نتایج پست ها برای عبارت :

میگمم خانومم یکمی ارومتر

همین الان داداشم اومد یه جعبه دستش بود، بازش کرد پر از چیزای دخترونه! گفت به کسی نگو ولی دارم برا خانومم از الان کادو جمع میکنم ! اول قند تو دلم آب شد! بعد با خودم گفتم بابا مسخره تو به فکر نتایج کنکورت باش! بعد دیدم به اون دختره حسودیم شد بابا :/ داداش خودمه اصلا!
با سلام خدمت دوستان عزیز 
بنده 6 ماه هست با خانومم عقد کردم، من 33 ایشان 26 سال دارن، با اینکه از لحاظ مالی به شدت پایین تر از من بودن ولی به دلیل اخلاق بسیار خوب و خود ساخته بودن، جوری که عمرشون به بطالت نگذرونده بودن و تفاهم افکاری داریم، به همین خاطر من مسائل مالی رو نادیده گرفتم، ایشون پدر و مادرشون فوت شدن و 6 تا برادر و 4 تا خواهر دارن که همگی بزرگتر هستن. 
بنده قصد دارم که با تمام شون قطع رابطه کنم، حالم ازشون بهم میخوره، دلایلی هم که دارم
دوران سنی حدود 17 تا 25 سالگی بهترین دوران زندگی یا طلایی ترین دوران هست که آدمی میتونه مسیرش رو مشخص کنه.
سال ب سال که ب سنم اضافه میشه فراز و نشیب های زندگی شخصیم هم زیاد میشه که الحمدلله بخیر گذشت.
هر سال ک از عمرم میگذره دیدم به دنیا واقع بینانه تر میشه.
آن شاالله بتونم بهترین دوران رو برای زندگی متاهلی و شریک زندگیم رقم زده باشم و رقم بزنم.
الحمدلله بهترین هدیه تولد امسالم رو از خدا گرفتم.
ب امید دیدنش.
#قابل توجه شریک زندگیم: هدف و تلاش
 . از صبح که پا شدم ، ناهار رو آماده کردم
ناهار رو نوش جان فرمودن رفتم کمی استراحت کنم . گوشی خونه زنگ
خورد ‌.‌ مامانم جواب داد اومد اتاق گفت فاطمه دایی میمه میگه یکی
از دخترا بیاد کمکم شب مهمون داریم ، خانومم رفته مطب . گفتم ای طفلی
فاطی بیکار . خلاصه پاشدم رفتم خونه دایی . مرغاشون رو درست کردم :/
سالاد درست کردم :/ میوه ها رو شستم ، چیدم :/ ظرفاشون دستمال کشیدم :/ 
چهار فلاسک چایی دم کردم . میزهای پذیرایی رو چیدم . خلاصه . وسایل
نامزد کرد و وقت حلقه دست کردن و این ادا و اصولا من نبودم.کجا بودم؟
رفته بودم دنبال شوهر، ماشین نداشت و آوردمش خونه مامانم
بهتر که نبودم ، بیشتر شبیه مهمون ب نظر میرسیدم اینطوری !!
از همه شون هم خوشم نمیاد مخصوصا مامانش و داداشش و آبجیش :)))) سر مهریه بدجور ازشون بدم اومد.
شوهر وقت برگشت به خونه گفت دلم میخواد برا تو و دخترمون طلا بخرم گفتم باز دیدی یکی برا زنش طلا خرید جو گیر شدی؟؟؟؟
آخه کسی ک تا حالا برا زنش یه شاخه گل نخریده طلا میاد بخره؟!!:))))
ول
شنبه و اولِ ماه و سالروز ازدواج آقام و خانومم فاطمه زهرا مُبارُک

خداجان.
این ماهِ نو که بیومی
همگی بندگانُت از درد و غم، راحت گَردُون
همه خانه هانی میان، سلامتی و رونق دَباشه
ایشالا هیشکی بی‌کَس و غریب و مریض نبو

عکس از: مهدی ویسانیان
یک
خواهرزاده‌م امروز رفت اجباری. نمیگم سربازی چون‌ اجباری واژه‌ی خیلی بهتریه. همون چیزی که قدیمی‌ترها می‌گفتن. اونا خیلی پیش‌تر از اینکه 《مقدس》 بشه به ماهیتش پی برده بودن. اجبار ظالمانه‌ای برای پسرا که نزدیک دو سال از بهترین روزای زندگی‌شون رو بر باد میده و جز افسردگی و فقدان و اندوه چیزی براشون نداره. پشت هیچ (باید برن تا مرد بشن) و ( سربازی برای پسرا لازمه) و (حالا‌ مگه میخوان هسته‌ی اتم بشکافن) و هیچ گزاره‌ی دیگری هم نمیشه مخفیش کرد.
متن آهنگ علی سفلی به نام آرومم
Text Music Ali Sofla Called Aroomam
✿●✿وقتی که تو کنارمی ، آرومم!…✿●✿✿●✿من فقط به عشق تو ، محکومم…✿●✿✿●✿وقتی تو کنارمی ، خانومم!!…✿●✿
به لینک زیرمراجعه نمایید :
 
متن آهنگ آرومم از علی سفلی
matnetaraneh.rozblog.com
 زندگی تجملاتی ‌‌نویسندگان معاصر قرن بیست و يکمي بی نظیر است. نویسنده یی که گران ترین غذاها را در مجلل ترین امارت های شخصی اش میل. می نماید.زرق و برق لباس ها و‌ آرایش اش خیره کننده هستند.در باشکوه ترین مراسم ها بالاترین ستایش ها و بهترین جوایز را دریافت می نماید.برای تکمیل کلکسیون بسیار. کمیاب و نادرش در بزرگترین حراجی های هزاره خرید می کند. بسیاری از امور روزمره و بدیهی  زندکی انسان های معمولی برای او بی معنی هستد.  
ف هف هش ده تا استوری گذاشت واسه تبریک تولدم از گندکاریا و خیره بازیام :/
ولی خب درکل با نمک بود خوشم اومد
 
استاد استوری گذاشت و ل و گلگلی هم پست گذاشتن اونا آبرومندانه بود باز
 
قلی دو صفحه متن تبریک برام نوشته
قشنگ نود و نه درصدش رو رید بهم :/
گفتم شب تولدم کظم غیظ میکنم نادیده میگیرم ولی بعدا حالتو می گیرم
فقط کم مونده بود تهش یه آرزوی مرگ کنه برام :/
 
یکی دیگه از بچه هام استوری گذاشته بود اونم باز با نمک بازی قشششنگ رید بهم و ابرو بری کرد
 
و ا
از اینکه داخل جمع های خودمونی مجبوریم نسبتا عادی برخورد می کنیم يکمي دارم خسته میشم الان ارومم خانمم ناراحت نیستم از محدودیت هایی که الان داریم از یه سری متنفرم و از یه سری متنفر تر و من خوشبخت ترینم وقتی خانمی مثل تو دارم. .فرشته ای که به داشتنش مغرورمزندگی من چه شربت دلنشینیهالهی قوربونت بشم نازنینم امیدوارم هرچی سریعتر تموم بشه به اندازه ای احساس تنهایی یه لحظه کردم که نزدیک بود خفه بشم امیدوارم فقط زودتر تموم بشه تقریبا رو
۱.خب دوباره رفتم تو سایت و دیدم و متوجه شدم که الف نشدمخب بازم خدا رو شکر به جز شما به کس دیگه ای نگفته بودم خخخخخدا لعنت کنه کسیو که سیستم گلستان رو راه اندازی کرد -_-مزخرف تر ازین سیستم نداریم واقعا!!به هر حال يکمي پوکر شدم چون این ترم به معنای واقعی کلمه خودمو پا.ره کردم(با عرض عذرخواهی)و درس خوندم. اگه پاتولوژی عوضی یکم زحمت میداد به خودش و اون سه برگه ای که واسش جواب نوشته بودمو میخوند يکمي نمره ام بیشتر میشد و.هعی ولش بابا آخرش که همه یه مد
شاید بی ربط ترین موضوعی که تا حالا برای پستی نوشته باشم این باشه.حالا شایدم بنویسم و مربوط بشه.اخه من همیشه اول موضوعو مینویسم بعد شروع میکنم نوشتن پست رو.برگردیم به چند هفته پیش که هنوز وسطای امتحانام بودم.(ابرها روی سرش جمع میشود و کلیپ پلی میگردد)یک عصر فوق العاده گرم تقریبا تابستونی بود.اوایل تابستونی که ما هنوز داشتیم امتحان میدادیم.پس واقعا تابستون نبود،حداقل برای من :|داشتم بهش پیام میدادم که خب آقا من نویسنده ام و بله و ازین حرفا.ا
وقت هایی که پیشم نیستی عزیزم به سختی همین طور میگذره و چه برسه ببینم ناراحت هم هستیناراحت از این نظر که فلان احمق که دوست اسمش را گذاشتی باعث اعصاب خوردی هر 2 ما میشه راسش عزیزم بهت گفته بودم پرو دپ را اصلا باهاش میونه خوبی ندارم متاسفانه از اونجایی که داخل این خراب شده به دنیا اومدیم نمی تونیم توقع زیادی از ادمهایی داشته باشیم که سراسر عقده و کینه اند پس چه کاری داخل گروه موجودات زنده حسابشون کنیم؟؟؟خیلی راحت باید بتونیم بزاریم کنار ک
1-خوب با دکتره صحبت کردم بعد خانوم دکتر  میگه نه
اصلا به تو چه من دارم با دکتر خودش حرف میزنم چرا کاری میکنی که نشه ؟؟؟
یه جور حرف میزنه که انگار آقای دکتر شوهرشه ،،،وای آقای دکتر شما که نیستین :/ 
حالا دکتر راضی خانوم دکتر ناراضی :| 
آخرش نشد :|||
من تموم تلاشمو کردم نشد :((
و به این میرسم که جایگاهت همینه !!!!
#يکمي دلت به حال مریض بسوزه
2- داخل فروشگاه داشتم تنقلات می خریدم یه پسر بچه 6 الی 7 ساله اومد و رفت یه دونه از اون شکلات هایی که میریزن داخل شی
قبل از اینکه یادگیری PHP رو شروع کنم تو دوره جاوااسکریپت يکمي AJAX رو کار کرده بودم ولی به تسلط نرسیدم و درکش نکردم چون یه بخش خیلی مهمش وابسته به PHP بود . امشب با چندین بار تمرین پروژه وبلاگ تونستم به راحتی درخواست AJAX رو با جاوا اسکریپت بفرستم سمت سرور و اطلاعات رو بدون رفرش شدن مرورگر تو صفحه نمایش بدم . خیلی جذاب بود . خوب شد PHP رو شروع کردم تا قبلش فکر میکردم هرچی هیجان بود تو همون جاوا اسکریپت خلاصه میشد اما الان که تعامل این چندتا زبان رو با
سلام
شیء نخراشیده ای که در تصویر میبینید کلاهک هسته ای یه موشک بالستیک نیست. 
یه "کله قند"ه که خب عزیزان سن پایین شاید فقط عکسشو دیده باشن ولی هم سن و سالای ما باهاش زندگی کردن. چه اون زمان که تو صف وایمیسادیم واسه گرفتن کپنش . چه بعدش که میرفت تو گنجه و پستو انبار میشد و بعد به مرور میومد کنار سماور. چه اون روزایی که آقاجون خدابیامرز با اون مهارت بی مثل و مثالش با قند شکن و اون سنگ سفید تراش خورده این کله قند رو به قندهای ریز و یه شکل تبدیل میکرد
سلام
مقدمه اول:
همیشه به خانومم گفتم ازدواج یعنی شروع اختلافا. شما دو تا لیوانو هم که کنار هم بذارید یه جیرینگ صدا میدن اولش. حالا در نظر بگیرین دو تا انسان کاملا متفاوت، با دو تا شخصیت کاملا متفاوت، با دو تا فرهنگ و محیط کاملا متفاوت، دو تا جنس کاملا متفاوت و هزارتا دیگه ازین کاملا متفاوت ها،‌قراره بیان زیر یه سقف و با هم زندگی کنن اونم بصورت مشترک! همینجا عمق فاجعه پیداس که چه مسائلی ممکنه پیش بیاد.
مقدمه دوم:
ازدواج پیوند دو نفر نیست. ازدوا
دانلود آهنگ ای دده وای وقار سبحان
متن آهنگ ای دده وای وقار سبحان♪♪♪ حله جوانام آزدی یاشیم ♪ یورولموشام شیشیب باشیم ♪♪♪♪ ایستیرم ایچیم آشیم ♪ آی دده وای وای دده وای ♪
دانلود آهنگ ای دده با صدای وقار سبحان از سایت
♫♫ مای تهران موزیک ♫♫

آهنگ ای دده وای وقار سبحان که میتوانید با دوستان خود به اشتراک بزارید؛ ممنون
همچنین میتوانید برای درج نظرات خود مربوط به آهنگ ای دده در پایین صفحه نظر خود را ارسال فرمایید.
آهنگ خانوم يکمي آرومتر رو میتو
دانلود آهنگ ای دده وای وقار سبحان
متن آهنگ ای دده وای وقار سبحان♪♪♪ حله جوانام آزدی یاشیم ♪ یورولموشام شیشیب باشیم ♪♪♪♪ ایستیرم ایچیم آشیم ♪ آی دده وای وای دده وای ♪
دانلود آهنگ ای دده با صدای وقار سبحان از سایت
♫♫ مای تهران موزیک ♫♫

آهنگ ای دده وای وقار سبحان که میتوانید با دوستان خود به اشتراک بزارید؛ ممنون
همچنین میتوانید برای درج نظرات خود مربوط به آهنگ ای دده در پایین صفحه نظر خود را ارسال فرمایید.
آهنگ خانوم يکمي آرومتر رو میتو
این چیزی که میخوام بنویسم برای خودم اتفاق نیفتاده و دوستم برام تعریف کرده.
این دوستم یه عمو داشت که تو بچگی از بلندی افتاده بود پایین و از نظر ذهنی يکمي مشکل داشت اما به شدت آدم بامزه‌ای بود و کارهای عجیبی می‌کرد.اسمش مثلا عمو حسن بود. باری عموی بزرگترش و زن عموش ( که یجورایی سرپرست عمو حسن بودن) میرن مشهد و اون رو هم با خودشون میبرن. توی حرم عموهه میره زیارت و حسن رو میسپاره به زنش. زن عموهه هم مشغول نماز و زیارت خوندن میشه. حسن هم همون اطراف می
دیشب تصمیم گرفتم که امروز صبح زود پاشم برم بدوم. صبح، لباس پوشیدم و رفتم تو حیاط(محوطه؟) مجتمع. با این برنامه که ده دقیقه راه رفتن تند و پنج دقیقه دویدن و  همین تناوب تکرار بشه و چون روز اوله نهایتش تا سی دقیقه.( برای این که یهو وسط کار خسته نشم و ولش کنم). خلاصه ده دقیقه راه رفتن تندم که تموم شد و احساس کردم ضربان قلب و تنفسم يکمي زیاد شده شروع کردم به دویدن. تصوری که اون لحظه از خودم داشتم:

بعدش که دیگه نفسم بریده بود و گلوم می سوخت و دلم درد گرفت
در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است اما من اصلا از کسانی که آسانترین راه را انتخاب میکنند، خوشم نمی آید!
واقعا همینه.
بنظرم بیشتر اوقات ما خودمون انتخاب میکنیم حالمون خوب باشه یا بد. به جای اینکه به فکر لذت بردن از زمان حال و برنامه ریزی و تلاش برای آینده باشیم همش حسرت گذشته رو میخوریم که خودمون هم میدونیم نتیجه ای جز حالِ بد نداره.
ما باید یاد بگیریم خودمونو برای اشتباهات گذشته ببخشیم و گذشته رو رها کنیم. 
این حرفها رو شاید خ
این هفته کلا خیلی فعال بودم . اون برنامه ریزی ها جواب داد . از صبح که از خوابگاه میزدم بیرون تا ساعت 8 یا 9 شب با هم تیمی هام بودم . خیلی حال میده همش کد ، تجربه جدید ،‌ مخصوصا تازگیا که يکمي با پایگاه داده و سمت سرور آشنا شدم و میبینم چقدر لذت و هیجان برنامه نویسی سمت بیشتره نسبت به سمت کاربر . درحال حاضر تو مرکز رشد دانشگاه مستقر هستیم . داریم روی همون ایده بزرگ (نمیتونم اسمشو بگم البته فعلا) کار میکنیم . دو تا هم تیمیم هم خیلی باحالن همش میگ
شاید واسه شرکت در چالش توسعه وبلاگ بیان يکمي دیر شده باشه ولی چون یکی از دوستان زحمت کشیدن و بنده رو دعوت کردن ضمن تشکر از خانوم حریر و عذرخواهی بخاطر تاخیر در نوشتن، بعلت مشغله کاریی، چند نکته رو لازم دیدم ذکر کنم.

البته درخواستهایی که تقریبا مشترکه و اکثر دوستان اونها رو ذکر کردن رو من دیگه اینجا تکرار نمیکنم.

لازم نیست که تاکیدکنم دنیای امروز دنیای رقابت و بروز شدنه و هر شرکت یا سازمان و یا تشکیلاتی نخواد با این رویه پیش بره از گردونه خا
دیروز یک آروزی 15 ساله و شاید هم بیشترتر من به تحقق پیوست :)
وقتی کوچولو بودم و همه میگفتن میخواهی چی کاره بشی من میگفتم نقاش! بعد دست نوازشی رو سرم می کشیدن و میگفتن آخی!
بعدها به مدد خواهر و برادرای بزرگ تر و مثلا عاقل تر فهمیدم که شغل نقاشی اصلا خوب نیست.(چرا بچه های کوچک تر خانواده دستاویز بزرگ ترها میشن، چرا آخه)
بعد هر کی میپرسید میگفتم معلم! انگار بیشتر خوششون میومد و یه بارک الله هم نثارم می کردن.
اما من همیشه نقاشیم خوب بود و ته دلم می گفتم
داشتم همین چند لحظه پیشیک فلش بک میزدم به قبل از شروع بخش و تمام کارهایی که قرار بوده انجام بدم اما به بیشترشون نرسیدم. یک نگاهی هم کردم به لیستی که برای خودم نوشته بودم و دیدم و افسوس خوردم و هی تو خودم رفتم و دوباره فکر کردم و یه چندتا فحش کوچیکم دادم ، رفتم پای لپ تابم یه فیلم دیدم . یعنی تا یکم حالت افسردگی و بغض منو میگیره میرم سراغ فیلم . فیلم pianist رومن پولانسکی رو دیدم و بازم بیشتر احساس بدبختی بهم دست داد.الان میخوام فیلم جدید رو شروع کنم
کلاسای آخر هر هفته در نهایت خستگی با خودش خواب هم به همراه می آورد.وهر دقیقه خواب سر کلاس معادل اس با:1ساعت خواب مفید روزانه بدون هیچگونه عوارض جانبی !
این کلاسای آخر هفته به طور معمول کلاسای فیزیک وبه طور غیر معمول.همچنان کلاسهای فیزیک بود.
تو این تایم دیگه عفت کلام نداشته بچه ها از بین رفته و یه جور فاتحه هایی به ارواح سرگردان فرد مدرس.فرد مدیر.فرد معاون.وحتی به افرادی که هیچ دخالتی در این موضوع خطیر نداشتن می دادن که با 140000صلوات هم ده
بعد از یه مدتی دیدم تو مدرسه نماز جماعت برگزار میشه منم گفتم بزار شرکت کنم که برم خونه انقد میلمبونم که در حال م .باز زورم میاد بخونم!.آینده نگری به این میگن!
مشاور دینی مدرسه هم معمولن پیش نماز بود.در نتیجه ارادت خاصی پس از مشاهده من بهم پیدا کرد!.ولی نیتمو نمی دونست که همون ناهار خوردن بی دغدغه بود!
یه مدتی گذشتو منم هی میرفتم که دیدم یه برگه چسبوندن به دیوار که ینی اسمتونو بنویسین!
روشم یه همچین چیزی نوشته بود "میدونم نمی خوای ریا ک
نمیدونم
تا حالا به کشور کانادا رفتین یا نه ولی من امروز رفتم و يکمي دراین کشور گشت و گذار کردم و تجربه شگفت انگیزی برام بود. کشور
قشنگیه.

یه
راهی بلدم که میشه راحت در عرض چند دقیقه به اون کشور سفر کنید. 

نگران
نباشید الان بهتون یاد میدم.


 

مرحله
1: 

در
گوگل مپ سرچ کنید: Canada


 



 
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
خوبیِ آدمایی که یکم از لحاظ ذهنی با ما متفاوتن می دونین چیه؟ این که خیلی راحت و رو راست حرف دلشون رو می زنن.
بعد از کشیک بیمارستان، صبح ساعت 6 دیگه آف بودم. خواستم برم خونه یادم افتاد دوشنبس. فرهاد یه بار دوشنبه منو برده بود یه جا روضه (صبح) و به این امید که هر هفته هست راه افتادم برم صبحانه مو اونجا بخورم :)
رفتم و دیدم که بـــــله. خیابونِ شلوغ نشون از برپاییِ مجلس داره. خلاصه ماشین رو پارک کردم و رفتم. یه خونه ی قدیمی توی ی
يکمي دقیق تر بزارید برسی کنیم:
اگر تیم A از B قوی تر باشه ضریب تیم A پایین تر میاد! یعنی اگر 10 هزار بدید و تیم A برنده بشه مثلا پول شما فقط تبدیل به 11 هزار میشه! درحالی که تیم B انقدر ضعیفه که ضریبش 2 برابره و به احتمال 95 درصد برنده نمیشه.
در نتیجه به احتمال 5 درصد شما سود می کنید.و از لحاظ روانشناسی اگر سود کنید باز هم پیش بینی میکنید تا جایی که سود تبدیل به ضرر بشه! در این باره سعی میکنم مقاله ای بنویسم تا بتونم خیلی هارو راهنمایی کنم و وارد این سایت
صبح بلند شدم دیشب نتوانسته بودم بخوابم و صبح هم زود بیدار شده بودم و توقع سردرد داشتم ولی خبری نبود به نظرم از همانجا مشخص میشد که امروز روز خوبیست دیروز بابای همکلاسی ام زنگ زد و گفت که نمیتواند فردا مارا ببرد و آیا امکانش هست که مامان زحمتش را بکشد ؟ پس با این حساب مامان باید مارا میبرد لباس هایم را پوشیدم و در آینه حسابی قربان صدقه خودم رفتم . 
سرتان را درد نیاورم روانه راه شدیم و مامان دربین راه گفت که کجا پیاده ات کنم به خانه ی صاد نزدیک تر
یه چند تا مسابقه کتابخوانی در طی سال برگزار شد که من رفتم شرکت کردم.فک کنم 3تا بود!
اولیش کتاب "شاهرخ حر انقلاب اسلامی"بود!
خلاصه که ثبت نام کردمو یه چند نفر دیگه از بچه ها با قصد فرار از درس وکلاس ومدسه هم ثبت نام کردن!
کتابو گرفتم خوندم یه بخشای باحال و خنده دارم داشت که اندک بودند!.اون آخرا هم که یه عالمه آبغوره گرفتم .حالا خوبه میدونستم آخرش چی میشه هاااا!
راستی طرز کتاب خوندنمم اینجوریه:فصل اول مطالعه می شود.فصل آخر بلا فاصله مطالعه می ش
هر چی فکر می‌کنم نمیتونم خودم رو آروم کنم تنهایی.
مادر
سلام.
من باز اومدم اینجا. 
مصاحبه که تموم شد ته دلم گفتم کاش قبولم نکنن.
از بس که دودلم. کاش حداقل اونها منو نمی پذیرفتن تا از این فکر کردن ها راحت می شدم.
مادر، هنوز نمیدونم میخوام واقعا که کار کنم؟ اونم کارِ کارمندی؟
کاری که همیشه نقدش کردم و به آسیب هاش برای یه #خانم فکر کردم. 
بغض دارم، نمیدونم چرا.
به شدت دلتنگم.
تو مصاحبه دوم وقتی شرایط رو بیشتر و بهتر توضیح داد فهمیدم این کار چیزی نیس
خجالت از چاقی _ نمیدونم جای درستی دارم پیام میذارم یا نه و با این حال نوشتنش بهم آرامش میده، شاید شما بتونید بهم کمک کنید…من یه پسر ۱۹ ساله هستم که مشکل کم رویی دارم دلیلش رو هم خودم میدونم, دلیلش چاقی بودنمه… همیشه از همه خجالت میکشم اصلا نمیتونم برم توی جمع…توی جمع فامیل و مهمونی و دوستام… یعنی تا بتونم نمیرم اگه هم مجبور بشم برم خیلی اذیت میشم…
با اینکه همه بهم میگن و خودمم تا حدودی این رو قبول دارم که از لحاظ چهره زشت نیستم، و تا ح
خجالت از چاقی _ نمیدونم جای درستی دارم پیام میذارم یا نه و با این حال نوشتنش بهم آرامش میده، شاید شما بتونید بهم کمک کنید…من یه پسر ۱۹ ساله هستم که مشکل کم رویی دارم دلیلش رو هم خودم میدونم, دلیلش چاقی بودنمه… همیشه از همه خجالت میکشم اصلا نمیتونم برم توی جمع…توی جمع فامیل و مهمونی و دوستام… یعنی تا بتونم نمیرم اگه هم مجبور بشم برم خیلی اذیت میشم…
با اینکه همه بهم میگن و خودمم تا حدودی این رو قبول دارم که
از وقتی اومدم خونه اصلا حوصله ی نوشتن ندارم. خیلی وقتا پیش میاد که به خودم میگم برم بنویسم فلان چیز رو، بعدش به این فکر میکنم که باید کامپیوترم رو روشن کنم و چیزی که توو ذهنم هست رو تبدیل کنم به خطوطی که توو مجازی واقعا وجود دارند(اگر چه هیچ چیزی ثابت نمیکنه که مجازی از فکرای من واقعی تره، ولی حداقل مجازی رو میشه دید.) میگم بیخیال کی حوصله داره.
حقیقتش اینه که به معنای واقعی جون میکنم که روزی چند صفحه کتاب بخونم. میخوابم و میخوابم و میخوابم و گا
نوشته شده در جمعه 15 مارس2019 :
حالم گرفته، هی فکر میکنم هی فکر میکنم .
هیچ انگیزه ای ندارم، نمیدانم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. کم نیاورده ام اما خوب هم پیش نمیروم. گاهی میروم وبلاگ کسانی که فی الحال در آن سوی آب تحصیل یا زندگی میکنند و نوشته هایشان را میخوانم. هزار فکر به کله ام میزند:
تو که مثل آنها در شریف نیستی، تو که مثل آنها معدل بالایی نداری، تو که زبان قوی نداری، تو که مقاله نداری، تو که پول نداری، تو که حال و روز خوشی هم نداری، تو که آدم e
دیروز که حالم خوب نبود همین جوری تو نت میچرخیدم که چشمم به یه عکسی خورد. از یه دختر سیاه پوست زیبا. کلن سیا پوستا به نظر من خدای جذابیت و زیبایین. ینی واقعن درصد زیادیشون به چشم من جذابن. چون عکسشو تو پیج یه گریمور داشتم میدیدم  و صورتش بود، اولش فک کردم شاید یه مدل گریمی چیزیه، ولی بعد دیدم نه! همه جا همین شکلیه! رفتم تو پیج خودش(+) و بعد سرچش(+) کردم و دیدم یه اجرا تو تد داره (+).یه مدل آمریکایی که بیماری پیسی داره.
از دیروز دارم فک میکنم من اگه
طولانیه و خوندنش یا نخوندنش فرقی به حالتون نداره! ولی جانِ خودتون کپی نکنید دیگه:/
از صبح کلافه دورِ خودم میچرخم. هزار بار صفحه ی گوشیو برای پیامی یا تماسِ از دست رفته ای چک میکنم. حتی بلاک لیست گوشیو چک میکنم و احتمال میدم شمارتو اشتباهی فرستادم اونجا که خبری ازت نشده ولی نه. دیشب که تا صبح خواب به چشمام نیومد و الانم حتی با وجودِ بی خوابی دیشب نمیتونم بخوابم. از دیروز هزار بار شمارتو دونه دونه روی صفحه تایپ کردم ولی آخرش قبل از اینکه تماسو بز
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب