آووکادو وبلاگش رو بیشتر از من دوست داره! از سر شب به جای این که به من توجه کنه همش داره ازین جا تعریف ميکنه و ذوق ميکنه که 1500 روزه شده! یکی نیست بهش بگه این کارا مال آدمای متاهل نیست!! اصلا ولش کن، من که قهرم باهاش! شما خوبید؟ خوش میگذره؟ عیدتون مبارک:) آووکادو بهتون گفت که اومدیم تو خونه خودمون اما کلی وسیله کم داریم و فعلا زمان میخواد تا اینجا شبیه خونه ی واقعی بشه! اگر اون خانواده ای که قبل از ما اینجا زندگی میکردن رو پ
"pin ش کنی بالای لیست.هی حرفش شه.اولین suggested سرچ اینستاگرامت".
خسته تنها و تحت فشارم نمیدونم دقیقا چیه که اذیتم ميکنه،خیلی تعدادشون زیاده اما از همه شون مهم تر روابط عاطفیه مگه نه؟
امروز از سایت شماره 3 که بیرون اومدم هوای سرد و بادی که میومد روحم با خودش برد،بعد از هشتا قدمی که به سمت سالن برداشتم روحم نشست سرجاش.
پریشب راس ساعت سه از خواب پریدم نمیتونستم نفس بکشم اولین باری نبود که این اتفاق میوفتاد اما شدت ترسش هیچ فرقی نداشت،از طرفی تهوع و س
میدونی کلاس زبان که میرم خیلی اذیت میشم از یک لحاظ هایی. مثلا یکیش این که گوشم با این که سمعک استفاده میکنم بازم نمیشنوه یه چیزایی رو مثل وقتی که میرم پای تخته سوال میپرسن ازمو من واقعا حولم شده باشمو دیگه هیچی. ولی با تمام اینها یه ترم گذروندمو نمرمم خوب شد هرچند بودن تو جمع اذیتم ميکنه که هیچ اینجوریم باشی که دیگه کلا عذاب برات. نمیدونم درک میکنی یا نه ولی الان که مینویسم به خاطرش بغض تو گلومه. خب من روابط اجتماعیمم مثل مثلا مها نیست بقیه با
 
 

 
سلام دوستان امروز یک اپلیکیشن رو معرفی میکنیم که خیلی خیلی داره خوب کار ميکنه هر ۲۴ ساعت ۲۰ بیتکویین بین کاربرها تقسیم ميکنه که خیلی عالیه!
از اونجایی که این برنامه تازه تاسیس هست حتما حتما مراحل ثبت نام رو بصورت پایین انجام بدین و از دست ندین فوق العادس
غلغله.
امروز حالم خیلی بد بود در جریانید که وقتی از اتاق اومدم یکیشون پیله کرد که چته ولی چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بیرون ی جفت گوشواره و کیف خریدم دیگه بیخیالش شدم هر چی میخواد بشه بشه ولی چرا اینو صد دفعه گفتم با هر کیم حرف زدم گفتم چرا ی اتفاق باید تکرار بشه وقتی داشتم به شفق میگفتم داشتم با صدای لرزون حرف میزدم صددفعه گفتم بهش گفتم خودت دیدی حالمو دیدی ی سال زندگی نکردم دیدی ی سال مردم خودت دیدی دیدی چیشد دوباره گریه میکردم هی تکرار شد این دیالو
سلام
من همیشه نسبت به قوی تر کردن شخصیتم تعلل میکردم ولی بالاخره یکم ازین ویدئو های به قولی انگیزشی که ماه ها بود یوتیوب بهم پیشنهاد میداد رو دیدم. ویدئویی از آقای Jordan Perterson بود. انقدر خوب صحبت ميکنه این شخص که شاید 10 تا ویدئو نیم ساعته ازش رو تو همین چند روز دیده باشم. 
آدم مغرور همینه دیگه. فکر ميکنه خودش بیشتر از بقیه میدونه و نمیتونه بپذیره که یه فیلدی هست که هر روز باهاش درگیره ولی نسبت به درست کردنش اقدام نميکنه
ممکنه بعضی عقایدش یکم را
پله ها را یکی یکی اومدم بالا،نزدیک درب خونه بودم که صداش شنیدم،کلید  درآوردم و درُ باز کردم، با چنان ذوقی به مامان گفت :عمه اومد ،با سرعت  نور پرید بغلم،کیفم انداختم روی زمین و محکم بغلش کردم، همش یه روز ندیده بودمش،صدای قلبش میشنیدم، همینطور که دستش دور گردنم بود نشستم روی کاناپه نگاش کردم و پرسیدم:کی اومدی؟ برمی گرده سمت آشپزخونه  واز مامان می پرسه :مادر من کی اومدم؟؟مامان هم در جوابش گفت:۲ ساعتی میشه.
بعد تموم شدن حرف مامان،خودش هم میگه:
ادم های مختلفی با مرام های مختلفی رو با لطف خدا دارم اشنا میشم
+حالا نه این کار خوب یا به درد بخوری باشه یا پدیده نوعی باشه نه کلا یه چیز دیگه ست منظورم شاید تو این مقطع برای زندگی من خوبه ! شرایط من!
مختصر اینو گفتم که زود بگذرم.
حالا بیشتر توضیح میدم یعنی چجوری !
که واقعا یه حسی تمام وجود ادم رو میگیره که با هیچ عنصری انقدر به هیجان نمیاد درونت :) ارزوهات
قابل بیان و مقایسه با هیچی نیست
وقتی میبینی کسایی هستند که دارن کار میکنن هم رو خودشون و
 سلام سلام.
دارم بعد از ظهر یک روز اردیبهشتی رو کنار جوجه میگذرونم.
 هوا به شدت دلپذیره ابری خنک و از نسیمی که از پنجره ها میاد و روی پوستم میشینه نگم براتون. از گلدونای شاداب پشت پنجره که لبخند به لبم مینشونن نگم براتون.
از شالیزار ها که دونه دونه دارن نشا میشن و تو همشون صدای تراکتور میاد و خانمای شمالی با تیپای با مزشون تا زانو توش فرو رفتن و دونه دونه بذر میذارن نگم براتون.
تو فاصله این دو پست اخیر یکبار بدجوری بدجوری به لحاظ روحی زمین خ
به سوال های یه جای کار میلنگه و یه چیزی درست نیست این سوال "داری با خودت چیکار میکنی  " هم اضافه شده .عمیقا قلبم درد ميکنه . و دختر بدی میشم اگه بگم . بیخیال نمیگم !ببین ارزش ریسک کردن و داره ؟ اره ؟برو بریم از اول!برای بار آخر . 
آروم آروم جوری که خواب بچه هایی که بغل مادراشون بودن نپره تو ایستگاه یکی مونده به آخر نگه داشت . یک خانم مسن اومد جلوی در راننده و قبض گازش که یه کاغذی_ که میخورد بهش اخطار قطع باشه _بهش چسبیده بود  رو نشون راننده داد و گفت: آدرسش رو ببین ! چه خطی میره این جا؟ راننده اتوبوس همون طور که نشسته خم میشه سمت در راننده ،که خانم مسن پایینش واستاده ، برگه رو با دقت یه نسخه شناس که دنبال علائمی برای تایید نظریش میگرده نگاه ميکنه ، اول زیر لب چیزی میگه که ا
خیلی ذوق نکنین رفقا و فرزندانم،
کسانی که خیلی پیر درون فعالی دارن،
معمولا فقط همین یه مورد خوب بلدن، یعنی خوب تصمیم بگیرن، خوب برنامه ریزی کنن، و .
بلد نیستن که دل کسی رو به دست بیارن، بلد نیستن صبور باشن (قبلنم توضیح دادم)، بلد نیستن خوب و دلنشین و صبورانه رفتار کنن.
شماها همتون، اعم از دختر و پسر، بابا لنگ درازو دیدین.
دیدین اون جرویس خیلی صبور و قابل اعتماده؟ خیلی صبوره و باهوش.
این قسمت صبر و حوصله رو کسانی که پیر درون دارن، فاقدش هستن.
فکر
آموزش زیر سازی پوست صورت
 
برای یک آرایش خوب زیر ساز خوب لازم که البته با وسایل ومارکهای خوب امکان پذیر که این مدلی که میخوام بگم خیلی هم پر خرج نیست اول از همه صورت را با شیر پاک کن تمیز میکنیم تا چربی روی صورت نباشه بعد یک کرم مرطوب کنند میزنیم البته خیلی کم تا چرب نشود وفاقد چربی هم باشد بعد آندر بیس میزنیم که خیلی مهم هم آرایش فیکس ميکنه تا کرمها بهتر بچسبن ورو هم بخوابن هم از قرمز شدن پوست جلوگیری ميکنه بعد از درماکالر استفاده میکنیم نی
وقتی دلم میگیره هیچشم بی دلیل نیست واقعا ثابت شده اس همیشه وقتی ناراحتم و وقتی تو اوج خوشحالیم قشنگ یه چیزی از وسط دو نصفم ميکنه
دیشب به زور خوابیدم که صبح زود بیدار بشم درس بخونم یهو وقتی داشتم صبحانه میخوردم خبر رسید که عمه ام اونی ک از همه مارو بیشتر دوس داره و جان و جهانش ماییم سکته مغزی کرده !!! دیشب ساعت 10 با مامانم حرف میزد 12سکته ميکنه اخ خدا این انصاف نیست هنوز یسال نیست پدرم رفته انصاف نیست عمه ام علیل بشه خدا خودت کمکش کن میدونم که ف
روزمرزه نویسی بیش از حد من رو ببخشید.
و بعد از هر اردیبهشت ماهی خرداد ماهی هم هست که انتظار تاآخر شب بیدار موندن و کارای تحویل پروژه و امتحانات سنگین مارو میکشه؛
بیاین حالا دیگه دست به دعا شیم زودتر تموم شه که ستون مهره هام و بدنم از بیخ و بن درد ميکنه.
با نوازش های نور خورشید چشم باز می کنم و با یه لبخند روز تعطیلم رو شروع می کنم.
صدای پرنده ها که مستانه میخونن،مستم ميکنه و تا نونوایی مستانه قدم میزنم.
یه صبحونه ی دلچسب میخورم و بساط نقاشیم رو تو بالکن پهن میکنم.
با عشق نقاشی میکنم و گربه ی عزیزم،Leo، کنارم بازی ميکنه، بالاخره پرتره ام تموم میشه، با عشق نگاش میکنم و امضا میکنم: Nelii
وسایلم رو جمع میکنم و لئو رو می بوسم و با هم به آشپرخونه میریم. 
بادمجان ها رو کباب میکنم و همزمان شادمهر عزیز میخو
.
معتقدم گاهی تنها نوشتنه که میشه سلاح آدماتنها نوشتن و نوشتن و نوشتن.نوشته هایی که بعضا به دست کسی نخواهد رسید.نوشته هایی که هیچ مقدمه و بدنه و نتیجه ی منسجمی ندارن.اما همین بی انسجامی هست که منو آروم ميکنه.دنیای بهم ریخته و شلوغه تو سرم رو ساکت ميکنه.معتقدم گاهی نوشتن تنها راه دفاعهدفاع از چی؟!در برابر چی؟!سادست.دفاع از خودم در برابر حمله های افکار خودخواهم خودخواهناین افکار و تصورات من بی اندازه خودخواهنانگار منو نمیشنونخستگی هامو
بالاخره امتحانای ترم چهارمم از یازدهمه تموم شده بالاخره یه تابستون دیگه اومد و این تابستونم اول آخر تکرار ناپذیر میشه برا خودش با همه ی خوبی ها و بدیاش از بیستم دوره ی خودکاویم شروع میشه و سرم یکم گرم میشه طبق معمول از بیکاری خسته شدم و اطرافیانم متعجب مامان امروز میگف دختر تو کلا یه هفته تایم استراحت داری ولی همونم نمیتونی تحمل کنی راس میگه روز مرگی اذیتم ميکنه اونم نه یکم خیلی خیلی زیاد دلم تنوع میخواد دلم تجربه های جدید میخواد و چال
فردی به نام 
@drbehrouz
پستی گذاشته بود و نوشته بود که وقتی با همسرتون قهرید، لباسای حریر و باز بپوشید تا کدورتاتون برطرف بشه»
.
در ظاهر این راه حل خیلی جذابه بدنت مشکلات زناشوییتونو حل ميکنه»
.
اما در باطن:
مخاطب الان من شما خانمها هستید: فرض کنید با همسرتون جرو بحث کردید، اونقدر شدید ک به‌جایی نرسیدید و هردو سکوتی خشم آگین» دارید ک عامیانش میشه قهر».توی اون حالت فقط دارید به عصبانیتتون فکر میکنید و
 اینکه اشتباه کردید باهاش ازدواج کردید،
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب