نتایج پست ها برای عبارت :

وقتی می میریم چه می شود

مریضم.سه هفته س مریضم و دل درد و حالت تهوع و غیره دارم .غذا هم هیچی.سمير ميگه حامله شدی.خدا روشكر.خدا رو شكربهراد یه هفته س رفته سركار.كارش توی مترو تهران است.توكل به خدابعد از ماهها دوباره موزیك گوش ميدمتنوع موزیكهام هم باحاله،سیاوش قميشی و محسن چاووشی.شایدم زند وكیلی.تمامآخر هفته ها ميریم طالقان و جمعه بعدظهر ميریم مهرآباد خونه بابام .شبش هم جنازه ميرسیم خونه.ببین چیه كه توی هفته استراحت ميكنم.طالقان هم هميشه كار واسه انج
14 اردیبهشت 98 --12:17  
اگر مثل خیلی ها مردید از خدا بخواید که خودش کار ها رو سرو سامان بده
زندگی
هر مرحله ش پر از انتخاب های مختلف
اتفاق های گوناگون
پر از صداهای مختلف .
با هر انتخاب مسیری ایجاد ميشه و ميشه رفت جلو .
اما برای کسی که هميشه تخیل ميکنه مسیر هایی که ميشد رفت
که چی ميشه رفتن تو این مسیر
یا مسیر دیگه چیزی لازمه که بتونه کمي با قاطعیت موقعیت هارو  رد یا قبول کنه
دل قرص باشه که اگر انتخاب ها کمي دور هم کنه
حداقل برسونه به اون نقطه ای که
در باغ عموم همه چی طبیعی است یعنی غذایی هم که ميخورید از خود اونجا بدست اومده ما هم داریم ميریم تو باقالی ها! یعنی باقالی هارا مي چینیم و بعا اونارا ميفروشیم .خب بالاخره تموم شد من و داداشم و دوستم ميریم خونه تا اون باقالی ها و دست آورده مون را بسته بسته کنیم و بفروشیم یعنی اون ها را که تقسیم بندی کردیم بعد ميریم کنار خیابون اونا را ميفروشیم ولی همه چی مطابق ميلمون پیش نرفت بعنب خریدار کم بود و ما قیمتو ارزون تر کردیم ولی به هر حال پول در آوردیم
یادمه یكی بهم ميگفت تو خیلی صبوری هر كی دیگه ای بود اینطوری ریكشن نشون نميداد یادمه همون ادم كاری كرد كه خرد شدم اما بازم صبور بودم مثه خودش نتونستم رفتار كنم یادمه وقتي عذر خواهی كرد ازم بابت هر چیزی كه سرم اورده بود وقتي منتظر كلمه ی بخشیدم بود حرفی نزدم تنها ادمي كه هنوز نبخشیدم همون ادمه ادم كینه ای نیستم ولی نميتونم ببخشمش یادمه ی نَفَر دیگه هم ميگفت هر اتفاقی كه بیوفته من فقط تو رو باور دارم یادمه اونم گذاشتو رفت باورت نداشت به من همون
خدا رحم کنه این روزای اخر کاراموزی رو همه ميرن کاراموزی ما هم ميریم
از فردا تا حدود چند هفته با اکیپ تکنسین و نصاب ميریم برای تست و بازدید پست های فشاری قوی و متوسط و .  تقریبا هرروز ميرن هروز
کمي به رشته ی من مرتبطه ولی انقدر نه :))
ما در حد ميلی امپر . ميکرو اونا قدرت کیلو امپر و مگا :)
ولی جالب ميشه از الان استرس دارم که فردا لباس کار چی ميدن ! یا اصلا نميدن .حداقل کاش یه دستکشی بدن :))
البته شوخی کردم به کاراموزا زیاد سخت نميگیرن من از دور نظارت م
وقتي از بلند های زمانی که داشتی پرت زمين ميشی،متوجه ميشی تازه خیلی هم بد نیست و تو رو به موندگار کردن در جایی که انتخاب کردی وادار ميکنه بعد ميبینی قشنگه زشت نیست.اینکه ما هر بار با همدیگه چقدر بی راهه ميریم و بر ميگردیم و هی به خودمون ميگیم الان نه بزار باشه بعدميتونه چیزی باشه که هر بار خواستیم به خود بودنمون نزدیک تر باشیم یا بشیم اما نه اینکار رو نکردیم و یه قدم به عقب و جایی که بودیم ميریم و خوب سرجامون ميشینیم.خواستم به خودم نهیب بزنم ک
دوست داشتم اگر همه صبح به صبح یکبار زنگ ميزدند و حالم را مي‌پرسیدند، تو روزی سه بار زنگ ميزدی تا جویای حالم بشوی!دوست
داشتم وقتي مریض ميشوم اگر همه با یک پیام بهم توصیه ميکردند که زودتر
دکتر بروم، تو سریع خودت را مي‌رسوندی جلوی در خونه و زنگ ميزدی ميگفتی
"بیا پایین، با خودم ميریم دکتر"
راستش دلم ميخواست وقتي همه هفته‌ای یک بار از سر دلتنگی به من سر ميزدند، تو هفته‌ای هفت بار دلتنگم ميشدی و به دیدنم مي‌آمدی!
دلم ميخواست وقتي تولدم ميشدبه ج
-چرا وقتي ثبت نام مدرسه رو یادآوری کردم گفت برگشتی با هم ميریم در حالی که وقتي قبلا تو اون مدرسه باشی حضور دانش آموز لازم نیست؟
-چرا وقتي اینو بهش گفتم باز گفت حالا عجله ای نیست برگشتی بعد؟
-چرا وقتي هروقت ميپرسم بلیط گرفتید یا نه ميگه نه؟
-چرا موقع اومدن از دو هفته قبل ميشد بلیط گرفت ولی الان برای هفته دیگه نميشه؟
-چرا بلیط نميگیره که اونقد بپرسم که دیگه بره رو مغزش عصبی شه بگه هروقت گرفتم خبرت مي کنم و من دیگه نتونم بپرسم که نره رو مغزش؟
-چرا م
کارگاه تربیت جنسی کودک ميریم
یه خانم خیلی مسن هم هست مياد 
حرف مي‎زدیم یکی گفت حاج خانوم شما که بچه کوچیک ندارید چرا مياید؟
گفت نوه که دارم! یه روز نوه‎م کنارم بود براش سوال پیش اومد باید بدونم چکار کنم!
.
› یعنی ميبینمش انرژی ميگیرم :))
نوشتن برام مثل بیل دست گرفتنه . در حقیقت خودکار این نقشو برام ایفا ميکنه.
وقتي سراغ نوشتن ميرم انگار یه بیل دستم ميگیرم  و همه ی اون چیزایی که سعی داشتم دفنشون کنم ميریزه بیرون .
هرچیزی  که ميخواستم محو بشه،جلوی چشمم مياره
گاهی فکر ميکنم دچار نوعی خودآزاریم که سراغش ميرم
محل خاک برداری اینجا نیست  
یکی از محل های خاک برداری نزدیک به یه ساله که اینجاست دوتای دیگه در دسترس نیست هر کدوم در دسترس باشن با بیل  گرامي سراغشون ميریم .
امروز با ميم رفتیم تا زیتون. بار تحویل بگیریم.هنوزم وقتي ک هست منو یاد کاف ميندازه . اخه بدجوری با اسمش کافو اذیت کردم قبل ماه رمضون. خیلی. جوری ک ميخواست آتیشم بزنه. وقتيم بهش گفتم شبو خونشون رفته بودیم کم موند بميره ولی خب حالا اونیکه مونده ميمه. نه کاف.ميم بد نیست. برای انجام هرکاری از جون مایه ميزاره تا ما خسته نشیم. برای تحویل بارها گاهی باهاش ميریم ميشه خرخاکی ولی هیچی نميگه. تازه هربار کلی خوردنی ميخره هی بهش ميگیم نميخااد اقا جون ميگه م
خب بعد 2 ماه و نیم به شهر لعنتیم برگشتم . البته دیگه فقط شهر خودم لعنتی نیست کل این کشور شده لعنتی بنا به دلایلی بعضی وقتا احساس خفگی بهم دست ميده . ولی تا وقتي که اینجام سعی ميکنم از جامعه فاصله بگیرم و طبق معمول تنها چیزی که ميتونه منو سرگرم کنه کد زدن و تمرین برای حرفه ای شدنه .
خب از اینجا بگم براتون تا ظهر خوابم . ساعتا 2 ظهر خوابم بعدش با رفیقم ميریم و توی مغازش من مشغول آموزشام ميشم . اونم کارا طراحیشو انجام ميده . فک کنم کل تابستون همي
بعضی وقتا برای فرار از یه موقعیتی ميریم خودمونو ميندازیم تو یه چاه دیگه!
بعد یهو وسط راه ميبینیم چقدر سردرگميم!
نه خوشحالیم از کاری ک کردیم نه مطمئن از درستیش!!
شاید یه چیزاییم از دست دادیم.
این حس خیلی بده
نميدونم چرا یهو اینهمه متغیر ميشم؟! یه لحظه تو نقطه ی جوش و لحظه ای بعد انجماد!!
انگار دوتا آدم در من دارن زندگی ميکنن همزمان.
خاک آب است ما بدون خاک از تشنگی مي ميریم بدون خاک درهم فشرده مي شویم با خاک زیاد خفه مي شویم خاک مثل آب آرامش مي دهد وقتي آدم به خاک نگاه مي کند به عظمت آن به وسعتش به بزرگیش خیره که مي شود انگار آدم محو مي شود مثل این است که به آسمان نگاه کنی وناگاه خود  را روی آسمان ببینی حرکت بی معنی مي شود من کجا حرکت مس کنم از یک طرف دل خاک به طرف دیگرش مي روم ولی هنوز داخل دل دنیا هستم کویر را ببین که با آت عظمتش بادی حرکتش مي دهد اتحاد دانه های شن را ببین که ا
سلام به همه ی کسایی که وبلاگ من رو مي خونن،در واقع دفتر خاطرات من رو.
الان ساعت دقیق ۱:۳۰ هست که من دارم اینجا مي نویسم.
چون ساعت از دوازده گذشته من مي تونم بگم که امروز تولدمه و من چهارده سالم رو پر و پونزده سالگیم رو شروع کردم،وقتي به کسی اینو ميگم یه راست بعدش ميگم که :ميدونستی من و سینا داداشم،با شش سال اختلاف سنی که اون ازم بزرگ تره ،توی یک تاریخ به دنیا اومدیم؟۰
الانم به شما گفتم.فکر کنم لازم باشه خودمو معرفی کنم:
اسمم دنیا و فاميلیم هم مشی
مامان صبح باز نظرش عوض شدو قراره بره مراسم عقد کنان دختر عمو منو ابجی نریم چقد دلم ميخواست برماا ولی درست نیس نریم بهتره الانم ارایشگر اومده خونه و داره مامان و درست ميکنه منو ابجی هم همينطور نشستیم و نگاه ميکنیم ابجی انقده حرص ميخوره ک چرا زودتر نگفتی ميریم کارامونو ميکردیم همش تقصیر توهه دیگ غرغرميکنه همشمنم ازحرصم رفتم ارایش کردم و نشستم  
از یه هفته قبل همراه یکی از رفقای دیگه اومدیم کرمانشاه.
تو دانشگاه صنعتی اینجا ، 6واحد درس برداشتیم که ان شاءا. بتونیم 8ترمه دانشگاه رو تموم کنیم!
تا2شهریور اینجام.
فقط شنبه یکشنبه دانشگاه ميریم. سه شنبه هم تا ظهر. یعنی اکثر وقتم خالیه.
خیلی کارها تو ذهنم هست.
بهرتین فرصته این یه ماه.
البته اراده ميخواد. اراده. توکل . . ان شاءا. خدا کمک کنه.
تو پست های بعدی مي نویسم . .
این بار سوميه که ميرم کلکچال چرا؟
اول اینکه با وجود این همه کوهنوردی که وجود داره اینجا با کسی آشنا نیستم دوم هم امادگی مناسبی ندارم و دارم از مسیر های ساده شروع ميکنم، تازه این بار تا پناهگاه بیشتر نرفتم همه وسایل کوهنوردیم اینجا نیست ، مثلا با شلوار جین رفتم امروز : یعنی دیروز :)))
هواشناسی رو نگاه کردم 10، 13 و 15 بارش باران و بقیه ساعات هم باراندگی اندکی داشت، لباس اضافه همراه خودم بردم.
از اونجایی که فعلا کرج هستم تا برسم به جمشیدیه شد ساعت 10 (
تو خواب های اخیرم مکان هایی رو ميبینم که هیچ وقت ندیدم. وارد خونه هایی ميشم که تا حالا ندیدم. آدم های دور هم زیادن تو خوابام. مثلا خواب دیدم دبیرِ دوستم داییِ سال پایینیمونه :| و کلی چیزای عجیب.
دیشب خواب دیدم ميریم گردش. جاهایی که تو خوابای قبل دیده بودم و من با دهن باز از شگفتی ميگم خدااای من. من اینا رو تو خواب دیده بودمممم.
فک کن! تو خوابم خواب دیده بودم :)
خرید تضمين كالا در تجارت بین الملل - بررسی موضع حقوقی آلمان ، انگلیس ، ایتالیا ، فرانسه ، ایالت متحده و ای
تنوع کار قدرت انتخاب شما را بالا مي برد. ما در این وبسایت مقالات متنوعی درمورد تضمين كالا در تجارت بین الملل - بررسی موضع حقوقی آلمان ، انگلیس ، ایتالیا ، فرانسه ، ایالت متحده و ای عرضه نموده ایم.
بروزترین پایان نامه ها و تحقیقات تضمين كالا در تجارت بین الملل - بررسی موضع حقوقی آلمان ، انگلیس ، ایتالیا ، فرانسه ، ایالت متحده و ای با فرمت doc
بازم حسش کردم.
مرگ رو.
برای من نبود.اما برای کسی بود ک باهاش زندگی کرده بودم.
همون حس سرد و بی رحم.
هرموقع یه مرگ اتفاق ميفته٬یادم مياد ب فوت مادر٬خاله ها٬.
چرا؟
چرا انقدر زیاد؟
ای کاش ميشد فقط یه بار دیگه داشته باشمشون.
دلم تنگه و نميدونم چجوری تحمل کردم.
یجوری شده ک انگار هیچوقت نبودن.عشقشون توی قلبم هست و کمبودشون.
اما یادم‌ نمياد خیلی ک بودنشون چ شکلی بوده.
طبق معمول تنهایی اشک ميریزم.
طبق معمول هیچکس نیست ک بشنوه.
ما تنها به دنیا ميایم و
وقتي مي رویاین خودنویس یادگاری ات را هم با خودت ببروقتي مي رویاین عطر رااین همه خاطره رااین یاد تو را که هميشه با من است .وقتي مي رویاین دوستت دارم را .این بوسه را هم .با خودت ببرمي روی ! برو ولی وقتي ميرویمن را هم با خودت ببر !
ساعت از سه گذشته، در حالی که پیتزا هنوز روی ميزه، از اکیپ جدا ميشیم و از فودلند بدو بدو ميایم بیرون و توی راه فقط فحش ميدم به نوید! بهش ميگم ببین! تاکسی ميگیری، توی راه هم هر جا دیدیم از "اینا" دارن نگه ميداره تا من یه دونه نارنجی‌ـشو بخرم! بعد هم هر جور شده قبلِ چهار منو ميرسونی شیخ بهایی وگرنه بلایی به سرت ميارم که نفهمي از کجا خوردی! درسته ميدونه بلایی به سرش نميارم ولی اونقدر رفیق هست که کاری نکنه اعصابم خرد بشه! قبلِ پل‌فی از تاکسی مي‌پر
روز اول که اومد حیاطمون، کوچیک و ناز بود، از آدما مي ترسید و فرار مي کرد. کم کم بهش نزدیک شدیم و نازش کردیم و غذا دادیم،الان دیگه یه عضو از خونوادمون شده. گربه ی نازم رو ميگم:)
شنیده بودیم گربه بی وفاست بخاطر همين فکر نمي کردیم پیشمون بمونه و اسم خاصی براش انتخاب نکردیم و اسمش شد"پیشی".
الان؟ هر وقت دلمون براش تنگ ميشه کافیه سرمون رو از در ببریم بیرون و بگیم "پیشی؟ پیشی؟" تا خودش رو برسونه دم در و برامون ناز کنه.
روزایی که سرگرم درس و کاریم و خودم
باید بگم خیلی پیشرفت داشتم:/درسته یه 5-6 ساعتی طول کشید تا فروکش کنم ولی اینکه الان دارم چایی نبات ميخورم خونه رو حدودا جمع و جور کردم و ميخوام نصفه شبی بیگ بنگ تیوری ببینم تا انتقام جویان 2015 دانلود شه! و درکل خوبم ینی پیشرفتیه چنتا پست از سر عصبانیت اینجا گذاشتم ک خب رفتن ثبت موقت یا کلا پاک شدن!و البته باعث شد یه فحش جدید یاد بگیرم و مطمينن ازش استفاده ميکنم: بی خردخیلی هم کوبنده اسیه فایل صوتی گوش کردم از دکتر هلاکویی درمورد خشم و عصبانیت ميگ
از وسط خیابون رد مي‌شدم که صدای آهنگ ميخ شد توی سرم، درد شد توی دلم، داغ شد روی سینه‌ام، نفسام انگار سخت بالا مي‌اومد، تند تند پلک مي‌زدم بلکه اشکام نریزه ولی نمي‌شد، آدم مگه چقدر ميتونه به روی خودش نیاره؟چقدر ميتونه تحمل کنه؟ 
آدم‌ یه جاهایی کم مياره، ميشه عین یه ظرف لب‌ریز که با یه تلنگر سر ميره، با یه اخم بغض ميکنه، داد ميکشه ، گریه ميکنه. اصلا چرا حواسمون به دل آدم‌ها نیست؟ چرا وقتي ميریم به اونهایی که ميمونن فکر نمي‌کنیم؟ 
رفتن و د
هر دو هفته یکبار خانوادگی به کتابخانه قفسه باز نزدیک منزل ميریم، بچه‌ ها کتاب‌ جدید برای خودشون انتخاب مي کنند و کتابهای هفته گذشته رو تحویل ميدن، از این که یک کارت عضویت مختص خودشون دارند و مي تونند برای خودشون کتاب‌ انتخاب کنند، حس خوبی دارند. 
عضویت در کتابخانه هزینه زیادی هم نداره: برای بزرگترها سالانه 5 هزار تومن و برای کودکان 2500 تومن.
شما چه پیشنهادی برای یک تفریح و سرگرمي فرهنگی البته‌ ارزون دارید؟ 
نوشته جدیدی به ذهنم نميرسه.یعنی هر کار ميکنم که بتونم تموم حال و هوای که تو این روزای خنثی دارم رو تعریف کنم سخت  ميشه فهميد و برداشت کرد و تونست فهميد چه حالی که بخوای براش توضیح نوشت اما خب ندانسته رو باید شناخت و از درونش به چیزی پی برد و فهميد که تموما و از درون باید ميفهميدی که نتونستی و پس کشوندی .در حالی که مدتی کم به کنکور ميرسم و ميخوام بخونم دو روز از روزایی که باید شش ساعتی ميوخوندم رو گذاشتم برای کارت پستالهایی که برای کسی که دوستش د
هميشه وقتي ميدونم تکلیفم چیه، حتی اگه اون تکلیف نااميدکننده باشه، حالم بهتره. یعنی وقتایی که بین دو تا چیز گیر ميکنم آشفته ترین ميشم. مثل مثلاً بین دعوا و آشتی. بین موندن و رفتن. چون توی این شرایط درسته که آدم نصفش هنوز باور داره به اینکه درست ميشه ولی نصفشم درگیر ترس و نگرانی ناشی از خرابی احتمالیه. برای همين به نظرم گیر کردن تو تاریکی مطلق، هر چند به اندازه یافتن روشنایی دل انگیز نیست، اما بهتر از اینه که نصف نصف از هر کدوم داشته باشی. چون
در جریان هستین که چند روز پیش، انتشار ویدئویی از رقص بچه های دبستانی با آهنگ جنتلمن ساسی مانکن توسط آقای مطهری( نایب رئیس مجلس) و اعتراض ایشون به آموزش و پرورش جنجالی به پا کرد تا اینکه ساسی مانکن آقای مطهری رو به چالش رقص دعوت کرد و یا اینکه هشتک جنتلمن یا هشتک ساسی مانکن زدن و همه مدارس رو به این چالش دعوت کردن و کار بجایی رسید که دیروز خبردار شدیم آموزش و پرورش یه جلسه فوری برای مدیران تمامي مدارس کشور برگزار کرده که با این قضیه به شدت برخور
وقتي سالها تنها ميشی
وقتي با تنهایی خو ميگیری
وقتي به همه دردات عادت ميکنی
وقتي هیچ چیزی دیگه بیشتر ازین غمگینت نميکنه
غمگین ترین لحظت
ميشه لحظه دیدن پیک آخرت توی لیوان مشروبت
آخ که چه دردیه دیگه این آخری
انگار فرو ریختن آخرین دیوار قلعه ت ميون یه جنگ نا برابر
صبح، حوالی ساعت 9، اتاقِ من
جثه‌ی 18 کیلو و 300 گرمي‌اش را بغل کرده‌ام و روبه‌روی کتاب‌خانه‌ام ایستاده‌ام و به سوال‌هایش پاسخ مي‌دهم. نگاه‌ش به هم‌راهِ سوال‌هایش از ماکت نقره‌ای‌رنگ برج ميلاد سر مي‌خورد روی مجسمه‌ی سنگی سمت راستِ طبقه‌ی دوم.
+ این چی‌ه؟
-  این مجسمه‌س.
+ مجسمه چی‌ه؟
-  مجسمه، صورت کوچیک‌شد‌ه‌ی یه آدم‌ه که با سنگ یا چوب درست‌ش مي‌کنن.  
+ آدم؟
-  آره. الآن این صورت یه آدم‌ه. مي‌بینی؟ چشم و دماغ و دهن و گوش داره.
+ آه
این مطلب رو، تقریبا دو سال پیش و زمانی که هنوز مجرد بودم نوشتم، و الان که گاهی اوقات یادش مي‌افتم واقعا بدنم مي‌لرزه! از اینکه همسرم مدام باید در حال سفر باشه و گاهی اوقات موقع پروازهای هوایی، خودش و من ميميریم و زنده مي‌شیم تا فرود بیاد! به نظرم عشق سال‌های اول و روزهای اول زندگی مشترک رو کما بیش همه تجربه مي‌کنند و اون چیزی که کمتر تجربه مي‌شه، تداوم و استمرار عشقه! تعجب مي‌کنم از خودم که با وجود خوندن کتابی مثل "یک عاشقانه آرام" باز هم
فاميلای عروس : یه اتاق خالی کنین و فرش وگل کاری کنین گل مياد خونه شما و گل نگهداری کنین
فاميلای داماد : چای تو چایدون / قند تو قندون / زن داداش خوش اومدی / حجله‌تو بالا ببندم از کدوم شهر اومدی 
راه بوشهر دور دور / آب بوشهر شور شور / ما ميریم عروس بیاریم چشم دشمن بشه کور
فاميلای عروس: اومدیم اومدیم انشاله نگین دیر اومدیم راه دور و خرج سنگین یا بزرگون اومدیم 
اميرالمومنین علیه السلام :
کسی که اعتدال را رعایت کند، هرگز به هلاکت نمي افتد / بحارالانوار
حواسمان باشد وقتي در حال تعریف از صفات پسندیده کسی
هستیم. وقتي در حال تمجید از ویژگی های دلپذیر کسی هستیم. وقتي در حال
تحسین خصوصیت های مطلوب کسی هستیم. وقتي در حال توصیف رفتار های شایسته کسی
هستیم، فقط و فقط یک لحظه به این بیندیشیم که هیچ چیز از هیچکس بعید
نیست!. نباید کسی را با دیدن اندکی کار نیک تا عرش آسمان بالا ببریم و در
مدح و ستایشش مبالغه و در ا
سلام بانو اناری هستم ؛
خب مثل اینکه قرار فردا اولین روز کاری و درسی سال ٩٧ باشه و کم کم داریم به سمت غروب سیزده بدر ميریم که ميگن خیلی خیلی غم انگیزه :دی
اصولا خانواده ما خسته تر از این حرفاست که برنامه ای برای سیزده بدر داشته باشه ، تنها کاری که ممکنه انجام بدیم اینه که سبزه گره بزنیم و تمام غم و غصه مون زر باهاش بدیم به اب 
واقعا امروز همه منتظر بودیم که چین بیاد رو سرمون ولی خوشبختانه دروغی سیزده بیش نبود [ خودم تا دیروز نميدونستم چرا ميگن در
بیست دقیقه روز یکشنبه  نهم تیر 98 .
قبل هرچیحرف اول حرف اخردوست دارم تا ابد
فردا ميرم واسه زندگیمون تار موهات کنار کنار کنارکنار منه مث تموم تو. ميرم واسه ساختن زندگیمون.ميرم با همه وجودم  بجنگم واسه شنیدن صدای تند خوش قلبتواسه داشتنت.با تموم دلخوشی تو.ب اميد تو.ب هوای تو.به هوای تو که همه داروندارميواسه شنیدن " آخیش" گفتنت
فردا کنارمي .باهم ميریم واسه زندگیمون با دل تنگ تنگ اما خوش خوش خوش.
دنیام
ميبوسمت.ببوس منو
منو راه
بهشت
کجاست؟


آقای سهیل رضایی در قسمت دوم فایل صوتی جستجوگر (زندگی
برازنده من) در پاسخ به شخصی که ميترسید که در انتهای مسیر زندگیش بهشتی وجود
نداشته باشه خیلی زیبا بهشت رو توصیف کردند که پاسخ بسیاری از سوالها و ترسهای من
رو هم شامل ميشد.
بهشت اصلا
داشتنی نیست. بهشت ساختنیه
در طول سفر، بهشت پله ای ساخته ميشه و اینطوری نیست
که بری ببینی اوهههههه سرزمين موعود!!!!
بلکه داره آروم آروم از طریق 6 روش ذیل بهشت خلق
ميشه
1-رشد اعتماد به نفس
2-گسترش ارتباطات
من وقتي مي‌گویم کسی صاف و ساده است و روح و وجودش انگار جلا داده شده است، به خاطر این است که چشمانش دریچه‌ی قلب و روحش هستند.
 یعنی هنوز زنگار روزگار لایه لایه مانعی بین روح و چشمانش نشده‌اند.
مثلا وقتي مي‌خندد، تمام صورتش مي‌خند و چشمانش لبخند را در خودشان منعکس مي‌کنند.
این‌ها را از وقتي که از آدم‌ها عکس مي‌گیرم بیشتر درک مي‌‌کنم. حتی در همان عکس هم واضح است که چشمانشان مستقیم وصل است به روح و قلبشان.
1. زبون مرورگرم روسی شده! سرچ کردم و هر چی هم لازم بود برا درست کردنش انجام دادم. اما نشد! :(
2. به نظرم نتیجه اون دو ماه فشارو داریم الان ميبینیم. هر از گاهی یاد دوره ميوفتیم، یه دو کلمه درموردش حرف ميزنیم و باز ميریم دنبال کارمون! :)))
3. ما تا حالا فک ميکردیم خودمون دو تا تو کارگاهیم فقط. نگو یه همکارم داریم!!! در واقع یه همکار ترسناک. یه همکار کوچولوی ترسناک! :/
خودشو ندیدیم هنوز. ولی آثارش رو ميتونید ببینید:


اینم به عنوان اولین ضرر مالی شغلمو
وقتي کار ها روی هم جمع ميشه آرامشم به هم ميریزه . باید هر چه سریع تر از یک جا شروع کنم و ذهنم رو خلاص کنم از این همه فایل ! اما وقتي که کارهایِ روی هم انباشته شده رو نمي تونم انجام بدم دیگه تا مرز دیوانگی پیش مي رم . خیلی بده وقتي باید کار هایی انجام بدی اما دستات بسته است .
+ وقتي ظرفم از اتفاقات خیلی کوچیک پر ميشه و خستگی توی چهرم نمایان ميشه ، احساس مي کنم هنوز برای بزرگتر شدن به وقت بیشتری نیاز دارم .
همه ی ما وقتي برای اولین بار مدرسه رفتیم آرزو کردیم که از 7 سالگی سریع برسیم به 12 سالگی
وقتي 12 ساله شدیم، آرزو کردیم کِی ميرسیم به 18 سالگی تا بتونیم گواهینامه بگیریم
وقتي کنکور دادیم، آرزو کردیم کِی دانشگاه تموم ميشه تا بتونیم تو جشن فارغ التحصیلی شرکت کنیم
وقتي دانشگاه مون تموم شد تقریبا سقف آرزوهای مربوط به بزرگ شدنمون هم تموم شد
ولی حالا هم ميتونیم آرزوی پیشرَوی عمرمون رو کنیم؟
اصلا جرأت ش رو داریم؟
خودخواهی آنقدرها هم سخت نیست؛کافی است حرف کسی را نشنوی، حال کسی را نفهمي، حس کسی را درک نکنی، ذهنت فقط و فقط به خودت فکر کند و جز راحتی خودت را نخواهد.وقتي در همه چیز و همه حال و همه جا و همه کار، فقط خودت را دیدی - چه خودآگاه و چه ناخودآگاه- خودخواهی.وقتي از خودت نگذشتی برای کسی، وقتي هميشه و در هرجا و در هرحال خودت را در اولویت خواستی و هوای خودت را داشتی و غیر خودت را ندیدی و نفهميدی، خود خواهی.به همين راحتی!
بسم‌الله.
سلام!
+
من به واسطه‌ی رفت‌وآمدم توی مدرسه و گاهی مشق معلمي کردن و هیئت عقیله‌ی عشق دوستانِ دانش‌آموز زیاد دارم. تعداد خوبی‌شان دهه‌ی هشتادی اند.
اولین برخوردم باهاشان برمي‌گردد به سفر مشهد هیئت عقیله‌ی عشق. به خاطر این که یک سال مسئول برگزاری بازارچه‌شان بودم، بچه‌های هیئت به این نتیجه رسیدند که من مسئول یک گروه‌شان باشم.
تجربه‌ی سخت ولی عزیزی بود.
حالا بعد از کمي بیش‌تر از یک سال وقتي جنسِ دغدغه‌هاشان، نوع نگاه‌شان به م
● امروز آزمایش خون داشتم و طبق معمول رگ دستم رو پیدا نميکردن :| ● فردا تا ظهر کلاس دارم و بعد از ظهر هم مصاحبه دارم که بابتش نگرانم.نميدونم قراره چی بشه و ایده ای هم راجع به سوالهاشون و سختیش ندارم
اما خب خوشبین باشیم! تا اخر شب وقت دارم بخونم یه چیزایی
● پنجشنبه قراره با دوستهای دوران دبیرستانم بریم سمت یه آبشار فوق العاده زیبا . ميخوام خواهرم رو با خودم ببرم اما یکم نگرانم که مسئولیتشو قبول ميکنم
چون هم جایی که ميریم از خونه دوره ، هم انقدر
من مث چیز ادا درميارم. براى قوى بودن! براى مثلا قوى بودن. ادای آدمي که خیلی داره حال مي کنه با اوضاع، وقتي بی نهایت ترسیدم. ادای آدمي که اعتماد به نفس خوبی داره، وقتي از شدت اضطراب حتی صدامم داره مي لرزه. ادای آدمي که خوشحاله وقتي دارم دق مي کنم و بغض به گلومه. ادای آدمي که خوشبخته، وقتي حسرت های تصور نشدنی ای تو ذهن و قلبش داره. چهره ام یه دختر بشاشِ بااعتماد به نفسِ مغروره، درونم یه دختر تنهای مضطرب که دلش مي خواد بعضی از آدما گاهی بغلش کنن به
خب همونجور که تو پست قبل گفتم  php رو شروع کردم و از طرفی گفتم فعلا جاوااسکریپت رو همينجا نگه ميدارم . این چند روز رو فکر کردم و نتوستم بدون جاوااسکریپت عزیزتر از جانم ادامه بدم تصميم گرفتم فعلا با همون جاوااسکریپت ادامه بدم . با اینکه دوست ندارم این حرفو بزنم ولی ميگم php عزیز هنوز خیلی زوده که بیام سراغت پس بیخیال من شو و فعلا وسوسه ام نکن !‌ :)
اینجا فقط ميمونه برنامه ریزی خوب ! چون از یه طرف درسا دانشگاهه که این ترم باید پاس کنم (با توجه به این
گروه فقط مخصوص تهرانی ها و کرجی ها


 گروه فقط مخصوص تهرانی ها و کرجی های عزیزهدر این گروه هرهفته با یک دورهمي صميمانه گردش ميریم هر هفته یک جا


https://t.me/joinchat/AAAAAFAB-8NTqKM6Q2z-Dg

دانلود رایگان نمونه سوالات راهنمایی و رانندگی 98 pdf, مهم ترین و پر تکرار ترین
از شدت ناراحتی با خودم صحبت ميکنم وقتي به اوجش ميرسه صدام بلند ميشه بعد یادم مياد نباید بلند صحبت کنم
نفسم
ميگیره وقتي کسیو ندارم درمورد چیزایی که دوست دارم صحبت کنم باهاش وقتي
کسی رو ندارم وقتي ناراحتم بهش بگم ناراحتم ینی از بچگی این شکلی بودم
مجور بودم تمام احساساتم رو مخفی کنم
زندگی کاملا عادلانس اما
مهم منم که فعلا فشار روحی رومهدوس دارم گوشیمو پرتاپ کنم به افراد
خانواده بگم متنفرم ازتون بعد بلندشم برم برای خودم زندگی جدیدی بسازم
با نوازش های نور خورشید چشم باز مي کنم و با یه لبخند روز تعطیلم رو شروع مي کنم.
صدای پرنده ها که مستانه ميخونن،مستم ميکنه و تا نونوایی مستانه قدم ميزنم.
یه صبحونه ی دلچسب ميخورم و بساط نقاشیم رو تو بالکن پهن ميکنم.
با عشق نقاشی ميکنم و گربه ی عزیزم،Leo، کنارم بازی ميکنه، بالاخره پرتره ام تموم ميشه، با عشق نگاش ميکنم و امضا ميکنم: Nelii
وسایلم رو جمع ميکنم و لئو رو مي بوسم و با هم به آشپرخونه ميریم. 
بادمجان ها رو کباب ميکنم و همزمان شادمهر عزیز ميخو
عسل ویار الویه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمينیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتایى کارتون ميبینیم.
همينجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره ميچرخه. با اینکه تقریبا یک ماهه مامانم براى هميشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به این وضع عادت نکردیم، امروز فکر ميکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اینقدر اذیت نشدم که حالا دارم ميشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها ميشم واقعا نميدونم چیکار باید بکنم،یا ظه
صبح مامانم از خواب بیدارم کرده ميگه: خانوم معین اس ام اس داده من امروز تا ساعت یازده بیکارم. ميخوای بیای فیلم ببینیم؟ و من اصلا شوک بودم که گاااد چقدر سریع و اصن هی وای من! چرنوبیل رو ریختم رو فلش، یه کیک و چای خوردم و زدیم به چاک جاده! :دی! ولی خب بگم براتون که خود اس ام اسم دیدم و نوشته بود امروز پایه های دوستیمونو بتون ریزی کنیم :) بعد که زنگو زدم و آیفونو برداشت گفت: بدو بدو سیمانا رو درست کردم بریزم رو سرت. وسط بارم یه بار گفت که ظهر رفتی سیمانا
کلا امروز خصوصا این ساعتا تو مود دپرس شدیدم :(اون از آهنگ مزخرف غمگینی که صب اومدنی، راننده تاکسی گذاشته بود و تا الانم داره تو مخم تکرار ميشه، 
اونم از فیلمي اعصاب خرد کنب که با دوستان عزیز هم اتاقی توی سینما دیدیم و هنوزم حس بدی دادم.
و اینکه امشب آخرین شبیه که دیگه توی این خوابگاهم و این برام ناراحت کننده تره. خوابگاه کنار همه ی بدی هاش خوبی های خاص خودش رو داره، خصوصا اگه هم اتاقیای راه بیا و خوبی داشته باشی.
اینکه دیگه احتمال دیدن یکی از د
وقتي موهایتروی صورتت مي افتدحتما دلشانبرای دیدن چشمهایتتنگ شده وقتي خميازه ميکشیو دستت جلوی دهانت ميرود حتما انگشتانتدلشان برای عطر نفست تنگ شده وقتي حرف ميزنیحتما گوشهایت دلشان برای صدایت تنگ شدهحالا بگو من بدون "تو"چگونه زنده بمانم؟؟؟؟؟؟
وااااای امروز تولد رهامهخب ميریم که داشته باشیم اقای هادیان رهام خان تولدت مباااااااااااااااارک بهترینها رو برات ارزومندیم همگی کنار هم اميدواریم این روزهارو به خوبی و خوشی سپری کنیمایشالله به بهتر از اینها تو زندگیت برسی کنار هر کسی که ميخوای ماها عاشقتییییییییییییم 
برای روزنبرگ‌ها
 
خبر کوتاه بود:
- اعدام‌شان کردند.»
خروشِ دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشمِ خسته‌اش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد.
و من با کوششی پُردرد اشکم را نهان کردم.
 
- چرا اعدامشان کردند؟
مي‌پرسد ز من با چشمِ اشک‌آلود
چرا اعدام‌شان کردند؟
 
- عزیزم دخترم!
آنجا، شگفت‌انگیز دنیایی‌ست:
دروغ و دشمنی فرمانروایی مي‌کند آنجا
طلا، این کیميای خونِ انسان‌ها
خدایی مي‌کند آنجا
شگفت‌انگیز دنیایی که همچون قرن‌های دور
هنوز از ننگِ آزارِ سیاه
احساس مریضی مي‌کنم. مثل وقتایی که غم بزرگی درگیرم کرده باشد. دلم ميخواهد بخوابم. سنگینم. گرمم. انگار که مریض باشم. احساس خامي مي‌کنم. نمي‌دانم دفعه‌ی قبلی که این اتفاق برایم افتاد کی بوده. نميدانم آخرش چطور شد. اما این شرایط برایم سخت است. آستانه‌ی تحملم در برابر اتفاقاتی که خارج از برنامه ميافتند و برنامه‌ام را خراب مي‌کنند قریب به صفر است. زندگی دارد یادم ميدهد آدم باشم. بفهمم که همه چیز هميشه طبق برنامه پیش نمي‌رود. دارد یادم ميدهد همي
پس از روز ها ميخوام بنویسم :)
الان ک مينویسم انقد خستم که حال ندارم لپتابو روشن کنم هات اسپات کنم و.
و با گوشی مينویسم.
اومدم دزفول!شهری که بار ها ميگم ازش متنفرم!
نه از خوده شهرش!از ادماش!
نه از همه ی ادماش!از فاميلام!
از حاشیه های فاميلی!
از دعوا!
از حرفِ مفت!از ننه من قریب انبازی (حتی بلد نیستم درست بنویسمش!)
از دو رویی!
از ميش بودن تو لباس گرگ!و تظاهر!
وقتي ميام دزفول فقد منتظرم از شهر بزنم بیرون تا از این قالب لعنتی که برای خودم ساختم رها شم!
من غ
امروز روزم قشنگ بودبه قشنگی وقتي که به ایده‌ی تو دیوانه‌وار ميخواستم پاهایم را در شن‌های کویر و خنکیِ آب‌های دریا فرو ببرم.به قشنگی وقتي که دل بستم به لقبِ شبدر سبزِ چهاربرگِ سحرآميزی‌ که تو به من تحفه کردی.به قشنگی وقتي که کوفته‌های خاصِ دست پختِ دلپذیرت را زیر زبانم فراموش‌نشدنی دیدم.و به قشنگی وقتي که تو را دیدم.جیغ بزنم تا احساساتم دنیا را فرا بگیرید؟!من با دیدنِ تو،با خودم و‌ دنیا رفیق‌تر شدم و حالا چیزِ ارزشمندی برای محافظتی
یکی از معضلات زندگی من اینه که وقتي دارم کنار خیابون در جهت عکس حرکت ماشین ها راه ميرم ( جایی که پیاده روها اشغالن) مدام تاکسی ها واسم بوق ميزنن و هميشه با این سوال مواجه ميشم که چرا وقتي دارم در جهت عکس راه ميرم تا به جایی برسم، دلم بخواد سوار تاکسی شم تا با سرعت بیشتری از مقصدی که دارم به سمتش ميرم دور شم؟ :|
+ خوشم مياد وقتي ایستادی تا از خیابون رد شی، تاکسی ها هی وایميستن بوق ميزنن ولی تا بفهمن ميخوای از خیابون رد شی، به قصد کشتنت گاز ميدن تا م
آدم ها کنار تو قیمتی ميشن
من اگه حالم خوبه،چون هنوز دخترتم
چون خدا گفته بدترین گناهه نااميدی
من وقتي ميدونم تو هنوز دوستم داری، وقتي غلط ميرم زودی بلد ميشم.
اشتباه کردم ولی همين که پیشمي یعنی قوت قلب.
حضرت زهرای خدا.
سلام.
خوبین؟
دکتر فرخی:
✅اولین کار اینه یاد بگیریم که چه چیزایی نخوریم.  ما زمان همه چیز خواری، همه این خوراکیهای خگخ رو مي‌خوردیم ولی نتیجه نميگرفتیم وباز چاق مي‌شدیم.  بعد اینکه یاد گرفتیم چه چیزهایی نخوریم .
گوشت، 
لبنیات
محصولات حیوانی، نان ،نشاسته پخته، غذاهای کارخانه ای مثل ماکارونی، کنسروها ،چاشنی‌های کارخانه ای، ابميوهای کارخانه ای اینا جز ممنوعیات هستند این مواد رو اول کنار بزارید.
2- دومين کار مطالعات خودمون بالا ببریم تا در مجلسی قرار گر
بخاطر یه سری اتفاق بین جلسه قبلی کلاس با این جلسه ای که فردا قراره برم یک هفته فاصله افتاد و خب مفتخرم به عنوان یک دقیقه نودی عرض کنم حتی یک صفحه از سنگین ترین تکلیف تاریخ ،رو هم ننوشتم
لیکن با شعار مکن ای صبح طلوع ميریم جلو و در همين حین به اميد معجزه هیچ تلاشی نميکنیم:)
بعدا نویس:همين الان به استادم پیام دادم که بپرسم فردا کلاس داریم یا نه که خب ازونجایی که مرز های گرامر زبان مذکور رو درهم شکستم یه پیامم فارسی بهش دادم که اصلن منظورمو متوجه شه
 وقتي فکر مي کردم که مام وقتي فهميد چطور بخاطر حرف دیگران . بهرحال . اتفاقات زندگی همه بهانه اند برای ایجاد تغییر در زندگی ما. نه صرفا در اون زمينه در زمينه های دیگه حتی. جوتی دوستی بوده که تا الان من رو درک کرده. وقتي گفتم ۲=۳هفته . وقتي یادش امد قصه برادرش دیگه نکرد. دیروز زیر بارون شدید شهر مقاله ولادمير امد. و مثبت بوده اما هنوز جواب نهایی نیست. بعد هم دارم مقاله جن رو زور مي نویسم تموم کنم. اما تنم درد مي یاد. چقدر شاد بودم اون ۱.۵ ماهی که حا
سلام دوست دارم بنویسم
از حال و روزم بگم
ولی وقتي مي بینم هیچ تغییری نکردم
وقتي مي بینم هر روز یه مدلم و حالم دگرگونه
از خودم بدم مياد
دوست ندارم بنویسم و یه عده رو ناراحت کنم
یه عده رو به این فکر بندازم که با خودشون بگن این عفت اصن معلوم نیس باخودش چند چنده
برام دعا کنید حا دلم خوب بشه
سال 97 خیلی پیچ و خم داشت.سرباز بودم. هفت روز اول عید مرخصی بودم و خونه بودم. خونمون بوشهر بود.بعدش که برگشتم پادگان تقریبا هر شب نگهبان بودم که البته از بقیه بچه ها یه خورده کم تر نگهبانی دادم. بعدش هم که سرگرد احمق اون آخر خدمتی باهام لج کرد و منو دیرتر از همه فرستاد مرخصی پایان دوره. روزهای سختی بود اما چند روز آخر راحت و سریع امضاهای ترخیصمو انجام دادم و اولای برج دو ترخیص شدم از شیراز به بوشهر رفتم.
دو سه ماه بعدش اسباب کشی کردیم و اومدیم شیر
هفت سال مردم شناسی خواندم؛ در کنار آدمهایی که ته کلاس به مژه هایشان ریمل ميزدند و رشته شان را مسخره ميکردند، و در کنار آدمهایی که فیلم خوب مي دیدند و کتاب غیر درسی مي خواندند و رشته شان را دوست داشتند.
هفت سال از آدم های خارج از دانشگاه شنیدم: حالا یعنی مردم رو ميشناسی؟» هفت سال لبخند زدم و هفت سال مودبانه جواب دادم: اِی.» و هفت سال جواب شنیدم: حالا بگو ببینم،من چه جور آدمي ام؟» هفت سال سکوت کردم.هفت سال دیگر هم سکوت خواهم کرد.و حتی هفت سال د
سلام . 
خب دلم ميخواد با دید خوبی نسبت به این مسافرت نگاه کنم و برم پیش مامان بزرگ و بابابزرگ و . حس صف ناشدنی اون لحظات .
جمعه شب یک مراسمي هست و ما هم از اقوام نزدیک هستیم و مجبوریم در این مراسم شرکت کنیم . مراسم خیلی خاصی نیست اما گرفتن باغ تالار برای این مراسم و بزن بکوب دیگه ندیده بودم و چی بپوشم ها خانوما و غذا چی ميدنهای آقایون هم شروع ميشه . اگه عروسی بود ميگفتم اشکالی نداره اما این   آخه کی اینجور چیزا رو مد کرده ؟؟؟؟  ://
با خود ميگم ول
همه فک ميکنن خودزنی کردم
همه ميگن دیوونست
بعضیا ميگن این زخمای رو دستش واسه جلب توجهه
هیچکس لمسش نميکنه
اینا خلاصی از درده
دردی که زیر پوست من آتیشم ميزنه
وقتي رگامو پاره ميکنم انگار دارم یه درد عميقو از زیر وجود سیاهم ميکشمش بیرون ميکشمش رو پوستم
یه درد غیر قابل تحمل رو به یه درد قابل دیدن تبدیل ميکنم
بزار حداقل لمسش کنم
اینجوری سبک ميشم وقتي دردشو حس ميکنم حداقل این قابل لمسه
وقتي قابل لمس ميشه قابل تحمل ميشه
وقتي ميميریمما را به اسم صدا نميکنند و درباره ما ميگویند: جسد کجاست ؟و بعد از غسل دادن ميگویند: جنازه کجاست؟و بعد از خاک سپاری ميگویند: قبر ميت کجاست؟
همه لقب ها و پست هایی که در دنیا داشتیم،بعد از مرگ فراموش ميشه؛مدیر، مهندس، مسؤول، دکتر، بازرس. زخاک افریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
پیرو چله نشینی آميرزا، منم سعی کردم یه چله برای خودم پیدا کنم که بلکه کمي خودمو اصلاح کنم
بدین منظور، بنظرم واجبترین چله برای من، عصبانی نشدن از دست علیه.
مثلا وقتي که همين الان خونه رو جارو زدم، و مياد همه ی آردسوخاری ها رو از تو کابینت پخشِ کفِ آشپزخونه ميکنه.
یا وقتي دارم با کامپیوتر کارميکنم و یهو مياد دکمه ی پاور رو ميزنه یا کیبورد رو از جاش ميکَنه و ميبره.
یا وقتي دارم آشپزی ميکنم و مياد به اجاق گاز آویزون ميشه.
در همه ی این اوقات، بای
تصور کنید یه نوری بتابه روی قلبتون.
و همه جارو روشن تر از قبل کنه.
نسیم ملایم بهاری گونه تون رو نوازش بده و خنکیش رو حس کنید و عطر گلارو بیاره براتون
.
قشنگه وقتي داشتید دسته جمعی تصميم مي گرفتید روزم رو جشن بگیرید
قشنگه وقتي داشتید بادکنکای رنگی رو باد مي کردید، شربت درست مي کردید، کیک و جمله ای که قراره روش نوشته بشه رو انتخاب مي کردید شاید همونجا تصميم گرفتید بستنی هم باشه تو برنامه تون و بقیه هم موافقت کردند
قشنگه وقتي فشفشه رو دادید دس
معمولا وقتي آسانسور در حال نصب مي باشد، یا وقتي که سرویسکار یا تعمير کار برای انجام خدمات یا تعميرات از طریق ایستادن بر روی سقف کابین، قصد انجام فعالیتی را داشته باشد عملکرد جعبه رویزیون آسانسور معنی پیدا مي کند.
ادامه مطلب
امروز عصری قرار بود با اهل منزل و اقوام  بریم بیرون. من موندم خونه. جدای از اینکه کار عقب افتاده داشتم چرا باید ميرفتم بیرون؟ از بیرون رفتن های این مدلی من را چه حاصل؟ نه چیزی در ادم تازه ميشه و نه لبخندی روی لب ادمي با روحیات من مياد. یه تیکه حرف زدن راجع به دیگران. یه تیکه سوال پرسیدن و فضولی و امار گرفتن. دخترهایی که به ظاهر ۲۴-۲۵ سالشون هست .در باطن زنهای ۴۵-۵۰ ساله هستن!!! نه از نظر پختگی. از نظر اخلاقیات چرت.از نظر من چرت. من توی حرف زدن با این
دیروز،2شنبه دهم مرداد نود و شش،در راه برگشتن از چشمه بودیم که وقتي از روستای هونجان در حال گذر بودیم با بانوانی مواجه شدیم که چادرهای مشکی به سر کرده و مثل قدیم ها،دسته جمعی سر کوچه و دم خانه ها نشسته بودن.برایمان جای سوال داشت که چه اتفاقی افتاده؟!
ادامه مطلب
سلام 
سلام ميکنم به اندازه تمام سال های دوری
با اینکه دوتا بچه دارم اما ته خوابهای خوشبختیم خواب بچه گی هامه
 
خواب وقتي که بچه بودیم،وقتي همه چیز چرخ ميخورد تا به زمين برسه
فقط تو خداب بچه گی هامه که ضربان قلبم گلوم گلوم حس ميکنم
تو دوره زمونه ای که شما همه اینستاگرام دارن و عکس ها و ویدیوهای شاخ های مجازی رو ميبینن جذاب بودن و جذب کردن افراد به خودتون خیلی سخت شده.
فکرشو بکنید دخترها اگه بخوان تو دید پسرهایی که هر روز دارن این شاخهای اینستارو دید ميزنن، جذاب به نظر برسن یا باید ملکه زیبایی باشن در حد تیلورهیل یا باید در حد جنیفر لوپز بدن داشته باشن ، یا اگه هیچ کدوم اینا نیستن، دست به کار بشن و اعضای بدنشون رو یکم متورم کنن. یعنی مثلا لبها، قسمت بالای شکم و قسمت تحتانی
* بـیمار مذکور در پست قبلی شکر خدا بهتره . هنوز تو بخش مراقبتهای ویژه به ونتیلاتور وصله ولی هوشیاریش خوبه .البته به خوبی ميدونم بیماری که هوشیاره چقدر مبارزه ميکنه برای پس زدن اون دستگاه کمک تنفسی لعنتی و این خودش بزرگترین شکنجه ست . 
**دیشب با یکی از همکارا پشت استیشن پرستاری نشسته بودم و من مشغول نوشتن دستورات تلفنی بودم که یکی از همراه ها اومد و خطاب به یکی از ما گفت " خوشگل خانم یه سئوالی داشتم " من بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم " بفرما عزی
چیزی ک نگرانش بودم اتفاق افتاد
اونوقتي که به همسرم بله گفتم، نميدونستم ک همچین چیزهایی هم ممکنه پیش بیاد
اون هم انقدر زود
طول مدت محرميت مون دو و نیم ماه بود که حدود 20 روز و در سه مرتبه، طعم فراق رو چشیدیم.
بعد از عقد هم، خیلی.! 
تلخ ترین تجربه ی زندگی من همين فراق 24 روزه ی بعد از عقدمون بود.
و هنوز به آرامش نرسیده دوشنبه شب همسرم گفت همون که نگرانش بودیم شد زهرا.
گفتم چی؟
گفت حوزه ترم تابستونه ارائه نميده.
و این، برای همسر شهرستانی من یعنی بی ج
 وقتي ميدانید یک نفر دوستتان دارد وقتي ميدانید حضورتان مهم است، حتی در حد چند ثانیه.وقتي ميدانید اگر بی خبرش بگذارید خود خوری ميکند.وقتي همه ی این ها را بهتر از خودش ميدانید، پس چرا یکهو غیبتان ميزند؟چرا ميروید و دیگر خبری ازتان نميشود؟!پیش خودتان چه فکری ميکنید؟!لابد ميگویید مشکل خودش است ، ميخواست دوست نداشته باشد.اینطور که نميشود جانم! مثل این ميماند که تو با هزار اميد و آرزو پیش دکتر بروی بعد دکتر بگوید من کار دارم ميخواستی مریض ن
پست فطرت و اشغال یعنی  آدمي که وقتي ميبینه یه زن قصد طلاق داره و ميخواد از شوهر معتاد و بی عرضه و کثافتش طلاق بگیره و راحت بشه ، ميگه حتما زن کسی رو زیر سر داره. 
احمق و بیشعور یعنی کسیکه وقتي یه مرد با انواع زنا همخواب ميشه، فقط زنا  رد هرزه خطاب ميکنه و مرد رو مبرا از هر گناهی ميدونه 
خدایا آدمات چرا اینقد حال منو بهم ميزنن هوووم؟ 
راهکار , ترسیم نقشه راه , چشم انداز ,هم خودش مياد وقتي مقاومت باشه صبر باشه
ابهامات با رجوع به محقق شده های قبلی
با ایمان به مسیری که اومدیم
اینده رو ميشه با اميد
رفت وقتي که فقط
به نشانه ها
توجه کنیم
خودش راه رو رسم ميکنه

من ميدونم باید چیکار کنم تمام ریز مسیر رو
اما باید زمان اقدام و تاییدش رسیده باشه ماه فرصت ماه اقتدار انسان هم رفت تا سال دیگه .
پ .ن :چه کسی ميداند اینها را برای چه کسی و چه چیز مينویسم

متنی که شبیه نکته های کار تشکیلاتی و
سلام
یکی از معضلات ما تو دوره ارشد این بود که ما سابقه کار صنعتی داشتیم و بالتبع نوع نگاه و سوالامون هم صنعتی بود،‌ ولی تعداد استادایی که کار صنعتی کرده بودن و از صنعت چیزی سرشون ميشد بسیار کم.

یه بار با یکی از اساتید تو یکی از کلاس ارشد بحثمون شد!
هرچی سوال ازش ميکردیم بلد نبود! کلی هم مدعی بود واس خودش. بعد نیم ساعت بحث علمي و جواب ندادن بی دلیل  شروع کرد به نق زدن و غر زدن که شرایط فلانه و براتون کار نیس و باید ازین مملکت رفت و جوونا با چه اميد
تو این هوای گرم آب خونه اندازه یه شیر سماور مياد و گاهی هم قطع ميشه کلا.باید مدام به کولر آب رسانی کنیم تا بچه هامون از گرما هلاک نشن.جدیدا قطعی برق هم اضافه شده.صبح دو ساعت و عصر هم یه ربع بیست دیقه ای قطع شد.نت خونه مشکل داره و سرعتش افتصاح شده.با اینکه کلی پول دادیم و اینترنت پرسرعت نامحدود گرفتیم.زنگ ميزنیم پشتیبانی کسی جواب نميده و با یه صدای ضبط شده مواجه ميشیم! تلگرام فیلترینگش شدیدتر شده و دیگه حتی با انواع پروکسی ها هم وصل نميشه.چرا؟چو
همه ماها خاطره هایی داریم خاطرات خوب یا بد ولی برای من فقط یک خاطره خوب بود که مثل معجزه وقتي توی بدترین و سخت ترین موقعیت تمام عمرم اومد دنیامو رویایی کرد
واز وقتي که رفته یادم نمياد هیچ چیزی از زندگیمو انگار همش یک خواب بوده
لطفا ناراحت نشو، دارم کاری ميکنم که روح و ذهنم بفهمه که تنهاشدم و باور کنه
این کارو ميکنم که بلند بشمچ
تو فوتبال کشور خودمون خیلی از بازیکن ها هستن که نوید یه آینده درخشان رو ميدن،بازیکن های با استعداد،اما معمولا خیلی زود فراموش ميشن
یا درگیر حاشیه ميشن یا انتخاب های اشتباهی ميکنن و خیلی راحت توانایی های خودشون رو نابود ميکنن
به خاطر همينه که یه سری از بازیکن ها سعی ميکنن مشاور داشته باشن و از حاشیه ها هم دوری کنن تا استعدادی که دارن نابود نشه
حاشیه و انتخاب غلط دو تا فاکتور مهمه که نه تنها برای فوتبالیست ها که برای زندگی ما هم ميتونه دردسر س
وقتي یه ماشین مدل بالا از پشت مياد مي‌چسبونه به ماشینم،
تمام وجودم بهم ميگه پاتو یهو بذار رو ترمز که بزنه بهت!
وقتي خدا تومن پیاده شد و خسارت منو خودش رو داد و قیمت ماشینش نصف شد، ميفهمه که باید فاصله طولی رو رعایت کنه!!

+قول ميدم تمام تلاشم رو بکنم که هیچوقت این کار رو نکنم!
اولین نقشه رو فردا ميبرم و مهر شده تحویل ميدم و از سهميه کم ميکنم.خیلی کوچیکهکلهم دو طبقه روی هم 175 متری ميشه. فک نکنم دیگه کاری به این کوچیکی رو قبول کنم خببرام مهر کردنش فایده ندارهولی شروع ميکنم به اميد خدا تا هرچه بهتر پیش بره کارها
رفتم نظام ميگفت طبق مصوبه جدید 10 تا کار زیر 400 متر ميتونیم مهر کنیم و 7 تا کار دیگه ای که ميمونه دست خودمونه.یعنی دردسریه ها
الان مثلا یه کار دیگه دستمون هست حدود 450 متر ميشهیعنی یه سهميه کامل
اینجور برایم جا افتاده است که سکوت کنم! و قضایا را داخل خودم حل کنم. و این سکوت مقوله‌ی سنگینی‌ست و کار راه انداز، با سکوت ميشود به حقایق رسید، با سکوت ميشود نسبت به آدم ها شناخت بیشتری پیدا کرد! اصلن حواس انسان اکولایزر طور است! وقتي چشمانت را ببندی، بهتر مي‌شنوی، وقتي دهانت را ببندی، بهتر ميبینی و به همين شکل.
استاد ما مي‌گفت من حتی وقتي یک مگس روی دستم مي‌نشیند، از خودم مي‌پرسم علتش چیست و این مگس برای چه کاری آمده؟
و من اضافه مي‌کنم خدا بسیار مربی خوبی ست. همه‌ی حرف‌ها را مستقیم نمي‌گوید. گاهی آدم‌ها و حادثه‌ها را مي‌کند آینه‌ای که خودت را تویش ببینی.
گاهی حرف را خودش مي‌زند و یا تبدیلش مي‌کنم به یک سوال و مي‌گذاردش در دهان دیگران.
گاهی پیش مي‌آید که مي‌بینی قشنگ برای روزت سناریو چیده! از آدمي که توی کتابخانه در گوش بغل دستی‌اش پچ پچ مي
غریب است دوست داشتن 
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن
چه بد ایم ماهایی که وقتي مي دانیم کسی دوستمان دارد ونفس هاو صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده
به بازیش مي گیریم و هر چه  او عاشق تر ما سرخوش  تر ، و هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر .
ولی ميدانی  تقصیر ما که نیست
وقتي درد او را نميبینیم چه فرقی مي کند چه مي کشد 
ما اینگونه به گوشمان خوانده اند هر چه بی رحم تر  او عاشق تر 
به قول شاعر :
آن کسی را که تو مي جویی 
کی خیال تو به سر دارد 
بس
بخون من که اشکم در اومد
وقتي یک سالت بود مشغول شد به غذا دادن و شستنت.
و تو با گریه های طولانی   شب از او تشکر کردی.
وقتي دو سالت بود مشغول شد به اموزش دادنت به راه رفتن 
اما تو با فرار از ان هنگامي که صدایت ميکرد از او تشکر کردی

 ☺وقتي سه سالت بود مشغول شد به غذاهای خوشمزه برایت پختن
و تو با ریختن غذا بر روی زمين ازش تشکر کردی
وقتي چهار سالت بود مشغول شد به دادن مداد به دستت تا نوشتن را یاد بگیری
و تو با خط خطی کردن روی دیوار از او تشکر کردی
1_ مي‌گفت:《 گفتم گناه دارن اومدن مسافرت که مثلا تفریح کنن ولی اینجوری آواره شدن، زن و بچه‌ام رو فرستادم خونه‌ی پدر زنم و خودم رفتم چند نفر از کنار ساحل پیدا کردم اوردم خونه، بهشون گفتم همين‌جا استراحت کنید و نگران نباشید، سه روز موندن و من هر سه وعده صبحانه، ناهار، شام براشون آماده مي‌کردم و کلی عزت و احترام براشون گذاشتم، صبح روز چهارم بلند شدم و رفتم نونوایی نون گرفتم ، بعدش هم آش خریدم و برگشتم خونه، درِ حیاط که رسیدم دیدم از توی پارکین
هميشه معتقد بودم و خواهم بود که بدترین عذابی که یه نفر مي‌تونه متحمل بشه، فرزند اول بودنه.خیلی سخته که همه ازت توقع داشته باشن که سنگ صبور خواهر برادارای کوچیک‌ترت باشی، اما خودت ندونی سنگ صبور چیه. ازت بخوان تکیه‌گاه باشی واسشون اما خودت پشتت خالی باشه. محرم راز باشی در حالی‌که همه نامحرمن واست. مرهم زخماشون باشی در شرایطی که وقتي خودت زخمي مي‌شی، جای زخمو بیشتر فشار مي‌دی تا انقدر خون بیاد که بالاخره بند بیاد. رفیق باشی وقتي رفیق خودت
خدایا؛تو تنها روزنه ی اميدی هستی که ؛ هیچگاه بسته نمي شود.تو تنها کسی هستی که ؛ با دهان بسته هم مي توان صدایش کرد.تو تنها کسی هستی که ؛ با پای شکسته هم مي توان سراغش رفت.تو تنها خریداری هستی که ؛ اجناس شکسته را بهتر برمي دارد.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتي همه رفتند ، مي ماند.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتي هم پشت کردند ، آغوش مي گشاید.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتي همه تنهایت گذاشتند ، محرمت مي شود.وتو تنها سلطانی هستی که ؛ دلش با بخشیدن آرام مي گیرد ، نه با تن
 
یه بار از حاله خوبم بنویسم
بنویسم ک وقتي دیدمش ضربان قلبم رفت بالا
قلبم اومد دهنم
بنویسم ک برا اولین بار برا خندیدنایه ینفر ضعف کردم
تو اون تاریکی چشم تو چشم شدیم
فقط ک حیف ک تاریک بود 
شاید اینا نشانه های عاشق شدنه
هرچی باشه دوس دارم این لحظه هارو
این روزایه من حالروز یه دختر14 سالس ک ک وقتي بهش هم فک ميکنم قلبم خودشو ميکشه :)
انگار زمان هر چه مي گذرد تو تبدیل به یک رویا مي شوی و نه یک خاطره. نه یک اتفاق واقعی. راستش را یخواهی چیزی جز این هم نباید مي شد. آدم که نمي تواند تا ابد غصه ها را با خودش کِش بدهد. شاید بهتر همين باشد که در جایی غصه ای را گذاشت و بعد فکر کرد همانی که ول کرده رفته است، همانی که به یکباره رنگ باخته و عوض شده است، همانی که تمام حرف هایش دروغ بوده است، همان همان خود ِ او قهرمان داستان بوده. قهرمانی که در روزهای تاریک آدم سر و کله اش پیدا شده، رنگ زده به
هیچ راه فراری هم نداریداشتم با ميم حرف ميزدم و ميخندیدم و برای تولدش برنامه ميچیدم که گفت بره و برگرده
ميدونی چی شد؟واسه رفتنش از جمله ای استفاده کرد که اون روز شوم من خودم استفاده کردم و رفتم و وقتي برگشتم دیگه یه چیزایی سر جاش نبود! و از همه مهمتر دیگه حالم خوب نبود
دارم بهتر ميشم این روزا اما خوب نميشم تا وقتي که کاری که ميم گفت رو انجام بدم
برم و یه جورایی انتقامم رو بگیرم.اما به روش خودم.
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست ميکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادویه ميزدم بهش نمک و دارچین . دارچین داشتم با وقت ميریختم که رنگ خورشتم تیره نشه یهو زرتی درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادویه دارچینمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچین ریخت :/ دیگه یه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
داشتم مي اندیشیدم اگر ما را زنده زنده زیر خاک بگذارند مي ميریم.حتی اگر نفس هم داشته باشیم بند مي آید دیگر نفسی نیست برای فریاد.امان این خاکی که از آن ساخته شدیم . و پس از عمری به آن باز مي گردیم . چقدر سرد و بی روح است تا بر سر بریزند انگار جان از تو مي رود و مهرت از دلها.خوب که بنگری مي بینی ذرات و دانه های بی جان گیاهان به خاک که مي روند جان مي گیرند. اما ما در خاک جان مي دهیم.نمي دانم تعبیر درستی است یا نه.اما مي گویند در خاک که بگذارند مرد
انیو آرميون ادمين هوپ هستم
یه مدته هر کجا ميریم خبر از رای گیری ها مياد و آرمي هایی که در حال تلاشن برای بالاتر بردن رای بی تی اس تو تمام زمينه های کاندید شده!
اما باید بگم که عزیزانم، اینا همشون فیک و الکی اند.
به هیییچ عنوان به این موزیک اوارد اعتماد نکنید چون معلوم نیست هر کی به هرکیه و هر شخصی ميتونی بیاد یه نظر سنجی درست کنه.
از کجا ميفهميم؟! 
اگه دقت کنین برای مثال تو بخش ام وی برتر بی تی اس پنج ملیون(فرضا) رای داره اما تو همکاری برتر نه تنها
همسر. همونی که کنارش انگشتتو ت ميدادی بیدار ميشد. این روزا اونقدر خسته‌س که یه ساعت تمام کنارش ناله زدم و بیدار نشد!!!
+ ولی من اگه خدا بودم مریضی نمي‌آفریدم!! . شایدم مي‌آفریدم! ولی خب انصافا آدم وقتي سالمه خب خوشحاله که سالمه دیگه. وقتي هم مریضه به جون خودم قدر سلامتی رو نميدونه!!! صرفا ناشکری ميکنه و ناله ميزنه!!
" فروغ فرخزاد "" رفتن "رفتن که بهانه نميخواهد، یک چمدان ميخواهد از دلخور یهای تلنبار شده و گاهی حتی دلخوشیها ی انکار شده. رفتن که بهانه نميخواهد وقتي نخواهی بمانی، با چمدان که هیچ بی چمدان هم ميروی! " ماندن "ماندن اما بهانه مي خواهد، دستی گرم، نگاهی مهربان، دروغهای دوست داشتنی، دوستت دارم هایی که مي شنوی اما باور نمي کنی، یک فنجان چای، بوی عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین وقتي بخواهی بمانی، حتی اگر چمدانت پر از دلخوری باشد خالی
سلام و شب همگی بخیر
الان که دارم شروع ميکنم به نوشتن ساعت۱۱:۱۷دقیقه است
امروز با یگانه رفتیم نان کافه،موزیکاش خیلی بد و سردرد آور بود ولی غذاش عالی
یه دسر هم خوردیم به اسم آفوگاتو نوتلا،چیز جالبی بود
نیم ساعت آخر دخترخاله ی یگانه،پرنیان هم اومد پیش ما و با ما دسر خورد
بعد اومدم خونه رفتم کلاس زومبا ولی چون نمي تونستم خودمو به سرعت با بقیه هماهنگ کنم،خیلی بهم نچسبید ولی فکر کنم که با گذر زمان خوشم بیاد
بعدش رفتیم با بابا و سینا فیلم قصر شیرین
کاش ميشد وقتي به دنیا ميومدی یه فرم بهت ميدادن ميگفتن دو تا خواسته بگو. خب قطعا من ميگفتم تولد در یکی از کشور های اسکاندیناوی اونوقت ميتونستم وقتي بعد از ظهر برميگردم خونه با این حال که آسمون پر از ابرهای سیاه هست و خورشید پشت این ابرها کاملا مخفیه کلید مينداختم و وارد خونه ميشدم  در حالی که هیچکس خونه نیستپ.ن 1: این اتفاق سالی یکی دوبار ميفته و هر بار که مواجه ميشم باهاش قند تو دلم آب ميشه
پ.ن 2: هنوز به خواسته دوم فکر نکردم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب