نتایج پست ها برای عبارت :

من یک سلمانی دیگرم

حاج علی بسیارنيکوکاربود.اودريک روزمشتری فراوانی داشت اوجهت اصلاح صفرسروصورت پولی نمیگرفت وجهت کوتاه کردن موپنج هزارتومان میگرفت.ون قم ازافرادی که سلماني داشتندوسروصورت راهرروزبابت نمره صفرپول دریافت نميکردنداصلادوست نداشتند.آنهابشدت ازروش سلماني هایی که بفکرمعیشت افرادبودندمتنفربودندومیگفتندمیبایست افرادی که صلواتی کارميکنندرادربرابرقبله عالم که درایران رهبرفرزانه بودومراجع تقلیدذبح نمود.
این رفتارون قم کم ازرف
خیلی وقت بودازدیدارهای فیزيکی پرهیزميکردم.حوصله فیس وافاده های جنس مونث رانداشتم.اصلاباجنس مونث نیازعاطفی من حل نمیشدبلکه بیشترمشکل معده پیداميکردم.گاهی وقت هاجنس مونث اونقدرروی معده من اثرمنفی میگذاشت که دلم میخواست تاابدالدهرقرص خواب بخورم ومعتادبه خواب بشوم.
اینکه معتادبه خواب بودم دلیل های بیشتری داشت دارایی گنجینه لغات من درحديک بچه کلاس اولی بود.اگربه من میگفتندجاه طلب نمیفهمیدم یعنی چه یااگربجای کلمه سلماني ازکلمه آرایشگاه
دوستان صمیمی برادرم يکباره تمام زندگیشان را فروختند و بلند شدند که بروند يک کشور دیگر ، همه‌ی زندگی‌شان یعنی همه چیز. برادرم سه روز پیش گفت میرود تهران که ازشان خداحافظی کند چون دارند مهاجرت می‌کنند. من با چشم‌های گرد گفتم واقعا؟؟و این واقعا را پنج شش باری تکرار کردم . بعد از برگشتن برادرم هم هی پرسیدم واقعا همه چیزشان را فروخته‌اند؟ کتاب‌ها ؟؟ پیانو؟؟ و برادرم گفت همه چیز حتی بازی فکری‌هایشان را . و من شبیه کودکان دبستانی مدام چیزهای د
دوست نداشتم در این صفحه از دلتنگی بگم اما خب دلتنگی هم بخشی از زندگی ادما ست . خودم را مشغول کردم با پرتره يک زن که به دلتنگی هام فکر نکنم.  گاهی اوقات ادم به بن بست می رسه.  یه روزی یه درویشی بهم گفت اگه به بن بست رسیدی به خدا توکل کن . لطفش همیشه شامل حالت میشه.  منم توکل کردم . امیدوارم لطف خداوند شامل حالم بشه . 
با اینکه توکل کردم اما جلوی احساسم نمی تونم بگیرم . دلتنگی و هزار کوفت و مرض دیگه . دیدین وقتی از یه کاری منع میشین بی اختیار می رین سرا
درسته که اولای مهرو داشتیم اسباب کشی ميکردیمو بعدشم تقریبا تا آخرای مهر دانشجو بودم،ولی حس ميکنم از اونوقت تا الآنمو يکم به بطالت گذروندم!
تا تقریبا آذر ماه شک داشتم که میخوام دوباره کنکور بدم یا نه و این شک تقریبا داشت منو دیوانه ميکرد!
تا بالاخره تصمیممو گرفتمو خواستم که دانشجو بشم.
جالبه اوایلش مصمم بودم که میخوام کنکور بدمو برای همینم خودداری شدیدی ميکردم از خوندن کتابای جدید.
اصلا کتابامو گذاشته بودم توی کارتون و کمد که چشمم بهشون نیف
پدر بود. گه گاهی زنگ میزد و حالمان را میپرسید. هر چند خیلی خوشحال میشدم ولیاین مدت حرف زدن باهاش برام سخت بود. مرتب سراغ کامران را میگرفت و حالش رامیپرسید. -سلام پدر . حالتون چطوره؟؟ -خوبم بهار جون. تو خوبی گلم؟؟کامی خوبه؟؟ -ما خوبیم پدر. دلم براتون یه ذره شده.پس کی میاین اینجا؟؟؟ -قربون تو برم که دل بدل راه داره منم دلم براتون خیلی تنگ شده. -خب بیاین ما رو خوشحال کنین. -ببینم دخترم. تو مطمئنی حالت خوبه؟؟ - خب بله چطور مگه؟؟ -راستشو بهم بگو
خیلی بد است که برنامه ات را بنویسی اما نتوانی به آن عمل کنی. اعصابم خورد است از اینکه هر روز مینویسم اما نمیشود يک روز تمام و کمال آنچه راکه نوشتم انجام دهم . اینکه آدم برنامه ی روزش را بنویسد و يکسره با تنبلی هیچ کدام از آنها را انجام ندهد خیلی بد است . بد بد بد 
اما خب به غیراز کار های  انجام نشده  ای که خیلی  به خاطرشان به خودم غر میزنم و بیشتر به چشم می آید خییلی کار ها راا انجام دادم که فکرش را هم نميکردم  همین وبلاگ نویسی را در خودم نمی دیدم
بسم الله
خدا رحمت کند بی‌بی را؛ از آن وقتی که من به یاد دارم بی‌بی پیرزن بود. يکی از تکراری‌ترین و البته شیرین‌ترین خاطرات کودکی ساده‌ی ما - آن موقعی که نه تلفن داشتیم، نه ماشین، نه قوم و خویشی که خانه‌شان نزديک باشد - این بود که عصر پنج‌شنبه راه می‌افتادیم و سه اتوبوس خط واحد را سوار می‌شدیم و می‌رسیدیم خانه‌ی بی‌بی و می‌ماندیم تا بعدازظهر جمعه. خانه‌ی بی‌بی چه‌قدر درس‌هایی از قرآن» آقای قرائتی را دیدیم و چه‌قدر سرزمین نور» و
 اولین روزی که نون را دیدم ازش خوشم  آمد.يک هفته بعد باهم دوست شدیم.
مودب ترین،خوش اخلاق ترین،زرنگ ترین،هنرمندترین ،مهربان ترین،منظم ترین.اصلا به نظرِ من و همه دانش آموزان و دبیرانِ مدرسه مان تمام ترین های خوب دنیا برای او ساخته شده است.
از مدت دوستیمان دو سال بیشتر نگذشته بود اما کاری نبود که باهم نکرده باشیم.سال دوم راهنمایی دومین روز مدرسه معلم پرورشی و ناظممان مرا صدا زدند دفتر. گفتند امسال هم مسئول نمازخانه می شوی؟گفتم نه خانمگفتند
1) ۵ یا ۶ ساله بودم که برادر بزرگم‌ راهی سربازی شد، آن‌ روزها هر سربازی را در هر کجا می‌دیدم با ذوق فریاد می‌کشیدم "دوستِ عباس" آخر در خیال‌های کودکانه‌ام همه‌ی سربازها همدیگر را می‌شناختند و با هم رفیق‌‌ بودند،‌ چندین سال بعد برادر ديگرم راهی سربازی شد،‌با وجود اینکه بزرگتر شده بودم ولی گویا ضمیر‌ ناخودآگاهم نمی‌خواست واقعیت را بپذیرد. حالا ۱۴، ۱۵ سال از آن روزها می‌گذرد ولی انگار‌ هنوز هم در ضمیر ناخود‌آگاهم ثبت است که همه‌ی سرب
 
يک وقت هایی فکر ميکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نميکند. هیچ انجمنی با پسوند … مردان» خاص نمیشود. مردها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه يک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی يکی از همین مردها است.يکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. از همین هایی که از ۱۸ سالگی دوی
روایتی است که آقای محسن قرائتی زیاد
تکرار می‌کند:
ارزش
دارد؛ شنیدی؛ حدیثی که خواندم: سلماني آمد؛ آرایشگاهی آمد ریش امیرالمومنین (علیه السلام) را درست کند لب‏‌های حضرت تکان می‌‏خورد گفت: یا علی! لب را
نگه دار موی لبت را قیچی کنم. فرمود: لبم را نگه دارم يک سبحان الله عقب می‏افتم.» (7/12/1382)

http://gharaati.ir/show.php?page=darsha&id=408&query=%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C&exact=

این
حدیث‏‌ها را چند بار خوانده‌‏ام. اجازه بدهید يک بار دیگر بخوانم: سلماني آمد؛ آرایشگاهی
اولین روز بعد از عید سال 98 به يک کار جدید دعوت شدم. پیشنهاد هیجان‌انگیزی بود. قطعا نه از بُعد مادی. می‌دانستم این‌طور کارها برکت دارد. بنیان فکری ده، پانزده سال ديگرم را می‌ساخت. بالاخره بعد از چند هفته، کار شروع شد. فکر کردم آن‌قدرها هم سختی نداشته باشد. داشت. کاری کاملا پژوهشی- تاریخی. تاریخ معاصر. دوستش داشتم. در جایی که قبلا حضور در آن‌جا را هرچند با پروژه ای کوتاه مدت، تجربه کرده بودم. باید سه کار برای سه جای متفاوت با سه موضوع متفاوت‌ت
یوسف برای ساختن منگوله های بادبادکش کمک لازم دارد.
یحیا شیر می خواهد و با بلندترین صدایی که می‌تواند از حنجره کوچکش در آورد فریاد می‌کشد.
من گرسنه ام و هنوز صبحانه هم نخورده ام.
تلفن مرتب زنگ می خورد.
هرکدام از ما نیازی دارد و احساسی. کدامشان اولویت دارند؟
خیلی فرصت فکر کردن ندارم. يکی را شروع می‌کنم و سعی می‌کنم بقیه را همراه با آن پیش ببرم.
روزها را روی میز گرد ناهارخوری زندگی می‌کنیم. یحیا را روی تشکش می‌گذارم و بعد همه چیز را به آن‌جا من
 
هنرِ خوب نویسنده های خدا باور، این است که می توانند دنیایی از غصه و اندوه و غم را با دینامیت قلم، فرو بریزند و بر ویرانه هایش گل امید برافشانند و طرحی نو دراندازند. اما، هنرخوب ترِ نویسنده های خدا محور، این است که قادرند با گلواژه های رنگارنگ، باغ و بوستانی به وسعت کهکشان ها بیافرینند تا در سایه سار گل هایش، خلقی به راحتی بیاسایند. حُسنِ خداداد نویسنده ها هم، شاید این است که همیشه با کلمات حشر و نشر دارند و دنیای وسیع واژه ها را قلمروی سرزمی
وقتی زندگی آن روی خودش را نشانت می‌دهد، تازه می‌توانی خود را واضح‌تر از هر زمان ممکن ببینی. می‌بینی که روز به روز در منگنه‌اش فشرده‌تر می‌شوی. تو گویی این فشردگی بسط‌ات می‌دهد. نمی‌دانم شاید الان دارم اینگونه شعار می‌دهم و آن روزها به این مسأله حتی فکر هم نمی‌کردم.
دو ماه گذشته برایم بسیار سخت و جانفرسا بود. تصمیمی گرفته بودم که تا به اینجای عمرم بی‌سابقه بود؛ تصمیم بر ویران کردن تمام پل‌های پشت سر. حالا که از دور نگاه می‌کنم، می‌بی
خاطرات کودکی


هنوز دلم باخاطرات کودکیم قایم باشک بازی می کند ، هنوز هم
هوای کودکی سلسله ی مرا می تکاند .
با وجود اینکه همه ی بکارتهای کودکانه مضمحل شده و هیچ چیزی
سر جایش نیست ، ولی باز هم نغمه آواز خرامان کودکانی که در نهایت سبکبالی به خویش و
دنیای خویش با همه کوچکی و بزرگی مشغولند مرا قلقلک می دهد .
و چرا رؤیاهایی که از حیاط کودکانه ی حیاتم به کابوس وحشت
زندگی امروز گریختند هرگز باز نمی گردند ؟!
گاه یاد دوستان خردسالی و کودکی و نوجوانی ام می
ان وقت ها که دبستانی بودم ، مدرسه يک کمد پر از جایزه میگذاشت دم دفتر و بعد به معلم هایمان چیزی شبیه دسته چک (غیر واقعی ) می داد . معلم ها در طی سال به هر کس که میخواستند به دلایل مختلف چک می دادند . برای نمره ی بیست، برای پیشرفت در نمره ، برای شاگردل اولی ، برای نماز جماعت ، اشتباه نکنید ! گرفتن چک ها اسان نبود . دقیق یادم هست به خاطر يک تشدید نگذاشتن در برگه ی املایم يک چک از دستم پرید .
تازه بماند که چندبار دفتر املایم را یادم رفت تا با خودم ببرم
ابراهیم (١٩٩٦-١٨٢١ ق م) نخستین پدرشاه یهود و پیامبر مورد احترام ادیان ابراهیمی
موسی (-١٤٠٧ ق م) پیامبر یهود
اخناتون (آمنحوتپ چهارم) (-١٣٣٥ ق م) فرعون مصر از دودمان هجدهم و مبلغ يکتاپرستی
زرتشت (٦٣٠-٥٥٣ ق م) فیلسوف و پیامبر ایرانی دین مزدیسنی
مهاویرا (٥٩٩-٥٢٧ ق م) بنیان‌گذار هندی آئین جاینیزم
لائوتسه (٦٠١-٥٣١ ق م) فیلسوف چینی و بنیان‌گذار تائوئیسم
بودا (٥٦٣-٤٨٣ ق م) فیلسوف هندی و بنیان‌‌گذار دین بودایی
کنفوسیوس (٥٥١-٤٧٩ ق م) فیلسوف چینی
سقراط
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب