نتایج پست ها برای عبارت :

عپروفایل غروب غمت را به هر بهایی خریدارم

غروب یعنی خداحافظ امروز
غروب یعنی فردا داره میاد کم کم
غروب یعنی سختی های امروزت تموم شد
غروب یعنی عمرت میگذره
غروب یه لحظه از روز که کلی حرف برای گفتن داره

وقت غروب یاده دلتنگی ها می افتم
وقت غروب یاده اونایی که نیستن می افتم
وقت غروب دل همه میگیره
آخرین ها همیشه یاد آدم میمونهآخرین باری كه عزیزت رو دیدیآخرین باری كه باهاش حرف زدی.آخرین جایی كه رفتینآخرین هاآدمی كه توو گذشته ش مونده باشه كه آخرین ها براش چیزی نمیذاره و توی همون گذشته خودش رو جا میذاره،یعنی یكی مثل من مترسك.خدا نكنه آخرین هات خوب نباشه،خدا نكنه آخرین بارها برات حسرت بذاره.از صبح یاد بابا هستم،همه چی مثل یه فیلم از جلوی چشمهام میگذره و من فقط نگاه میكنم.به یاد بابا.----------------------------سیاوش قمیشی غروب عکس آلبومترانه
برایم از عشق نگومن عشق را به قلم دادم و عاشقانه ها را می نویسم من از عشق دور شدمدورتر از تمام کهکشانهاعشق برایم  دست نیافتنی ترین حس دنیاستمن عشق را به آسمان بخشیدم وبین  ستاره ها تقسیم کردمبه طلوع  و غروب خورشید سپردممدتهاست عشق  در من غروب کرده و پشت هیچستان گم شدهبرایم از عشق نخوان من عشق را سروده ام و به چشمها هدیه کرده ام
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند:
لا تَقومُ السّاعَةُ حتّی یذهَبَ الحیاءُ مِنَ الصّبیان و النّساءِ؛
روز قیامت بر پا نخواهد شد مگر این که شرم و حیاء از زنان و کودکان رخت بربندد.
بحار الانوار، ج 6، ص 315 --------------------------------- پ.ن:میگن یه زمانی آدما فقط یه رو داشتن. ظاهر و باطنا یکی بود. میگن اولین و آخرین ابراز علاقه فقط مال همسر بود. اما الان. آدما شدن فقط یه نقاب. راست گفتن که آدمای این دوره فقط از دور دوست داشتنین. باز هم یه غروب ج
دو عدد فیش حج تمتع ثبت نام تاریخ ۹ یا ۱۰/۸۶ خريدارم
 
با بالاترین قیمت ۲ فقره فیش حج تمتع اعزم ۵ یا ۶ سال دیگه با سود سپرده بانکی از استان تهران و البرز خريدارم
فقط فروشندگان واقعی فیش حج تمتع با این تاریخ که ذکر شد با این شماره موبایل تماس بگیرند ۰۹۱۹۹۵۱۸۰۰۲
با توجه به استانی شدن انتقال فیش حج کسانی که فیش حجشان ثبت نام استان تهران و البرز نیست لطفا تماس نگیرند.
عزیزان از پاسخگویی به پیامک و تلگرام معذورم ببخشید، فقط تماس جوابگو هستم.
فیش حج ت
آنتی سوشال بودن احتمالا باید نتیجه‌‌ی تجربه‌های تلخ قبلی باشه. همون روان‌شناسی رفتارگرایانه. که میگه قضیه‌ی همه رفتار های ما نتیجه‌ی فیدبک هاییه که از رفتارهای قبلیمون در تعامل با محیط بدست آوردیم. ولی حجمِ این موضوع ، خصوصا تو دانشگاه داره به حد آزاردهنده‌ای برای من زیاد میشه. تنهایی چیزی نیست که من ازش فرار کنم. ولی بی‌شک بزرگترین چیزیه که ازش میترسم. تعامل با بچه هایی که چند سالی از من کوچک ترن به مراتب سخت تر از هم‌سن هاست. خصوصا که
فرض کن یک غروب بارانی ست و تو تنها نشسته ای مثلابعدش احساس می کنی انگار، سخت #دلتنگ و خسته ای مثلادر همان لحظه ای که این احساس مثل یک #ابر بی دلیل آنجاست. .شده یک لحظه احتمال دهی که دلی را شکسته ای مثلا ؟ که دلی را شکسته ای و سپس #ابرهای ملامت آمده اند.پلک خود را هم از پشیمانی روی هم سخت بسته ای مثلامثلاهای مثل این، هر شب، دلخوشی های کوچکم شده اند. در تمام ردیف های جهان ، تو کنارم نشسته ای مثلا. . .و دلی را که این همه #تنهاست ، ژاپنی ها قشن
دانلود مداحی جواد مقدم کرب و بلا غروب شده بارون می باره
جلسات هفتگی 92نوحه زمینه
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیکرب و بلا غروب شده بارون می بارهکوچه سینه زنی مان خیس است دوبارهکرب و بلا چه سِرّیه بازم جامانده اَممن چه شب هایی را با اشک به صُبح رشاندممن را شکسته است بالی بده به قلبم حالیدور ضریحت غوغا جای من امشب خالیحرم غروب کرب و بلا خوا خوب هر شبمحرم پُر از برو و بیا خواب خوب هر شبمحرم ضریخ کبوتر ها خواب خوب هر شبمبه اسم تو قسم
.
نمی‌دانم آبی به زبان تو چه کلمه‌ای است اما احساس می‌کنم که اسم من در زندگی قبلی‌ام همین کلمه بوده.
زمان زیادی از هیچ اتفاقی نگذشته. مدت‌هاست که زمان میلی به گذشتن ندارد. ماه‌ها و سال‌ها عبور می‌کنند بی این که زمانی بگذرد. حالا بی‌دلیل دلم دریاچه‌ای از نیلوفر آبی می‌خواهد. شبیه همان طرحی که با سختی زیاد روی شیشه کشیدم، تو که می‌دانی دست من همیشه مقداری می‌لرزد، اما بعد حس کردم که این خود من هست که از سر انگشتانم روی شیشه نقش بسته. بدون ه
هر غروب که بی تو میگذرد، گویی در باد به انتظارت ایستاده ام.
وقتی عطر تو؛
می پیچد در خزانی برگریز.
من، از این روزگاری که، تُهی از توست،
دوباره دلتنگ می شوم.
اما هرگز باد، انتظارِ تو  را؛ از یادم نخواهد برد.
گاهی می اندیشم، لازم نیست حرفهایم را طولانی و بلند بنویسم تا تو بخوانی.
سکوت و چند کلمه، کافیست برای دلتنگی.
دوباره غروب.
دوباره خزان و باد .
دوباره انتظار و یاد تو.
چقدر از روزگار بی تو بودن، بنویسم و نباشی؟.
یک کتاب بلند کافیست؟
یا
بگیر و ببند و آزار و اذیت شهروندان بهایی و در نهایت یا زندان و یا تبرئه! بازی مضحک ضدحقوق‌بشری‌ست که صرفا جهت آزار و اذیت بهائیان راه افتاده است.صبح روز گذشته ۱۲ مرداد۹۸ شش شهروند بهایی در دادگاه تجدیدنظر تبرئه شدند تا باری‌دیگر اثبات شود که بهائیان جرمی مرتکب نمی‌شوند و اگر قاضیِ [کمی] منصف بر رای باشد! آنان تبرئه خواهند شد.کامبیز میثاقی، فرزاد بهادری، مونیکا علیزاده (اقدسی)، شبنم عیسی خانی، شهریار خداپناه و خیرالله بخشی شهروندان بهائی
اردوگاه عنبر» خاطراتی از سه آزاده جنگ تحمیلی به نام‌های حسین فرهنگ اصلاحی، مهدی گلاب و غلامحسین کهن است:
آفتاب
غروب می‌کرد که به هوش آمدم. آن غروب چقدر برایم حزن‌انگیز بود! به
دوروبرم نگاهی انداختم. دو شهید پهلویم خفته بودند. آن‌ها چقدر آرام بودند و
من چقدر ناآرام. دستم تا مچ خونی بود. گلویم به‌سختی می‌سوخت و تشنگی
کلافه‌ام کرده بود. قمقمه‌ام خالی بود. با زحمت و مشقت، قمقمهٔ شهید
بغل‌دستم را باز کردم و آب داغ و گرم آن را سرکشیدم. اضا
همسفر گندم های زمیندر پچ پچ فواره ای کوچکتا آخر دنیاآب می شومتا گندم ها را در بستر لاله سبز کنمتا رنگین کمان نگاه آسمان را بدزدمدر ساحل دریای دلت بکارمو توخوشه های غروب را درو کنیگره ی چند ساله ی سبزه ی خشکم رابازشاید عشق بی پرده ی خورشید و بارانتو را به سلامی عاشق کرددنیا را به نگاهی مهربان
تو کوچه های زندگی غریب و در به درپی شهادتم من شکسته بال و پر
اگرچه بی لیاقتم ولی به روم نیار
بیا و مادری کن و به من محل بذار
دلم هلاکه یک نگاه مادرانته
تویی که یاحسین قشنگ ترین ترانه ته
بدون زینبیه من نفس نمی کشم
تا زنده ام از عشق بی بی دست نمی کشم
تو رو به جون مادرت آقا دیگه بیا
نذار بازم بشه غروب کربلا به پا
همون یه کربلا برای عمه جان بسه
نذار بگن حریم زینبیه بی کسه
تو رفتی رد پایت در دلم ماندشكوه خنده هایت در دلم مانددلم را با سحر خوش كرده بودمغروب ماجرایت در دلم ماندشریك درد هایم بودی اماغم بی انتهایت در دلم ماندهزارویك شبم چون باد بگذشتطنین غصه هایت در دلم ماندعلا رغم سكوت ساده منسفر كردی صدایت در دلم ماندوحالا مثل یك رویای برفیتو رفتی رد پایت در دلم ماند
آرزوی مرگ میکنم . 

چه روزهای تلخی میگذرونم از سیاهی دور چشمانم.و زرد بودن رنگم. جسمی که تحلیل میره ,نگران نیستم.  قلبم ,روحم و روانم و احساس بی کسی و تنهایی شدید که وجودم رو در هم کوبیده و لحظه ای راحتم نمیگذاره. 
دلم میخواد دنیا تموم بشه و هیچ وقت وجود نداشته باشم. 
دیگه حتی نگران نتیجه ی کنکور هم نیستم ,چه اهمیتی داره وقتی که حتی ذره ای امید به ادامه ی زندگی ندارم .
هوا همچنان بر طبل گرما می کوبه،بگو بکوب که این نیز بگذرد!امسال یه لحظه تن به آب دریا نزدم، بگو زمان باقیست!خوشبختانه پیاده روی هر روز با قوت ادامه داره،این یعنی به لطف پروردگار سالم هستم ولی شوربختانه در مقابل نعمت های آنگونه که باید شاکر نیستم که این نقص بزرگی است.شب با هادی تماس گرفتیم روی همرفته یک ساعت گفتگو کردیم.در برنامه ریزی ها قرار شد ان شاءالله آبان ماه بریم سفر مشهد بازهم ان شاءالله.خورشید چه بخواهیم و چه نخواهیم طلوع و غروب میکنه
خب سریع امروز رو خلاصه کنم بخابم که بسی دیر است صبح زود باید برم دنبال بیمه و ایناوقایع صبح تا ظهر رو نوشتمبعد خابیدم پاشدم قرار بود ک برم باشگاه ک داداشم گفت بریم باغ رفتیم و کلی کیف نمودم باد خنک میومد و غروب و سکوتیه مرغم همسایه مون داده بود به ما تو حیاط بود کلی ذوق کردم و باهاش عکس گرفتمبعدم یه جوجه تیغی پیدا کردیم خیلی بزرگ و باحال بود شبیه بوته خار بودتمرین فتوشاپ امروز اصلا نکردمجواب مسابقه آقای دوست افتاد فردافقط خوشحالم ک نامه م اوم
دم غروب که می‌شود، باید دست گرمی هم باشد که در این سردی پاییز، آن را بگیری و بی آنکه چیزی جز یک جرعه نگاه نوشیده باشی، تلو تلو خوران و خنده کنان، کور باشی و خیابان را با او تا ته بروی. به انتهای خیابان که رسیدید، روی بچرخانی و بی‌اعتنا، لب‌هایش را ببوسی و بی اهمیت به دستی که شانه‌ات را تکان می‌دهد، خودت را از او جدا نکنی. آن وقت می‌توانی منتظر باشی تا همان دستی که بر شانه‌ات بود، به سمت باتومش برود و عین سگ بزندت تا تو باشی دیگه تو ایران از ا
وزیرخارجه گفت: ایران پییشنهاد دارد در مقابل رفع تحریم‌های آمریکا، درباره "بند غروب" برجام مذاکره کند. مایک پومپئو نیز از آمادگی ترامپ برای دیدار با مقامات ایرانی بدون هیچ پیش شرطی خبر داد.
 
 
به گزارش پایگاه خبری بورس پرس ، روزنامه نیویورک‌تایمز مدعی شد محمدجواد ظریف در مصاحبه با چند خبرنگار گفت : ایران پییشنهاد دارد در مقابل رفع تحریم‌های آمریکا، درباره "بند غروب" توافق هسته‌ای مذاکره کند. در مقابل ایران حاضر خواهد شد
تو را خانه ای هست: داستان زندگی شیخ بهایی عالم بزرگ تشیع
تو را خانه ای هست : کامران پارسی نژاد
بریده کتاب(۱):
از کلبه خارج شد. شمس الدین محمد مانده بود به دنبال همسرش خارج شود یا عبدالصمد را آرام کند. او را در آغوش گرفت. مادر بازگشت. ظرف را روی زمین گذاشت. بچه ها به داخل ظرف سرک کشیدند. پدر متحیر و آرام خود را به ظرف رساند. سه گلوله برفی درآن بود._فرزندانم،این آرد است. پخت آن خیلی طول می کشد. تا من برایتان نان بپزم، شما بخوابید. من بیدارتان میکنم…
 
ا
پدر بی تو هوای حوصله ام ابری است
بی تو انگار آفتاب زندگی ما نمی تابد
بی تو هر صبح مثل یک غروب آدینه است
بی تو آرزوهایمان قد خمیده اند
و تو نیستی تا بدانی چطور تنهایی سخت است
تو نیستی تا بدانی اندوه و نبودن و نداشتن تو
برای ما بزرگ و سخت است
پدر براستی چقدر صبوری سخت است.و .
چقدر جایت خالی است
عکس پسر شهید مهدی لطفی
شهید راه نابودی اسرائیل
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر
روزی از روزها بود
فرشته ای از غروب احساسم در من طلوع کرد
به روشنایی خورشید، به پاکی باران، و به تقدس یک خیال کودکانه
با یک سبد واژه های شیرین
به نگاهی به وسعت آسمان
و یک بغل لاله های سرخ و زرد و ارغوانی
و ذهن خسته من
پر از تردید
در ازدحام پرغبار بی قراری ها
به غروب نزدیک می شد
شراره های گیسوانش بر روح یخ بسته ام می تابید
و لطافت دستانش خراش جانم را مرهم بود
دستانی به نرمی شاعرانه ها
که آرام، آرامه‌ی جانم شد
.
در سکوت به پرواز پرستوها خیره می شدی
میگردى بین مخاطب هایى که،
تمامِ هفته را کنارشان گذراندى.
میگردى بین تمامِ آنهایى که،
کِیفَت کنارشان کوک است.
میگردى بین صمیمى ترین ها
با معرفت ترین ها.
تا پیدا کنى یک نفر را؛
که جمعه ات را
غروبِ جمعه ات را
برایت بسازد
برایت شیرین بسازد.
نیست!
نه این هفته
تا آخرِعمرت هم بگردى،
پیدا نمى شود
جمعه یار میخواهد.
غروبِ جمعه یار میخواهد.
یار اگر نباشد،
تمامِ دلتنگى ها
تمامِ خستگى ها
تمامِ نا امیدى هاى هفته ات،
بغض میشود در گلویت و
نمیترکد که نمی
اس ام اس جدید دوستت دارم
www.Loveha.irاز شروع نفسهای حضرت آدم تا پایان نفسهای آخرین آدم دوستت دارم.زیباترین غروب: غروب عاشقانزیباترین سنگ: دل یارزیباترین مایع: اشکزیباترین ناله: آهزیباترین دف: قلب توزیباترین کلام :دوستت دارم . . دوستت دارم به اندازه ی پلک هایی که در زمان خیال پردازی هایمزدم و چه بسیار خیالاتی که در ذهن پروراندم . . این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپ
مرحوم سیمین دانشور در گفتگو با هوشنگ گلشیری به فضای تیره و سیاه و دلگیر ادبیات ما در دهه چهل و پنجاه اشاره میکند و آن را نقد می‌کند:
_
ببین عزیزم، ادبیات ایران داره به سمت یک ادبیات دپرسیونی پیش میره در حالی که آدمیزاد باید فوق دپرسیون، فوق افسردگی قرار بگیره. اگر ساعدی ادبیات دپرسیونی مینویسه، اگر آوارگان اش پر از دپرسیونه ساعدی حقشه. پا شده رفته اون سر دنیا، با آن همه سرخوردگی و غم غربت. اما اسماعیل فصیح که وضعیت آخر را به آن خوبی ترجمه کر
تو شیرین ترین گناه زندگیم هستی 
شیرین تر از گاز زدن سیب ِ سرخِ درخت همسایه که پا را از مرز دیوارها فراتر گذاشته و حلق آویز منتظر است دستی بچیندش
شیرین تر از بوییدن یواشکی مریمی که آقای گل فروش اول صبحی جلوی در گذاشته
 تو شیرین تری از اولین دانه برفی زمستانی که غروب هنگام، بر گونه ام می نشیند
تو شیرین تری از رنگ زردی که جنگل را در پاییز در می نوردد و میخواهد زیباترین نقش زمین را بنگارد
تو شیرین تری از صدای باران که سقف شیروانی را به نواختن وا می
سلام
حال و روز این روزها خوب است، برای خود سرخوش هستند و برای من سرمست. غروب‌های زمستان را دوست دارم، نمی دانم چه تعلق خاطری به آن دارم، ولی همین قدر می دانم روزهای بچگی را برایم زنده می کند. باور کن بی راه نگفتم.
وقتی آسمان رنگ می بازد دوست دارم در آن لحظه در اوج آسمان پرواز کنم و خورشید را بدرقه کنم، ولی چه کنم که بی بال هستم.
راستی، کی نوبت من می شود؟، خیلی وقت است منتظر هستم. هر بار که پرسیدم جوابم را با سکوت دادی. بنظرت وقت آن نشده که تمامش کن
قدیم ها هوای بهار با الان فرق داشت، یک لحظه ابر بود یک لحظه آفتاب، دلچسب بود اونم واسه ما که بچه بودیم و شوق تعطیلات بهاری را داشتیم. پاچه های شلوارمون را بالا میزدیم و با کاسه و جارو مشغول شستن فرش میشدیم، فرش های شسته شده از دیوار حیاط خونه ها آویزون بود و آفتاب میخورد، همه چیز بوی نو و تازگی میداد اما اومدن بهار برای من همیشه با یک غمی همراه بود مثل غم غروب جمعه، غمِ عصر روز سیزده بدر! گاهی فکر کردن به پایان جلوی لذت بردن از لحظات را میگیره. 
از طرف افسر گردان والتر نامه ای به دستشان رسید که در آن نوشته بود والتر در یکی ازعملیات های کورسلت با اصابت یک گلوله کشته شده است. همان روز نامه ی دیگری از خود والتر به دست ریلا رسید. ریلا پیش از باز کردن نامه به دره ی رنگین کمان دوید و جایی  که برای آخرین بار با والتر حرف زده بود ، نشست و گرم خواندن شد. خواندن نامه ای بعد از مرگ نویسنده اش حس و حال عجیبی داشت. نخستین بار بود که ریلا احساس می کرد والتر باآن روح بزرگ و عقاید با شکوهش هنوز زنده است و
نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسهزبون و ساکت و پر اضطراب در قفسهیکی بزرگ‌تر از دیگران؛ قدیمی‌ترملقب‌اند به عالیجناب در قفسهمراقبش دو سه گردن کلفت دور و برشکه تا تکان نخورد آب از آب در قفسهخزانه‌دار عددهای دولتش شده‌اندکتاب‌های درشت حساب در قفسهکتاب‌های مقدس، کتاب‌های ملولخزیده‌اند به کنج ثواب در قفسهکتاب‌های اصول و فروع بیدارینشسته‌اند همه گیج و خواب در قفسهنشسته‌اند دو زانو کتاب‌های دعاهزار وعده‌ی نامستجاب در قفسه کتاب فلسفه ب
  بهترین زمان برای عکاسی
بهترین زمان برای عکس گرفتن قطعا ساعت طلایی است، مدت زمانی که در طول آن نور خورشید نرم،
اما با این حال گرم و دارای سایه های بلند است.
ساعت طلایی زمانی است که عکاسان منظره و پرتره اغلب بهترین
کارهایشان را در آن انجام می دهند، که با نور خشن خورشید در هنگام ظهر تفاوت زیادی
دارد. همچنین در ساعت طلایی می توانید با یک تیر دو نشان بزنید، چون درست بعد از
طلوع و قبل از غروب آفتاب می آید.
ساعت طلایی با طلوع و غروب خورشید می آید (مد
ویژگی های محصول وزن كل lbs 2/2 (1 كیلوگرم) فركانس- 4/2 تا 4835/2 گیگاهرتز لامپ قابل حمل سبك برای حساسگر بالا نورهای LED برای كار در شیب یا مكان های تاریك نرم افزار تخصصی ساده شده برای Rover Gold Mineral Scan (پیدایش معدنی طلا) بسته ی كامل انرژی برای كار در یك روز كامل و شارژر سریع نمایش نور پشت زمینه برای عملیات آسان در غروب و عصر طراحی ارگونومیك، سبك و سریع برای جستجوهای طولانی مقاوم در برابر ضربه و آب، نمونه ی قابل حمل Peli از واحد (دستگاه) شما محافظت می كند. شیوه ها
سلام بانو اناری هستم ؛
خب مثل اینکه قرار فردا اولین روز کاری و درسی سال ٩٧ باشه و کم کم داریم به سمت غروب سیزده بدر میریم که میگن خیلی خیلی غم انگیزه :دی
اصولا خانواده ما خسته تر از این حرفاست که برنامه ای برای سیزده بدر داشته باشه ، تنها کاری که ممکنه انجام بدیم اینه که سبزه گره بزنیم و تمام غم و غصه مون زر باهاش بدیم به اب 
واقعا امروز همه منتظر بودیم که چین بیاد رو سرمون ولی خوشبختانه دروغی سیزده بیش نبود [ خودم تا دیروز نمیدونستم چرا میگن در
4شنبه غروب رفتیم طالقانطالقان رو واسه استراحتش دوست دارم،چند هفته س قبل از طالقان رفتن كار اسكله و مصیبت های بنادر رو دارم و میرم طالقان فقط میخوام فراموشش كنم و بس.دوشب خوب خوابیدم و با پشه گزیدگی و خوردگی كنه برگشتم و تمام بدنم میخاره اما می ارزه.زمین رو هنوز درست نكردم و پول هم دستم نبوده اما ایشالله تا 2 هفته دیگه یه حركتهایی میزنم.5شنبه قربونی كشتیم واسه نفس و گوشتش رو قسمت كردیم،كله و سیرابی رو هم تمیز كردم اما دلم نبود خودمون بخوریم
دیروز غروب پارک بودم. دو تا گربه مقابل هم ایستاده بودن و برای هم غر غر می کردن. بعد کم کم حالت درگیری شد. پیشونی هاشون رو چسبونده بودن به هم و حالت دعوا گرفته بودن . چند دقیقه همین مدلی بودن و هی غرش ریز می رفتن. بعد یکیشون نشست. اون یکی هم نشست کنارش. یکیشون روبرو رو نگاه می کرد و اون یکی یه سمت دیگه رو. انگاری قهر بودن.
خیلی ناز و دوست داشتنی هستن گربه ها.
داشتم به همراهم می گفتم من گربه خیلی دوس دارم و از این حرفا و کلی برای همین اتفاق ساده ای که اف
نشسته در دو چشم تو،
نگاه بى قرار منتو اى ستاره سحر! بیا بمان کنار مندر این دیار غم فزا که
جان به لب رسیده استتو اى گره گشا بیا! گره گشا ز کار منهمین که گام
مى زنى، به خلوت خیال منسرشک شوق مى چکد ز چشم اشکبار منز مقدمت خدا کند که
اى سوار مشرقى!در این غروب بى کسى، ز ره رسد بهار منز لحظه هبوط من، تو خود
گواه بوده اىرسیده از ولاى تو، شکوه اعتبار منکنون نگاه مست تو که مى برد
قرار دلبیا طبیب درد من! همیشه غمگسار منو این غزل سروده را ز شائقت قب
با سینا و عمو پدرام قرار بود بریم کوهنوردی ولی مسیری که می خواستیم بریم رو نمی دونستم ، خلاصه دلهره داشتم و همین کافی بود!
خوشبختانه عمو شهرام هم اومد و یک تیم چهار نفره شدیم و رفتیم سمت پریشان، آقا مازیار زحمت کشیدن و ما رو تا قبل از روستای نعمت آباد رسوند.
هوا تاریک بود و به سمت پناهگاه پریشان حرکت کردیم، به پناهگاه که رسیدیم استراحت خلیلی کوتاهی کردیم و به سمت یال بالای پناهگاه حرکت کردیم 
تا جای مناسبی برای چادر زدن پیدا کنیم. 7س از چادر زد
معشوق پاییزی من، سلام!
حال که این نامه را می‌خوانی من احتمالا در اتاقِ کار کوچکم، در کلبه‌ای زمستانی وسطِ آنگلبرگ، روی صندلی راحتی‌ام لم‌ داده‌ام، به تو فکر می‌کنم و برای صدمین بار "آیدای بی‌شاملو"یم را می‌خوانم و با تک‌تکِ جملاتش جنبش زندگی را در شریان‌هایم احساس می‌کنم!
راستی امروز چند شنبه است؟ ما حالا در کدام ورق تاریخ ایستاده‌ایم؟ چند تار موی سیاهِ یادگار روزهای جوانی بر سرمان باقی مانده؟ چند زمستان از نوشتن این نامه سپری شده ت
وزش باد نسبتا شدید در غروب روز یکشنبه 1398/3/5 علاوه بر قطعی برق بخشی از ساختمان بلوک دو و بلوک های مجاور، سبب پرتاب و شکستگی اشیاء پشت بام ساختمان من جمله آنتن های تلویزیونِ بعضی از ساکنین محترم شده است. لذا از ساکنین محترم خواهشمندیم نسبت به پیگیری وضعیت آنتن تلویزیون خود از طریق مدیریت ساختمان اقدام نمایند.
در صورت عدم پیگیری، تمامی اشیاء پخش شده در پشت بام من جمله آنتن ها، توسط کارگر تنظیف جمع آوری خواهد شد.
 
مدیریت ساختمان بلوک دو
کولر اتاقم را خاموش کرده ام. پنجره را باز کرده ام.چه قدر گرم شده هوا ! دلم می خواست زمستان می بود. هفت و پنجاه و هفت دقیقه ی زمستان، حتما شب می بود. دلم می خواست یکی از آن شب های استخوان سوز زمستان می بود. از همان هایی که من در خانه هم که هستم، کاپشن می پوشم و کلاه بافت سرم می گذارم. دلم می خواست شب استخوان سوزی می بود.  تابستان ها همیشه هوس ِ زمستان سراغم می آید. نه این که زمستان را بیشتر دوست داشته باشم. نه . زمستان اما انگار به ذات آدم نزدیک تر است
به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، پنج کتاب‌
آمادگی در برابر زله» نوشته حسین دانشفر و احمد حسینی، جوان‌ترین رهبر
(زندگی داستانی شهید نواب صفوی)» نوشته نادره عزیزی نیک، روزی که مداد
شمعی‌ها به خانه برگشتند» نوشته درو دی‌والت با ترجمه محبوبه نجف‌خوانی،
عاشقی به سبک ون‌گوگ» نوشته محمدرضا شرفی خبوشان، غروب خورشید در سامراء»
نوشته محمدرضا بایرامی برای طرح کتاب‌خوان ویژه دی ۱۳۹۶ از سوی نهاد
کتابخانه‌
 
خورشید غروب کرده ولی هوا تاریک نشده.موج های سرکش آب جسورانه خودشونو ب ساحل ماسه ای جزیره خیالم می کوبن.صدای مرغ های دریایی که هنوز تا فصل کوچشون چند هفته ای مونده از اطراف ب گوش میرسه.من عاشق این کنسرت بی نظیر طبیعتم،صدای ی دسته کوچیک مرغ دریایی با صدای موج های دریایی ک احاطمون کرده.جزیره ی من ی جزیره ی خیالی وسط اقیانوس ذهنمه.جزیره ی خیال ی جزیره ی کوچیکه که میشه تو ده دقیقه ی دور کامل و دورش چرخید.جزیرمون پره از موز و انبه و نارگیل و ی نوع د
راهکار نورپردازی با محوریت نیازهای انسان در فضاهای درمانی
در
مراکز درمانی یا مراکز نگهداری از سالمندان اغلب به دلیل بیماری یا عدم
تحرک، افراد دسترسی محدودی به نور طبیعی روز دارند. ماندن طولانی مدت در
فضای بسته ممکن است به اختلال در الگوی خواب فرد منجر شود. به طور خاص
بیمارانی که دچار زوال عقل هستند، بیشتر در معرض آسیب ناشی از عدم بهره از
نور طبیعی می باشند. بنابراین در محیط های درمانی باید چرخه ی طبیعی روز
شامل طلوع و غروب به خوبی شبیه سا
دلم میخواد برم رو پشت بوم. 
و سیگار بکشم
و سیگار بکشم و اشک بریزم
تا وقتی که بتونم خورشید رو ببینم.
ببینم که آسمون سیاه، سورمه ای میشه، بعد کمرنگ تر، و بعد آبی میشه و بعد با زرد ترکیب میشه.
دیده بودی؟ 
وقت غروب
تو پاییز و زمستون. دیدی؟ 
ابرا قرمز میشن. دیدی چقدر قشنگه؟
دیدی بعضی وقتا، صبحا؟ ماه پیداست. تو آسمونه. دیدیش؟ 
دوست دارم بشینم رو پشت بوم و اشک بریزم.
سیگار ندارم.
نمیدونم، شاید خوابم نبره.
و خب، رو پشت بومم نمیرم.
فقط اشک میریزم
دلتنگم. دلتنگم و شاید این اقتضای زمان است. او نیست، و کتابش در دستم است. هیچ نسیمی نمی‌بینم. اتاق گرفته است. رایحهٔ غمی اتاق را گرفته است. کاغذ، سفید، اما قلم یار نیست. آخر اشک، مرکّب نمی‌شود. بوی نم می‌آید. پرده را کنار می‌زنم، پاییز پشت پنجره پیداست: وزشی زرد. آیا پنجره را بگشایم؟ پنجره را بگشایم تا- همانگونه که استحقاقش را دارم-  بوی پاییز بگیرم؟
هرگز نمی‌ترسم. برگریزان من، پیش از درخت‌ها آغازیده. مدت‌هاست نیمه عریانم. هیچگاه بهار را به خ
قاصدک امروز هم آمد.اما مثل همیشه.
قاصدک هم از چشم در انتظار بودن من با خبر است.
قاصدک  میداند هر روز عصر ها همان عصر های دلگیر تا هنگام غروب خورشید کنار پنجره می ایستم در انتظار خبری از تو .
قاصدک هم میداند که انتظار برای تو بیهوده است .
قاصدک هم عادت کرده به نیامدن تو.
قاصدک هم از اینکه خبری از تو برای من ندارد شرمنده است.
.
.
.
این شبها زیر نور ماه می ایستم و تجسم میکنم دیدار دوباره مان را زیر نور همین ماه.زیر همین آسمان پر از ستاره.
چه زی
 وسط روز یک متن بلند بالایی نوشتم در مورد وقاحت همکارم و عدم اقتدار خودم, ولی شلوغی کار فرصت کامل کردن و پست کردنش رو بهم نداد.
الان هرچند از خشمم کم شده ولی اضطراب یکی از جلساتم رو دارم, بعد از رسیدن به خونه فکر کردم که دست بردارم از این فکر ایده آل که مسائل کار و خونه رو قاطی نکنم, من اضطراب داشتمو نمیتونستم انکارش کنم, ولی میتونم به خودن فرصت بدم که باهاش کنار بیام که یواش یواش ته نشین بشه که هی پرتش نکنم دورتر و اون درست عین بومرنگ محکمتر برگ
 
نیروهای خودمان مرتب ارتش عراق را بمباران می کردند. جنگ توپخانه ها بود و شلیک توپ ها گوش آدم را کر می کرد. یک بار هوا پر از هواپیماهای خودی شد . از دور یکی ار جوان های روستا از کوه بالا آمد. تا به ما رسید، پرسید: هواپیماهای خودمان را دیدید؟ آن هلی کوپترها را می بینید؟ این هلی کوپترها مالِ خلبانان خودمان شیرودی و کشوری هستند. خلبانان واردی هستند، خدا پشت و پناهشان باشد.»
وقتی کمی نشست، هلی کوپترها بنا کردند به بمباران عراقی ها که در روستای گور
تنها به دنبال توام؛ در انتهاهای ناکجا. کاج، فریاد ساکت زمین، آسمان را نشانه گرفته؛ آسمان بیدادگر را. و مدتهاست که دیگر دلبستهٔ آبی آسمان نیست. آب هنوز ساکت است اما باد هیاهویی بی سر و ته به‌پا کرده است: هیاهویی به رنگِ بی‌رنگیِ خود. اینجا ناکجاست و آب هنوز آبی است. اینجا سپیداری احساس سستی می‌کند. و شقایقی را آشنایم که در هر غروب، زیر باریکه‌های گرم شفق، همواره داغ خود را می‌فراموشد و تا فلقِ فردا- چه‌قدر بچگانه - خود را می‌فریبد.
ای نشان د
《 عندما ت الشّمس فی قمّة حکومتها وسط السماء و تحرق الابدان و النّباتات ، لا تنسَ انّها ستغرب بعد ساعات قلیلة! 》
" هنگامی که خورشید در اوج حکمرانی خود در دل آسمان قرار دارد و بدن‌ها و گیاهان را می‌سوزاند، فراموش مکن که بعد از ساعات اندکی غروب خواهد کرد! "
+ وسط تست‌های عربی هم جملات قشنگی پیدا می‌شد :)
++ واقعا نمیدونم جواب این همه محبت‌ تو پیام خصوصی‌هاتون رو چطوری بدم، از همتون بخاطر پیام‌های محبت‌آمیز و پیگیری‌ها و دعاهای قشنگتون یک
کتاب دختران خرمشهر : پنج روایت کوتاه از دخترانی بزرگ شده در جنگ
 
کتاب دختران خرمشهر : اختر دهقانی، نشر مجنون
بریده کتاب(۱):
با ناله گفت خدایا شکر، این همه دنبالت گشتم حالا باید پیدایت کنم.با صدای شرم آلود گفتم چه کارم داشتی؟ بعد تا برسیم اون ور کارون دیگه تحویلم نگرفت، وقتی پیاده شدیم گفت: آهای همگی برگردید.وقتی رفتیم پیش قایق رو به من کرد و گفت: اسمت چیه؟گفتم: سعیده.گفت: زن من میشی؟گفتم: آره.نادر: گفت همه تون دیدید که سعیده خانم با من نامزد کرد.
سروده امید
من تاب ایستادن و تسلیم ندارم
سروم!
که به سمت آزادی
قد کشیده است
بادم!
که به سودای کوهستان
وزید است
ماهشهر ع-بهار
اسکله سیمانی
امروز از بی حوصله گی
در جزیره رفتم و دو عدد قلاب ماهیگیری تهیه کردم و بعد با استفاده از تجربه و تبحر
مردمی که روی اسکله مشغول صید ماهی بودند طعمه ای از نان خمیره شده قاطی با پنبه درست
کرده  و راهی اسکله شدم غروب بود و باد
شمالی در حال وزیدن هرچند نم دریا را با خود داشت .
 تعدادی خانم و اقا سخت
مشغول صید بودند و
گلدن تایم مجموعه‌ی 12 تا فیلم کوتاه 10 دقیقه‌ای است که وجه مشترکشان ویژگی زمان و مکان است: داستان همگی‌شان در 10-20 دقیقه‌ی انتهای روز اتفاق می‌افتند، در آن 10-20 دقیقه‌ای که می‌شود بازمانده‌ی روز نامیدش یا شغال خوان غروب. همان 10-20 دقیقه‌ای که نور خورشید کجکی می‌تابد و در کار غروب است و عکاس‌ها می‌گویند بهترین نور برای عکس گرفتن است. همگی اپیزودها هم در ماشین‌ها اتفاق می‌افتند. حالا این ماشین توی یک اپیزود یک جیپ است توی یک اپیزود دیگر یک م
ساعت ۶/۳۰ غروب رسیدیم ویلا . بعد از یه چرته نیم ساعته کباب درست کردنمو با سوزوندن انگشت اشاره دست راستم تموم کردم .
ساعت ۱۱ شب بابام گفت: مریم برو داخل ماشین عینکمو بیار.
از پله های حیاط بالا رفتم  نزدیک پارکینگ دیدم سگ همسایه جلوی نرده های در ایستاده ، میدونستم  اگه برم جلو میاد سمت نرده سرشو میاره تو یه جای منو بگیره.  دمپاییمو درآوردم  به صورت نمایشی به سمتش گرفتم ،رفت
خم شدم دمپایی رو انداختم و پوشیدم تا سرمو آوردم بالا با صدای پارس سگ
5
دوری از همسرت خیلی سخته همه میدونن و ما درست 10 ماه و دو هفته و 5 روزه که دوریمو خیلی کم همو میبینیم و این خیلی خیلی روی شخصیتم اثر کرده .من به حالت کشسانی عظیمی بین حالت قوی بودن و شکننده بودن در جریانم.
اون شکست مالی خیلی بیشتر منو ضعیف کرد الان هم که داره موقعیت کاریم متزل میشه و اعصابم خیلی تحت فشاره .سرکاریه سری موقعیت ها پیش اومده و ممکنه یکی  جایگزین من بشه و منم ول معطل بمونم و دیروز به همین خاطر خیلی پریشان حال بودم و داشتم برا خودم میگ
دانلود آهنگ جدید تیمار از محسن ابراهیم زاده به همراه متن از رسانه رز موزیک با بالاترین سرعت و قابلیت پخش آنلاین در قالب mp3.
از بخش آهنگ های محسن ابراهیم زاده بازدید کنید.
Download Music Mohsen Ebrahimzadeh–Timar + Lyrics
 وای که بیمار بشم تو بشی طبیبم منو تیمار کنی و بشی حبیبم
چشمات منو ویرونه و ویرونم کرد حرفات منو دیوونه و مجنونم کرد

وای که بیمار بشم تو بشی طبیبم منو تیمار کنی و بشی حبیبم
چشمات منو ویرونه و ویرونم کرد حرفات منو دیوونه و مجنونم کرد
آره این دل میت
سلام دوستان
بیست روز مونده تا عید غذیر
بیاید یه قرار بذاریم
روزی ده هزارتومن بذاریم کنار تا بیست روز دیگه میشه 200هزارتومن.
باهاش میشه یه ایستگاه صلواتی کوچیک زد
جشن بگیریم  
هرکس اندازه توانش برای حضرت علی خرج کنه 
یادمون نره این خاندان بدهکار هیچکس نمیمونن. 
ده برابرش برمیگرده. 
اگر توانایی مالی داشتید با شکوه تر برگذار کنید. 
برنامه ریزی کنید برای غدیر برای اطعام غدیر
ثواب افطاری یک میلیون پیامبر! 
 
امیرالمومنین علی(ع) میفرماید:
ه
از گورخری پرسیدم تو سفیدی، راه‌راه‌های سیاه داری یا سیاهی، راه‌راه‌های سفید داری؟ گورخر به‌جای جواب دادن پرسید : تو خوبی فقط عادت‌های بد داری یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟ ساکتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌کنی یا شیطونی بعضی وقت‌ها ساکت میشی؟ ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی یا ذاتا افسرده‌ای بعضی روزها خوشحالی؟ و من دیگه از گورخرها درباره‌ی راه‌راه هاشون چیزی نپرسیدم.شل سیلور استاین»سال نو آغاز می‌شود. بهار فرصتی دوباره به طبیعت می‌ده
یه مدتیه صبح خیلی زود بیدار میشم و یه کشف جدید کردم.اینکه من صبح زود ها و آخرشب ها و نصف شب ها و کلا از غروب به بعد حالم بهتره و فعال ترم و به جاش هرچی که خورشید میاد بالاتر و هوا گرم تر میشه انگار پنچر میشم و عملکرد مفیدم کاهش پیدا میکنه و قاطی میکنم.امروز اول مرداده و تا اینجا یکماه از تابستون گذشت.با اینکه متولد مردادم روزشماری میکنم که این فصل عزیز زودتر زحمت رو کم کنه و پاییز بیاد.در این حد!
دیشب فیلم فِراری و دربند رو دیدم که جفتشون بد نبودن
یه مدتیه صبح خیلی زود بیدار میشم و یه کشف جدید کردم.اینکه من صبح زود ها و آخرشب ها و نصف شب ها و کلا از غروب به بعد حالم بهتره و فعال ترم و به جاش هرچی که خورشید میاد بالاتر و هوا گرم تر میشه انگار پنچر میشم و عملکرد مفیدم کاهش پیدا میکنه و قاطی میکنم.امروز اول مرداده و تا اینجا یکماه از تابستون گذشت.با اینکه متولد مردادم روزشماری میکنم که این فصل عزیز زودتر زحمت رو کم کنه و پاییز بیاد.در این حد!
دیشب فیلم فِراری و دربند رو دیدم که جفتشون بد نبودن
چند سال پیش بود؟شش؟هفت؟
گمونم شش سال.
شب بود.با دوتا از دوستام توی اتوبوس بودیم .با کاروان رفته بودیم مشهد.توی راه برگشت یه رستوران بین راهی نگه داشته بودن.همونموقع بهمون گفتن که شام امشب با خودتونه.غممون گرفت.وسط این بیابون جز این رستوران درب و داغون و مارکت کوچیک بغلش که چیزی نیست.پیاده شدیم نماز خوندیم و نشستیم پشت میزاى رستوران.گرسنه بودیم.تصمیم گرفتیم بندری سفارش بدیم.ساندویچ ها رو کاغذ پیچ شده تحویل گرفتیم و برگشتیم تو اتوبوس جا
سیل
اسم شهر ما معمولان است. شهری کوچک در استان لرستان که بیشتر مردم به کشاورزی و دامداری مشغول هستند. یک رود پر آب و خروشان و زیبا به اسم کشکان» از شهر ما عبور دارد. اسم پدر من عباس» بود!. (خودتون آخر داستان میفهمید چرا بود؟!) او کارگر معدن سنگ بود. صبح ها با صدای عنتر ( اسم خروس ما بود) بیدار می شد و بعد از خوردن صبحانه و آب و دان دادن به مرغ و خروس ها به محل کارش در دل میانکوه» می رفت و تا غروب به شکستن و تراش سنگ از کوه می پرداخت. من و لیلا خواهرم
زری الیزابت منم. البته نسخهٔ دیگهٔ من. می‌دونم اینکه آدم چند تا نسخه داشته باشه بده و اینا اما لازمه. باور کنید. مثلاً من اگه برم همین حرفایی که اینجا می‌زنمو پیش دوستام (حتی صمیمی‌ترینشون) بزنم یه جوری نگام می‌کنن که پشیمون می‌شم کلاً. نه اینکه نگاه‌‌کردنشون بد باشه‌ها نه؛ ولی یه‌جوریه. یه‌جور گنگ.
آره داشتم می‌گفتم. زری الیزابت اون نسخهٔ منه که دوست داره تو چشماش خورشید باشه ولی تو واقعیت لامپم توش روشن نیست. اینجا داره سعی می‌کنه خو
حرف از عناد بود،یاد کج بحث گفتناش افتادم،خدایی از رو لجبازی نیس
واقعا درک نمیکنم یوختایی!
ـ
دیروز صبحونه الهه سادات پیشمون نشسته بود
بهش گفتم صبحم بخیر شد دیدمت❤
و چقدر دیروز روز بخیری بود
ظهر که با رفیقجان گذشت
غروب که با خانواده
و شب که با جان ِدل بخیر شد.
اونقدر ک بعد مدتها هی غش غش بخندم و موهام بریزه تو صورتم
اونقدر ک از از حواس پرتی راه گم کنم
ـ
امیرعلی بغلم کرده محکم فشارم میده از این بغلا که میچسبه
کوفته قلقلی به روم نمیاره دلش تنگ میش
معشوق پاییزی من، سلام!
حال که این نامه را می‌خوانی تازه کار آب دادن به گل‌های شمعدانی ضلع شرقی باغچه‌ را تمام کرده‌ و با کتابی از نویسنده‌ی جوان فرانسوی رو به منظره‌ی دل‌انگیز غروب پنج‌شنبه نشسته‌ام؛ شربت آلبالو را در لیوان ریخته و به روزهای گرمِ ژوئیه‌ی ۲۰۱۹ فکر می‌کنم ؛ آه که چه روزهای ملال‌انگیز، گیج کننده‌ و طاقت‌فرسایی بود . بگذریم، نمی‌خواهم با یادآوری آن روزها خاطرت را مکدر کنم.
از خودت بگو! حال تو چطور است؟ روزهای تابستانت
هرروز قصد دارم ک زودتر بیدارشم و درس بخونم یااینک ناهارساندویچ سفارش بدمولی میگیرم میخوابم تا ساعتای 3ظهر ساعتای 14بود ک مامان بیدارم کرد و گفت منو زندایی میخوایم بریم بیمارستان ملاقات متین(پسرخالم ک سه سالشه بستری شده )وقراره ک زندایی علی و بیاره ک من نگهش دارشم علی هم یه سال وخورده ای یه پسر فندوق و تپلو وبا لپای خیلی خیلی بزرگ ازایناییه ک فقد باید بچلونیش و گازش بگیری تا ساعتای 5تنهایی پیشم بود و داداششم بود ابجی ک همش با ابوالفصل دعوا می
درست همان زمانی که همه فکر می‌کردند بیت کوین فقط یکی دیگر از ابداعات بلا استفاده کدنویس ها می‌باشد و به آن بهایی نمی‌دادند، قیمت بیت کوین طی ۲ ماه در سال ۲۰۱۰ و پس از جریان مشهور خرید یک پیتزا با ۱۰ هزار بیت کوین، با رشد ۹۰۰ درصدی از ۰.۰۰۸ دلار به ۰.۰۸ دلار رسید و سپس نظر همگی و مخصوصا افراد حاضر در وال استریت که شیفته کسب سود می‌باشند به این ارز دیجیتال جلب شد. قیمت بیت کوین با رشد خیره کننده به بالاترین قیمت خود رسید و با سرعت چشمگیری
خواب دیدم که طی یه اتفاقاتی، ناخواسته وارد یه باند سرقت از موزه شدم. روز سرقت من و چند نفر دیگه وارد موزه شدیم و با شمارش ۱،۲،۳ رفتیم تو موقعیت هامون که در واقع همون نقاط کور دوربین های موزه بود.
غروب بود و موزه در حال تعطیل شدن.با موفقیت چند تا کوزه و وسیله ی عتیقه رو دزدیدیم و دویدیم بیرون.
اونجا یه مرد چاق منتظرمون بود و وسایلو از ما تحویل گرفت و گفت فرار کنید.من چون نمیدونستم کجا برم پشت دیوار قایم شدم ولی بقیه شروع به دویدن کردن.
یکهو یه مرد
سلااام سلام
صدای ما را از مشهد میشنوید!
ما دیروز غروب رسیدیم. این اولین باریه که با ماشین سواری میام مشهد. با اینکه خیلی قطار رو دوست و باهاش کلی خاطره دارم، اما ماشین هم کیف خودشو داره و خیلی از این بابت خوشحالم ^_^
اینکه شهر به شهر میری و هر جا خواستی توقف میکنی و مردم شهرای مختلف و مسافرا رو میبینی خیلی خوبه.
دیروز 25 ذی القعده، دحوالارض و روز زیارتی امام رضا علیه السلام بود که الحمدلله توفیق زیارت نصیبمون شد.
امروز تو حرم نشسته بودم. یه خانم ع
ساده نباش دیگر خبری در راه نیست.فقط یک گذر کوتاه بود، این بهار هم رفت.این بهار تیره و سیاه، رنگ آسمان نداشت. باز هم من از تو دورم و باز هم هیچ رویایی به حقیقت نرسید.باز هم روزگار رسید به گرمای سرسخت روزهای بلند تابستان.
باز هم ماه تیر.  طعم شور اشک چشم. بغض کال هر شب. ازدحام خاطرات دوران نوجوانی و جوانی ام.و کلماتی که آرامش روزهای بودنت را نمی تواند منتقل کند.
کاش هنوز کودک بودم. کودکی جسور که خسته از کلاس و درس، با کیفی پر از کتاب و بی
بنابر اخبار رسیده ابوالفضل انصاری از شهروندان ایرانی باورمند به آئین بهایی توسط ماموران بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شده است. بنابر این گزارش ماموران کارت شناسایی نیروی انتظامی را نشان داده اند با این حال از روز گذشته ۱۲ مرداد تاکنون از محل انتقال وی اطلاعی به دست نیامده است.آقای انصاری مشکل قلبی دارد و مدتی پیش پس از یک عمل در قلبشان باتری کار گذاشته شده بود. همچنین روز گذشته روح‌الله زیبایی نیز در شهر کرج بازداشت و به مکان نامهلومی
گرده‌ی جابُلْقا

                                                    
اربابی؛

گندم از رعْیَتِ خود می‌دِرَوید.

لبه‌ی جابُلْسا

                                     -  خطّ افق-

داشت می‌رفت فرو

داس اخرایی خورشید غروب.








شلمان؛ 
11  مرداد 1398 خورشیدی- داوود خانی
خلیفه‌محله(لنگرودی)
سه شنبه
صبح کسل بودم   تا ظهر کار خاصی نکردم   یه ریزه گردگیری و جمع و جور کردم که ظاهر خونه مرتب باشه برای عصر که قرار بود شاگردام حضور به هم برسانند    بعد ناهار یه چرت کوچولو موچولو زدم عصر هم از ده دقیقه قبل از ساعت موعود تا نیم ساعت بعد ساعت موعود منتظر تشریف فرمایی شاگردان محترم بودم   نیم ساعت دیر اومدن میگم چرا انقد دیر اومدید زوم کردن به من میگند دیر اومدیم؟          من: اونا ساعت دیواری من‍♀️      مبحث و روش آموزش و عوض کردم که راح
پنج شنبه 30 خرداد 98
ساعت 6 غروب از قروه به سمت همدان
حرکت کردیم، ماشین رو توی پارکینگ سینا همدان پارک کردیم و با تاکسی به سمت
دره مراد بیگ حرکت کردیم، ابتدا قصد داشتیم وانت بگیریم که تقاضای 70 هزار
تومن میکردن ولی با تاکسی که گرفتم فقط 20 هزار تومن دادیم.
با
توجه به اینکه دیر شده بود با ماشین کوچه باغ ها را طی کردیم، حدود یک ربع
به 9 حرکتمون رو از انتهای کوچه باغ های دره مراد بیگ به سمت پناهگاه شروع
کردیم، از آخرین باری که یخچال اومده بودم چند سا
هفته گذشته هفته خاصی بود. به قول خودم در رویا هم نمی‌دیدم که چنین اتفاقی بیفتد. سفر. خوابیدن زیر ستاره‌ها، چادر تاریک، آب‌انبار. قرار ملاقات در شهر خودش، پارک آبشار، اسلایدر، آهنگ شهرام شکوهی،مشاهده غروب خواجو، نماز مغرب و عشا، موبایل کافی، کوه‌صفه، دراز کشیدن روی چمن‌ها و صحبت در مورد نحوه آشنایی با همسر و دغدغه‌ها و . آبمیوه خوشمزه. 
خوابیدن لای چمن‌های پر گل در میان دشت. گرفتن عکس‌های متنوع. 
آخرین خداحافظی را یادت می‌آید؟ -آیا ا
رستوران لاکچری در ساحل غزه ساخته شده که خانواده های فلسطینی همزمان با فرارسیدن فصل گرما در آن حضور می یابند.
به گزارش مجله اینترنتی چفچفک ، همزمان با غروب آفتاب شمار زیادی از زنان و مردان فلسطینی ساکن غزه به همراه فرزندانشان در این رستوران حضور پیدا می کنند و ساعاتی را در آنجا می گذرانند. کودکان نیز با رفتن به ساحل دریا آبتنی می کنند.
وارد غرفه‌ی نمایشگاه اروند شدم و به سمت نمایشگاه کتاب‌ رفتم، بزرگ‌ نبود و همین نشان می‌داد که نمایشگاه بزرگ‌ کتاب، اروند نیست، بین کتاب‌ها یکی‌شان چشمم را گرفت، برداشتم و همزمان پرسیدم "امسال شلمچه نمایشگاه کتاب داره؟" و جواب گرفتم "نمیدونم خبر ندارم، ولی فکر کنم داشته باشه. آره هست" ، مقصد بعدی رسیدن به غروب شلمچه بود، وارد نمایشگاه که شدم فهمیدم که نمایشگاه بزرگ کتاب امسال در شلمچه هم نیست، این را می‌شد از غرفه‌های کوچک کتاب فهمید،
دوست دارم تنها باشم و نباشم. دوست دارم دوستانی داشته باشم و دوست ندارم. دوست ندارم تنها باشم یا در واقع ازش میترسم اما دوستش هم دارم، ازش لذت هم میبرم. آدم های جدید رو دوست دارم، ازشون بدم هم میاد و گارد میگیرم. عاشقی رو دوست دارم و دوست هم ندارم. با نقص هام کنار میام و نمیام. دلم میسوزه برا آدم ها و نمیسوزه، حقشونه. دلم میگیره از غروب و تاریکی و صدای باد و نبودن یار و ضعف ها و اتوبوس های زشت و شلوغ و بوهای بد تو مترو و پیری و گذر عمر و غم و عدمِ شاد
محبوب من
مرا ببخش که :
مثل یک شوالیه ی عاشق برای عشقم نجنگیدم و این شاید گناهی نابخشودنی در قاموس عشق باشد
مثل فرهاد بیستون را نتراشیدم که رهگذران بسیاری بر مزارم یادگاری از عشقهای خویش به جا بگذارند
یا دستکم شخصیتی روزنامه ای یا پشت مجله ها که چندصباحی جاودانه و محبوب قلبها شود
هرگز نتوانستم رل کسی را بازی کنم و این رل تکراری خود را بازی کردن شاید ملال آور باشد.
مرا ببخش که نتوانستم دستکم چون ویکتور گل سرخی از بلندترین ارتفاع قله ها برایت
کاش می شد تو
را از حافظه ی دلتنگی ها پاک کرد، گفته بودم انقدر مهربانی ات را خرجم نکن تا لطافتش دلم را ببرد که وقتی نباشی، این گونه سخت تر
می گذرد بی تویی هایم.
حالا تو
نیستی و من مانده ام و یک دنیا بغض و حسرتی به خاکستر نشسته،
کاش می شد یک
بار دیگر به خواب های هر شبم بیایی و چون رویایی بازگردی به تمامِ هستی
من! و من بخوانمت و بگویم، می شود بخواهم که دیگر نروی و بمانی؟ یا حداقل
انصاف این است که بی من.
یا لااقل اگر قصد سفر داری، بی خبر چشم نبندی
ستاره‌ی درخشان ریاضیات ایران غروب کرد و با رفتنش
همه‌ی ما را در اندوهی بزرگ فرو برد. پروفسور مریم میرزاخانی، ریاضیدان جوان
ایرانی و استاد دانشگاه استنفورد، امروز در حالی دار فانی را وداع گفت که
از چند روز پیش به علت سرطان سینه در یکی از بیمارستان‌های امریکا بستری
شده بود و تا قبل از آن هم هیچ‌یک از ما نمی‌دانستیم که به سرطان مبتلاست.
مریم میرزاخانی مایه‌ی افتخار و مباهات ایران زمین بود. او علاوه بر علم،
در اخلاق و تواضع نیز شناخته شده
فکرش را هم نمی کردم که این قدر زود تمام شوند؛ انگار همین دیروز بود که در کلاس می نشستیم و از پشت پنجره ، پاییز را تماشا می کردیم و زنگ های انشا معلم مان آهنگ پاییز عاشق است را می گذاشت و از ما می خواست انشا بنویسیم و  تازه آن زمان بود که واقعا دوستش می داشتم حتی با اینکه غروب هایش غم سنگینی را بر دلم می گذاشت، با این همه در آن زمان بسیار عاشقش بودم ؛ و آنقدر زود به اتمام رسید که نفهمیدم چه گونه شروع شد واقعا با گوش دادن آهنگ پاییز عاشق است دلم تنگ
 ✍سگ من باش و چون سگان بانگ کن! شبلی عارف معروف به مسجدی رفت که دو رکعت نماز بخواند. در آن مسجد کودکان درس می خواندند و وقت نان خوردن کودکان بود. دو کودک نزدیک شبلی نشسته بودند.یکی پسر ثروتمندی بود و دیگری پسر فقیری. در زنبیل پسر ثروتمند پاره ای حلوا بود و در زنبیل پسر فقیر نان خشک. پسر فقیر از او حلوا میخواست.آن کودک می گفت: اگر خواهی که پاره ای حلوا به تو دهم، سگ من باش و چون سگان بانگ کن.آن بیچاره بانگ سگ کرد و پسر ثروتمند پاره ای حلوا بدو می داد
پدیده‌های نجومی مانند کسوف و خسوف جزو پدیده‌هایی هستند که همیشه مورد
توجه قرار می گیرند. هفته‌ی گذشته هم خورشید ما گرفت! این پدیده از کشور ما
قابل دیدن نبود و تنها روی اقیانوس آرام و در بخشی از کشورهای آرژانتین و
شیلی قابل مشاهده بود. هفته‌ی گذشته و هم‌زمان با رخ دادن این پدیده‌ی
هیجان‌انگیز، ویژه‌برنامه‌ی خورشید گرفتگی شیلی راه شیری به پوشش زنده‌ی
این رویداد پرداخت. اگر تماشای این برنامه زنده را از دست دادید هم‌اکنون
در قسمت نهم
مراسم شب عروسی حضرت زهرا علیها السلام



 
در شب عروسی حضرت علی(ع)و حضرت فاطمه(س)،
وقتی آفتاب غروب کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور داد فاطمه
علیها السلام را برای رفتن به خانه شوهر آماده کنند و به زنان مهاجر و
انصار و دختران عبدالمطلب فرمود او را همراهی کنند و با خوشحالی شعر
بخوانند و تکبیر بگویند، ولی چیزی را که موجب ناخشنودی خداوند است به زبان
نیاورند.فاطمه علیها السلام را سوار ناقه‏ای کردند و زمام آن را س
!
از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم. در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم. تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس!ﻫﻤﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﺎﺎﻥ ﺭﺳﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻪ ﺑﻬﺘﺮﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺯﻧﺪﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﻞ ﻣﺪﻫﻨﺪ:ﻣﺪﺭﺳﻪ. ﺩﺍﻧﺸﺎﻩ . ﺎﺭ.ﺣﺘ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣ ﺍﻧﺪﺸﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﺮ!همه ما میدانیم مسیر رسیدن به موفقیت مسیر راحت و همواری نی
وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ۸۴شعرا-
و براى من در [میان] آیندگان آوازه نیکو گذار 
خدا انسانی رو که لایق بهشته با دو گزینه معرفی می‌کنه : ۱-ایمان و ۲-عمل صالح 
این دو تا که با هم باشن زمینه تقوا فراهم میشه  و بعد هم ان شاالله رستگاری.
بعضی هامون شاید فکر کنیم این دو کار چقدر سخت و دست نیا فتنیه اما واقعیت اینه که گاهی میشه با اصلاح چند رفتار و تفکر اشتباه ،به این دو گزینه دست پیدا کرد.
یکی از آرزوهای اکثر آدم ها جاودانگی تو دنیاست
غروب ساحل
بستر ساحل
حضور قاطع امواج
اینجا که ایستاده ام
خنکای نسیم دریاست
و من چون این همه پرنده و ماهی
  در رویای غروب جهان گم شده ام
سرور عاشقانه یی ست
زمزمه  باد و موج
مثل ترانه با تو بودن
کیش آذر ۹۷ ع-بهار

       پرچم سفید صلح!     
نظرات ما گاهی همه ان چیزی
است که برخواسته از منویات مقطعی و شاید هم سطحی ما است که بر خواسته از نتایج
داده هایی است که خود از تصورات و تمایلات خویش ساخته ایم و آنگاه در دایره ای که
محصور شده ایم برای دنیا خط مش
یادمه . اخرهای تابستون سال ایکس بود- سالی که از ایر رفتم. از سردرگمی درامده بودم و تصمیم جدی بود. می دونستم موندنی نیستم و دلیل موندن نداشتم . اکثر وقتها ساعت ۵ در می امدم می رفتم یا می دویدم برسم کلاس زبانم و روزهایی هم بود که کلاس نداشتم و با سرویس شرکت می رفتم خونه- شب می شد یا نزدیک غروب بود. اهنگ کریس د برگ گوش می دادم: اسمان تنها. چه شعری داره زیبا زیبا زیبا. من همیشه در حرکت بودم و از اونجا که در پی یادگیری و پیشرفت بودم همیشه دلم گرفته بود
باسمه تعالی
اما کن جهانگردی
اصفهان
غزل۱
در کنار ساحلی پر آب باشد اصفهان
لیک رودش دائما مسدود گردد ناگهان
بنگر این پل های زیبای همانند نگین
بهترین نوع است و مانندی ندارد در جهان 

حیف باشد شهر تاریخی ما گشته چنین
آب آن در شهرهای دیگری باشد روان
شهر تاریخی و صدها مرکز گردشگری
مسجد جمعه و ده ها نقش زیبنده در آن
وه چه زیبا مسجدی دارد، نگر از روی شوق
مردم دنیا همه مبهوت در نقش جهان
سازه های ماندگار اصفهان هم دیدنی است
چل ستون و دو منار بی نظیر اصف
۱_ هنوز با مفهوم پایان آشنا نشده ام و همچنان با پایان هر اتفاقی غصه ام می گیرد. لابد برای همین است که هر جریانی را ابدی تصور می کنم و هیچ انتهایی برای هیچ چیز قائل نیستم. 
۲_ چند صفحه ای از کتاب که می گذرد، صفحه ی آخر کتاب را نگاه می کنم که مبادا پایان بدی داشته باشد. چند دقیقه ای از فیلم که می گذرد دقایق پایانی اش را پخش می کنم که مطمئن شوم به خوشی و خوبی پایان می یابد. اصلاً برای همین سینما نمی روم، سریال هم زیاد نمی بینم. اگر پایانی هم متصور باشم
استفاده از انرژی خورشیدی برای منظورهای مختلف به زمان‌های ماقبل تاریخ
باز می‌گردد. در دوران سفالگری ون معابد با کمک جام‌های بزرگ طلایی
صیقل داده شده اشعه خورشید را به آتشدان‌های محراب انعکاس داده و آن‌ها را
روشن می‌کردند. به‌طوری که یکی از فراعنه مصری معبدی ساخته بود با طلوع
خورشید درب آن باز و با غروب خورشید دربش بسته می‌شد.از مهم‌ترین
روایت‌های تاریخی می‌توان داستان ارشمیدس را بیان کرد او با نصب تعداد
زیادی از آیینه‌های
کسی چه می‌داند؟ شاید بیست و یک‌ سالگی تحویل چندین رویا باشد!
 شاید قرار است ناقوس رسیدن‌ها بعد از این همه نرسیدن به صدا در بیاید، شاید ساعت شنی این‌بار بخواهد ساعت‌های ۲۱ سالگی را بشمارد برای بلند شدن‌ها، رسیدن‌ها، وصله زدن‌ها یا حتی از نو شروع کردن‌ها.
کسی چه میداند؟ شاید بیست و یک سالگی قرار است تحویل چندین رویا باشد . [امیدوار چنانم که کار بسته برآید.]
+ اولین کسایی که تولدم رو تبریک گفتن رفقای بلاگر بودن، چی بگم الان؟ تو دلِ زمستو
نویسنده: نادر ابراهیمی
.
مردی در تبعید ابدی، زندگی نامه صدرالدین محمدبن ابراهیم
قوام شیرازی ملقب به ملاصدرا یا صدرالمتالهین از نوجوانی تا مرگ است.
حضرت ملاصدرا، در نوجوانی، پس از مرگ پدر، برای شاگردی
استادانی چون شیخ بهایی ومیرفندرسکی به قزوین که در آن زمان پایتخت کشور بوده است
سفر میکند و خیلی زود به مرتبه تدریس و سپس ملایی میرسد، و در همان دوران نیز به
دلیل درک نشدن توسط عوام و دشمنی ملاهای درباری نان به نرخ روز خور به ناکجاآباد
تبعید می
به قاعده‌مندی‌های اجتماعی که در
اثر تکرار منظم و پایدار به وجود آمده‌اند عادت گفته می‌شود. عادتها،
رفتارهایی ناخودآگاه هستند.
به دنیا می آییم ، عادت می کنیم. از بدو تولد
به هر آنچه پیرامونمان وجود دارد عادت می کنیم. به آدمهای پررنگ زندگیمان، به اشیا
دوست داشتنی که کنارمان است. به روز ، به شب، به آمدن ها، به رفتن‌ها، به طلوع، به
غروب، به تمام آنچه اتفاق می‌افتد عادت می‌کنیم و این سخت ترین درد و زخم زندگی
است. چه کنیم با این دردی که درمانی
بارداری سختی داشتم. سخت نه به این معنا که نازپسرم مرا اذیت می کرد. اتفاقا نه! نازپسرم از همان اول هم مرا اذیت نکرد. شاید یکی از دلایش قرار گرفتن جفت در قسمت جلویی شکمم بوده و من لگدهای پسرم را متوجه نمی شدم. شب ها هم تقریبا راحت می خوابیدم. می گویم سخت دلیل دیگری دارد. سخت به این معنا که اضافه وزن مرا مجاب به کمتر خوردن و مراقب بودن و پرهیز از شیرینی و غلات و شکلات و میوه های با قند بالا و کلی چیز میز دیگر کرده بود. بیچاره تاج سر که به خاطر من غذاهای
چطور میشود بگوییم آخرتی نیست، هیچ فکر کرده ای اگر آخرتی نباشد پس تکلیف این همه آرزوهای دور و دراز که کنج دلمان خاک کرده ایم چه می‌شود؟ تکلیف این همه بغض‌هایی که آرام فروخوردیم و خم به ابرو نیاوردیم، این همه غروب ‌هایی که بقچه دلمان باز شد و  خاطره ها مثل لباس‌های چروک و کهنه، وسط بازار زندگی مان ریختند، نه قواره تنمان بودند و نه توان دور انداختنشان را داشتیم، این همه اشک‌هایی که یواشکی پاک کردیم و با خودمان گفتیم "نشد دیگه." . هیچ فکر کر
۴ سال‌ش است. داداییِ کوچک‌ترِ همان پسرک 18 کیلو و 300 گرمیِ شش مطلب قبل. این یکی 13 کیلو و 700 گرم است. بله! خیلی ریزه‌میزه است! از دادایی‌اش بیش‌تر لج‌بازی می‌کند و کم‌تر حرف می‌زند. تن به بوسه نمی‌دهد و اگر حس کند چنین قصدی داری، مثل ماهی از بین دستان‌ت می‌گریزد.
آن‌روزهایی که آمده‌بودند خانه‌مان، زاینده‌رود آب نداشت. همین شد که اصلن دوروبر آبِ نیسته و پل‌های رویش پیدایمان نشد. هفته‌ی بعدش که دیگر رفته‌بودند و مقامِ مهمانیت‌مان (!) را ب
تمام روز آلبالو خوردم. صبح، ظهر، شب. من متمایل به افراطم، افراط تا جایی که زخم بشه. هیچوقت از آلبالو خوشم نیومده و حالا بیشتر از قبل ازش متنفرم. برای کسی که همیشه فشار خون و قندش پایینه، آلبالو شبیه به تیر خلاص می‌مونه. خوابیده بودیم و هسته‌ها رو به سمت بالا تف می‌کردیم و بعد می‌اومد توی صورت خودمون. یعنی اگر این می‌شد، امتیاز داشت. البته آخرهاش فقط تف می‌کردیم به بالا. در واقع به خودمون و دیگری تف می‌کردیم. همون تف سر بالا‌. من یک ساعت تلاش
پسر بچه ها وقتی هم تخس باشند هم تنبل ، ملغمه ای می شوند غیر قابل توصیف . یکی شان دو سه روز پیش جلوی 20 بچه ی دیگر به من با صدای بلند گفت : بی تربیت ! خیلی هم قاطع گفت . به نحوی که خنده ام گرفته بود و مجبور بودم برای حفظ وجهه ی معلم و شاگردی مان خوددار باشم . من فقط آهسته به او گفتم: عزیزم ! کمی واضح تر و خوش خط تر بنویس و بعد او بلادرنگ وسط جمع با صدای بلند به من گفت : بی تربیت ! از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که این بی تربیت» را فقط پدرم به من ز
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اینا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسایلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دیر شد دایی همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادایی شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشدیم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دیر میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاوردیم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
ریتم: 6/8            گام: E
Em A Em
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست
Em A C
تو گمان مبری مغلوبم ای دوست
Em A Em A
شرف نفس من اگه شد قفس من
Em F
به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی‌کفن

Em C Em C
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن

Em A Em C
معنی آواز هم این بود ته بن‌بست داد کشیدن
Em C Em C
وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود
Em A Em
 

خواب دیدم خواب، اینکه مرده ام                           خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود                                    وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت                                 &nb
هوا خیلی خوب است، نه زمستان است و نه تابستان، بوی بهار میدهد انگار، صدای جیک جیک گنجشک‌های نشسته روی شاخه‌ی شاه‌توت هم آتش لذتش را شعله‌ورتر می‌کند، خلاصه برای یک حالِ خوب، لااقل هوا مناسب است.
وارد آشپزخانه شدم، مادرم پشت ظرف‌شویی ایستاده است و برای خودش شعر‌ می‌خواند، صورتش غمگین و ته چشمانش نم اشکی نشسته است، گفتم:
 _چیه؟
_ هیچی! 
_نه بخدا بگو، باز چی شده؟
_ هیچی بخدا!
نگاه‌ش کردم، نگاه‌م کرد، خندید! 
گفتم: پس چرا داری لالایی می‌خونی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب