نتایج پست ها برای عبارت :

منو ببینی میفهمی غم توی چهرمو همیشه سکوت تو دق میده آدمو

در این بخش از سایت جونا دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون برای دریافت و شنیدن انلاین قرار داده می شود
دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون (زیبا رحیمی) با کیفیت عالی و لینک مستقیم
چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون
 
یعنی هنوز عاشقمی یا عوض شدی میخوام بپرسم نمیچرخه زبون
 
چه روزایی که خوب بودی باهام حرفای قشنگی میگفتی برام
 
هنوز همون دوست دارم روی قولشه ، هستی رو حرفی که گفتی برام
 
دانلود آهنگ چه زیاد شده فاصلمون غرورمون
.
یه بار یه اتفاقی برام افتاد که با سکوت کردنم فقط حس خیانت به خودم داشتم.اونروز هرچقدر خواستم حرف بزنم همه حرفام تبدیل شد به سکوت و سکوت و سکوت.انگار کلمه ها مثل بغض تو گلوم بودن ولی كلمه ای پیدا نمیشد.از اون روز هروقت به اون ماجرا فکر میکنم حس بدی بهم دست ميده.امروز یه اتفاقی افتاد.ناراحتیم بروز دادم برعکس هميشه که ناراحتیمو تو دلم دفن میکردم و به خاطرش عذاب میکشیدم.باهم قهر کردیم ولی به خاطر برخوردم اصلا ناراحت نیستم.باید متوجه شه که
 دانلود آهنگ چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون 
دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفتی ازمون به نام غرور
Download New Mp3 Music Ziba Rahimi – Ghoror

متن آهنگ غرور زیبا رحیمی
چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون
یعنی هنوز عاشقمی یا عوض شدی میخوام بپرسم نمیچرخه زبون
چه روزایی که خوب بودی باهام حرفای قشنگی میگفتی برام
هنوز همون دوست دارم روی قولشه ، هستی رو حرفی که گفتی برام
دانلود آهنگ چه زیاد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمو
سکوت و سکوت و سکوت
شاید جایی در میان این جاده ی تاریک کسی ایستاده باشد به تماشا
به تماشای جان دادن من 
شاید کسی باشد که بخواهد جلو بیاید و ببیند از درون مردمک های حیرانم دلیل این همه سکوت را 
شاید صدای فریاد مرا شنیده باشد
شاید کسی در تاریکی ایستاده باشد 
اینجور برایم جا افتاده است که سکوت کنم! و قضایا را داخل خودم حل کنم. و این سکوت مقوله‌ی سنگینی‌ست و کار راه انداز، با سکوت می‌شود به حقایق رسید، با سکوت می‌شود نسبت به آدم ها شناخت بیشتری پیدا کرد! اصلن حواس انسان اکولایزر طور است! وقتی چشمانت را ببندی، بهتر می‌شنوی، وقتی دهانت را ببندی، بهتر میبینی و به همین شکل.
امیر المومنین علیه السلام فرموده :
 تمام خیر در سه چیز جمع شده است:
 نگاه  * سکوت  * سخن

هرنگاهى که پندى در آن گرفته نشود، فراموشى است. 
هر سکوتى که اندیشه اى در آن نباشد، غفلت است.
هر سخنى که ذکرى در آن نباشد، بیهوده است. 

خوشا بحال کسى که:
نگاه او پند، سکوت او اندیشه و سخن او ذکر باشد، بر گناهش گریسته و مردم از شرش در امان باشند.
یه وقتایی یه حسایی تا حدی زیاد میشه ک آدمو فلج میکنه. فلج واقعیاااااا! مثلن یه طوری ک ن میشه حرف بزنی، ن گریه کنی، ن بخندی، ن بنویسی، ن داد بزنی، نه.
حتی وقتی میبینی. نمیتونی ببيني انگار.
یه همچین حالی دارم الان!
یه چن وقته اینطوری شدم! مینوسم. ولی دیگه حال ندارم ادامه بدم.واسه همین ناخودآگاه میکشه سمت چرت و پرت گفتن!
ولی میدونین. یه سری حقیقتایی هست ک میشه گفت و میشه نوشت ولی. امیدی ب فهميده شدنش نیس درواقع
یه چیزی توو مایه های اینکه ماه
آیه ی 38 سوره ی توبه:آیا به زندگی دنیا در مقابل آخرت راضی شده اید،با این که کالای زندگی دنیا در مقابل آخرت چیز اندکی است؟
 در حدیثی از پیامبر (ص) می خوانیم :نسبت دنیا به آخرت مثل این است که یکی از شما انگشت خود را به دریا زند و سپس بیرون آورد.پس ببیند چه مقدار از (آب دریا )را با آن برداشته است؟!
هیچی می خواستم بگم این مدت درگیر این آیه و این حدیثم
احساس میکنم دارم فرصت ها رو از دست میدم.
این مدت خیلی سعی کردم روی سکوت کار کنم و علت نبودنم هم همین بود
امشب تولد بابا و غین(مدیریت) بود
طرز کادو دادن پدرجان و مدیریت به همدیگه اینجوریه که مدیریت از دخل دوتا پنجاهی برمیداره با روبوسیو تبریک ميده به بابا بعد پنج ثانیه باز بابا همون دوتا پنجاهیو با بوسو ماچو تبریک ميده دست مدیریت 
در آخرم مدیریت دوتا پنجاهیو میذاره تو دخل:))
+عکسای قدیمیو نگاه میکردم چقدر بابام پیر شده موهای مشکی بابا الان کم پشتو سفید شده (دو طرف سرش البته:دی)
۵۱ سالگی بابارو توي عمارت کنار نیروهای خلوچلمون جشن گرفتیم:))
اونقدر ت
میدونی؟
- فک میکنه یهویی رفتن باعث راحت رفتنه :)
+آره، به بقیه که فکر نمیکنه، بزار راحت باشه!
-یعنی خودخواهه؟
+نه، نمیشه اینطوری گفت، شاید دست خودش نباشه
-نچ، قبول ندارم، فقط وقتی عزرائیل بیاد، رفتنت دست خودت نیست
+راست میگی، اینم حرفیه:(
-بخند :) ، خودخواهی و قول هاش برای خودش
+نچ، نمیشه، داغونم:(
-هععععععی، امان امان امان
+اوهوم، راستی سکوت!
-جانم؟
+الان که شکسته، میدونم مث تو جز سکوت هیچی بهتر نیست!
-آره رفیق، مال من خیلی وقته که شکسته:)
+:(
-:)
سین سک
امشب که شب بیست و سومه یاد اون روزی افتادم که ساکت نشستم، بلند نشدم بگم چرا داری سخت‌ترین لحظه‌های زندگی یک زن رو مسخره می‌کنی،چرا تويی که با این پوشش و اعتقاداتی داری این‌کار رو می‌کنی.بلند نشدم بگم اون شهیدی که مسخره‌ش می‌کنی هرچقدر با اعتقادات تو نخونه بالاخره همسر و امید یک زن بوده، یکی هم‌جنس خودت، چطور به خودت اجازه می‌دی این‌طور باشکوه‌ترین لحظات و در عین حال سخت‌ترین لحظه‌هاش رو مسخره کنی.
حرف نزدم سکوت کردم.نمی‌گم رفتم نشس
آدمی از خود باید به کجا پناه ببرد؟ شاید به خلوت و سکوت
رنجی که علتش از درون باشد، تنها با خلوت و سکوت و پنهانی التیام می‌یابد، شاید البته؛ اینجا نمی‌توان از چیزی مطمئن بود.
مدتی احتیاج دارم به نبودن و اینجا نمی نویسم.
متاسفم
حالت که خراب شد به هر دلیلی! رو بقیه خرابش نکن
بشین نویس. یه عالمه هرچی به ذهنت میرسه.  حتی بد و بیراه بعدم همه کاغذارو پاره کن بریز دور!
اگه خوب نشدی برو بیرون ترجیحا پارک راه برو راه برو راه برو
اگه بازم نشد یه جا پیدا کن و با خدا داد و بیداد کن هرچی فریاد داری بزن خدا مهربونه به دل نمیگیره ترکتم نمیکنه حتی محکمتر بغلت میکنه
گریه کن
یه جایی خلوت کن و با خدا حرف بزن یا سر سجاده یا با یه موزیک بی کلام
گفتم موزیک بی کلام وقتی حالتون خراب
معنای نهان در پس سکوت
سکوت دریچه ی جهان درونی ست، کلید دستیابی به دریافت های جهانِ درون. حتما برای همه مان پیش آمده که پاسخ سوالی را نه در بیرون و جهان اطراف که در درون مان جستجو کرده ایم. اینکه ما چقدر خودمان را بلدیم رابطه ی مستقیمی با میزان و کیفیت سکوت هایمان دارد.
آنهایی که خود را بلدند و از تنهایی خود بیم ندارند قطعا که سکوت را به خوبی تجربه کرده اند و آنهایی که از خلوت و تنهایی گریزانند به احتمال زیاد درونشان پر از مسیرهای ناشناخته و گره
اینجور برایم جا افتاده است که سکوت کنم! و قضایا را داخل خودم حل کنم. و این سکوت مقوله‌ی سنگینی‌ست و کار راه انداز، با سکوت می‌شود به حقایق رسید، با سکوت می‌شود نسبت به آدم ها شناخت بیشتری پیدا کرد! اصلن حواس انسان اکولایزر طور است! وقتی چشمانت را ببندی، بهتر می‌شنوی، وقتی دهانت را ببندی، بهتر میبینی و به همین شکل. این یک. 
دو، مادرم به من یاد داده است که هميشه، حتا اگر قرار باشد گردنم را بزنند راست‌ش را بگویم! و من هم این درس را به خوبی آموخ
آن شب و روز لعنتی تمام شده است. اما هنوز یاد و خاطره‌اش با من است و از ضمیرم پاک نمی‌شود. آن روزی که از خانه تا شهر، همه‌جا غرق در سکوتی عجیب شده بود. انگار که ساعاتی قبل از طلوع خورشید ماموران الهی گرد سکوت به چهره‌ی شهر پاشیده باشند و همگان ناگهان غرق در سکوت شوند. سکوت صدای غالب شهر شده بود. 
 من با خودم یک‌سره کلنجار می‌رفتم تا بتوانم کلامی با صدای رسا با دیگران حرف بزنم. نمی‌شد. امکان نداشت. صداها یکباره بلند می‌شدند و به لحظه‌ای در فضا
یه موقع هایی خدا به زور بغلت میکنه
تو گریه میکنی
میگی: نمیام .منو بذار زمینمیگم بذارم زمین
نمیذاره
ورت میداره با خودش میبرتت 
توي بغلش دست و پا میزنی 
میگی: ولم کن میگم میگم نمیام
ولت نمیکنه
عینهو بچه ها لج بازی میکنی،نق میزنی، دری وری میگی
لبخند میزنه بهت
بعدش که یکم میگذره تازه ميفهمي چیکار کرده برات
خیلی کیف ميده .خیلی . وقتی ميفهمي انقدر حواسش بهت هست.
خندم گرفته از خودم.
از بچه بازیام.
 
 
 
بعضی روزا ادم نمی دونه چشه.شایدم میدونه
دلش میخواد درباره اش با یکی حرف بزنه.
اما نمی دونه با کی.
اگه هم یکی پیدا شه ادم نمیدونه از کجا شروع کنه
اون وقته که ترجیح میدی سکوت کنی
در حالی که تو فکرت شلوغه.پر از حرفه.
و چه سخت می گذره این روزای پر از سکوووت.
پازل تموم شد،تمومش کردیم!
یه اتفاقایی داره تو وجودم رخ ميده که عجیبن شاید بعدا راجب شون نوشتم،تنهایی روم غلبه کرده،کلی خستم کلی.
چندین نفر که قبلا آدرس اینجارو نداشتن،حالا دارن.
من یه کراش دارم که با دنیا عوضش نمیکنم [از یکی بِدَره[البته از همینجا اعلام میکنم امیر توهم خیلی کراشی خیلی[امیدوارم این پست رو نخونی]]در کل کراش آدمو نابود میکنه سعی کنین کراش نداشته باشین]
واقعا خوش بحال بعضیا که وقتی روشون کراش داریم میتونیم بهشون بگیم،یعنی از او
تصورم از خودم وقتی قضاوتم میکنن بهم میگن واقعا خیلی بچه ای:) 
به این ناژی:) مگه بده؟:P 
یه مدت ذهنم درگیر قضاوتا شده بود.وبدجور بهم ریختم.ولی دارم این قضاوتایی که داشت باعث حس بد به خودم میشدو دونه به دونه برا خودم حلشون میکنم تا خودمو پیدا کنم.
عجیب بعضی قضاوتا وحرفا حال آدمو میگیرهاااا وبدجوربه مرور تاثیرمیذاره.
چارلی چاپلین میگه
نسبت به حرف‌هایی که میشنوی بی دقت باش، شاید از دهانی بیرون آمده که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده .!
من اینو
نمیتوان دل را در گوشه ی اطاقی قرار داد و به تنهایی سفر کرد.نمیتوان خود را پای خاطره ای کاشت و بدون خود زندگی کرد.هر کجا که میرویم دل ما همراه ماستدلتنگی ها میاینددست در دست ما به هر کجا که سفر میکنیمحتی درکنج صخره ای که تنها ،گل بابونه ای روییده و گلبرگهای سپیدش را به سایه سپرده است.نمیتوان دل را که خود نهان است ،ناپیدا کرد .دلتنگی ها در ضربان قلب ما ترانه میخواندقلب را نمیتوان به سکوت رساند که سکوت تنها ،در لبانی جاری میشود که در حفاظت
سرد و بی طاقت و یک ریز، دلم می لرزددو قدم مانده به پاییز، دلم می لرزد.می رسی، شط نگاهت چه تماشا داردموج با موج گلاویز. دلم می لرزد.بعد می میرم و می میرم و می میرم و بازمن و یک حسّ غم انگیز، دلم می لرزد.وَ تو می آیی و می آیی و می آیی و می.از صدای نفست نیز دلم می لرزد.من پر از حرفم و صد مُهر خموشی بر لبو تو از حنجره لبریز. دلم می لرزدپاییز نزدیکه.خیلیا رو یاد خاطراتشون میندازه!دوباره بارون، دوباره قدم زدن هاى تنهایى!!!لعنت به پاییز؛که به حق پادش
البته این بار نمیخواهم خیلی سریع توپی از انرژی و هیجان را به دنیا پرتاب کنم.خیلی آرام تر شده‌ام.خیلی کلنجار رفته‌ام.داد زده‌ام.سرم را به شیشه تکیه داده‌ام و دست هام را فشار داده‌ام روی چشم هام.تابستان تنبلی هم شده امسال.دیشب یکی از کنکوری های پارسال هم این را تایید کرد که جان آدم در می‌آید تا تمام شود.من که ظاهرا مشکلی ندارم.شب ها در خوابم ماجراجویی میکنم.روزها به سکوت می گذرد:سکوت صبح و ناله‌های آرام یخچال خانه،سکوت کوچه ها،سکوت اتوبوس
چیزی در من فرو ریخته است . حسی شاید . معنای زندگی شاید . هدفی شاید . نمی دانم . افسرده نیستم . فعالیتهای روزانه سر جایشان هستند . 
بعدازظهر گرم تابستان . باغچه و درختهای سر سبز همسایه . نسیم خنکی می وزد و برگهای درخت مو آرام تکان می خورند . 
رقص برگها در باغ خاطره . 
آدم هميشه دلش شوخی و دلقک بازی نمی خواهد ، آدم هميشه دلش حرفهای الکی نمی خواهد . آدم گاهی دلش سکوت می خواهد و تفکر . گاهی عمیق شدن در معنای زندگی . 
دیروز فیلم رشته خیال رو د
الان ساعت هفت و پنجاه دقیقه ست
زندگیم نمیدونم کی قراره ببيني اینجارو. مینویسم ک بمونه واسه هميشه
اینجا نوشتن یه جوری شبیه اینه که مشغول آشپزی باشی و یهو برسم چشماتو ببندم غافلگیرت کنم بگم اومدم بگم دوست دارم
یه وقتایی هم سرت داد بزنم .بگم حق نداری مال من نباشی فهمیدی؟؟؟
الان میخوام بگم 
تو که جان منی
تو که عمر منی
تو که همه دارایی منی
چای بریزم؟ بشینی پیشم . نگات کنم .باز نگات کنم.باز نگات کنم.توهم چشامو بگیری بگی اینجوری نگام نکنم
هیچوقت نمی تونستم حرفم رو مستقیم بگم
برای مستقیم حرف زدن باید حرف داشت،
باید خیلی حرف داشت
طوری که اون وسطا  سکوت نخواد حاکم بشه
حاکمیت که به سکوت بیاد  دیگه نمیشه حکومت رو ازش بگیری
اون وقت تو بهش عادت میکنی
اونقدر بهش عادت میکنی
که دیگه برای یک کلام حرف زدن هم سکوت رو ترجیح میدی
بعد کانتکت گوشیتو بالا پایین میکنی بعد از یه مکث کوتاه صفحه گوشیتو خاموش میکنی و به چایی که سرد شده خیره نگاه میکنی!!
 
"سکوت را بر هم مزن.
نتیجه فریادها، 
پژواکی ست که نهایتا به خودت برمیگردد.
در سکوت اما،
قادر به شنیدن اسرار خواهی بود."
امروز توي باغ یه بچه گربه خیلی کوچولو پیدا کرده بودیم که فکر نکنم بیشتر از چند روز سن داشت چون گوشت نمی خورد ولی وقتی یه پاکت کوچیک شیر رو دم دهنش گذاشتم خیلی خوشحال شد و همه ش رو خورد. کلی به سرو گوشش دست کشیدم و وقتی کار می کردم همش بین پاهام با هر چیزی که اطرافش بود بازی می کرد. دوست داشتم با خودم بیارمش خونه ولی خب هم اجازه آور
زندگی راه درازی است که هر کسی یکبار میتواند از آن گذر کند. خردمند بودن و استفاده از تجربه ی دیگران که گاهی در قالب سخنان کوتاه به ما میرسند باعث پیشرفت بیشتر و گریز از آنچه بدشانسی و بدبختی خوانده میشود می تواند بود.- در زندگی لحظاتی هست که انسان نزدیکترین دوستان خود را بیگانه می یابد.- یک قرص نان چیزی نیست ولی برای کسی که شبها و روزها گرسنگی کشیده همه چیز است.- هنگامی که موفق هستیم هميشه در دیدگاه دیگران خوب جلوه میکنیم ولی وقتی که خوب هستیم هم
اونایی که منو خوب میشناسن میدونن. که چقدر از دوباره دیدن فیلم بدم میاداما بعضی فیلمارو اونقدرررررر دیدم تا احساس کنم وجودم از مفهومش آکنده شده. فیلم سکوت بره ها از همون فیلما بود که اونقدر دیدمش که حس کردم میتونم رنج انسانی از اینکه خودش نیست رو حس کنمنیاز انسانی آنتی سوشال به دریافت حریم، اعتبار، احترام، قانون مندی رو درک کنم. ولی وقتی یکی از دوستام کتابشو بهم داد و یه پشت نشستم تا فصل بیست رو خوندم تازه یه بعد جدید ازش کشف کردم: تلاش یه
مرد از زن خیلی تنهاتره.
مرد نمیتونه وقتی دلش تنگ شد زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشهبعضی وقتا باید مرد باشی تا گریه کنیبعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی …دلت بگیره ولی دلگیری نکنی …شاکی بشی ولی شکایت نکنی …گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن …خیلی چیزارو ببيني ولی ندیدش بگیری …خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی
سکوت
تفرقه کوتاهیست از تاریکی در تره ی سیاهی شب ، این روزها و شبها آرامش معنای دیگری دارد و سکوت نجوای بی کسی است .
بی هدف در بیابان ، در خیابان و در کوچه ها پرسه میزنم شاید ای نگار من 
یکی از این شبها بتوانم
در ره مهتاب رویت را ببینم .
کاش امشب یا شب های دیگر تو باشی و من همچنان در جستجوی تو و در عطر بوی تو غرق باشم .
ای نگار راستین من ای مهربان من و ای زیبا ترین ترانه ی سکوت من در کدامین کوچه ها آرميده ای ؛
من در این تاریکی و در این شب و در این سکوت ب
:)میخوامیکم جدا از تفکرات خودمصبر کن!شایدیکم جدا از تفکرات خودمعه!اینطور ک نمیشههردوتاش تفکرات خودمهیعنی چی؟.هیس!!!یکم بزار فکر کنم.هه :)یکم جدا از سکوتیکم جدا از. (شما اسمم رو بذار جاش).اهاعصابم داغونهخلاصه یکم جدا از من.میخوام گریه کنمنمیدونم چی بگماصلا بذار بگم یکم راجع من(هوووووووووووووووووووف)هیس!!!کمی سکوت محض!راستی اصلا من کیم؟:)(هععععععععععععععععععی)بیخیالپشیمون شدمننوشتم که بخونیدنوشتم که خالی شم

ببخشید!!!

صبر کن!مگه چیزی هم در
حالا نه که مهم باشه تا الان خوابم نبرده و صبح احتمالا بابا بیاد دم در اتاق یه سری ت بده و بگه "خوشمون باشه با این دخترای سحرخیزمون" و من انقدر خوابم بیاد که نتونم حتی بگم "به خدا ساعت چار خوابیدم".حالا نه که خیلی اذیتم کنه ولی نمیگفتی باید موهامو کوتاه کنم بهتر بود. چون عادت کردم به خودم. راحتم اینجوری.حالا خیلی هم واجب نیس گفتنش ولی اگه بین "واقعا انقدر ماندگاری عطره زیاده؟" یه سری بچرخونی و یه نیم نگاهی سمت من بندازی هم بد نیست. ثواب داره ی
ازخونه پدربزرگ ک اومدیم همه خوابیدن و منو مامان بیدار بودیم یکم ک صحبت کردیم یهو ب مامان گفتم ی چیزی بگم بهت گفت بگو پشیمون شدم و سکوت کردم یهو بغضم گرفت همش میگفت بگو دید دارم اروم گریه میکنم گفت چرا همش گریه میکنی حرف دلتو ب من بگو مامانتم گفتم نمبدونم چرا گریم میگیره قشنگ گریه کردم توبغلش و مامان هم گریه کرو کلی حرف زدیم و اونم همه چیزو میدونست و ازرفتارای من مشخص بود براشمیدونستم باباهم بیداره و داره حرفای مارو گوش ميده خیلی اروم ترشدم
بسم رب القلم
- هیس!!!کمی آرام تربه دور از شلوغی های زندگیبه دور از ناراحتی هایی که بعضی ها برایمان میگذارندبه دور از چیزهایی که به دل گرفتمبیخیال.به دور از این دنیا، کمی گوش کنهیس!!!چیزی سکوت دنیا را شکسته است!نمیدانم چیستشاید هم میدانمصدایش را شنیدم یک بارشاید اما.+صدای چیه؟-یادته؟+چیو؟-گوش کنخیلی شبیه استشبیه صدایی که توي کوچه ای خلوت به گوش میرسید+وای! یادم آمد.اما آن که صدای خانومی جوان بود-هیس!!!یادت هست آن صدای ناله های آرام که از فرط کوچ
که مثلا وقتی که خورشید همچنان زیر باد پنکه، خوابیده،
بعد از یک دیده بوسیِ شتابناک با خدا، همراه مامان و عمه مسیر گورستان، در پیش گیری.
یک ملس حالتی وجودت را بگیرد، هر قدم، سوزنی باشد و نگاهت را به دل آسمان تکه دوزی
کند و امان از لبخندهایی که نمیشود جمعشان کرد . تو در یک بغل‎سکوت، پشت آن‌ها
راه بروی و آسمانی و لبخندی که هر لحظه بیشتر ریشه می‌دهد.

که مثلا به مادربزرگت سلام بدهی و سنگش را با آب
خنک بشویی و به وزوزهای بی‌ربطی که هميشه مانع انجا
چگونه ساکت باشیم؟ 
 امروز در جمع خانواده و فامیل سر سفره نشسته بودیم و جای شما خالی داشتیم غذا میخوردیم .در همین حین بحثی باز شد که حتی یادم نمیاید موضوعوش چی بود فقط این را میدونم که اگر چند کارشناس با سابقه بالا در آنجا نشسته بودند اینگونه آنالیز و تحلیل نمیکردند.بماند که زمانی را به غیبت و معایب دیگران و حسن انجام کارها توسط خودشان صحبت کردندباورتان بشود یا نه من برای تک تک حرفای آنها جواب های درست و قانع کننده داشتم ولی 1) جوابای من مناسب
چرخ و فلک قدیمیِ از کار افتاده، هميشه بالایِ تپۀ نزدیک آبشار بود. قرار هم نبود که جایی برود. آثار زنگ زدگی رویش، مثلِ مویی سپید، نشان از عمر و تجربه‌اش بود. بالا و پایین رفتنش برایِ هميشه متوقف شده بود و در نقطۀ‌ای ما بین بالا و پایین ثابت شده بود. شب و روزش فرقی نداشت وقتی ثابت و بی حرکت، خیره به گذر زمان بود. تنهایِ تنها شده بود. نه صدای خندۀ دختر بچه‌ای را با بالا بردنش می‌شنید و نه صدای همهمه‌ی آدم بزرگ‌ها را. دلش برای بچه‌هایی که سوار بر
خب سلام! این چند روز سرم حسابی شلوغ بود!وبلاگ جدید زدم! اسمش tunenote هست. توي این وبلاگ فقط ترجمه آهنگ گذاشته میشه. همه آهنگایی هم که تا الان ترجمه کردم به اونجا انتقال میدم. لینکش رو میزارم دوست داشتین بهش چند وقت به چند وقت یه سر بزنینفصل پنج فرندز رو تموم کردم! به علاوه سریال منشی کیم چشه XD سریالای کره‌ای واقعا روحیه آدمو شاد می‌کنن.از فردا دیگه باید برم سراغ برنامه‌هام هاهاها یه سریاشم ننوشتم هنوز. کامل شد اینجا میزارم شما هم بخونین. شاید ای
4 روز پیش یه سری اتفاقا افتاد کلا فکرمو مشغول کرد . باعث شد حتی این چند شب خواب درست و حسابی نداشته باشم . طی چند روز نتونستم هیچ کار خاصی انجام بدم فقط و فقط فکر فکر فکر . هميشه فکر میکردم فعالیت های جسمانی آدمو خسته میکنه ولی الان میبینم فکر بیشتر از هر چیزی انرژیو از آدم میگیره . با اینکه دیشب تقریبا خوب خوابیدم باز هم احساس خستگی میکنم . در ضمن فکر کنم چشمام هم ضعیف شدن امروز قراره برا فردا از چشم پزشکی نوبت بگیرم ولی معلوم نیست فردا دک
سرما خوردم درد دارم دردمو به کی بگم بتونه درک کنه بعد سال ها یکی رو پیدا کردم که بتونم حرفتمو بهش بزنم بتونه درکم کنه حالا چی هی بهونه ی کار دارم کار دارم میاره نمیتونم باهاش حرف بزنم زنگش هم میزنم جواب نميده داره کاراشو میکنهبعضی وقتا سکوت بهترین راه حله ولی بعضی ادما نمیزارن که سکوت کنی هی می خوان ازت حرف بکشنکیه که درد منو بفهمه کیه اخه کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم یه نفر میخواد هميشه پیشم باشه یکی که همه ی حرفام رو بفهمه یکی که درک کنه من چی میگ
تو نیستی که ببينيچگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است!چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!*هنوزپنجره باز است.تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.درخت ها و چمن ها و شمعدانی هابه آن ترنم شیرین به آن تبسم مهربه آن نگاه پر از آفتاب می نگرند.*تمام گنجشکانکه درنبودن تومرا به باد ملامت گرفته اند؛ترا به نام صدا می کنند!هنوز نقش ترا از فرازِ گنبدِ کاجکنار باغچه،زیر درخت ها،لب حوضدرونِ آینهء پاک آب می نگرند*به خواب می ماند،ت
همه چی تاریکه اونقد تاریک که حتی ماه نورشو از اتاق دریغ کرده. فقط نور صفحه ی گوشی من هست که داره تاریکی اتاق رو آزار ميده و این تاریکی رو از وسط متلاشی میکنه.اما من، من فهمیدم که یار غار دیوارهای اتاقم.هر شب تو تنهایی، تو سکوت، و آرامش زجرآور کارم شده نوازش دیوار های این اتاق سرد. سردتر از یخ، سردتر از غم، سردتر از دوری و تنهایی. نمیخوام حس تنفر پیدا کنن.تنفر از بودن، از سختی، از بی ارزش بودن و از همه مهم ترحس تنفر درونی از دوست نداشته شدن.که م
کتاب هنر شفاف اندیشیدن یکی از کتاب های خوبیه که کمک می کنه تا تفکر منطقی در آدم قوت بگیره. تو این کتاب به 99 خطای شناختی که ذهن در تصمیم گیری های مختلف ممکنه بهش دچار بشه پرداخته شده. البته که انسان نمیتونه به طور دفعی مانع خیلی از این خطاها بشه اما کمک اصلی کتاب به نظرم تو اینه که با موضوعاتی آدمو آشنا می کنه که تا حالا خیلی بهشون دقت نکرده.
ادامه مطلب
کشتیها که شب در پهنه اقیانوس از کنار هم می گذرندبا هم گفتگویی کوتاه دارند:نخست به یکدیگر علامت می دهندو سپس صدایی در تاریکی شنیده می شود.چنین است در اقیانوس زندگی که ما چون دو کشتی از کنار هم می گذریمو با هم گفتگو می کنیم:نخست یک نگاهو سپس یک صداو آنگاه تاریکی و سکوت.هنری وادزوُرث لانگ فلو"Signals in the Dark"Ships that pass in the night, and speak each other in passing,Only a signal shown and a distant voice in the darkness.So on the ocean of life we pass and speak one another, Only a look and a voice, then darkness again and a silence.Henry Wadsworth Longfellowب
اول دبیرستان بودم. نه سال پیش! معلم از نوروز و عید و دید و بازدید گفت. نظر خواست. بچه ها از بی‌حوصلگی و تکراری بودن و از این که کاش آدمها در تعطیلات برای خودشان بودند، نه در اسارت تعارف و عرف کلیشه‌ای، گفتن. حرفشون خیلی برام عجیب بود. پر از ذوق و اشتیاق بودم برای بهار. اون موقع ها آرزویی داشتم که الان به نظرم آرزوی سوخته س و الان آرزوهایی دارم که اون موقع ها بهشون میخندیدم.
نظر من الان، نظر همون بچه هاست که من فکر میکردم افسردگی گرفتن. که سعی میک
هیچ ظرف لبریزی را، نتوان که قطره ای دیگر بخشید، مگر آنکه تهی گردانیم ظرف را، از آنچه انباشته نموده است.هیچ جوینده ای به حکمت نرسد، مگر انکه در گام اول تهی شود از انچه، که خود را با آن انباشته است.و این با سکوت آغاز میشود.گام نخست سکوت است،سکوت به معنای خاموش کردن نجواهای درونی و قضاوتهای بیرونی فارغ شدن از انکار و تایید دیگران.سکوتی که تمام توجه را آماده پذیرش و دریافت ،موسیقی بال زدن شاهپرکی سازد که در جستجوی نور بال میگشاید.و این گام دوم
درحالی، به تازگی فروشندگان گوشت وارداتی با ارز ۴۲۰۰ تومانی را گرفته اند، بسیاری در این بابت که از زمان ریاست سید ابراهیم رییسی، این اتفاقات افتاده تا جایی که حتی بزرگان را نیز بازداشت می کنند، اما این درحالی است که بسیاری تلاش می کنند این موضوع را طوری دیگر نشان بدهند.
رسانه های ماهواره ای و خارجی به گونه ای حرف می زنند که برای انسان جالب است، درحالی که رسانه های داخلی هم سکوت پیشه کرده اند، هرچند به ۱۴۰۰ و انتخابات آینده ۲ سال مانده ایم و با
 
خواهرم! اتاق تنهایی شوهر خود را می‌شناسید؟ هنگامی که شریک زندگی‌تان از شما فاصله می‌گیرد به چه فکر می‌کنید؟ برادرم! آیا می‌دانید همسر شما چگونه به شما امتیاز می‌دهد؟ آیا می‌دانید که شریک زندگی شما نیاز به سخن گفتن دارد؟ وقتی همسر شما در حالت یأس قرار می گیرد چه می‌کنید؟
 
برادرم ، اگر می‌بینی که زندگی‌ات دیگر صفای روزهای اول را ندارد برای این است که خودت از گل زندگی‌ات غفلت کردی! آیا می‌خواهی جبران گذشته را بکنی و دوباره زندگی‌ات
الان نشستم چند از پستای اول این وبلاگ رو خوندم ؛یه چیزایی رو اون موقع برای اولین بار تجربه کرده بودم و چون تازه بودن بشدت ارزشمند بودن برام و حس خوب و آرامش بهم میدادن .من خیلی از اون چیزا رو الانم دارم ولی چون در گذر زمان اتفاقای مختلف افتاده ،تجربه هایی که بعضیاشون بدجور روحو آدمو خراش میدن باعث شدن اون چیزای ناب که دیگه تکراری شدن به چشمم نیان.ولی الان با خوندنشون یه بخش قشنگی ازشون رو به یاد آوردم و علتشم مستند سازیشونه ،ازشون نوشتم و دار
از 10 روز پیش دارم برنامه های تولد آبجیمو میریزم، وقتی نتونی کسی رو بغلش کنی بهش تبریکت تولد بگی و کلی باهات فاصله داره دست به دامان اینترنت و ویدیو میشی:(قرار شد خانوادمون +دوستای صمیمی آبجیم یه ویدیو از خودشون بگیرن و تولدش تبریک بگن بعد همه این ویدیو ها رو پشت هم بزاریم تا براش بفرستم:)
هماهنگ کردن با این همه ادم که ویدیو از خودشون بگیرن بفرستن سخته چون خیلی لفتش میدن 11 روز مونده به تولد آبجیم ولی نمیدونم چرا قبول نمیکنن که ادیت کردن این وید
این روزگاران تلخ، چه حکایتها دارد از بارانم.

این شب های دلتنگ اردیبهشت، شبی هزار مرتبه جان را _ به لب میرساند و آهسته نجوا میکند هنوز صبـر.



راستی می دانی چقدر حرف دارم؟ به اندازه حجم سکوت تمام عالم.

اما این شب هـا سکوت هم فراوان تر شده.

و دلِ تنگ من، در حبس تردید اسیر.

دیروز یا امروز حتی تا فرداها .

هیچ چیزی مرا به تو نزدیک نمی کند، حتی دل.

فقط می دانم آنچه رو به پایان است عمریست رفته.

و آنچه افزود از این رفتن عمر همه تردید من است
کریستف نه تنها با گفتگو ، بلکه با سکوت و حتی با نگاه خود در دیگران اثر می گذاشت . بعضی انسانهای نیک نفس با صفای درونی خود فضای اطرافشان را روشن می سازند . کریستف نیز روشنایی قلب و روح خود را در اطراف می پراکند و این روشنایی مثل حرارت جانبخش بهار ، حتی از دیوارها و درهای بسته ی خانه ها می گذشت و در دل و جان کسانی که اندوه تنهایی و ناتوانی آزارشان می داد تاثیر می گذاشت و راستی که انسانها چه قدر می توانند در همدیگر تاثیر بگذارند . هم کسی که اثر می گذا
حقیق بالتواضع من یموتو یکفی المرء من دنیاه قوت
فما للمرء یصبح ذا همومو حرص لیس تدرکه النعوت
صنیع ملیکنا حسن جمیلو ما ارزاقنا عنا تفوت
فیا هذا سترحل عن قریبالی قوم کلامهم سکوت
آن کس که می میرد، شایسته است که تواضع کند
و مرد را از دنیایش قوت غذایی بس است
مرد را چه می شود که غمگین می گردد
و آنچنان حریص می شود که به وصف نمی آید
آفرینش مالک ما خوب و زیبا است
و روزی مان از ما فوت نمی شود
پس بدان که به زودی می روی
به سمت قومی که سخن شان سکوت است
دیوان ام
تو شونزده سالگی برای اولین بار تصمیم گرفتم که به صورت جدی به یه مسئله از یه زاویه ی متفاوت با چیزی که هميشه بهمون گفته شده نگاه کنم ، اون مسئله هم گروهک منافقین یا مجاهدین خلق بود و طریقه ی جذب اعضا به گروه و.این کار باعث شد هر وقت چیزی شنیدم دیگه راحت قبول نکنم و سعی کنم از زاویه مقابل هم به مسئله نگاه کنم حتی در مقابله با افراد هم گاهی سعی می کنم خودم و رفتارهام را از نگاه اون ها ببینم. این کار باعث میشه گاهی به عکس العمل اون ها در مقابل رفتا
نوشتم و نوشتم و نوشتم، مثل تمام روزهای دیگری که نوشتم بلکه بتوانم چند خطی از شرح حال این روزهایم را برایتان بگویم اما . اما افسوس که تمام نوشته‌هایم ناتمام ماند ، انگار که سکوتی بر من حاکم شده است که نمی‌توانم با هیچ نیرویی از دستش رهایی یابم، شاید هم این روزها تمام من خواهان همین سکوت است . نمی‌دانم، هر چه که هست درونم آشوب است و بیرونم میل به سکوت . بگذریم !
شما از احوالاتتان بگویید، این روزهایتان چطور می‌گذرد ، یا به قول زنگ انشاء " تاب
حرف میزنم، شوخی می‌کنم، سعی می‌کنم با گفتن حرف ها‌ی بی‌ربط و با ربط حس بدی را به همصحبتم انتقال ندهم. می‌خندم، لبخند میزنم.
و بعد توي اتوبوس، شب‌ها که بی‌خواب می‌شوم اغلب با خودم با لحن غمگینی حرف می‌زنم به خودم بی‌اعتنایی می‌کنم، سینه‌ام تنگ می‌شود و از خودم می‌پرسم مرا چه شده؟
من دقیقا کی هستم؟
گاهی فکر  میکنم 
شاید  این آخر کاری خیلی بی حوصله شدم 
اما 
دوروبر من هیچ کی حالش خوب نیست 
زندگی هم برای هیچ کی خوشایند نیست
منم خوب نیستم
خدایا آدمات چقد بالا و پایین دارند
روزگار دلسرد کننده ای شده
وقتی بزرگترا  می خوان دنیای بزرگی  برای خودشان بسازند 
منم دنیای کوچک خودمو  دارم
ودلخوشی های خاص خودم
 که شاید هیچ ارزشی برای دیگران ندارند  
یاد گرفتم که به هیچ چی فکر نکنم 
اما بعضی وقتها یه چیزی مثل خوره وجود آدمو میخوره 
آخه عقل که این چی
دکتر لگز به صندلی اش تکیه می دهد، دست هایش را روی پاهایش قفل می کند  و سکوت من را با سکوتش پاسخ می دهد. پدر و مادر آن طرف در، منتظر می ماندند و ما هر هفته در سکوت کامل، روبروی هم می نشستیم. 
این باعث شد به موسیقی دانی که آرون یک بار برایم تعریف کرده بود فکر کنم؛ کسی که یک قطعه ی موسیقی بدون نُت نوشته بود. وقتی قطعه اجرا می شود، یک موسیقی دان به صحنه می آید، پیانو را باز می کند، زمان را تنظیم می کند و چیزی نمی نوازد. آرون گفت اولین باری که قطعه اجرا ش
توجه انسان است که باعث میشود آن موضوع مورد شناخت قرار گیرد و به عبارتی دیگر دنیای او را شکل ببخشد.همه چیز از توجه آغاز میشود حتی عشق .زیرا توجه است، که شناخت را امکانپذیر میسازد و شناخت است ،که نیاز را میشناسد و راه رسیدن به آن را ایجاد میکند.وقتی که ما در حال گفتگوی درونی یا بیرونی بر روی موضوعی هستیم ،تمام توجه ما بدان سمت معطوف میشود و ان موضوع ،بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشود اگر در باره ی نفرت و کینه و جنگ صحبت کنیم ،این موضوعات بزرگ و بزرگتر شد
بنام خالق آزادگی بهر سازندگی
باز خرداد است و یاد آزادگی 
خرمشهر است و این همه مردانگی
بهار و سوز گرمای بی مثالش
خرداد آمده شادی سوم همیشگی
شهر من کاش شادیت پیوسته بود
ترکهای  لب این شط وابسته بود
گرم بهر خاک همچو آتش تیرگان
کاش انصاف بود بهر این دلدادگان
مردمی که با جان و دل عاشق جانبازی
صدافسوس مانده اند در حسرت سازندگی
سالها جای ترکش مانده روی دیوارها
رد خون عشق یاران مانده در دیدارها
شهر من شهر خدا ای جان فدا
انهمه عشق بازان آمدند بهر خدا
تو کوچه پس کوچه ها ی قدیمی دور حرم نمیدونی چی انتظارتو میکشه درست عین زندگی یهو میری تا ته یک کوچه بعد کلی پیچ ميفهمي بن بست بوده یا یهو یه کوچه باغ پیدا میکنی یا یه جا یه کوچه پیدا میکنی و می پیچی و خب چند بلوک رو تو یه دقیقه دور میزنی . بر عکسِ خیابون کشی های منطقیِ محله ی های نوساز که 2 به علاوه 2 توش هميشه 4 میشه نه کمتر نه بیشتر
یه نفری زورم به سه نفر می چربه! بچه بازی که نیست! دست کم می گیری منو؟ من یه شهرو حریف میشم به گریه ها و کم خوابیام که نیست! من به جای به در و دیوار زدن و حرف و حرف و حرف زدن یهو عمل می کنم! سکوت می کنم و نگات می کنم بعد یهو یه کاری می کنم که تا چند ماه تو شوک ش بمونی. حالا برو حرف و حرف و حرف بزن. تهدید کن. جیغ و داد کن. استوری بذار. صفات خودتو به من نسبت بده. اونی که لم داده و داره لبخند می زنه و تماشات می کنه منم. 
من تو آرامش مطلقم. 
حتی اگر نقاش هم باشی؛ برخی از حس ها را نه می توانی بکشی و نه می توانی بنویسی.
گاهی باید بغض را خورد.و  اشک را ریخت.
و فریاد را با سکوت پایان داد.
گاهی تمام احساست میمیرد . . .
بغض نوشت:
هميشه اونی که برام عزیز بوده فقط منتظر بهانه ایست تا برود
حالم بهم میخوره از احوال این روزها .بسی ناجوانمردانه است هوای روزگارم.
من رها خواهم شد . به همین زودی . . 
وقتی توي شلوغی خیابون وسظ همه ی صداهای جور و واجور لحظه ای به خود می آیی ؛خسته ای از بی کسی از شلوغی میخواهی ارام شوی میخواهی سکوت باشدپیش خودم میگم کاش نبودمحال و روز این روزام اینجوریهخلوت ترین روزهای وبلاگمه و کسی سرنمی زنهبرا همین به این جا پناه اوردمخیلی بی حال و انگیزه امدل و دماغ کار کردن ندارمکمک
من فکر می‌کنم آدم شاید نباید خیلی دغدغه‌هایش را و خاطراتش را و آنچه را می‌فهمد فریاد بزند، حتی بین دوستان و نزدیکان و شاید خانواده. فکر می‌کنم اگر آدم خیلی خیلی خود حقیقی‌اش را برملا کند،‌ یکسری دغدغه‌ها و مسایل هست که مال خود خود آدم است،‌ درون یک جعبه‌‌ی اسرار درون سینه‌ی آدم یا جایی در قلب یا چنین جایی که انقدر شخصی است که وقتی بازشان می‌کنیم اصلا برای هیچ‌کس به جز خودمان معنا ندارند. اطرافیان حالا فکر می‌کنند که آنچه می‌گوییم اص
 سکوت می کنم میان این همه بغض .  میان این همه درد.  شکستنی در کار نیست!  بگذار خاموش بمانم.  تو بگویی و من بشنوم!دلم اندازه ی تمامِ……نـــه…انـــدازه ندارد …بی اندازه دلگیرم بی تــــــــــــو … من تمـــام شده ام از دوریت.
+اینجایی؟
-هميشه همینجام:)
+بهم گفتن، بهت بگم چرا کم حرف شدی:/
البته میدونم چرا، اما خوب قبلا بیشتر حرف میزدی
-الان میخوای حرف بزنم؟
+اوهوم، راجع  چی؟
-اومممممممم، "بادکنک" خوبه؟
+بادکنک؟؟؟!!! گرفتی مارو؟
-نه جدی میگم:)
+مثلا میخوای چی بگی، چطور بادکنک باد کنیم؟؟؟
-نه، اگه نمیخوای نمیگم خوب:!
+برو خودتو مسخره کن
-عجبا
+اصن شب بخیر، نخواستیم حرف بزنی
همون لال بمونی بهتره
-چشم:)
هرچی شما بگی
+معلومه
-اوهوم
سین سکوت محض
:) :(

هیچ چیز بدتر از این نیست که مردم در برابر این شرایط سکوت می کنند و اعتراض نمی کنند.
هیچ چیز بدتر از این نیست که خیلی از مردم نمی دونند که ااماً برای اعتراض کردن لازم نیست که به خیابون ها زد و داد و فریاد کرد (!) و میشه حتی از طریق همین فیسبوک ، تويیتر ، تلگرام ، واتس اپ ، اینستاگرام و این برنامه هایی که به طور روز مره از آن استفاده می کنند ، برای رساندن صدای اعتراض خود به ملت ، دولت و حکومت اقدام نمایند.
هیچ چیز بدتر از این نیست که خیلی از مردم ف
زندگى شده بود تیک تاک ساعت تا سکوت رو بشکنه.تا خواسته یا ناخواسته غرقم کنه توى خاطراتى تويى ک تمام گذشته منو پر کرده بودىنمیدونم دست خودت بود یا نه اما خوب میدونستم ک من تنها مجرم این داستان،شناخته شده بودم.خوب میدونستم حلقه دار رو تو انداخته بودى گردنم تا هر ثانیه یادم بیارى که هیچوقت دوستم نداشتى. امضا:سال ها قبل؛دوشنبه اى ک هیچگاه یادم نمیرود.!
رسانه را اگر امری ایستا در نظر بگیریم، جذب مخاطب را در میزان فراگیری و تطابق طبع آن با عموم مردم باید جست. اما رسانه فقط ایستا نیست. پویایی رسانه ما را از کم‌بود مخاطب نمی‌ترساند، که ما را از کم‌بودن رسانایی برحذر می‌دارد. رسانایی یک رسانه، توانایی آن در برانگیختن مخاطب برای انتشار رسانه است؛ یعنی همان رابطۀ نرخ جذب با تعداد مخاطب فعلی. ساختارهای ایستای رسانه، ما را به طرح و طبع مطبوعات به ذائقۀ مخاطب و نهایتاً ذائقه‌بازی می‌خواند؛ ولی
گاهی چنان از تو نا امیدم که مدام حضورت را انکار می کنم، اما گاهی چنان شگفت زده ام می  کنی که سرم را بالا  میگرم و بی درنگ  رو به آسمان لبخندی سراسر عشق می زنم ، می دانم که گاهی چه اندازه از من و کار هایم ناامید  ،خسته و دلتنگ می  شوی .
این من هستم که هميشه تنهاپناهگاه زندگی ام تو هستی ، گاهی از خودم می پرسم من چ کار میکنم چه کار میتوانم انجام بدهم ؟ برای او که آن بالا است و عاشق من است و هر کاری انجام می دهد تا من لبخند بزنم خودش گفته آن هم نه یک بار
دیگه نه محبت آدم ها برام مهمه و نه دشمنیشون.
باهرکس حد و حدود رو رعایت میکنم و هرگونه حس بدی رو رها میکنم و همون لحظه که میخوام حرص بخورم میگم که خدا این جنگ کار من نیست سپردمش به خودت و سکوت میکنم.
کتاب اسکاول شین اوایلش جذبم کرد وسطاش افت انرژی رو سبب شد و حالا در انتها داره تازه با جملات و فرهنگ و ادبیات ما همخوانی پیدا میکنه و میشه حرفاشو باور کرد.
هنوز نرفتم واسه امتحان گواهینامه. واسه کارای فارغیم. کلا زندگی رو بستم ولی نبوسیدم اما گذاشتم کنار.چکارررررررر کنم ک اینقد دلتنگ نباشم ! نمیدونم.من نزده میرقصم. وای بحال اینکه برام بزنن. اونوقت پدیده ای میشم نوظهور.یعنیا روغن دآغم محرمه . یعنی اگر اومد این آدمو دیگ حساب آدم روش نکشید فکنم یا عینکی بشم یا کور.آخه  شدم عین آدمای فکری.هی میزنم  رو پام میگم وای از دل زینب.حالا چه ربطی داره ؟ خب موضوع دل کندنه. هی میگم عمه ی سادات الهی من مویرگ
زیرپوسته سکوت خرمشهر
شاید این روزها مطالبگران در سکوتی ناهنجار فرو رفته اند .مطالبگری که دراین شهر به وسیله دلسوخته گان به مردم آموزش داده شد .
خرمشهر در سکوت و جنجال مالکانی دارد که خود را نقطه شمار انفاس مردم حقجو می خوانند .شاید دیدن شهر سرسبز چهل ساله پیش و تغییر نیافتن بافت شهر برای بعضی اعجاب آور است .اما برای من جای تعجبی وجود نداشت .شهر سرسبز با درختان توت و آلبالو وگیلاس و قد علم کردن چنارها مرا باز به دوران آوارگی و دربدری انداخته با
+صندلی عقب تاکسی نشسته بودم و به آرمان فکر میکردم. دلم شور میزد. امروز هم سر کلاس نیومده بود.
درحالی که از شیشه به بیرون خیره شده بودم، گوشه ذهنم صدای گفتگوی راننده و مسافر جلویی رو می شنیدم :مسافر : اونجا دارن چه کار میکنن؟ راننده : دارن برای سیل زده ها پول جمع می‌کنند. همه اش مسخره بازیه! میلیارد میلیارد پول جمع میکنن جلوی این مسجدها، و بعد هم همه اش رو میکشن بالا، کثافتا. اصلا چه معنی داره کمک جمع کنن؟ مسافر : آقا سیل زده منم، من!. پول رو باید ب
 یَا رادَّ مَا قَد فات
داره راه میره و با خودش زمزمه می کنه که " تو برگزیده نبودی.قبول کن که نبودی.قبول کن که رسولی بدون معجزه هستی" .
ازش می پرسم 
به نظرت چرا تو پیامبر نشدی؟
می ایسته.
توي آینه به خودش نگاه می کنه و 
میگه: 
اووومممم.شاید چون روی صورتم چند تا جوش دارم!
از نگاهم می فهمه که این بار نمی تونه از زیر بار جواب در بره.
بعد از یه نگاه دقیق تر و سکوت عمیق تر.می گه: چون به فَهْمَ م عمل نکردم.پیامبرا به فهم شون عمل می کردن.همین!
سکوت می
دوستت دارم و از گفتنش ابایی ندارم
بگذار مرا هر چه میخواهند بخوانند این مردم
چون لیلی من تو باشی
مجنون و مستم گر بخوانند دردی نیست
درد آن است که من مجنون باشم و تو لیلی نباشی
سکوتم را بنگر
فریادهای خاموشم را نمی بینی
عشق را در چشمانم و در اندوه نگاهم نمی بینی
من فریاد خاموشم
ناله پردرد عشق بی فرجامم
مسافری خانه بدوشم
سربازی بدون وطن
وطنم، سرزمینم، خانه ام دل زیبای توست
چشمان و لبانت 
آه از چشمان و لبانت که قبله گاه من بودند
دریغ شدند از من در ک
عطیه عوفی که بود؟                                                                                                        http://note-t.blog.ir  

در لابلای اوراق زرین تاریخ اسلام چهره های درخشانی در سکوت
مرگبار ستم فرمانروایان غاصب مکتوم مانده است. کاش تاریخ نویسان،به جای آن همه کتابها
که در باره اهل دوزخ نوشته اند،در راه شناساندن تندیسهای زهد و پاکی و الگوی مقاومت
تلاش می کردند. بی تردید اگر چنین بود، فریادگران بیداری را در سکوت تاریک ت
یکی از اخلاقای عجیبم اینه که دلم نمیاد کسی که از من خوشش اومده رو برنجونمشاید علت اینکه معمولا باهام راحتن و زود خودشونو لو می دن هم همینه 
جدیدا این اخلاقم بدتر هم شده! سعی می کنم به اون شخص کمک کنم بفهمه چی در من هست که باید کجا دنبالش بگرده! 
مسئله ی تحمل ماه بودن خیلی پیچیده س. یه ماه نگاه ها رو به خودش جلب می کنه. چون عجیبه. اما باید دور بمونه 
یه ساله توي ترکم. ترک بعضی عادت ها و آدم ها. این باعث شده ماه تر هم بشم
سخته سخته سخته . 
سخت تر بود
بِ من كششِ اینهمه بی مهریُ نداره، عینِ برجِ زهرما میمونه، یه جو منطق تو وجودش نیست، همه یِ حرف هاشُ براساسِ نظریه هایِ شخصی با تحكم میخواد به كرسی بنشونه، دِ هركس یه اعتقادی داره پدرِ من، ولم كن، كاری نكن عینِ بعضی ها ارزویِ مرگتُ كنم، تو باید ازون دخترهایی میداشتی كه پدرشونُ میشورن میذارن كنار، نه منِ بدخت كه هرچی تا الان گفتی گفتم چشم، چشممُ رو همه یِ علایقم بستم، بازیگری نمونه یِ بارزشِ، كه به خاطرِ افكارِ پوسیده یِ تو كه هر كی بازیگر بش
۲۵ نوامبر روز منع خشونت علیه زنان است.طبق آمارها از هر سه زن یکی از آنها مورد خشونت قرار می گیرد. می خواهم به یک چالش دعوتتان کنم:


می آیید در روز چهار آذر هرکدام از ما یک پست درباره ی این موضوع بنویسیم؟

به نظر می رسد آنچه سبب می شود میزان خشونت‌ها انقدر زیاد باشد سکوت زنان دربرابر آنهاست. شما چه چیزی را مصداق خشونت می‌دانید؟
فکر می کنید چه مواردی جزو خشونت است اما زن ها به آن عادت کرده اند و گمان می کنند امری عادی است؟
به نظر شما سکوت زنان
با عین بحثم شده بود، وسط بحث پتوي مچاله شده وسط اتاق را برداشتم و بلند شدم که بروم پی کارم، اعصابم برای ادامه‌ی یک جدل دوستانه_دشمنانه نمی‌کشید!هنوز دو قدم نرفته بودم که گفت:
_ تو همینجوری؛ وقتی که چیزی مطابق میلت نیست بلند میشی و میری، گور بابای استدلال و بحث و صحبت کردن!
کفری شده بودم، کفری که بشوم صورتم مثل گوجه سرخ و تُن صدایم بالا می‌رود، در یک کلام آمپر می‌چسبانم! برگشتم، نفس عمیقی کشیدم تا آرام شده و به خودم یادآور شوم که فرد روبرویم
خب دیروز رفتم کارگاه شعر ، مانتوي آبی که تازه دادم خیاط واسم بدوزه رو پوشیده بودم با شلوار جین
و روسری آبی سورمه ای و کیف سورمه ای ، مثل هميشه یه آرایش یواش هم داشتم ، تو کارگاه دختر
هم رشته و مستر کاف و خواهر ع و سرگروه و آقای "سنت و مدرنیته " بودن ، یه خانوم جدید هم بود
یه آقای دیگه ای هم که لهجه ی بسیار قشنگی داشت و من فقط جلسه اول و دوم کارگاه  (همون
پاییز 96) که تازه میرفتم دیده بودمش و کل این تقریبا دو سال نبودش ! و چقدر هم که آدم باسوادی بود
مط
در این مورد پستی نذاشتم ،نمیدونم چرا! شاید چون خجالت کشیدم شاید چون ترسیدم و هزارتا شاید دیگه. تو اطرافم برای دوستانم زیاد اتفاق افتاده و خب طبیعی بوده براشون و میدونستن که جهت سرگرمیِ و مشکلی باهاش نداشتن.اما خب برای من درک و هضمش هميشه سخت بود.آقای دکتر بود،حدودا34 ساله.از استان دیگه ای میومد اینجا تا تدریس کنه، اونم نه برای همه، برای 10 نفر که یکیش من بودم.متاهل بود و خب حلقه ش آدمو قرص میکرد به تعهدش.بعد از اتمام دوره کوتاه مدتش وقتی میرفت
بِ من كششِ اینهمه بی مهریُ نداره، عینِ برجِ زهرمار میمونه، یه جو منطق تو وجودش نیست، همه یِ حرف هاشُ براساسِ نظریه هایِ شخصی با تحكم میخواد به كرسی بنشونه، دِ هركس یه اعتقادی داره پدرِ من، ولم كن، كاری نكن عینِ بعضی ها ارزویِ مرگتُ كنم، تو باید ازون دخترهایی میداشتی كه پدرشونُ میشورن میذارن كنار، نه منِ بدخت كه هرچی تا الان گفتی گفتم چشم، چشممُ رو همه یِ علایقم بستم، بازیگری نمونه یِ بارزشِ، كه به خاطرِ افكارِ پوسیده یِ تو كه هر كی بازیگر ب
سلام
خیلی وقته که نیومدم اینجا  دلم بد جور هوای نوشتن و کرده اینقدر حرف برای نوشتن دارم که نگو  مرتضی رو پروفایلش پارسال زده بود زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت که عهد عهد غم است و زمان زمان سکوت  توي اون زمان خیلی باهاش حال میکردم ولی الان نننننننه
این چند روز اینقدر درگیر بودم که وقت نکردم ساک کتاب ها م باز کنم فقط ساک دستیم که پرونده ها و مدارک جاد و بود و باز کردم
تیر ماهم رسید ماهی پر از خاطره انگار برام نوشته شده اتفاقات عجیب و قشنگ
از اینجا تا نگاه تو  ، بقدر آسمان راه هست دلم لبریز یاد تو ولی بیتاب بیتاب استنگاهت میکنم دایم که  شاید قسمتم گردی نمیدانم دلت اینجاستنگاهم میکنی گاهی؟ تمام قصه ها باقی تمام عشق ها جاریامان از قصه عشقی که بی فرجام و تو خالیچه دلگیر است این قصهچه دل خسته است این دنیاچه بی آهنگ و بی موزونروان است روزگار مادلم از این سکوت بیزارازاین بی همزبانی زاراز اینکه ذره ای امید به درمان نیست، نالان استدلم از دست تو زار است
چند وقت پیش بود که نشسته بود کنارم . به اقتضای نسبت سببی خویشاوندی و اختلاف سنی 12ساله سعیم هميشه بر این بوده که احترام را نگه دارم . در بعضی موارد یا گاها خیلی از موارد با او اختلاف نظر دارم . وقتی نظرش را میگوید اگر نظرم همان باشد تایید کوتاهی میکنم چون نظر یکی است و توضیح بیشتر بنظرم بیهوده است ! اگر نظر مخالف باشد سکوت میکنم یا شاید پیش بیاید که خیلی کوتاه نظرم را بگویم و باز هم ساکت شوم چون بنظرم توضیح در اکثر موارد بیهوده است و هرکسی نظری دا
 
گفت برای خودم خریدم با اینکه شبیهت نیست ولی شبیهته ، باشه برای تو تو خیلی شبیه مرگانی
واسم جالب بود که بفهمم چه چیزی باعث شد این فکر  یا احساس رو داشته باشه. البته که اول خود اسم " مرگان" توجهم رو جلب کرد. کتاب رو گرفتم و خوندم "جای خالی سلوچ" من شبیهش نبودم ولی بودم .
 من به جای همه ی اشکهای نریخته "مرگان" گریه کردم خودم هم باورم نمیشد!
از وقتی آزمایش ها تایید کردن که چه اتفاقی تو بدنم در حال افتادنه  سه سال میگذره من فقط تونستم روندشو کند تر
وسط خرت خرت کردنام تو کارگاه یهو همسر میگه: اگه مجبور شیم بریم دوره چیکار میکنی؟
میگم وای یعنی ممکنه مجبورمون کنن؟؟ :(
میگه نه. اما اگه مجبور کردن. اون وقت چی؟
سکوت میکنم. یه عالمه حس بد میاد تو دلم.
آرومه. میگه اگه مجبور شدیم بدون خدا خواسته. بدون بهترین اتفاق تو بهترین زمان ممکن افتاده!
دو هفته دیگه شروع نمایشگاه، یا شروع دوره!
دانلود آهنگ جدید راحتی باهاش از یوسف همراه متن آهنگ
 
 
متن آهنگ راحتی باهاش از یوسف
از عشق این روزات بگو میخوادت اصلا که یهو جدا شدی دور شدی ازمن
از عشق این روزات بگو که جدامو پر کرد منتظرتم هنوز سختمه برگرد
راحتی باهاش مثل من عاشقت میمونه همراهته
واسش مهمه انتخاب این رابطه مواظبته
میمونه باهاتمثل ی عاشق دیوونه با خنده هاش
دانلود آهنگ جدید یوسف راحتی باهاش با لینک مستقیم
اسمتو دم به دم میاره تو جمله هاش راحتی باهاش
جات هنوز تو دل
.
نمی‌دانم آبی به زبان تو چه کلمه‌ای است اما احساس می‌کنم که اسم من در زندگی قبلی‌ام همین کلمه بوده.
زمان زیادی از هیچ اتفاقی نگذشته. مدت‌هاست که زمان میلی به گذشتن ندارد. ماه‌ها و سال‌ها عبور می‌کنند بی این که زمانی بگذرد. حالا بی‌دلیل دلم دریاچه‌ای از نیلوفر آبی می‌خواهد. شبیه همان طرحی که با سختی زیاد روی شیشه کشیدم، تو که می‌دانی دست من هميشه مقداری می‌لرزد، اما بعد حس کردم که این خود من هست که از سر انگشتانم روی شیشه نقش بسته. بدون ه
بسم الله
سه سالی شده که بیشتر شب های سال را پشت همین میز گذرانده ام.میز بزرگ و قهوه ای سوخته ام که شاهد لحظه های زندگی بی اهمیتِ من بوده.شب های خوشحالی و ناراحتی.نگرانی های بی سر و ته.فکر های خوب و جرقه های امید و بعد نا امیدی محض.سکوت های طولانی و دود سیگار و بعد آواز های تاریکی.همه را گذرانده و مرا نیز خواهد گذراند.احتمالا بیشتر از من عمر کند.جنسش درست و حسابی است و حالا حالا سرِ خراب شدن ندارد.مثل من بد قواره و زشت نیست.میخواهد بماند.با هر وسیل
ریتم: 6/8            گام: E
Em A Em
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست
Em A C
تو گمان مبری مغلوبم ای دوست
Em A Em A
شرف نفس من اگه شد قفس من
Em F
به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی‌کفن

Em C Em C
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن

Em A Em C
معنی آواز هم این بود ته بن‌بست داد کشیدن
Em C Em C
وقتی حتی توي خلوت فکر آزادی قفس بود
Em A Em
گاهی وقت‌ها، فهمیدن، درد دارد.
به عمد یا به سهو، پیدا یا نهان، چیزی می‌فهمی، یا موضوعی را متوجه می‌شوی، یا حتی تلاش می‌کنی که بفهمی و سر در بیاوری،
بعد از آن است که دردت شروع می‌شود.
می‌خواهی حرفی بزنی شاید راحت شوی، نمی‌توانی.
می‌خواهی بنویسی شاید آرام شوی، فقط کنایه و استعاره و ایهام است که به کمکت می‌آید.
می‌خواهی سکوت کنی و چیزی نگویی شاید فراموش کنی، گاه و بی‌گاه به سراغت می‌آید و ذهنت را درگیر می‌کند.
این است که فهمیدن، گاهی درد
دیروز سریالم تموم شد
قسمت آخرش زیاد جالب نبود.
فکر می کردم جان شاه میشه ولی در کل بهترین سریالی بود که دیدم، هميشه یادم میمونه
و منتظر باشین هزاران سال ازش بنویسم و بسایمتون
امروز میرم که برکینگ بد رو شروع کنم، اصلا عصر که همه خوابن و میری رو تخت لم میدی و در سکوت سریالتو میبینی دنیا یه جور خاصی قشنگه!!
یادم رفت بگم، صحنه ی مرگ جیمی و کلیگن چیز بدی بود، خیلی بد
+ لعنتی. آدما رنگین.کاش آدما عدد بودن!-  ولی اعداد خشن ان، زمختن و حوصله آدمو سرمیبرن.هیچکی آدمای عددی رو دوست نداره.+اما اونا دروغ نمیگن.درسته که عبوس و خشمگین میشینن جلوت ولی تو میتونی تا ابد بهشون اعتماد کنی.تا ابد میتونی به اون پنج زشت کچلی که ابروهاش تو هم گره خورده و دست به سینه جلوت نشسته و چپ چپ نگاهت میکنه اعتماد کنی که پنج میمونه! زبونشون رو که بفهمی میتونی راحت باهاشون کنار بیای. اما امان از رنگ ها.همین آبی دشمن! یه روز برمیدا
چند شب پیش با مهرداد رفتیم فیلم شبی که ماه کامل شد رو دیدیم. خب فیلم خیلی خوبی بود اما واقعیتش اینه که دیگه فیلم دیدن تو سینما رو دوست ندارم. گذشته از کیفیت افتضاح صدا وتصویر و صندلی های داغون اکثر سینماها، حرف زدن ها و نظر دادن بعضی مردم با صدای بلند، پچ پچ کردن های کر کننده، صدای چیک چیک تخمه شکستن و خش خش پلاستیک چیپس و پفک، روشن کردن موبایل و انداختن نورش تو صورت بقیه، صدای ونگ زدن بچه های کوچیک و. دیوانه کننده بود و  واقعا اجازه نداد از فی
نیاز به یک کلمه دارم
کلمه ای که مرا از روی زمین بردارد.
من مثلِ ساعتی مریضم
و به دقت درد می کشم
سکوت تانکی ست که بر زمین فکرهایم می چرخدو
علامت می گذارد
از روی همین علامت ها دکتر
نقشه ی جغرافیایی روحم را روی میز می کشد
و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد:
ــ چه چاله های عمیقی!
خندیدن در خانه ای که می سوخت ـ شهرام شیدایی     
.                                                                                                                                       
پ.ن: فکر ک
شاید بتونی به همه دروغ بگی اما به خودت نه! پس بهتره با خودت روراست باشی. 
تو اونقدر قوی نیستی که بتونی جلوی یک سری اتفاقات را بگیری پس بهتره چشماتو باز کنی و باورشون کنی. 
تو هم گند میزنی، مثل خیلی دیگه از آدمها پس بهتره به خودت سخت نگیری. 
پایان قصه یعنی مردن، اگه میخوای زنده باشی بهتره یک داستان جدید را شروع کنی یک داستان قشنگتر. 
------------------------------------------------
آخرین سنگر سکوت نیست، آخرین سنگر بلاگه :) 
تمام روز های دلتنگی م را با قلمم گذراندمو به خدای احد و واحد سوگندهیچ کسی مانند قلمم این گونه به من وفادار نبود زمانی که رهایش کردم .و حتی انگاه که از شدت عصبانیت فراموشش کردم و یا حتی ان لحظه ای که تلاش برای گم کردنش داشتمچیزی از خودش ، که در قلبم به یادگار گذاشته بود . جوانه میزد و سکوت کرده بود قلمم ؛همان که میبینی نیست .دنیایی هم از او در درونم پنهان است ولی کسی نمیبیند قلمم وفا دار استوقتی دوستش نداشتم هم من را دوست داشت وبین تم
آنجا، هیچکس جز خدا - فقط خدا- سلطنت نخواهد داشتخوش دارم که در نیمه های شبدر سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم . با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم .آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم .محو عالم بی نهایت شوم .از مرزهای علم وجود در گذرمو در وادی ثنا غوطه ور شومو جز خدا چیزی را احساس نکنم .
شهید دکتر چمران
+چقدر جالب چند روز پیش بود که یه پستی نوشتم ولی منتشر نکردم
که مضمونش قدرت مطلق خدا بود و رب العالمین بو
هر کی رو میبینی بلاخره یه جایی از یه کسی که عاشقش بوده جدا شده. به جز الیزابت و آقای دارسی، انگار این یه اتفاقیه که سر هر کس میاد. خیلی ها بعد از اینکه این اتفاق براشون افتاد، دوباره عاشق میشن ولی بلااستثنا هیچکدوم اون آدم قبلی نمیشن. ینی یه فرایند غیرقابل بازگشته. و شخصیت آدم رو در یک سری حیطه ها برای هميشه تغییر ميده. البته اینی که میگم ااماً چیز بدی نیست.من هميشه از قضاوت کردن آدم ها میترسم. چون به چشم دیدم هر آنچه که در مورد دیگران قضاوت م
هستهٔ زردآلویم را پرت می‌کند وسط باغچه، چپ چپ نگاهش می‌کنم، شانه بالا می‌اندازد و با لحنی مظلومانه می‌گوید: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، از طبیعت است. می‌گویم: پلاستیک نیست که تجزیه نشود، اما عملی که انجام دادی، زباله پرت کردن است! با نگاهی آینده‌نگرانه و پر امید به هسته خیره می‌شود و می‌گوید: چندسال دیگر یک درخت زردآلو این‌جا خواهد بود. بلند می‌شوم و هسته‌ٔ زردآلو را از باغچه برمی‌دارم، خاک‌هایش را پاک می‌کنم، به سمتش می‌گیرم و می
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب