نتایج پست ها برای عبارت :

چی کار کرده بگین بدونم آخه بودش یکی یه دونم

چرا به ختم امتحان این همه درنگ خوردو و به شقیقۀ من دوباره پاره سنگ خوردو يه باره دستمون به در خودکار خوردو دوباره عقل مردو و تمام خاطراتم گره به نوزده و بیست و پنج خوردو. من نمی‌دونم چرا نمی‌تونم بفهمم اینو چرا اینجوری سوال داده بودو من چه بدونم که بفهمم اینو چرا سرعت MN از PQ بیشتره و بخش B نشان دهندۀ کدوم ماه شمسيه و. من نمی‎دونم چرا نمی‌تونم اینم بفهمم که چرا هرموقع من از شعور يه معلمی تعریف کردم دیری نپایید تا خلافش بهم ثابت شدو من بازم نمی
+ این همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فامیل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمی‌شه. می‌دونم اسمش داداش عليه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمی‌شه. اونایی که نمی‌دونن، يه بستنی‌فروشيه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دایی‌اینا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
طبیعتِ اینجا همون سبزی رو داره که من دوست دارم. سبزِ روشنِ اول اردی‌بهشت. یاد حرف چند سال پیشم میفتم که "هر سال اردی‌بهشت سفر کنیم". هم‌سفر ها سر و صدا راه انداختن و میخندن. دوست داشتنی‌ن. يه کم دور میشم ازشون. رو يه سنگ، وسط جنگل، تنها. هوا يه کم بادی‌ه. صدای درخت ها وحشت رو به جونم میندازه. پیش خودم میگم "من قوی هستم، من قوی هستم، من قوی هستم."بلند میشم، قدم برمیدارم. تپش قلبم رو حس میکنم. هر لحظه محکم تر. هر لحظه تندتر. مصمم هستم که جلو برم. نمی
مامان‌بزرگم مرد. من نمی‌دونم چطور باید خودم رو خالی کنم. غمگینم. قلبم تندتند می‌زنه. بهت‌زده‌م. منتظرم صبح بشه که بریم بهشت زهرا همه گريه کنن؛ من هم شاید بتونم. نمی‌دونم باید با چشمام چيکار کنم. چون -صدالبته- نمی‌تونم گريه کنم.
ولی بیشتر از همه‌ی اینا دلم می‌خواد با يکي حرف بزنم. نمی‌دونم می‌خوام چي بگم. دلم می‌خواد يکي باهام حرف بزنه من سکوت کنم.
بابابزرگم که مرد، باید توی پزشکی قانونی می‌موند تا چندتا آزمایش روش بشه. نمی‌تونستیم هم
بازدید امروز 96چرا؟؟!
 
 نمی دونم والا.تو رو به امام حسین زنگ نزن .من نمی دونم چرا می خوای اذیت شم.بخدا دیگه نمیکشم.تحملم تموم شده با هر بار زنگ زدنت يه هفته ارامشم از بین میره.الانم که عزاداریم اعصاب همه خورده.از عزا در نیومده افتادیم توو عزا.نمیدونم میدونی یا نه ولی پدربزرگ پدریم فوت کرده دو هفته دیگه هم کنکور دارم يه ذره هم آرامش نمونده برام حداقل انتظارم از تو اینه ملاحظه حالم و بکنی لطفا.می دونم دلتنگی می دونم بخدا منم دلتنگم ولی با
امروز روز اول بود. فردا روز مهمی ست. هفته ی پیش رو هفته ی مهمی ست. دارم مطیعی گوش می‌دهم. الهی العفو می‌دونم این صدای لرزونو دوس داری الهی العفو می‌دونم این گدای حیرونو دوس داری الهی العفو می‌دونم این دل پشیمونو دوس داری.

بعد از مدت ها توسل خواندم. الهی الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . الهی بفاطمه . 
جفری برگشت :)
يه هفته تو خیابونا پرسه زده بوده تا اینکه رفته تو محل کار يه خانمه که خیلی هم اون اطراف مسی نبوده و خانمه بهش غذا داده بوده و عصرش برده بودش پیش يه دامپزشک و اون هم چيپ ستی رو که تو بدنش بوده رو اسکن کرده بود و زنگ زده بود به جنی که گربه تون اینجاست.
این جوری بود که جفری بعد از يه هفته سرگردونی برگشت خونه و خیلی ها رو با برگشتش خوشحال کرد. طفلک آایمر داره و حالا باید بیشتر مراقبش بود تو این مدت هم کلی ضعیف و نحیف شده.
قلبا می‌دونم که مسیر زندگی و اساس فکریم با اطرافیانم همسو نیست، واقعیت اینه که ترسی هم از تنهایی و یکه‌تازی توی دنیای خودم ندارم ولی خیلی وقت‌ها شده که ترسیدم از دور شدنِ آدم‌ها. وقتی انتخاب‌شون باعث فاصله‌ی بیشترمون می‌شه، نمی‌دونم يه‌جور حس جداافتادگی بهم دست می‌ده و عمیقا حالم رو بد می‌کنه با وجودی که می‌دونم اون تصمیم یا اون راه با من همخونی نداره. در واقع از نپیوستن به اون جرگه ناراحت نیستم، نمی‌دونم شاید ترسم اینه که حرکت بقی
تو روز بی‌نهایت سختی رو گذروندی، ولی من به خاطر این که در نهایت مامان و صبا با هم قهر نیستند و به خاطر این که با مهرسا قایم موشک بازی کردم و رفتم دنبالش و دیدم خودم رو روی تخت انداخته و چشماش رو محکم بسته و این که يه آهنگ بی‌نهایت زیبا و يه تصویر از آینده‌مون پیدا کردم، خوشحالم.
و در نهایت من می‌دونم که ما از اینا گذر می‌کنیم. چون به طرز واقعا احمقانه‌ای باور دارم که زیبام و با زیبایی من عمرا چيزی وجود نداره که ما نتونیم از پسش بر بیایم. حتی گ
پنل آمار و وبلاگ‌هایی رو که دنبال می‌کنم از صفحه‌ی مدیریت وبلاگم حذف کردم. به خودم می‌آم و نور از ترک‌های روی پوستم گذشته و قلبم رو روشن کرده؛ به خودم می‌آم و قلبم شبيه حیاط کوچک پاییز در زندانيه که اخوان حرفش رو می‌زد. خسته شدم از این بازی امید و ناامیدی. اون روز دفتر فیروزه‌ای رو که آرزوهام رو می‌نوشتم، برداشتم و نشستم روی تاب. دفتر رو باز کردم، دونه دونه آرزوهام رو خوندم تا بلکه جون بگیرم. ولی دلم هیچ کدوم رو نمی‌خواست دیگه. نمی‌دونم؛
نمی‌دونم بعضی چيزا واقعا کوچيکن یا بزرگ. اگه کوچيکن و گوشه زندگیمون، اگه جایی توی زندگیمون ندارن، اگه واقعا مهم نیستن پس چرا انقدر توی قلبمون بزرگن. چرا با هر اتفاقی که میوفته -هر چقدر هم ممکنه برای بقيه کوچيک بنظر بیان- ما رو لبریز می‌کنن. چرا در عین کوچيکی، کوچيک نیستن؟نمی‌دونم. چي بزرگه چي کوچيک؟ قلب من یا دیگران؟مهساـا
قصد
نداشتم امروز بنویسم، گفتم يه شماره 33 آخر پست قبلی می‌زنم، کسی بهم سخت نمی‌گیره.
آخر هفته‌ها سخت‌تر از روزهای دیگه‌ست. امیدوارم آخر این قصه خوب باشه، يه قصه‌ی
طولانی که مثل گاوآهنی که زمین رو شخم می‌زنه آهسته بود. ولی خب، ساعتای عمرمون
مثل يه چرخ دنده‌ی کوچيک که يه چرخ دنده‌ی بزرگ رو می‌چرخونه، خیلی تند و سریع
بود. شاید اگه يه روز آدم مهمی ‌شدم زندگی‌نامه‌م رو نوشتم ولی الان برای کسی
اهمیت ندارم. نمی‌دونم آدما تا کی به آینده‌شون ف
سادگی مهم ترین فضیلت و مادر همه‌ی فضائل است. یعنی آنچه که بود» ماست با نمود» ما یکسان باشد و سعی ما بر این باشد که به بهسازی درونمان همت داشته باشیم نه اینکه به دنبال ظاهرسازی بیرونمان باشیم. پس سادگی یعنی ترجیح بهسازی #باطن خود بر زیباسازی ظاهر خود.انسان ساده درباره‌ی خودش صحبت نمی‌کند. فقط کار می‌کند مانند طبیعت. یک بلندگو دست نمی‌گیرد و بگوید تا حالا این کارها را کرده‌ام، الان مشغول این کار هستم و در آینده این کار را خواهم انجام داد.ا
+ تصمیمم رو گرفتم. می‌رم انسانی. 
- انسانی، یا فرهنگ؟
+ انسانی!
- سولویگ، فرهنگ نمی‌تونی بریا. 
+ بابا می‌دونم!
- خب چرا ناراحت می‌شی؟
+ ناراحت نمی‌شم که نمی‌تونم برم. ناراحتم که فکر می‌کنید من خنگم. نفهمیدم همون دیشب که توضیح دادی!
- دیگه خودت دیدی که. نمی‌شه این جوری. 
+ مهم نیست. 
پ. ن. ولی يه چيزی تو دلم می‌گه مهمه. می‌گه نمی‌خواد سه سال بعدی‌شو تو این قبرستون ادامه بده. هرچع‌قدر هم بگن که مدرسه اون قدرا هم مهم نیست و مهم خود آدمه، مهم بودن م
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهی وقتا يه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اینا يه خوبی كه وجود داشت این وسط این بودش كه دیگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از این شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
ته دلم خاليه. احساس میکنم جا موندم از رویاهام. نه تنها حس می کنم از بقيه هم سن و سالام عقب افتادم هر چند ممکنه تو ظاهر این جوری به نظر نرسه ولی خوب حسه دیگه، چه میشه کرد؛ احساس می کنم از خود قبلم هم عقب افتادم. حس پسرفت می کنم.
يه ناراحتی ته ته دلم هست، نمی دونم چيه اصلا.
بعضی وقتا همه چي رو میندازم گردن شرایط زندگی ام، ولی بعد به خودم میام؛ میگم نه واقعا تقصیر خودمم هست. ولی خوب که چي؟ احساس الانم تقصیر خودم بوده؟ خوب چيکار کنم؟ الان رو چيکار کنم
کارگاه تربیت جنسی کودک میریم
يه خانم خیلی مسن هم هست میاد 
حرف می‎زدیم يکي گفت حاج خانوم شما که بچه کوچيک ندارید چرا میاید؟
گفت نوه که دارم! يه روز نوه‎م کنارم بود براش سوال پیش اومد باید بدونم چکار کنم!
.
› یعنی میبینمش انرژی میگیرم :))
۱ - بر طبل شادانه بکوب، یار پسندید مرا. 
هرچند که ح. من ُ توی یک مخمصه‌ی جدید انداخت، ولی ارزش‌ش ُ داشت. 
 
 
۲- روش‌های تربیتی صددرصد موثر.
برادرم به م. که نه‌سالشه، می‌گفت که توی کارتون پاندا گ‌فوکار» بازی کرده و استاد شیفو هم به‌ش هنرهای رزمی ُ یاد داده. م. هم می‌گفت اگه راست می‌گی، چرا تا حالا نشون‌ت ندادن؟» من‌م گفتم هنوز وارد داستان نشده؛ توی قسمت‌های آینده نشون‌ش می‌دن.» باور کرد.
امروز هم ناخن‌هاش، اندازه‌ی ناخن‌های من ش
سردرگمم، سردرگمم
نمی دونم چه کاری درسته، نمی دونم به کسی باید بگم یا نه، نمی دونم درباره ی مدتش راست گفته یا نه
حالم يه جوريه که انگار وسط مه گیر افتادم، نه راه پس دارم نه راه پیش
باورم نمیشه چيزایی رو که تجربه میکنم
شک و شبهه هام دوباره برگشته، دوست دارم باز سرمو کنم توو برف و با خیال راحت زندگی کنم، ولی نمیشه، اینبار دیگه نمیشه
نمی‌دونم تازگی‌ها من دارم زیاد ناراحت می‌شم یا ناراحتی‌هام به جاست!مسئله‌ این‌جاست که با شخصی که باعث‌ش شده هم حرف نمی‌زنم،اصلا نمی‌دونم این مشکله یا درسته؟به‌هرحال الان از يه سری اشخاص به دلایلی ناراحتم،باهاشون حرف نمی‌زنم باهام حرف نمی‌زنن چون قطعا متوجه ناراحتی‌م نیستن.
این‌ها همه به‌کنار،چه‌قدر بدم می‌آد از شوعاف و چه‌قدر بدم میاددد که يکي بیاد به‌جای من این‌کارو بکنه [اصلا نمی‌دونم ساختار جمله‌م درسته یا نه ولی خب.]
نمی‌دونم این تعریف، زیرمجموعه‌ی "اسم سرخپوستی من" قرار می‌گیره یا نه، ولی اگه بخوام ده ماه اخیر خودم رو نام‌گذاری کنم، چيزی جز این نخواهد بود: "تهی از معنا"
گاهی میزان تلخی و درد به قدری هست که قول و قرارت رو می‌شکنی و ازش می‌نویسی، چون نیاز داری که شنیده بشی و ابرازش کنی. اون دیو سیاه رو فراموش نکردم و نمی‌کنم اما انصاف اینه که وقتی روزنه‌ای از نور رو می‌بینی، حتی اگه دیری نپاید و دمی کوتاه رنگ بده به لحظه‌هات، زیبا اینه که اون رو هم بنوی
بسم الله
داستان شمع و گل و پروانه کودکی هایم 
داستان سوختگی های درجه یک تا سه بود 
شمعی که فلسفه وجودش بر سوختن و نثار کردن بنا شده بود و این را سر نخ بیرون  زده از عمق وجودش نشان میداد .
پروانه ای که عشق چنان واله و شیدا کرده بودش که دل داده بود به سوختن کنار معشوق
و گل امان از گل که در حسرت دلدادگی و فراق میسوخت  . در اصل گل سوختنش نه با شعله بود که دود فراق خفه اش میکرد
و این سوختن قبل از شعله به خاکستر می نشاند وجود را .
تو قصه فراق از حضرت در ر
بهش قول داده بودم که تنهاش نذارم. پای قولمم هستم و خواهم بود. هر چقدرم بگه دیگه اون آدم سابق نیست و داره سعی می‌کنه منو از زندگیش حذف کنه و برام آرزوی موفقیت تو آینده‌ای بدون خودش رو بکنه. می‌دونم يه مرگش هست. همهٔ این حرفایی که می‌زنه اداس. سه هفته‌س کمتر از انگشتای دست باهام حرف زده. می‌گه دوستی ما حداکثر يه ساله. کسی که قرار بود باهم پول جمع کنیم از این جهنم فرار کنیم واسم آرزوی موفقیت می‌کنه. کسی که کیک تولد شونزده سالگیمو خرید. همونی که
زری الیزابت منم. البته نسخهٔ دیگهٔ من. می‌دونم اینکه آدم چند تا نسخه داشته باشه بده و اینا اما لازمه. باور کنید. مثلاً من اگه برم همین حرفایی که اینجا می‌زنمو پیش دوستام (حتی صمیمی‌ترینشون) بزنم يه جوری نگام می‌کنن که پشیمون می‌شم کلاً. نه اینکه نگاه‌‌کردنشون بد باشه‌ها نه؛ ولی يه‌جوريه. يه‌جور گنگ.
آره داشتم می‌گفتم. زری الیزابت اون نسخهٔ منه که دوست داره تو چشماش خورشید باشه ولی تو واقعیت لامپم توش روشن نیست. اینجا داره سعی می‌کنه خو
امروز برای بار چندم حروف اسمشو سرچ کردم اما نبود این آیدی دیگه وجود نداشت.نبودنش و این‌که می‌دونم می‌تونم پیداش کنم و باهاش حرف بزنم اما جرئتش رو ندارم اذیتم می‌کنه و بهم احساس ضعف می‌ده.
دلم می‌خواد برم باهاش حرف بزنم، بهش بگم متاسفم که با احساسات نپخته‌م و هیجاناتی که همیشه ادعای کنترلشون رو دارم اما حقیقت این نیست بهت فرصت حرف زدن ندادم و فقط گفتم نمی‌دونم چرا این‌جام.
فقط فرار کردم بدون این‌که صبر کنم بدون این‌که به تو هم فرصت حرف
بازم حسش کردم.
مرگ رو.
برای من نبود.اما برای کسی بود ک باهاش زندگی کرده بودم.
همون حس سرد و بی رحم.
هرموقع يه مرگ اتفاق میفته٬یادم میاد ب فوت مادر٬خاله ها٬.
چرا؟
چرا انقدر زیاد؟
ای کاش میشد فقط يه بار دیگه داشته باشمشون.
دلم تنگه و نمیدونم چجوری تحمل کردم.
یجوری شده ک انگار هیچوقت نبودن.عشقشون توی قلبم هست و کمبودشون.
اما یادم‌ نمیاد خیلی ک بودنشون چ شکلی بوده.
طبق معمول تنهایی اشک میریزم.
طبق معمول هیچکس نیست ک بشنوه.
ما تنها به دنیا میایم و
رئیس گفت فلانی گزارش نه ماهه ات با شش ماهه ات نمی خونه که
گفتم آره نمی خونه خودمم فهمیدم اما کاریش نمی تونم بکنم هیچ توضیحی هم ندارم
رئیس: آخه باید معلوم شه اشتباه از کجاست
گفتم نمی دونم خیلی گذشته و توضیحی ندارم. توی زیر زمین اداره شلاقم هم بزنین کاریش نمی تونم بکنم .اشتباه شده دیگه
رئیس: زیر لب گفت چه راحت حرف می زنی! و لبش رو جوید!
و من با خودم گفتم: تا شما باشین منو استخدام محکم نکنین! یک دهم این پرروئی و یک شیشم این اشتباه رو توی شرکت خصوصی ا
تلفن : 09366334041
از کجا بدونم که دستور توقیف خودروی من صادر و در سامانه پلیس ثبت شده است ؟
و آموزش استعلام خلافی خودرو از طریق پیامک SMS
برای استعلام پیامکی خلافی 
باید شماره VIN مندرج بر روی کارت های شناسایی وسیله نقليه را به سامانه پیامکی 1101202020 ارسال کنید. 
به این صورت که کد VIN را نوشته و در آخر هم یک ستاره تایپ می کنیم و ارسال می نماییم.
این کد در پشت کارت های قدیمی و روی کارت های جدید خودرو درج شده است
کد VIN با IR شروع می شود و شامل 17 حرف انگلی
به نظرتون چه شکلی میشه که پسری از دختری که ازش بزرگتره خواستگاری میکنه؟؟؟برای يکي از آشناها پیش اومده مغزم داره همینطور ارور میده!
دارم به این اتفاق فکر میکنم و بیسکویت ساقه طلایی سق میزنم و نوشته روی جعبه بیسکویت بدجور مخمه .ساندویچي و نرم!خیلی دوست دارم تعریفشونو از نرم بدونم.!
همین 
مدت زیادی یعنی خیلی زیادی بود که يکيو دوست داشتم 
به قصد خریداری یعنی
خبرشو داشتم که مجرده 
آره مجرد بود
مطمئن بودم 
از پیشمون رفت 
خیلی متین و باوقار بود کاری و دوست داشتنی 
رفت يه بخش دیگه 
و من داشتم فکر می کردم دکتر حبشی گفته بود این امکان وجود داره که يه دختر از يه پسر خوشش بیاد و راهکارشم اینه که يه آدم معتمد رو بفرسته یا خودش 
خودم؟ خودم که عمرا 
روم نمیشد 
از طرفی اون متنی که دکتر حبشی گفته بود عین همین رو بهش بگید یا بنویسید رو نداشتم
سلام
سوالی که میخوام بپرسم شاید يه کم مسخره به نظر بیاد، اما فکرم رو خیلی مشغول کرده، من همه رو با جزئیات میگم چون به نظرم کوچيکترین حرکات ما در طرف مقابل اثر میذاره، میخوام بدونم اشتباهم کجا بوده تا برام درس عبرت بشه. کسانی که تجربه ی این چنینی یا چت کردن تو فضای مجازی رو داشتن یا اطلاعاتی دارن که میتونه به من کمک بکنه ممنون میشم جواب بدن .
حدود یک هفته ی پیش یک آقایی در اینستاگرام به من پیام داد و يه کم احوال پرسی کرد و چند تا سوال درباره ی این
آخر همه‌ی حرفا این‌طوری می‌شم که می‌گم يه روز برمی‌گردم و لیسانس ادبیات می‌گیرم اما حالا برای کسی که دنبال يه چيز تازه و وسیعه این انتخاب عاقلانه است؟
انتخاب بر چه اساسی؟تکانشی؟احساسی؟ حتی وابسته؟
به چه امیدی واد دانشکده‌ بشم درحالی‌که حتی مطمئن نیستم آدمایی که الآن می‌خوام به خاطرشون تصمیم بگیرم چقدر قراره بمونن و کجای زندگی من باشن و چه میزان از اون رو اشغال کنن
و آیا این همون چيزيه می‌خوام؟این همون چيزيه که من سال‌ها است وقتی چش
چراغا رو خاموش کنید؛ می‌خوام روضه بخونم:
اگه گذرتون به متروی شهدا افتاده باشه، پس يه سر به کتاب‌فروشی کتابستان زدین. کتاب‌فروشی‌ای که توش کتاب زرد خیلی کم پیدا می‌شه (من کتابای چيستا یثربی و امثالهم رو زرد می‌دونم) چندوقت پیش خبر رسید که مترو درخواست کرايه‌ی بیشتر کرده؛ اگه هم نمی‌تونن، پس جمعش کنن. بی‌شک اولی برای بازار امروز کتاب ممکن نیست و دومی هم دردناک. 
امروز، عجله‌ای نداشتم برای سوارشدن به مترو و رفتم توی فروشگاه تا يکي، دوتا
سلام
وقت به خیر به همه ی دوستان محترم
من 30 سالمه و قصد دارم رشته ی کارشناسی رادیولوژی بخونم، تلاشم در حدی هست که بتونم این رشته قبول بشم ولی بازم تلاشم در حدی نیست که رشته های بهتر مثل پزشکی و فیزیوتراپی و خلاصه رشته های تاپ قبول بشم.
الان میخوام درباره ی رشته ی تکنسین رادیولوژی بدونم که شنیدم بازار کار خوبی داره، البته خیلی با توجه به شرایط سنی ام نگرانم تا درسم تموم بشه شده 35 سالم!، برای مثلا رشته ی پرستاری فکر میکنم تا اون وقت محدودیت سنی
زانوهام سست شد. نشستم روی زمین و با چشمای گریون گفتم می‌شه حرف بزنی؟ می‌شه فقط شنونده نباشی؟ من نیاز دارم بدونم که الان باید چيکار کنم! نیاز دارم بدونم چي درسته.» و خب طبیعی بود که بازم من باشم و در و دیوار خونه و يه سکوت گُنده. اشکام رو پاک کردم و خرده های دلم رو از زمین جمع کردم و گذاشتمشون همون جای مخفیِ همیشگی. همون جایی که قفلش رو فقط پیش اون باز می‌کنم.فرداش روز عجیبی بود. رفته بودم از مربی سوال بپرسم که کدوم تمرین ها باعث می‌شه فکر آدم ا
فکر کنم حرف زدن راجع به سبک زندگی سخت باشه ولی همه چيزای سخت با نگاهی دقیق قابل مفهوم میشوند .
+ وقتی از يه نفر بپرسیم سبک زندگی چيه؟؟؟
- جواب میده خب دارم زندگی میکنم چه بدونم !!
ولی اگر کمی سوالت با دقت بیشتری بپرسیم میشه
ادامه مطلب
هو سمیع
.
#قسمت_پانزدهم
.
خونشون يه خونه ی نقلی بود که خود پسر ساخته بودش طرح ساختاری خوبی داشت و خیلی با سلیقه اما ساده چيده شده بود
اولین چيزی که نظرم رو جلب کرد دیدن عکس آقا و اما تو سالن پذیراییش بود که تا از در وارد می شدی تو چشم می اومد و دومین چيز جالب چفيه هایی بود که توی طاقچه ها پهن شده بود
ادامه مطلب
سلام 
وقت به خیر
برادرم قصد داره حدود 2 تن گیره ی پرده در معرض مزایده بذاره، خواستم بدونم صفر تا صد اصول مزایده به چه صورته، در وب يه چيزهایی گفته ولی مهمه در مورد تجربیات تون بدونم، مخصوصا کسانی که در حوزه ی مناقصه و مزایده فعالت داشتند یا اطلاعات دارند.
آیا نوشتن فراخوان مزایده باید توسط یک وکیل انجام بشه؟ چه قوانین و نکاتی داره؟، به هر حال میخواد به نحوی این دو تن گیره پرده رو فروش برسونه سایت های نیازمندی استقبالی نکردند.
مرتبط با سرمايه
فکر می‌کردم اینایی که هی دستشون تو موهاشونه قصد دلبری دارن. 
اما الان می‌بینم که نه، خیلی کیف می‌ده! 
+ زدم موهامو. کوتاه کوتاه کوتاه. احساس سبکی دارم، ولی همزمان حس می‌کنم دیگه خودم نیستم. ولی جالبه. 
+ داشت پشت گردنمو تیغ می‌زد (می‌نداخت؟)، هم غلغلکم میومد هم می‌ترسیدم گردنمو ببره. ترسناک بود. 
+ موهامو همون جوری بافته بریدم آوردم خونه که نگهشون دارم. دایی‌م موهامو ت می‌ده، می‌گه سولویگ دُمتو کندیم ولی هنوز داره ت می‌خوره! 
+ از و
دارم خودمو تیکه تیکه میکنم.
هزارتا برنامه چيدم نه برای زندگی ایده‌آل برای مهديه‌ی ایده‌آل. اینایی رو دیدین که برای خوشگل شدن توی جراحی زیبایی افراط میکنن؟ من دارم با روحم این کارو میکنم. دشمن شدم با خودم. همه رو میتونم راضی کنم خودمو نمیتونم. اینارو مهديه‌ای مینویسه که زندانی شده توی خودش. شاید بگين دختر خوب تو غم نداری، غم‌سازی میکنی واسه خودت از سر دل خوشت. منم غم دارم. غم‌های کوچيکی که بزرگ میبینمشون و غم‌های بزرگی که باورم نمیاد بزرگ
از دوستان اینجا، می‌شه بدونم که چه کسانی تهران زندگی می‌کنند؟ در حال حاضر سؤال یا زحمت و درخواستی ندارم. در آینده ممکنه یک مزاحمت کوچک برای کاری داشته باشم. 
کامنت‌ها تأیید نمی‌شن برای راحتی شما. اگر کسی مایله لطفاً پاسخ بده.
- میدونی کی آمادگی ساختن آینده ات رو داری؟
+ از کجا بدونم؟ لابد هروقت ماهی رو از آب بگیری تازه است. از همین الان؟!
- نههه لحظه ای که با گذشته ات احساس رفاقت کنی و محکم بغلش کنی. مهم نیست اگه پر از اشتباه بودی مهم نیست اگه سردرگم بودی مهم نیست هر چي بودی به خدا مهم نیست چون گذشته در گذشته. با گذشته ات رفیق باش و با ساختن آینده رفیق های بهتری برای خودت دست و پا کن 
 کفش مجلسی ای که حدودا یکسال پیش خریدم و یکبار هم ازش استفاده کردم و سرراست رفته بود تو کارتونش الان داغون شده! رنگش کرمی، شیريه و تا حدی به سفید می زنه و جنسش هم از يه نوع پارچه است که دقیقا نمی دونم چه نوعه. حالا مشکلش چيه اینکه روش دونه های سیاه و بیشتر مایل به طوسی ظاهر شده ( شاید شبيه دونه های کپک روی نون!) و از يه طرف هم بعضی قسمتاش که بیشتر سمت پاشنشه خطوط قهوه ای پررنگی ظاهر شده که حدس می زنم پاشنه اش میخ ها و برش های آهنیی داشته که زنگ زده!
این روزها کشدارترین و غیر قابل تحمل ترین روزهایيه که تا به حال تجربه کردم. نه میتونم دفاع کنم و نه میتونم کلا بی خیالش بشم. گیر کردم بین دو قطب يه تیم. هر کدوم فقط دنبال منافع خودشه.دکتر الف يه دروغ گنده بهم گفته و تمام مدتی که من داشتم با استرس و بدبختی و خون جگر کارهای آزمایشات حیوانی رو انجام میدادم در واقع ماده ی نامربوطی رو که دکتر الف دزدکی وارد محلول میکرده رو داشتم بررسی میکردم بدون این که خودم بدونم. خیلی دپرس شدم بعدش. دوست ندارم طرحمو
می‌خواستم يه چيز دیگه بنویسم. يه فیلم خفن می‌خواستم معرفی کنم بهتون، اما هرچي حس و حال داشتم از تنم رفت. 
يکي از چيزایی که همیشه ازش خوشحال بودم و خدا رو شکر می‌کردم به خاطرش این بود که دندونام چندین ساله که مشکلی نداشتن. شیش هفت سال پیش، همه تابستون رو توی دندون‌پزشکی سر کردم و همه مشکلاتو حل کردیم تموم شد رفت. 
امروز پا شدیم بریم مدرسه ثبت‌نام کنیم و از اون طرف هم رفتیم دندون‌پزشکی. يه دندون اضافی داره در میاد. دندون عقلم نیست، داره بالای
و عزیزم، واقعا به ندرت زندگی‌م انقدر شلوغ بوده. به ندرت انقدر به چيزای مختلف مجبور بودم فک کنم. نمی‌دونم نوشتن می‌تونه کمک کنه یا نه. 
می‌دونم که همه‌ی اینا برای اینند که تمیز بشم، و می‌دونم که لازمند. صرفا نمی‌خوام کل عمرم در حال تمیز شدن باشم. 
دیروز در نهایت شروع کردم به تلاش کردن تابستونی. آهنگهای قدیمی‌م که از سر ترسیدن از گوش‌ کردن به آهنگ‌های جدید گوش می‌دادم، پاک کردم و آهنگ‌های جدیدی رو شروع کردم. با وجود ابن که بی‌نهایت سخته،
این چند کلمه رو چند وقت پیش، بعد خوندن این پست نوشتم؛ البته اگر الآن برید به این لینک متوجه می‌شید که نویسندۀ وبلاگ، آیدا، آدرسش رو عوض کرده و چون من نه اینجا و نه تو اینوریدر دنبالش نمی‌کردم، متأسفانه از آدرس فعلی‌اش بی‌اطلاع هستم. در هر صورت، غرض از این توضیحات اینه که می‌خواستم يه نمونه از دیدگاه بینامتنی و مرگ مؤلف رو اینجا بذارم که با گم کردن متن مورد نظرم ابتر موند. راستش خودم هنوز نمی‌دونم این نوشته مال منه یا نویسندۀ مزبور یا جناب
خستم ! 
خیلی خسته ! اصلا دیگه حوصله خودم ندارم ! 
+ ای کاش اینجوری نبود دنیا :(،
+ خدایا چرا بابا جی الان پیش ما نیست
+ خدایا نتیجه کنکور چي میشه ‌‌
+خدایا دیگه حوصله هیچ کس ندارم نه این جا نه اونجا .
+ دوست دارم حذفش کنم بره ولی  نمی تونم بهش معتاد شدم میدونم
+ خدایا دلم گرفته از همین دوستان بیانی 
+ دلم گرفته از همین دوستان مجازی 
+ خسته خسته خسته  حوصله سریال دیدن ندارم. 
+ حوصله نقد و داستان ندارم 
پ.ن: هنوز همون سه تا سریالم تموم شون نکردن
عنوانِ متن اشاره داره به رضا، برادرم و نامزدش که توی این اوضاعِ دهشتناکِ اقتصادی، فردا قراره عقد کنند :)
دیروز کلِ پس‌اندازم (هرچند زیاد نبود) رو دادم به رضا تا واسه خرید حلقه پول کم نیاره. توی این شرایط هرچقدر هم بابام به رضا می‌ده، اون بیچاره کم میاره. بابا هم کم نمی‌ده ولی خرج و مخارج خیلی عجیب و غریب شده. تازه بابا باید علاوه بر پولِ عروسی و رهن خونه برای رضا، وسایل برقی جهیزيه رو هم بخره. به بابا می‌گم: چرا خودشون نمی‌خرن؟ هزینه این وسا
حالم خوب بود؛ چند روزی می‌شد که حالم واقعاً خوب بود. بعد از حال‌خرابی هفته‌های گذشته این هفته رو خوب شروع کردم. ساعت بیداری‌ام از 12:30 یا 1 رسیده به 9:30. قدرت ریسکم توی معامله‌های بورس بالا رفته و بعد از مدت‌ها توی همۀ معامله‌هام سود کردم. درس خوندن رو شروع کردم و ویرایش هم هنوز سر جاشه. می‌دونم که این تمرکز نداشتن روی يه موضوع واحد سخته؛ ولی این‌ حالم رو بد نکرده. تا عصر خوب بودم. حتی توی آرایشگاه هم که س رو اتفاقی دیدم خوش‌خوشک سربه‌سرش م
اگه می تونستین يکي از صفات یا ویژگی های بشر رو حذف کنین ، کدومو حذف می کردین؟ (مثلا مهربانی، هوش، خلاقیت، غرور، مدنیت و هزارتا چيز دیگه) 
لطفا فکر کنین و جواب بدین، چرا شو اگه بگين که خیلی بهم کمک کردین، الان به جواب نرسیدین منو یادتون نره وقتی به جواب رسیدین بیاین بگين :دی
سه‌شنبه برگشتنی دیدم تاکسی انداخت توی خیابون آزادی و از ایستگاه حبیب‌الله گذشت. تا ایستگاه استاد معین وقت داشتم که تصمیم بگیرم مستقیم برگردم خونه یا برم انقلاب. راستش این روزها تا زمانی که خونه هستم دلم نمی‌خواد برم بیرون و وقتی که بیرون‌ام، دلم نمی‌خواد برگردم خونه. 
روز خوبی بود. روز خوبی بود چون يه اتفاق ناراحت‌کننده رو با دُز کمی از ناراحتی از سر گذروندم و واقعاً از اینکه آفتاب مستقیم به چشمم می‌خورد احساس خوبی داشتم. 
خب تصمیم‌گی
دو نفر بیان تو اتاقتون کردی حرف بزنن، فکر کنن نمی‌فهمی. نگاه‌های سرخوشانه‌ی تو رو هم به شِر شیت* بودن تعبیر کنن.
بعد وسط حرفشون نظر بدی:
منظورش از دالاهو همون کِرِنده که يه آبشار خوشگل وسطشه. چجور کردی هستی تو؟
* یعنی: گیج، خل.
درجه‌ی زشت بودنش ولی دیگه نمی‌دونم چقدره |:
يه دوستی دارم تقریبا 5 سال دوستیم
خیلی کله شق و لجبازه
 یعنی واقعا وحشتناک باهم کل کل میکنیم بعد هیچکدوم کوتاه نمی ایم
اصلا هم مراعات همدیگرو نمی کنیم
بعضی وقتها هرچي از دهنم در می اد بهش میگم البته به هم فحش نمیدیم اون خط قرمزه
اونم همین طور هرچي میخواد میگه اصلا کوتاه نمی اد
تهش يه غرغر میکن میگه دیگه برو به کارات برس
من دلخور اون دلخور چند روز سکوت میشه ولی بعد چند وقت
دوباره روز از نو روزی از نو
همون بحث ادامه پیدا میکن تا يه موضوع مسخره دی
احساس خشم زیادی نسبت به يه نفر دارم، چند دور ماجرا رو با خودم دوره کردم، همچنان نمی‌دونم کی مقصره؟ اصلا شاید مقصری وجود نداشته باشه واقعاهمش می‌خوام دنبال مقصر نباشم
ولی وقتی عواقب کارش احساس و زندگی ام رو تحت تاثیر قرار داده ، هر چند کم!! عصبانی می‌شم
دوست دارم نسبت به قضيه بی تفاوت باشم تا اینقدر در عذاب نباشم دوست دارم خودم رو جای طرف بذارم و بهش حق! بدم
يه مدت دعا می‌کردم که آروم شم ، بعد يه مدت خشمم غلبه کرد و پر شدم از نفرت
می‌خوام ب
دیشب تو بیداری رویای حسین رو دیدم 
بعد که رفتم خوابیدم نمی دونم خواب چه چيزیو دیدم اما خیلی خوب خوابیدم و وقتی بیدار شدم فکر می کردم رو بهارخواب خونه مون هستم 
وقتی هم راه افتادم صبح بیام خونه باز هم رویای حسین باهام بود 
رویای قشنگی بود 
گرچه که تو کلش گريه می کردم اما همین که بغلم کرده بود و من همه ی دلخوریامو بهش می گفتم و میخواست از دلم دربیاره خیلی خوب بود 
کجایی تو؟ چي کار می کنی؟
دومین پست امروز
از وقتی فهمیدم که اجداد ما روس هم بودند حتی! خیلی دلم می خواست زبان روسی یاد بگیرم و برم اونجا رو ببینم! شاید به این دلیل که من آومیم که خیلی به رگ و ریشه افراد اهمیت میدم!خب عربی رو تا حد قابل قبولی بلد بودم! و ترکی هم تا حد بخور نمیری یاد گرفتم! اما روسی هنوز برام جالب و دست نیافتنی به حساب میاد.
الان داشتم نقشه جهان رو می دیدم و دلم می خواست همه جا رو ببینم. بیگانگی من با جغرافی ازونجایی نشات می گیره که تو دبیرستان 40 تا سوال می دادند بهمون برای
يه بار يکي از کاراکترهای This is us می‌گفت: روبه‌رو نشدن با غمت مثل این می‌مونه که نفست رو حبس کنی و اون تو نگه‌ش داری» فکر کن؛ دو سال، پنج سال، ده سال. یادم نمی‌آد که قبلا نوشته بودمش یا نه؛ دیگه نوشته‌هام رو یادم نمی‌آد. منِ دو ماه پیش رو، النای قبلی رو، آرزوهاش رو. دیگه حتی غمم رو هم یادم نمی‌آد. نفسم رو حبس کردم و یادم نمی‌آد برای چي بود. نمی‌تونم برم باهاش روبه‌رو شم. نمی‌تونم بشینم بهش فکر کنم، در موردش حرف بزنم، بعد در حالی که دارم با پ
متاسفانه تا الان نتونستم وارد بازار کار بشم و هرچي هم تا حالا درآمد داشتم از راه تدریس خصوص و یا انجام‌ دورکاری بوده که با آدم‌های زیادی در ارتباط نباشم. این تابستون بنا به وضعیت تمام شدن دانشگاهم و فشار مالی دوست داشتم هر خورده کاری پیدا میشه انجام بدم و اتفاقا يه پیشنهاد کاری هم بهم رسید و متاسافنه صحبت‌هایی در خصوص بی‌احترامی که افراد بالا دستی به آدم می‌کنند رو هنوز کار شروع نشده لمس کردم.
نمی‌دونم دلیل این رفتارها چي هست.
اینکه خودش
سلام
من همیشه نسبت به قوی تر کردن شخصیتم تعلل میکردم ولی بالاخره یکم ازین ویدئو های به قولی انگیزشی که ماه ها بود یوتیوب بهم پیشنهاد میداد رو دیدم. ویدئویی از آقای Jordan Perterson بود. انقدر خوب صحبت میکنه این شخص که شاید 10 تا ویدئو نیم ساعته ازش رو تو همین چند روز دیده باشم. 
آدم مغرور همینه دیگه. فکر میکنه خودش بیشتر از بقيه میدونه و نمیتونه بپذیره که يه فیلدی هست که هر روز باهاش درگیره ولی نسبت به درست کردنش اقدام نمیکنه. 
ممکنه بعضی عقایدش یکم را
بعضی وقتا دلم پر میشه ها، واقعا تا خرخره پر میشه. احساس می کنم دور و برم پر شده از آدما ی اشتباهی. نمی دونم، شایدم زود رنجیم عود کرده بازم:(
نحوه ی برخوردا، بعضی از حرفا، بعضی از رفتارا میخوره تو ذوقم واقعا.
وقتی که میبینم بعضیا با بی چشم و رویی تمام در مورد همه چي نظر میدن، از مدل رفتاری خودشون تعریف می کنن، وسط هر حرفی نپرن روزشون شب نمیشه؛ بقيه هم بره بدست آوردن دلشون شروع میکنن به تعریف کردن ازشون و هر حرفی که از دهان مبارکشون بیرون میادم تای
سلام علیکم
حالتون چطوره؟
ان شاء الله خوب و سلامت باشید
بابت صبوری ای که به خرج دادید سپاسگزارم
قرار بود این مطلب را صبح زود بنویسم اما نشد.
الان می دونم حکمتش چي بوده(لبخند)
دیدن این صحنه زیبا که عکسش داغ داغه.
ادامه مطلب
ترم چهارم کارشناسی بودم، تربیت‌بدنی۱ رو برداشتم که آمادگی جسمانی و از این چيزها بود و امتحان هم چند بخش بود که يکي‌اش ده دور دوییدن دور زمین يهچيزی‌بال بود. پروسۀ گواهی پزشک بردن و معافیت گرفتن هم انقدر سخت و طولانی بود که من از خیرش گذشتم. انقدری این يه واحد برام سخت بود که بارها ادعا کردم ـ و هرچي جلوتر می‌رفتیم حتی التماس می‌کردم ـ حاضرم به جاش دوباره صرف۲ و نحو۲ رو بردارم که مجموعش می‌شد هشت واحد بسیار سخت که خب شدنی نبود. علی أی ح
نمی‌دونم کنکور چطور پیش رفت اما بعد از تموم شدن، حس خوبی داشتم، احساس سبکی و البته با چاشنی غم. غم چون سوال‌ها خیلی راحت بود و اگر يه ذره بیشتر خونده بودم، بهتر پیش می‌رفت.اما مهم تموم شدنش بود، امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه.
مرسی از همتون با انرژی هاتون، بهم رسید
ناودانها شر شر باران بی صبری است آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است کفشهایی منتظر در چارچوب در کوله باری مختصر لبریز بی صبری استپشت شیشه می تپد پیشانی یک مرددر تب دردی که مثل زندگی جبری است و سرانگشتی به روی شیشه های مات بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
از قیصر امین پور

بعد نوشت: چند ساعت پیش حس میکردم احساساتم خیلی پیچيده و سنگین شده
بعد فکر کردم خب چرا این حس طراحی نکنم
بعد از کلی چونه زدن با خودم طراحی نکردم
اگه قرار بود احساس های سنگین
یادم نمی‌آد که قبلش داشتم برنامه می‌ریختم یا بعدش؛ نمی‌دونم کی ناامید شدم که اومدم و این‌جا نوشتمش، ولی می‌دونم که دیگه هوا کم کم داره روشن می‌شه واسه من. امشب وقتی واسم نوشت بی‌شوخی چي از جون خودت می‌خوای؟» من بعد مدت‌ها دوباره فکر کردم که چي از جون خودم می‌خوام. مگه همه این تلاش‌ها و دوییدن‌ها واسه این نبود که وقتی می‌ایستم جلوی آینه، تصویر توی آینه از ته دل خوشحال باشه؟ مگه قرار نبود مسیر خودش لذت‌بخش باشه؟ حالا که جز ناراحتی و ا
هو
بعد از قریب به سه سال این طولانی ترین مدتی ه که ازت بی خبرم.
دلم برای صدات، لبخند هات، حتی برای اخمت تنگ شده. 
می دونم که خسته از راه میای پیشم. با دست هایی که این ساعتها با اسلحه هم آغوش شدن، با دلی که ایمان داره به این راه. با چشم هایی که مست خوابن. منتظرت هستم.
سلام 
زمانی که نظريه زمین مرکزی نظريه پذیرفته شده بودش، کلی دانشمندای اون موقع نشسته بودن که راهی پیدا کنن که بتونن مدار سیاره ها رو درست کنن. چون با در نظر گرفتن زمین به عنوان مرکز منظومه، مدار های سیاره ها به شدت عجیب غریب میشد. برای همین مثلا مجبور بودن يه مدار های فرضی کوچيک تر درست کنن که سیاره دور اون میچرخه و مرکز اون مدار دور زمین میچرخه. 
خلاصه این نظريه با اضافه کردن این چيزا "توجيه" میشد و میشد بگیم که نظريه درستيه چون مدار سیاره ها
از دور که به خودم و زندگیم نگاه میکنم میگم نه دیگه آدمای جدیدی قرار نیس ولرد زندگیم بشن زندگیم اونقدر حال بهم زن هس که خودمم میخوام ازش فرار کنم از زندگیم از خودم از اطرافیانم 
یا مثلا وقتایی که حوصله ندارم با ادمای جدید اشنا بشم نمیخوام بدونم کی اند چي اند و حتی اسمشون چيه!چون همیشه پیش خودم میگم همه ادمارو هم که بشناسم هیچ کس حاصر به شناختن تو نیس! شاید حرفام عجیب باشن و هیچکس نفهمه چي میگم. نمیدونم هرشب سعی میکنم تو ذهنم خودم با آدمی که نمیش
* درست در این تاریخ من متولد شدم و درست در این لحظه تنها برای خودم نشستم و این کلمات رو تایپ میکنم . از ماه قبل تولدم رو مرخصی گرفتم تا برای خودم خوش باشم و از همه ی روزهای خدا حداقل یک روز رو برای خودم زندگی کنم ولی حالا می بینم که به روز مرخصیم رسیدم و هیچ ایده ای براش ندارم . سال قبل میلاد ( خواهر زاده م که سربازه) پیشم بود و من به این شدت تنها و بی انگیزه نبودم . 
پاور سیوینگ گوشیم رو فعال کردم تا فقط اسمس و تماس دریافت کنم . به بقيه گفتم فردا عصر و
دیروز صبح، وقتی میخواستم ظرفها رو بشورم متوجه يه تخم خربزه شدم که دم راه آبِ کنار سینک بود. من سریع برش داشتم و در کمال تعجب دیدم که عهه تخم خربزه جوونه زده و ریشه کرده! و من با خشونت هر چه تمامتر پرتش کردم يه طرف تا بعدا بندازمش دور.
ولی بعدش یادم اومد که چند وقت پیش، توی فلان پیج اینستاگرام اون شخص که اسمش سبا بود وقتی با چنین صحنه ای مواجه شده بود، جوونه رو يه نشونه دیده بود و گذاشته بود توی آب تا جوونه بزنه و بعدترش هم کاشته بودش توی خاک.
ب
آرزو داشتم معلم زبان شم که وسواس اونم تو سال کنکور و اون انتخاب رشته ی داغون آرزوم را سوزوند 
رویای نوجوونیم این بود که جایی که هستم همه منو میشناسن و محبوب و مشهورم 
اما وارونه شد همه منو میشناسن اما نه به محبوب بودن :| و من هم کسیو نمیشناسم 
 
 
 
 
 
هدف ندارم 
۳۴ سال بی هدف 
۳۴ سال بی ثمر 
امسال نیز خواهد گذشت 
فقط تا کی؟ 
نمی دونم 
حکایت ما هم شده مثل گرفتاری بشر
که اونقدر انسان ازاده که اصلا مشکلی نیست که تا کی بره دور هاشو بزنه خدا تو همین بین باز الرحم اراحمینه کمک خودشو به همه میکنه کار خودشو هم میکنه صالحان رو گلچين میکنه اما باز خدا بهتر میدونه عالم به تدبیر ها و امورات هست .
برای میراث زمین
بشر بعد که از چيزی نتیجه نگرفت میان جمع میشن دور حرف خدا
حالا ما هم بعد از این همه راه های رفته وقتی همون حرف ساده خدا رو گوش میکنیم میبینیم گرفت
و فقط از این حرصمون میگیره که
مثل رئیسی که با بچه ی تازه کارِ تازه وارد ِ چالش برانگیز ِ تن به کار نده برخورد می کنه دیشب پسره باهام صحبت کرد 
خیلی بهم برخورد 
اما نتونستم جواب بدم 
تهش این بود که بلند نشدم ببینم اونی که میگه صداش میاد کيه 
نشستم سرجام و فقط رومو برگردوندم 
آیا تو فشار بود که اون حرف رو زد؟ 
نبود؟ 
نمی دونم 
ولی چنان آقای ق.آ. آقای ق‌.آ. به ک و ن ش می بندن که بیا و ببین 
رفتم کلاس نقاشی 
بعدش گفتم خوووووب حالا چي کار کنیم؟ 
رفتم سمت طلافروشی ها
قیمت طلا هر گرم ۴۰۸۶۰۰ تومان 
کارت پولدارم (همون که دست مامانه!) همراهم نبود 
وگرنه احتمالا می خریدم :) 
این قیمت طلا الآن بالاست یا نه؟ (همکارام يه هفته پیش بود فکر کنم گفتن طلا باز رفته بالا) 
ها راستی قائدگی؟ نه واقعا می خوام بدونم! قائدگی؟ :| بعد تو تایپ کردی چاپ رنگی گرفتی اونی که اومده پشت شیشه مغازه ش چسبونده هم نفهمید غلطه؟ ظهر هم تو اخبارنوشته بیمارستان صد و شصت
امروز از اون روزایيه که خیلی خسته ام . جسمی و روحی کم اوردم . هورمونام قاطی شده . انگار اصلا نمی دونم باید چيکار کنم . يه ذره استراحت کردم . يه ذره به کارای روزانه رسیدم . چهارشنبه 14 فروردینه و عید مبعث . ولی هیچ کس بهمون زنگ نزد . هیچ جایی هم دعوت نبودیم . دیگه توی این 13 روز همه ی مهمونی ها و برو و بیاها انجام شده . دیگه کسی حوصله نداره ! توی خونه موندیم و هر کدوم يه طرفی ولو شدیم . من هفت سین رو جمع کردم . خونه رو سر و سامون دادم . بچه ها رف
 ۱.قطعا مسخره است  ولی می دونید من يه گوشه از ذهنم خوشحاله چون از چيزی که فکر می کردم  بهتر نتیجه گرفتم.این نتیجه هیچ تاثیری به جز کمی ضرر مالی برام نداشته.
۲.مامان بابای بی سواد هم خیلی باحالن نه؟مامانم منتظر بود برام زنگ بزنن از سازمان سنجشدر صورتی که من حتی کتابای هنرم ندارم!حالا امروز به مامانم گفتم رتبمو بعد نمی دونه چي بگه چون نمی دونه خوبه یا نه می گم باید رتبه ام زیر فلان عدد می شدبعد می فهمه قضيه از چه قراره سینه میزنه :))
۳.ولی خیلی
الان 2 روزه که بازی کامپیوتریم به دلایل نامعلومی خراب شده و بالا نمیاد و منم هرچي بازی رو پاک و نصب میکنم فایده نداره. حوصله هم ندارم ویندوز عوض کنم.
و در آخرین حرکت نمی‌دونم کی و چه موقع دستم به چه دکمه‌ای خورده ولی يه دفعه دیدم rosseta stone بعد از چند ماه اجرا شده. قشنگ لپ‌تاپم داره در نقش motivator عمل می‌کنه.
دوست عزیز چندین و چند ساله‌ام. می‌دونم نگرانی، خودم هم نگرانم دیگر اطرافیانم هم نگرانند :)) به هر حال قدردانی می‎کنم و تشکر می‌کنم بابت تما
استاد به امیرحسین که قبلا دانشجوی همین‌جا بود و برای تعطیلات برگشته‌بود ایران اشاره‌کرد و گفت: این يه ایده می‌زد، بعد می‌رفت دیگه يه مدت پیداش نمی‌شد. بعد از يه مدت میومد، می‌گفت عه، تو این فاصله اینو يکي دیگه نوشت و مقاله کرد!» الکی الکی ایده‌ش از دست می‌رفت. همه‌تون همینید. موقع رفتن‌تون که میشه، دیگه فقط به فکر رفتنید. همه چيو ول می‌کنید.
.همه‌تون همینید.موقع رفتن‌تون که میشه.» چقدر غم‌انگیز بود.
+بی‌ربط: دوست عزیز با اندروید
به نام خدا
وقت بخیر خدمت کاربران عزیز
من دختری هستم که پارسال کنکور تجربی دادم و علاقه خیلی خوبی به فیزیوتراپی داشتم و دارم، اما رتبه ام نرسید و مجبور شدم رشته دیگه‌ای‌ بخونم البته از رشته و دانشگاه‌ فعلی خودم راضی ام، بازار کار داره اما حقوقش کمه.
من میخواستم بدونم آیا میشه ماساژ درمانی را جایگزین فیزیوتراپی کرد یا نه؟، من میخوام از فنی‌ حرفه‌ای مدرک ماساژ درمانی بگیرم، میخوام بدونم آیا میشه با این مدرک در مراکز فیزیوتراپی مشغول کار
واقعا چرا من تا الان این کتاب رو نخونده بودم؟ خب شاید خودم بدونم چرا
برای اینکه در زمان و مکان درست این کتاب در اختیارم قرار گرفته، کلمه به کلمه ش رو میتونم کاملا بفهمم و حس کنم و لذت ببرم از اینکه میدونم چي به چيه، خیلی خوشحالم که دارم میخونمش، تعداد صفحات زیادی نداره صد صفحه شاید ولی عجب اعجازی در این صفحات هست و من 54 صفحه ش رو خوندم امروز.
چقدر دوست داشتنی هستید شما کاترین پاندر
و باید يه تشکر و قدردانی بسیار ویژه داشته باشم از گیتی خوشدل عز
پیش‌نویس: همیشه از اینکه شناخت و علم کمی نسبت به يه موضوع داشته باشم احساس ضعف و ترس می‌کنم؛ مثلاً بعضی از نقاط ضعفم توی ترجمه باعث شد برم سراغ ویرایش؛ می‌دونم که توی شناخت شخصیت آدم‌ها، طرز تفکر و قصدشون از بعضی تصمیمات خیلی ضعیف هستم و به‌خاطرش برای بعضی افراد زمان زیادی رو صرف می‌کنم؛ حتی دو تا مشکل جسمی هم دارم که به‌خاطر همین ترسم رفتم ته‌وتوی قضيه‌اش رو درآوردم. حقیقتاً يکي از نقاط ضعفم اینه که شناختم از خودم هم خیلی کمه. این به کن
یک سری مطالب سبک زندگی طور داشتم تهيه می‌ردم برای فضای وبلاگ
با همسرم درمیون گذاشتم تا نظرشون رو بدونم.
بعد از چند روز،که مجدد فرصت شد درباره انتشار مطالب صحبت کنیم، خیلی صادقانه حرف دلشون رو زدن.
گفتن خودت عاقلی و من از عملکردت راضی ام. ولی. درمورد این مطالب، پیش میاد که آقایون هم بخوان سوال بپرسن، نظر بدن، یا حنی ارتباط بگیرن. پیش نمیاد؟
گفتم چرا. و حتی تو دلم گفتم تا الان هم بوده آقا! 
دیگه چيزی نگفتن. همین. یعنی دلشون نمیخواد این اتفاق بیف
بعضی از وبلاگ نویسای عزیز ، برای جذب بازدیدکننده بدون این که حتی کلمه ای از مطلب رو بخونن ، فقط به پایین مطلب و به قسمت نظرات مراجعه می کنن و يه سری جمله می نویسن مثل :

وبلاگ خوبی داری .
مطلب خوبی بود
چقدر زیبا می نویسی .
چه وبلاگ قشنگی داری
نمی دونم چرا هیچ جوره نمی تونم با این افراد کنار بیام ! خیلی رو مخن :|
سلام دلم برات خیلی تنگ شده بود…
پسرک از شادی در پوست خود نمی‌گنجید …راست می‌گفت …خیلی وقت بود که ندیده بودش … دلش واسش يه ذره شده بود …تو چشای سیاهش زل زد همون چشهایی که وقتی ۱۵ سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و عربده بالاخره کاری کرد که با هم دوست شدن …

دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حر ف‌های پسرک پرید و گفت : من دیرم شده زودی باید برم خونه … همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک رامی‌دید زود باید بر می‌گشت…
پ
باز هم جهانم تنگ شده، دلم يکي رو می‌خواد و عاشقی و اینها و چي تو این جهان کافيه و چي می‌تونه مرهم باشه؟ 
چرا ول نمی‌کنی این میل به خواستن و عاشقی رو 
خب تو این ملال فقط خواب دواست که متاسفانه قهوه خوردم و خوابم نمیاد.
چرا واقعا دارم ادامه میدم؟ هنوز نفهمیدم چرا واقعا تموم نمی‌کنم.
ملال نیست این، این خود واقعیت زندگيه. یک مزخرف بزرگ و بی‌پایان.
میل به دانستن ؟ نمی دونم شاید این بهونه‌ایا بدای ادامه .
هو سمیع
.
#قسمت_چهارم
.
نمی دونم کنجکاوی بود یا هرچيز دیگه ولی جلوتر رفتم و به حرفاشون گوش دادم
تا جایی که من فهمیدم داستان اینجوری بود که يه روستای اهل تسنن بودن که کلی پیگیری برای بهتر شدن کیفیت بهداشت کرده بودند اما خب هنوز هم پزشکی تو اون منطقه وجود نداشت
یعنی در واقع باید گفت هیچ پزشک فارغ التحصیلی واسه طرح حاضر نبود که اونجا رو انتخاب کنه
ادامه مطلب
دیشب میل عجیبی پیدا کرده بودم تا با ابوالبشر نوین و جدیدی حرف بزنم . نمی دونم چرا فکر کردم چت روم می تونه جای خوبی باشه. تا لحظه آخر که عکس آلت تناسلی برام فرستادند سعی داشتم بمونم. آخر سر به همشون پورن هاب و پورن دات کام رو پیشنهاد کردم و اومدم بیرون.اما هنوز اون میل عجیب در من خیزابی به وجود می آورد که خودم داشتم غرق می شدم.رفتم توی تلگرام و لینک گروه پیدا کردم ؛ توی اولی دعوا بود ؛ سر چي ؟! هیچي . اون به اون گفته بود خفه شو (آن هم به دلیل نامعلوم)
وقتی نوشته هامو برای کسی که عطش خوندنش رو داشت فرستادم خیالم راحت بود که میخونه نمیدونستم چه تصوری و چه ذهنیتی از زندگی
شخصیم و فرهنگی که بزرگ شدم رو داره ولی فکر کردم اگر بنویسم و بفرستم و بخونه حالم بهتر از اینی میشه که داشتم و کمی از سردرگمی بیرون میام و میتونم خود خود بودنم رو بهتر درک کنم.سعی کرده بودم بی پرده و بدون هیچ رودربایستی بنویسم و بدون اینکه مخفی کاری در این بین باشه.نوشتم و براش فرستادم و منتظر شدم که بخونه و نرش رو بگه ولی هنو
الحمدلله رب العالمین سال که نو می‌شه، يه سری از عادات ما که توی شلوغ‌پلوغی قبل از سال نو و کاروبار درهم‌برهم ازشون غافل بودیم هم نو می‌شن. 
توی دیدوبازدیدهای کوتاه این ایام که برخی از اقوامْ به‌حق تمام تلاش‌شون رو به کار می‌بندن تا از همین فرصت کمْ بیشترین استفاده رو ببرن و در صحبت کردن گوی سبقت رو از هم بربایند، تا جایی که چند بار باید مبحث قبلی رو یادآوری کنم براشون، يکي از تجربیات شیرین و ناب این حقیر اینه که با کشیده شدن صحبت به دغدغ
دیروز صبح خواب عجیبی دیدم. یعنی دوتا دیدم ک اولیشو بیخیال.ولی دومیش خواب دیدم رفته بودم مکه ! بله. اینقد عجیب ! بعد توی خواب داشتم فکرمیکردم ک من چي کار کردم چي خوندم ک این سفر نصیبم شد.یاد ی دعایی افتادم ک گفته بود اینو بخونی تا حج نرفتی نمیمیری بعد باخودم گفتم نه منکه نخوندم اینو پس چطور تونستم بیام مکه! در یک حالت خرذوقی خاصی بسرمیبردم ک نگو و نپرس. اونجا فکرنکنم ی چندنفردیگه ام بودن باهام. بعد من باهمون مانتوشلوار معمولی بودم نه لباس اهرام.
سلام  . 
خب ، همونطور که خیلیاتون میدونین و در اخبارها هم میگن ، چند روز دیگه رتبه ها میاد و سوای از استرس بدی که داره ، خیلی ها درگیر انتخاب رشته میشن و من هم از این قاعده مستثنا نیستم . اما خب هیچ نظری در رابطه با رتبه کنکور ندارم ، چون کنکور عجیب و غریبی بود و اصلن نمیدونم چند میشم . من رشته ام تجربی بوده و الان به شدت به کمک کسانی که در این رشته بودن و در رشته های دیگه بودن نیاز دارم و میخوام بدونم انتخاب رشته چجوری هست ؟
کارنامه سبز چيه و کاربر
دوستان توجه فرمایید شما وارد یک نظر سنجی شده اید

میخوام بدونم اونایی که میان تواین وبلاگ بیشتر دوست دارن درمورد چه چيز هایی بخوننیا بنده
 درباره چه موضوعاتی خطابه کنم . اصلا نگاه به تاریخ پست نکنینا هرموقع نظر گذاشتید به شخصه روی
 چشم بنده جا دارید .
با تشکرات پیشاپیش فراوان
گیلانی جان هستم
فکر کنم دوباره يه خورده کم حرف شم شایدم نه
× چه قدر گرمه 
× حس خوب : دستات بتونن چيزای قشنگ بسازن 
× مود : هیچي نمی دونم 
× من کلا هیچ وقت وصله هیچ جمع دخترونه ای نشدم. کلا معاشرت با پسرا باحال تره خصوصا وقتی فهمیدن تو ازشون بزرگتری!
بیشتر که فکر کنم می فهمم هیچ وقت وصله هیچ جمعی نشدم
× فکر می کردم اگر يه روز در میون مریمو ببینم دوست ندارم! ولی الان دیدم خوبه دوست دارم
× امروز چند تا گربه خیلی بانمک دیدیم
× هی روزگار . هی پیشونی 
× کاش کسی جایی منت
پریروز صبح ساعت 5:30 صبح برای شنا از خونه خارج شدم. وقتی پاهام شن‌های ساحل رو لمس می‌کرد هوا گرگ و میش بود و من هنوز گیج خواب بودم. عده‌ای شنای شبانگاهی خودشون رو به پایان رسونده بودن و به خانواده‌هاشون که لب ساحل نشسته بودن ملحق می‌شدن که به خانه‌هاشون برگردند. تقریباً یک سالی می‌شد که به دریا نرفته بودم آب خیلی سرد بود و همچنین باد سردی می‌وزید. دریا هم مثل دخترهایی که قهر کرده باشند با موج‌های بلندش می‌گفت این همه مدت نیومدی حالا هم برگ
بیست و دو سال و یک ماهه هستمبا کوفتگی هایی بیشتر از بیست و دو سال و یک ماهه بودناما با امید!امید به عشقعشق اگر عشق باشد مرده را هم زنده می کندحتی در صد و دو سال و یک ماهگی هم امید دارم به باز عاشق شدن و باز و باز . 
 
× این يه اعترافه برای من که همیشه از سنم فرار می کردم چون منم از ۱۵ سالگی عاشق آدم های دست نیافتنی شدم که از من بیشتر از ۱۰ سال بزرگتر بودن!
 
× يه وقتایی نمی دونم من کیم! کسی برای خودم یا کسی برای دیگران!! 
دوست دارم برای خودم باشم . 
 
میگه تهش اونی که باید برنده باشه عشق و کشف و اتفاقه نه تعهد و دلسوزی و وظیفه.
فکر می‌کنم همین تفکر ما رو بگا داده. زندگی رمانس، کشف و عشق و اتفاق در مقابل زندگی عقلانی تعهد و دلسوزی و وظیفه.
هنوز بلد نشدم خودم رو موظف کنم اما باید که بشه. باید زندگی معقول رو انتخاب کنم و همت کنم اونجور باشم تا بتونم از این رمانس کثافتی که وجودم رو پر کرده دور بشم. چاره‌ای نیست باید معقول بود، و الا تهِ تهش باید انگشت حسرت بگزی و خب کی این حسرت رو انتخاب می‌کنه؟ د
ای کاش همیشه پیشم میموندیای کاش هیچوقت نمی رفتی.
هر دو اینو گفتیم .اون بلند.من تو دلم.
نمی دونم چطوری یاد گرفتی که بغضتو نگه دارینه نه چجوری یاد گرفتی اصلا بغض نکنی چرا هیچوقت نتونستم یاد بگیرم.خیلی لازم داشتم بلد باشم .ولی می  دونی ای کاش میشد از آقای دکتر تشکر کنم که خودشو برای بدرقه ام رسوندچقد خوب بود که بود، برعکس استقبالش ایندفعه ازش ممنونم که اومدکه یادم انداخت هست .وقتی اومد تونستم برم سوار تاکسی شمتا قبل اومدنش پام نمی ک
امروز بر خلاف هر روز صبح صبحونه نخوردم با خودم گفتم حالا يه چيزی می خورم دیگه
ساعت 10 این اینا بود که یکم انگور خوردم .
ساعت 11 دیدم يه کم حال ندارم گفتم شاید به خاطر گرسنگی باشه می خواستم از این شکلات ژله ایا بخورم بعد گفتم ولش کن الکی قند مصنوعی به خورد خودت نده چيزی نمونده تا ناهار
سرکار بودم و شلوووغ
يه خانمه وسط صحبت جدی من يهو گفت صداتم قشنگه من :||||||  
اگه منو تو اون لحظه می دید هییچ وقت همچين حرفی نمی زدا تازه از ترس سکته هم می کرد :)
ال
هر روز که می‌گذره حس می‌کنم یک تیکه دیگه از خودم رو گم می‌کنم. مدام سعی می‌کنم همه چيز رو آروم نگه دارم. به دور از هر حاشيه‌ای. دلم نمی‌خواد دیده بشم. اگه حس کنم کسی راجع بهم حرف میزنه حالم بد میشه. وقتی فکر می‌کنم که چند هفته دیگه باید برگردم دانشگاه و دوباره سرک کشیدن آدم‌ها توی زندگی هم‌دیگه بهم استرس بده حالم بد میشه. من متاسفانه آدمی نیستم که بگم برام مهم نیست. شاید برای همین همیشه سعی کردم توی سايه باشم. دلم نمی‌خواد مرکز توجه بشم. یا
کشتنِ تنها شخصیتِ دوست داشتنی يه سریال، بدترین و مزخرف ترین فکريه که ممکنه به ذهن يه نویسنده؟! برسه!
:(((((
+ یادم نمیاد برای يه شخصیت از سریال های ایرانی این همه بغض کرده باشم :(
بذارید پیمانِ احمق اعدام شه تا این همه آدم بی گناه به خاطرش کشته نشن! اَه!
 مثلا الان پیمان آخرش آزاد می شه! که چي بشه؟! 
+ سه تا نویسنده‌ای که هی دارن . می زنن به کل سریال! احمقانه تر اینکه تمام اتفاقات مهم، پشتِ شیشه ی پنجره های بی پرده اتفاق میفته که یا آدم بدای فیلم بفهم
تا شنبه نمیام .
باز گريه کردم ،،، نمی دونم يه ذره حالم گرفته بود خانمه برگشت بهم گفت چرا اینقدر دپرسی چي شده ؟ 
تا این جمله رو گفت ذهنم رفت سمت  همون نرسیدنِ ،،،، واقعا چرا نشد چرا خرابش کردم ، چرا زحمات چندین سالم نتیجه نداد چرا خراب شد :((
غذا  زهر شد برام نفهمیدم چي خوردم !
دست چپ ام درد گرفته که میدونم عصبی هست و وقتی ناراحت میشم درد میگیره:(
#جالبه خلقت خدا تا گريه میکنم چشمانم و صورتم قرمز میشه ،،، به این دید نگا ه میکنم که دوست نداری هیچ وقت
آخر سالی افتادم به جون وبلاگ و همه عکس های پست های قبلی رو پاک کردم. جدیدا بیشتر رمان می خونم و به این نتیجه رسیدم که زیباترین تصاویر آنهایی نیستند که با چشم میبینیم بلکه اونایی اند که نویسنده برامون تصویر سازی کرده.
این نتیجه گیری جدید سبب شد که من دیگه عکسی توی وبلاگ منتشر نکنم و صرفا فقط بنویسم و بنویسم و این نوشتن رو هم برام سهل تر میکنه. دیگه دغدغه گرفتن عکس و ادیت کردن و بارگذاری و قس علی هذا وجود نداره و راحت تر هر چي به مغزم میرسه انجا جا
فرقی نمی‌کنه چقدر تلاش کرده‌م و وقتی اتفاقی میفته که خودم رو با خودِ چند سال پیشم مقایسه می‌کنم می‌بینم که چقدر جلو زدم. مهم اینه اینجا جایی نیست که من می‌خواستم باشم. همین.
احساس پوچي می‌کنم. نه اون‌طور که انگار من هیچ فایده‌ای توی دنیا ندارم، برعکس انگار تموم دنیا هیچ تأثیری روی من نداره. و احساس تنهایی عجیبی می‌کنم، نه ـ مثل قبل‌ترها ـ اونطور که انگار جزو هیچ گروه و جامعه‌ای نیستم، درواقع انگار که هیچ‌کسی دستش بهم نمی‌رسه. اونقدر ا
.
#شهیدانه_۴
.
یکبار مشغول کار بودیم که تلفن روح‌الله زنگ خورد. نمیدونم چه کسی پشت خط بود که روح‌الله با دیدن شماره‌اش سریع تلفن رو جواب داد. حرکاتش را زیر نظر داشتم.
خیلی شمرده شمرده و با احترام کامل صحبت می‌کرد.
برایم جالب شد بدونم چه کسی پشت خطه که روح‌الله اینقدر محترمانه با او صحبت می‌کنه. آن شخص رو شما» خطاب می‌کرد و معلوم بود خیلی برایش عزیز است که اینطوری با او صحبت می‌کند.
تلفنش که تموم شد پرسیدم کی بود؟
گفتم: بابام
خیلی تعجب کردم.
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب